logo





کلاله و تیتیناز

داستان

شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۶ - ۰۴ نوامبر ۲۰۱۷

گیل آوایی

GilAvaei.jpg
کنار پنجره نشسته بود. کارهایش تمام شده بود. بچه هایش را خوابانده بود. شوهرش چنان خسته بود که سر بر بالش نگذاشته انگار هفت پادشاه را خواب می دید. خانه در سکوتِ شبانه فرو رفته بود. چراغ کوچکی اتاق را روشن می کرد. از روشنای چراغ در آن وقت شب، تصویری از او در شیشه ی پنجره منعکس می شد. گویی در برابر آینه ای نشسته بود چنان که یک نفر زل زده باشد دو نفری.
حواسش نبود. بی آنکه بخواهد یا حتی بداند، بفکر فرو رفته بود. ناگهان به پنجره خیره ماند. چند لحظه شگفتزده نگاه کرد. حس کرد کسی در آن سوی پنجره به او خیره شده بود. لبخندی زد.
شبهای زمستانی را بیاد آورد. مادر سرگرم تا کردن لباسهای شسته ای بود که کنار رختخوابها تلمبار کرده بود. یادش آمد که از مادرش پرسیده بود:
مار... تا هاسا عاشق بوبوسته داری؟
( مادر. تا حالا عاشق شده ای؟)

مادر خنده شادی کرد. هنوز خنده اش تمام نشده بود که آهی کشید و گفت:
زای جان تا مرا عشقو عاشقی حالی ببه مرا مردا داد.
( بچه جان. تا عشق و عاشقی را بفهمم شوهرم دادند)

با فاصله ای از مادرش کنار رختخواب نشسته بود. یک مداد در دست داشت و دفتر کاهیِ حساب روی زانویش بود. ناگهان آخی گفت و مداد تراش را برداشت. مادرش گفت:
هیزاربار ترا نوگفتمه کی انقد میدادا فیشار نده نینویس. زای جان هرچی فشار بدی بینویسی هم تی میداد ایشکفه هم تی خط خرابا به. آرامه مهربان میدادا کاغذ سر بنه بینویس.
( هزار بار به تو نگفته ام که اینقدر به مداد فشار نده ننویس. بچه جان هرچه فشار بدی بنویسی هم مدادت می شکند هم خطت خراب می شود. آرام، مهربان مداد را روی کاغذ بگذار بنویس.)

آخه ان میداد نیه کی مار. هاچین فو بزنی ایشکفه.
( آخر این مداد نیست که مادر. بیهوده با یک فوت کردن می شکند.)

به بچه هایش فکر کرد که نه تنها کاغذ و مداد بلکه وقتی از مدرسه بر می گردند هر روز یک چیزی را باید تازه بگیرد از شلوارِ پاره بگیر تا پیراهنی یا حتی کیفی که خراب کرده بودند. با خود گفت بچه ها شاید هیچ وقت نفهمند برای هر چه که داشتند چه سختیهایی کشیده می شد و با چه زحمتی تهیه می شدند.
بخودش فکر کرد. کودکیش را بیاد آورد. از این که آن همه مادرش می گفت مداد را زود زود نشکند.
خودش به خوب وُ بد بودنِ مداد فکر می کرد، مادرش به پولی که باید هر بار برای خرید مداد و دفتر و خرجهای دیگرِ درس و مدرسه اش می پرداخت. مادر به چه فکر می کرد و او به چه!. مداد را که باز می تراشید پرسید:
آخه نوگفتی مار تا هاسا عاشق بوبوستی یا نه.
( آخرش نگفتی مادر تا حالا عاشق شدی یا نه)

به مادرش نگاه کرد. دید مادرش سر به کارش است و نیست. گاهی پیراهن نیمه تا شده ای که روی
پایش مانده بود را این رو آن رو می کرد و گاه بی حرف و بی آنکه حتی سر برگرداند، چشم به پنجره ای می دوخت که سیاهی شب از آن آینه ای ساخته بود. پنجره ای بر دیوار که پرده ای کنار کشیده شده تا زیر طاقچه آویز مانده بود. طوری که با خودش حرف می زد، می گفت:
زای بوم کی مرا مردا داد
( بچه بودم که شوهرم دادند)

آهی می کشید و ادامه می داد:
می پئر خو پئرو ماره مرا جه ایصفهان باموبید گیلان. بازین هایا بسابید. ها خانا بیهه بید. ها پیله باغه مرا ولی....
( پدرم با مادرم از اصفهان به گیلان آمده بودند سپس همینجا ماندند. همین خانه را خریدند. با همین باغ بزرگ ولی.....)

موی حناشده اش را که روی پیشانی اش افشان شده بود، کنار می زد، دستی به سر و رویش می کشید. کمی فکر می کرد. و ادامه می داد:
نه می پئر کشاورزی دانستی نه می مار. باغا هاچین واش دوبو تا چکره. آمی همساده گا گلف آمویی می ماره مرا کله گب زه یی بازین هوو........
( نه پدرم کشاورزی می دانست نه مادرم. همۀ باغ را تا زانو علفهای هرز پُر کرده بود. همسایه ما گاهگاهی می آمد و با مادرم گپ می زد سپس همان.......)

یک پای تا شده اش را دراز می کرد. دست بر زانویش می کشید و با آهی از درد می گفت:
نانم چره آ درد جه من دس اونسانه. هاچین کوشتان دره مرا بلا روماتیس بیبی!
( نمی دانم این درد چرا دست از من بر نمی دارد. این درد دارد مرا می کشد. بلا رماتیسم بشود-کنایه از نفرین است- )

زیر چشمی نگاهش می کرد. می دید بیدارتر از اوست. لبخندی می زد. سر بلند می کرد. به سقف اتاق خیره می شد. تیرکهای چوبی که به فاصله از هم کشیده شده بودند نمایی چشم گیر به سقف داده بودند که میانشان را آب و آهک زده بودند. نقش تیرکهای چوبی بر سقفِ سفیدشده از آب و آهک، زیبایی ساده و دلنشینی به آن داده بود. می گفت:
آ واشانانا جه آمی باغه داران واوه ییم. ایتا اوستا ایسابو کی گاجمه چاکودی بازین نجاری یام کودی. هون آمی نجاری کارانا کودی. بیچاره تا نفس داشتی کار بوکوده بازین هوتو خو دوکانه مئن تومانا کوده بو. همه کس اونا شناختی. هاچین قیامت بوبوسته بو وختی اونا خاستید خاکا کونید.
( این تیرکهای سقف را از درختان باغمان بریدیم. استادی بود که خیش درست می کرد در همان حال نجاری هم می کرد. هم او کارهای نجاری ما را انجام می داد. بیچاره تا آخرین نفس داشت کار می کرد سپس روی کار در دکانش تمام کرده بود. همه او را می شناختند. درست قیامت شده بود
وقتی می خواستند او را خاک کنند.)

دامنۀ پیراهنی که داشت تا می کرد، روی پایش مرتب می نمود. این طرف آن طرف می کرد. آستینِ پیراهن را که تا زده بود، دوباره بازش می کرد. آن را روی پایش دراز دراز می کشید، می پرسید:
چی گفتان دوبوم؟
( چه داشتم می گفتم؟)

بی آنکه منتظر پاسخ می ماند لبخندی می زد می گفت:
حواس نمانسته مره کی! آها مرا یاد بامو!
( حواس برایم نمانده است که! آها یادم آمد)

سپس ادامه می داد:
گفتان دوبوم کی......گفتان دوبوم کی می پئرو مارام کیشاورزی نانستیدی. می پیله پئر هرچی ایصفهان داشتی بوفروخته بو می پیله ماره ایرثی یا ویگفته بامو بو گیلان بازین هر چی بوو یو هر چی داشتی ها باغو خانا بیهه بو. ایتا کوچی دوکان وازا کوده بوو کی اول علافی بوو بازین همه چی فوروختی. جه بزازی بیگیر تا نجاری! جه حلواقومی تا جوشانده....... اوشونه بمرده پسی، می پئرام هوتو هوشونه خانه یو زیمین و دوکانا بداشته سالانه سال.
( داشتم می گفتم که.....داشتم می گفتم که پدر و مادرم هم کشاورزی نمی دانستند. پدر بزرگم هر چه در اصفهان داشت با ارثیۀ مادربزرگم برداشته بود و یه گیلان آمده بود. سپس همین باغ و خانه را خریده بود. یک دکان کوچک باز کرده بود که اول یک برنج فروشی بود سپس همه چیز می فروخت از نساجی بگیر تا نجاری. از حلوای قمی بگیر تا گل گاوزبان..... پس از مرگِ آنها، پدرم همانطور خانه و زمین و دکانِ آنها را سالهای سال نگه داشت.

سر به کار خودش داشت اما با حالتی که انگار به سالهای کودکی اش رفته باشد و حواسش به هیچ چیزِ اکنونش نباشد، خنده ای می کرد می گفت:
مرا یاده هر وخت شوییم می پئره ویرجا مره چرچر بوو. هرچی خاستیم اوسادیم. گایی ده یی ایتا موشته نوخودکیشمیشم می دامن پره مئن دوکودیم آموییم بیرون. بیچاره می پئر هیچی
نوگفتی. گاگلف می مار گفتی اگه همه تا موشتری تی مانستن ببه تی پئرا واستی آب ببره.
( یادم است هر وقت پیش پدرم می رفتم برایم خوش و فراوانی بود. هر چه می خواستم برمی داشتم گاهی می دیدی یک مشت نخود و کشمش بر دامنه ی دامنم می ریختم و بیرون می آمدم.بیچاره پدرم هیچ نمی گفت. گاهگاهی مادرم می گفت اگر همۀ مشتریها مانند تو باشند پدرت را باید آب ببرد.)

در کنار رختخواب، با او هم بود و هم نبود. چنان خنده ای می کرد که از خنده اش، او هم قاه قاه
میخندید. چشمانش برق می زد. با همان حال خنده اش می گفت:
آمی همساده ایتا پسر می سلامال داشتی. اونه مرا بازی کودیم. آمی همساده زناکا دوخادیم خالا اونه مرداکام گفتیمی خالا مرد. زباله کی بوستی همساده پسره که مرا شوییم باغه مئن بازی. امه را حالی نوبوستی. زای بیم. بازین می پئره دوکانه مئن کی چکچی اوسادیم آمی همساده پسره که مرا خوردیم . جوخوسبازی کودیم تا اینکی می مار مرا دوخادی. بازین ده بودو جه او سره باغ دو وستیم آموییمی ماره ویرجا.
( همسایه ما یک پسر به سن و سال من داشت. با او بازی می کردم. زن همسایه را خاله صدا می کردم و به شوهر او هم شوهر خاله می گفتم. نیمروزهای گرم که می شد با پسر همسایه به باغ می رفتیم و بازی می کردیم. چیزهایی که از دکان پدرم برمی داشتم با او می خوردم. قایم موشک بازی می کردیم تا اینکه مادرم صدایم می کرد. آن وقت می دویدیم می آمدیم خانه کنار
مادرهامان.)

کمی سکوت می کرد. بفکر فرو می رفت. با اندوهی می گفت:
همساده مرداکه دانه گاگلف مستا کودی بازین تا تانستی خو زناکا زه یی. بیچاره زناکه صدا هفتا کوچا دوارستی. بیچاره همیشکام واستی جه خو مرد بوگروخته بی باموبی آمی خانه بازین می پئر شویی همساده مرداکا آراما کودی. همساده مردای می پئره احتراما خیلی داشتی اونه حرفانا گوش کودی. همساده زناکه دانه می ماره دسخاخور بوبوسته بوو. ها همساده زنای بوو کی می مارا یاد بدابو چوتو باغه مئن سبزی بکاره یو باغا بداره. بیچاره جیوان جیوان بمرده بوو هیکسام نانستی چی اونا بیگیفته بو کی بمرده بو. دوکتران اونا جیواب بدابید. گفتیدی کی هیچ کاری نشا کودن. نانم اونه ناخوشی چی بو. مردومام کی هیزارجور حرف زه ییدی. ولی یک ماه یام جه اونه ناخوشی نوگذشته بوو کی تومانا کوده.
( مرد همسایه گاهگاهی مست می کرد آن وقت تا می توانست زنش را می زد. بیچاره زن صدایش از هفت کوچه هم می گذشت. همیشه هم می بایست در می رفت سپس به خانه ما می آمد آنگاه پدرم می رفت مرد همسایه را آرام می کرد. مرد همسایه به پدر من احترام می گذاشت و از پدرم حرف شنوی داشت. زن همسایه با مادرم دوست صمیمی شده بود. همین زن همسایه به مادرم یاد داده بود که چطور در باغ سبزی بکارد و باغ را نگه دارد. بیچاره در جوانی مرده بود. هیچ کس هم نمی دانست چه اش شده بود که مرده بود. دکترها جوابش کرده بودند می گفتند که هیچ کاری نمی شود کرد. نمی دانم بیماری اش چه بود. مردم هم که هزار جور حرف می زدند. ولی یک ماه هم از بیماری اش نگذشته بود که تمام کرد.)

آهی می کشید. آهی که انگار غمش تازه شده باشد. با خودش لبخندی می زد. سرش را تکان می داد. دستی به موهایش می کشید. جایی که هیچ جا نبود، خیره می شد.

کمی جابجا شد. سکوت شبانه در اتاق چنان بود که صدای جابجایی خودش را بلندبلند می شنید. چشم از پنجره بر می گرفت که باز خود را دید زل زده همانجا نشسته است. یادش آمد انگار همین دیروز بود که روی ایوان خانه نشسته بود. مادرش داشت کنار حوضچه ظرفها را می شست.
با خودش زمزمه می کرد و درس حساب یاد می گرفت:
یک یکی یکی، دو یکی دوتا، سه یکی سه تا، چهار یکی چهارتا....

تا که صدای مادرش در آمده بود:
کُر! تی حیساب جغیرز یک یکی یکی هیچی ده ناره؟
( دختر. حسابِ تو غیر از یک یکی یکی هیچی دیگه نداره؟)
داره
خاب چره یادنیگری؟
( خوب چرا یاد نمی گیری؟)
گیفتان درم!
( دارم می گیرم)
هان کی گی یک یکی یکی؟
( همین که میگی یک یکی یکی؟)
آها
چره نیگی شیش شیش تا سی شیش تا، شیش هفتا چلو پنشتا..
( چرا نمیگی شش ششتا سی و شش تا، شش هفتا چهل وُ پنج تا)
تو ولانی کی. تی حیسابام خوبه یا مار!)
( تو نمی ذاری که. حساب تو هم خوبه ها مادر!)
مسخره خودتا بوکون!
( خودت را مسخره کن)
مسخره چیسه مار!؟ شیش هفتا به چلوو دووتا!
( مسخره چیه مادر!؟ شش هفتا میشه چهلو دوتا)

خنده ی مادرش یادش آمد که با خنده جواب داد:
خاب چِلوو دووتا. اسا تی حیسبا یاد بیگیر!
( خوب چهل و دو تا. حالا حسابت را یاد بگیر)
تو ولانی کی!
( تو نمی ذاری که!)
من ولانم!؟
( من نمی ذارم!؟)
آها
آخه کُره جان من های ترا فان درم دینم هوتو گی یک یکی یکی یک دوتا دوتا
( آخه دخترک جان من هی دارم نگاهت می کنم می بینم همانطور می گی یک یکی یکی یک دوتا دو تا)
خاب اگه والی فاره سمه ده. بازین....
( خوب اگه بذاری، می رسم دیگه. بعدش....)
بازینو زهرمار.... هامما یاد بگیر هاچین مرا گوز بجیبا نوکون
( بعدشُ زهر مار... همه اش را یاد بگیر. بیخود منو گول نزن.)

واسه چی می خندی مامان
صدای دخترش بود که با تعجب از او پرسید.
سر برگرداند. چشمش به دخترش افتاد که میانه ی در ایستاده بود و شگفتزده به او نگاه می کرد. پرسید:
چرا بیدار شدی؟
رفته بودم دستشویی دیدم چراغ روشنه. چرا داشتی با خودت می خندیدی مامان!
هیچی نیست عزیزم. یادِ گذشته ها افتادم.
خیلی خنده دار بود؟
خنده دار نمی دونم اما شاید تو هم یه وقت کنار پنجره بشینی مثه من یادِ این سالها بیافتی بخندی.
دخترش هیچ نگفت. آمد کنار او نشست.
دست روی شانه دخترش گذاشت. او را بیشتر به خود فشرد. بغلش کرد. موهای دخترش افشان شده بود. دست به موهای او کشید. نوازشش کرد. آرام آرام لالاییِ بیاد مانده از سالهای دور را زمزمه کرد:
الا تيتي بي-یا بيرون
بي-یا نوكون مي ديلا خون
توو مي ليلي، مو تي مجنون
هوا ايمشُو چي تاريكه
،مي ديل چون رشته باريكه
بوشو آي شو، بوشو آي شو
تي جا ترسه-نه مي ريكه
مي زاكي كوچيكه ول-لا - مي زاكي خوشکیله، ول-لا
ها لا لا، آ لالا، لا لا..ها لالا، آی لالا، لا لا......
( ماه بیا بیرون)، (بیا دلم را نکن خون )، ( تو ليليِ من، من مجنونِ تو)، (هوا امشب چه تاریکه)، (دلم چون رشته باريكه)، (برو اي شب، برو ای شب)، ( از تو می ترسه پسرکم )، ( بچه ام کوچکه بخدا )، ( بچه ام خوشگله ، بخدا)، (ها لالا، آ لالا، لا لا...آهان لالا، آی لالا، لا لا......).... ناگهان صدای دخترش را شنید که صدایش می کرد:
مامان!............مامان....

زمزمه ی لالایی اش را قطع کرد. با تعجب به دخترش خیره شد. گفت:
تو هنوز بیداری!؟

دختر در حالی که می خندید، پرسید:
- اسم ترو کی گذاشته؟ مادر بزرگ یا بابا بزرگ؟
- هیچ کدوم.
-اه... مگه می شه؟
- آره. اسمم رو مامای شهرمون گذاشت. چه زن خوبی بود.

دختر آهسته با خودش زمزمه کرد:
کُلاله.... قشنگه مامان. اسمت قشنگه. اسم منو کی گذاشته؟ تو یا بابا؟
من گذاشتم.
چرا بابا نذاشت؟
بابا گفت من اسمتو بذارم چون من مادرم. من ترو زاییدم. من نُه ماه......
خوب راست می گفت. حالا چرا گذاشتی تیتیناز؟
واسه اینکه وقتی بدنیا اومدی اونقدر کوچولو و ناز بودی که همون لحظه نازت کردم گفتم تیتینازِ مامانی.

دختر کمی جابجا شد. خودش را بیشتر به مادرش چسباند.
دست بر گیسوان دخترش کشید. نازش کرد. خانه دوباره در سکوت شبانه فرو رفت. نور چراغ کوچک همچنان اتاق را روشن می کرد. چیزی در آن سوی پنجره سایه می انداخت. سر برگرداند. نگاهش به تصویرِ در آینه ی پنجره افتاد. لجظه ای خیره ماند.
مادری که دخترش را در آغوش گرفته، به او خیره شده بود.
لبخندی بر لب، به تماشای آن نشست.

همین.


گیل آوایی
gilavaei@gmail.com
_______

این داستان را بخاطر بخشِ گیلکیِ آن خوانده ام و بصورت ویدئو در یوتیوب منتشر کرده ام. برای شنیدنِ آن به نشانی زیر مراجعه کنید:
https://youtu.be/1sOwMD5q9as



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد