logo





تنهائی

دوشنبه ۱۲ تير ۱۳۹۶ - ۰۳ ژوييه ۲۰۱۷

امید همائی

اگر تربیت و روابط خانوادگی به ما تفاوت و منتزع بودن از دیگران را بیاموزد ما در هر شرائطی و در هر جمعی خودرا تنها خواهیم یافت. همچنین است اگر از خودمان راضی نبوده و خود را دوست نداشته باشیم. همیشه و در هر گروه و جمعی به کنجی خزیده و در انتظار توجه و ترحّم دیگران هستیم زیرا که خود را کمتر از دیگران مییابیم. این رفتار نتیجهٔ عکس دارد و دیگران نیز به نوبهٔ خود از ما فاصله میگیرند زیرا فکر میکنند که باید مارا درگوشهٔ عزلتی که اختیار کرده ایم آسوده گذارد.
تنهائی حالت و موقعیتی در زندگی انسان است. تنهائی مایهٔ بسیاری از آثار ادبی، داستانها و اشعار، تابلوهای نقّاشی، فیلمهای سینمائی و نمایشها بوده است. بسیاری از اختراعات از قبیل تلفن، رادیو، تلویزیون مورد استقبال بی اندازه قرار گرفته اند چرا که قادرند چاره ای بر این مشکل باشند.
یکی از ابیاتی که در بارهٔ این موضوع خیلی زود به ذهن متبادر میشود را در زیر می آوریم:

دلا خو کن به تنهائی که از تن ها بلا خیزد.

این بیت را به دو صورت میتوان نوشت:

دلا خوکن به تن هائی که از تنها بلا خیزد.

در اینجا به پیوستن به دیگران (به تن ها) ، ترک گوشهٔ عزلت و با گروهی همراه شدن دعوت میشویم. این همراهی و بودن با دیگران ما را انگیزه و نیرو میبخشد. الهام بخش انتخاب راهها و مقصدهای نوین و اندیشه های تازه است.

بودن با دیگران به ما نوعی امنیّت می بخشد همچنانکه انسانهای نخستین برای حفاظت خود از بلایای طبیعی و درندگان ناچار از زندگی گروهی و در جمع زیستن بودند.

تنهائی میتواند سبب خودخوری، افسردگی و بیحرکتی شود. همین خود از توان اندیشیدن، درک و آفرینش میکاهد.

میتواند به از دست دادن مهار خویش و اقدام به اعمال جنایتکارانه یا ضدّ اجتماعی منجر شود.

دیدار هر فرد در تازه ای را میگشاید. داستان زندگی هر فردی که با او آشنا میشویم یک رمان است که به خواندن میارزد.
دیدار کسانی که به ارزشهای شما بها میدهند. در جستجوی نقاط ضعف شما نیستند. برای بهینه کردن آنجه میکنید پیشنهادهای عملی دارند و حاضرند به شما یاری کنند البتّه نیرو بخش و امید آفرین است.

کسانی که میتوانند به سخنان و یا درد دلهای شما صبورانه گوش فرادهند بی آنکه سرزنش کنند و یا بر کرسی استادی نشسته موعظه کنند چه مصاحبت شیرینی دارند.

گونهٔ دیگر نوشتن گونهٔ زیرین است:

دلا خوکن به تنهائی که از تن ها بلا خیزد.

در اینجا بر عکس به تنها ماندن و گوشهٔ انزوا گزیدن دعوت میشویم.

گاه تجربهٔ زندگی چنان است که تنهائی را ترجیح میدهیم. سوء تفاهم ها ، بگومگوها و درگیری ها مارا خسته کرده و نیرویمان را هدر میدهند. پس چه بهتر که تنها ولی در آرامش به سر بریم. کسانی که در آنچه میکنیم فقط عیب ها و کمبود هارا میبینند. زبان به انتقاد و سرزنش میگشایند. بجای بررسی کار و نشان دادن نقاطی که میتوانند بهبود یابند شخصیّت و وجود مارا زیر سئوال میبرند. مارا نادان و ناتوان و بیخرد میخوانندهمان بهتر که با ایشان نشست و بر خاست نداشته باشیم.

کسانی که همیشه نگاهی متفاوت از ما دارند. بی آنکه حقّ مارا در دیدن آنچه که دریافتمان است و داشتن نگاهی دیگر به موضوع را محترم شمارند.

برای برخی کارها از جمله تحقیق و آفرینش، نوشتن و آموختن، سرودن و ترسیم و نقّاشی کردن البتّه به وقت و تمرکز وآرامشی نیاز داریم که حضور و معاشرت دیگران سالب آن است. اینجاست که تنهائی ضرور و گرامیست.

حسّ تنهائی


حسّ تنهائی بیشتر امری فردی و درونیست. حسّی که از دوران کودکی به دلیل شرائط پرورشی پیرامون، در خانه یا کوچه و مدرسه در ما شکل گرفته و پایدار شده است.

اگر تربیت و روابط خانوادگی به ما تفاوت و منتزع بودن از دیگران را بیاموزد ما در هر شرائطی و در هر جمعی خودرا تنها خواهیم یافت. همچنین است اگر از خودمان راضی نبوده و خود را دوست نداشته باشیم. همیشه و در هر گروه و جمعی به کنجی خزیده و در انتظار توجه و ترحّم دیگران هستیم زیرا که خود را کمتر از دیگران مییابیم. این رفتار نتیجهٔ عکس دارد و دیگران نیز به نوبهٔ خود از ما فاصله میگیرند زیرا فکر میکنند که باید مارا درگوشهٔ عزلتی که اختیار کرده ایم آسوده گذارد.

بهترین راه فرار از این احساس، کار و فعّالیّت و آفرینش است. همیشه مشغولیّتی برای خود داشتن . کار فکری یا دستی. آموختن مداوم. ورزش. کارهای دستی. ساختن و آفریدن. نوشتن. سرودن. منتشر کردن. و در هریک از این زمینه ها برای خود برنامه ای جدّی با ترتیب، روز و ساعت معیّن داشتن.

همچنین در انجمنهای هنری یا علمی شرکت کردن.

باید این تفکّر که ما با دیگران متفاوت هستیم و بد تر آنکه از دیگران کمتریم را کاملاً کنار گذارد یا حتّی المقدور برای مدّتی که با دیگران همراهیم مهار کرد. باید به سمت آنان رفت. با آنان خندید و همراه شد.

تنها ماندن وتنها شدن

این دیگر یک احساس نیست. یک رویداد است که برای همه پیش میاید. دوستی میرود. همسایه ای به جای دیگر نقل مکان میکند. بجّه ها بزرگ میشوند و زندگی مستقلی تشکیل میدهند. بزرگترها میمیرند. همه و همه رویدادهائی هستند اجتناب ناپذیر.

آنها که میروند جائی برای آشنائی های جدید باز میکنند. آشنائی هائی که به نوبهٔ خود میتوانند ارزشمند باشند.

این تنها ماندن خود فرصتی است برای اندیشیدن. مداقه کردن در آنچه گذشته است. خوب و بدش را پیاله کردن و سنجیدن. در کجا درست رفتار کردیم و در کجا نادرست. و از آن درسهائی بیاموزیم برای روابط نوینی که خواهیم داشت.

نباید از رفتنها افسوس خورد. مگر همیشه تفاهم برقرار بود؟ بگومگوها را فراموش کرده ایم؟

نقش ما در آفرینش تنهائی خود

ما در آفرینش حسّ تنهائی خود و فراهم کردن شرائط تنها ماندن و تنها شدن خود دخیل و عاملیم.

حسّ تنهائی مارا افکار ما میسازد. فکر میکنیم که ما چه و چه هستیم پس دیگران ما را نمیپذیرند. یا ما دیگران را کم قدر میشمریم و به جیزی نمیگیریم و نمی پذیریم.

نه . ما آنیم که هستیم و بهتر هم میتوانیم بشویم. و بیهوده فکر میکنیم که دیگران مارا نمی پذیرند. فکر دیگران را نمیتوانیم بخوانیم. خیلی ها مارا چنین که هستیم میپذیرند و پاره ای هم نه. هردو حق دارند. باید مراوده با هر دو را آموخت .

روابط ما گسسته میشوند و ما تنها میمانیم. در این گسست (اگر طبیعی و ناشی از شرائط زندگی مثل نقل مکان نباشد) هردو طرف رابطه نقش دارند. یک رابطه مثل یک پرنده است. اگر زیاد رها باشد و بدان بی توجّهی شود میگریزد. اگر زیاد آن را تنگاتنگ کنید پرنده خفه خواهد شد. پس باید آن را مدارا و مدیریّت کرد. باید گوش سپردن و شنیدن را آموخت. باید شیوهٔ مطلوبی برای انتقاد کردن داشت. شیوه ای که به پیشتر رفتن کمک کند. باید به جا و به وقت سکوت کرد و بخشید. باید از چراها در گذشت. چرا این میکنی چرا آن؟ تو باید آن کنی و نه این.

اگر این مهارتها چه بطور ذاتی یا از طریق آموزش در ما نباشد یا ما دیگران را ترک میکنیم یا دیگران مارا وامیگذارند و میگذرند

ژن تنهائی

بودن با دیگران در بدن آندورفین تولید میکند که لذّت بخش و سبب احساس شادیست. درجهٔ این شادی بسته به حساسیّت گیرنده هائی است که اُپیوئید نام دارند و آندورفین را جذب میکنند. اگر این گیرنده ها در شخص، بسیار حسّاس باشند وی از بودن با دیگران بسیار شاد شده و از تنها ماندن، فراوان رنج میبرد. درجهٔ حساسیّت این گیرنده ها تا امروز مسئله ای ژنتیک بشمار میاید.
همچنین گفته میشود که در مغز ناحیه ای به نام درد اجتماع وجود دارد. این ناحیه هنگام طرد شدن از جانب دیگران فعّال شده و مارا رنج میدهد.

مطالعات انجام شده نشان میدهد که رنج بردن از تنهائی و طرد، علاوه بر عوامل محیطی و تربیتی به ساخت ژنها و اثر آندورفین نیز بستگی دارد.

رنج از طرد شدن دردی جسمانی است زیرا که اُپیوئیدها که از آن در بالا سخن گفتیم در ایجاد درد جسمانی شرکت دارند.

همچنین اُکسی توسین که یک انتقال دهندهٔ عصبی در مغز است و در هیپوتالاموس ترشح میشود در پیوندها و چگونگی همراهی ما با دیگران عامل مهمّی است.

آندورفین
Endorphin
اُپیوئید
Opioid
اُکسی توسین
Oxytocin

نویسنده از دریافت نظرات شما خرسند خواهد شد.
homaeeomid@yahoo.fr




نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد