logo





دامادِ خون!

برای سعید سلطانپور

چهار شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۶ - ۲۱ ژوين ۲۰۱۷

محمد فارسی


" با حنجره‌ای خونین
نعره کشیدم
هیچکس باران خون را ندید."١



دامادِ خون!

هنوز عطر رُز سرخ
در جانِ دامادِ خون
خوش می‌خوانَد
و رقص پیراهنِ حریر عروس
شاعر را به سرایش
غزل‌های عاشقانه می‌خوانَد،
که فاجعه در می‌رسد ز راه.

هنوز باورِ فاجعه
چونان ریزش صخره‌های بلند
نا باورانه می‌مانَد.

**

میدان تیرباران
پُر می‌شود ز سرود:
"...من چریک فدائی خلقم
جان من فدای خلقم
جان بکف، خون خود، می‌فشانم
هرزمان، برای خلقم..."

**

گوئی تفنگ‌ها
بو کشیده‌اند، فاجعه را
کز حُکم تیرباران
فرمان نمی‌بَرند.

**

سربازان
بیزار ز شرم سراسرعمرشان
پاکشان، پیش می‌روند
گیج و مَنگ
از قدم‌های استوار مردی
که سرود خوانان
آرام، بسوی تیرک تیرباران
پیش می‌رفت
و آوازش می‌نشست سخت
در جانِ شب.

**

فرمانده، فریاد می‌زند:
سربازان!
آنچه بدست شماست
عصای زنگ‌زدهء، کودکانه نیست!
سربازان!
میدان تیرباران
جای تردیدهای، بزدلانه نیست!
آماده....آتش....!

**

گلوله‌ها
در بی‌نظمی‌ای، جنون‌آمیز
می‌نشینند بر پیکر سوزان شاعر
و او خود، شعر می‌شود.٢
آخرین پژواک نیزه‌های سرود شاعر
می‌دَرد، سینهء شب را.

**

یادِ جوانِ تور سپید عروسش
چون برق، لحظه‌ای
در جانِ شعله‌ورش
می‌نشیند، با افسوس.

**

ستارگان، کز هول حادثه
در تمام شب
خواب به چشمشان نرفته بود
منفجر می‌شوند، با بغض
در ارتفاع درختان

**

گوئی شب
از سرآمدن، تن می‌زند
وز رها کردن پیکر خونین شاعر
در حریر صبح
دهشتی دارد.

محمد فارسی
٢٠ ژوئن ٢٠١٧
١ و ٢ از شعر سعید.


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد