logo





آخرین اعدام

نقد و بررسی کتاب

چهار شنبه ۴ اسفند ۱۳۹۵ - ۲۲ فوريه ۲۰۱۷

رضا اغنمی

آخرین اعدام
نویسنده: زکریا هاشمی
ویراستار: ناصرزراعتی
ناشران: خانه هنر وادبیات [گوتنبرگ]، نشرکتاب ارزان [استکهلم] و باشگاه ادبیات
چاپ اول زمستان ۲۰۱۵

زکریاهاشمی هنرمند با ذوقی ست که با فکر و دید هنرمندانه ش، زشت ترین، هولناک ترین پیشامدها و بدترین رفتار آدمی را درجلوه های گوناگون ادبی – هنری به زیبائی، درمنظر نگاه تماشاگران به نمایش می گذارد. با تکیه به چنین ذوق وسلیقه است که «آخرین اعدام»، که داستان یک انسان نمای جانی بچه باز به نام هوشنگ ورامینی را با نثری زیبا روایت کرده است؛ و خواننده با همۀ نفرت و احساس دلهره های هولناک، نمی تواند چشم ببندد وکتاب را ازخود دورکند.
زکریا در «مقدمه» با مشاهده یک دستگاه الکترونیک وچند نوار دردست یکی ارمهمان ها که برایش آورده اند، می پرسد: « این و ازکجا آوردین؟» می گوید: «جزء غارتی های رادیو ایرانه». نوارها را می گیرد.« گفتم : رادیو ایران چیز به درد خوری نداره که ...». آن یکی گفت: «توشلوغ پلوغیا، هرکی هردستش رسید، ورداشت دیگه ... مام زدیم به آخور گندۀ یکی ازطاغوتیا – خونه شریف امامی . . . والله راستش . . . من و جعفر [اشاره کرد به رفیقش] شریکی یه فرش ابریشمی بزرگ و لوله کردیم انداختیم رو دوشمون . . .یه ده پونزده لول تریاک دبش سناتوری هم تو یه جعبۀ خاتم کاری شده چاشنیش کردیم این دستگاه مال رفیقمونه، گفتم شاید به درد شما بخوره».
زکریا، درفرصت مناسبی با استفاده ازنوار مصاحبه، رفتار قاتل، با قربانیان معصوم که شامل طبقات پائین دست جامعه و فقیر بوده است، از دستگیری ومحاکمۀ جانی تا پای اعدام را به دقت گوش می کند. تا این که سال ها بعد در تبعید اجباری به قول خودش : «و حالا، سال ها پس از شنیدن آن مصاحبه، درزمان بازنشستگی، درشهر پاریس نشسته ام تا آن ماجرای هولناک را از زبان آن قاتل سادیست، روی کاغذ بیاورم».
و داستان آخرین اعدام را روایت می کند.
داستان از کنار رودخانۀ (حوالی چشمه علی ری، درمنطقۀ شاه عبدالعظیم جنوب تهران) باعده ای که سرگرم عرقخوری هستند شروع می شود. بین آن جمع جوانی ست که: «صدای خوش غزلخوان کم کم بالا رفت وآوای پرندگان را زیرگرفت». صحبت دربارۀ قاتلی ست که فردا صبح قراراست درتوپخانه اعدام کنند. یکی خوش صدائی وغزلخوانی قاتل را تعریف می کند. یکی می گوید: «کلۀ سحر فردا، کله ش بالای داره». دیگری پیشنهاد می کند: «بچه ها !! بریم تموشا . . . می گن این آخرین اعدام تو ملاء عامه . . .». ساقی گفت : « زودتربریم توچمنای توپخونه جا بیگیریم. همون جام عرقمون و می زنیم. یکی ازجوان ها گفت: «آره تو نمیری – اونجا صفاش بیشتره».
با تصمیم دسته جمعی با تدارک عرق ومزه و تخمه جاپونی وسیگار به محل اعدام می روند تاآخرین اعدام درملاء عام را تماشا کنند. اعدام هوشنگ ورامینی بچه باز، قاتل بچه ها و نایب برحق اصغر بروجردی معروف به اصغرقاتل!
بنا به روایت نویسنده، تمام مردم تهران و اطراف اطلاع داشتند که فردا صبح «جانی خون آشام» را به دار خواهند آویخت». استقبال وهجوم بیسابقه مردم حیرت آور بود! «جاده های فرحزاد و کرج به تهران وشهر ری وورامین ازیک طرف ودماوند و دیگر جاده ها ازطرف دیگر، به سوی مرکز تهران، میدان توپخانه، درحرکت بودند. هوا تاریک شده بود».
«میدان توپخانه پُرشده بود از آدم. همچنان از خیابان های چراغ برق، فردوسی، سپه، باب همایون وناصر خسرو که به میدان ختم می شوند. همه کیپ هم نشسته بودند روی چمن، کنار استخر و وسط خیابان های اطراف و توی پیاده روها. وبساطشان را پهن کرده بودند و رادیو ضبط ترانزیستوری هاشان روشن بود و با صدای بلند موسیقی پخش می شد. بعضی ها با داریه و دنبک معرکه گرفته بودند: می زدند ومی خواندند و می رقصیدند و عرق می خوردند و غزل می خواندند. بزرگترین جش های ملی و غیرملی هم تاکنون این چنین شاد و شلوغ نشده بود . . . . . . چوبه دار روبروی اداره راهنمائی و رانندگی، میان جمعیت و پاسبان ها، کار گذاشته شده بود».
حلقه و طناب با تکان های آرام درانتظارقاتل، همدل با انبوه تماشاگران، به دوام دیرینۀ خود میبالید!
ملاقات دو خبرنگار رادیو ایران یکی – مسنّ و دیگری جوان – با قاتل، مصاحبه و ضبط صدا با حضور مأموران انتظامی در زندان، و خونسردی محکوم درشرح جزئیات روایت جنایت هایش مایۀ تعجب است. همو با ذوق و شوق عجیبی با شوخی و مزاح، با آب و تاب صحنه های خونریزی و کشتن بچه های معصوم را تعریف می کند. درحین شرح ماجرا داستان های دیگری هم درهمین رابطۀ تجاوز و حمع شدن هرزه ها در دوربرش، چاشنی سخنانش کرده ساعت ها حرف و حدیث برای خبرنگاران روایت می کند. خواننده، مات و مبهوت از آلودگی وجدان چنین موحود بیرحم؛ فکر می کند که قاتل از ارتکاب جنایت به خاطر عمل جنسی تجاوزکارانه، همان اندازه که بهره مند شده، از کشتن قربانی معصوم خود نیز لذت برده است! قساوت و دلِ سنگ می خواهد که از ارتکاب جنایت، این چنین با شوق و شعف یاد کردن! و صحنه های جنایت را توضیح دادن! به راستی که مایۀ شگفتی است!
در مصاحبه باخبرنگار، درمقابل پرسش او که «به چه دلیل خون این نوجون های بدبخت را ریختید؟» داستانی از تجربۀ خودش را تعریف می کند که روزی سرچهارراه مولوی با رفیقش عباس در دکان عزّت جیگرکی نشسته بودیم جیگر می خوردیم ودوتا نوجوان باآب دهنشان اجاق جیگرکی را خاموش کرده فرار کردند. جیگرکی بنا می کند به فحش دادن و باد زدن دوباره: «شروع کرد تند تند آتیش و باد زدن منقل گفت خدا بیامرزه اصغر قاتل و که روی بچه پُرروهائی مث شما رو کم کرد . . . رو کردم به عباس، اصغر قاتل رو کی اعدام کردن، هنوز دارن می گن خدا بیامرزش» رو به خبرنگار می گوید این دلیلِ اولش آقای خبرنگار!».
خبرنگار مسنّ دلیل دوم را می پرسد، این بارداستانی تعریف می کند، متفاوت ازاولی اما درهمان راه. و آن ازاین قراراست که مرد بچه بازی از تهران به اصفهان می رود وهرچه :«این ور و آن ور می گرده تا شاید بچه مچه ای گیربیاره و حالی بکنه، گیرش نمیاد» درقهوه خانه ای با دیدن دو نوجوان، مقداری پول به آن ها نشان می دهد اما آن دو محلی نمی گذارند. نا امید شده، بیرون می رود و در حال قدم زدن درخیابان ناگهان فکر بکری به ذهنش می رسد و با دیدن داروغه، پس از سلام و تعظیم :«صد دینار ارجیبش درمی آره جلو داروغه که قربان این و بگیرین و درعوض دستوربدین من و تو میدون بزرگ شهر به جُرم لواط شلاق بزنن» داروغه که نمی تواند ازاین پول باد آورده چشم بپوشد:« فوری یه حکمی می نویسه و می ده دست یکی از مأمورهاش که این پدرسوخته رو ببرین زندون. فردا دم دمای ظهر تو میدون شاه، به جرم لواط پنجاه ضربه شلاقش بزنین و ردش کنین بره پی کارش». فردا ظهر با جار و جنجال و طبل و شیپور و انبوه تماشاگر حکم اجرا می شود: «ازآن روز به بعد کار و بارش سکه می شه و دیگه بچه خوشگلا دس ازسرش ورنمیدارن».

هوشنگ امینی، که به هوشنگ ورامینی شهرت داشت، یکایگ جنایت های خود را صریح وعریان، مانند بازگوئی خاطره های خوش ولذت بخش برای خبرنگاران روایت می کند. خونسردی و لحن کلام و رفتارهای او برای خواننده ها، واقعا که تکان دهنده است.

خبرنگار جوان خیره و بهت زده به او، به با اتش زدن دونخ سیگار، یکی را می دهد به قاتل یکی راهم خودش دود می کند ومی پرسد:
آقای امینی [سجل قاتل] اولین قتلی روکه می خواستی صورت بدی، نمی ترسیدی»؟
چه – ترس؟ . . . آها . . . آره . . . آره ترس داشتم ولی نه از کشتن . . .
پس ازچی؟
راستش و بخوای، ازگیرافتادن ترسیدم . . . اما بعد دیگه اون ترس هم ریخت دیگه واسه م عادی شد!».
مصاحبه آنها تا نزدیک ساعت 4 صبح ادامه داشت.
درپایان مصاحبه،خبرنگار از تعداد جنایت ها می پرسد:
هوشنگ امینی لحظه ای مکث کرد:
والله تااون جایی که یادمه، سی چل تائی باهاس کشته باشم . . . ولی هیژده تاش و خوب یادمه که چندتاشون واسه تون تعریف
کردم.
در همین مصاحبه است که داستان بازداشت و لو رفتن جنایت ها از زبان خودش روشن می شود.
نوجوانی به نام حسن را درچشمه علی به طور می اندازند و جای خلوتی می برند. هوشنگ حین عمل وقتی می خواهد چاقورا ازحیبش دربیاورد چاقو زمین می افتد و حسن متوجه شده می خوهند فرار کند اما موفق نمی شود. دیرشده و چاقو دررگش فرو رفته و غلتیده درخون گوشه ای می افتد. قاتل با بیم و هراس ازصحنه فرار کرده و به مسافرت شمال می رود. چندی بعد در مراجعت از شمال به تهران درکاراژی موقع پیاده شدن ازاتوبوس دستگیر میشود. با دیدن حسن ، بهت زده از زنده ماندن او، قضایا را تا آخر درمییابد. پس از شش ماه زندانی با رضایت حسن از زندان شده و ادامۀ جنایت ها را دنبال می کند. و سرانجام، همین حسن است که هوشنگ امینی را به مأموران معرفی می کند. با دستگیری او زندان و محاکمه و باقی قضایا تا اعدام.

زکریا، بانشانه گزاری صحنه ها، هجوم یا استقبال عاشقانه و بیسابقه مردم، برای تماشای یک اعدامی را با وسواسی هنرمندانه، درتابلویی بس ماندنی و ستودنی به نمایش گذاشته است. همو با تسلط به فرهنگ کوچه بازار، به پشتوانۀ اندیشه های هنری، صف آرائی های منحط فرهنگی؛ و تمیز تفاوت های طبقاتی درجامعه را به درستی دریافته است.
در نشان دادن فضای میدان توپخانه با ابنوه جمعیت که مشتاقانه برای جان کندن انسانی ولو آدمکش جانی، چشم انتظارند. انگار که با نگاهِ پیرانه و غم انگیزش، با زبانی گزنده، جامعه و فرهنگِ خشونت را ازمنظر «عقل نقاد» زیرتازیانۀ نقد برده است!


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد