logo





نگاهی به «شهر مرقدی»

داستان کوتاه

چهار شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۵ - ۱۵ فوريه ۲۰۱۷

رضا اغنمی

به شهر مرقدی
داستان کوتاه
نویسنده: حسین رحمت
ناشر: نشرآفتاب
تاریخ نشر 1395

این دفتر شامل 9 داستان کوتاه است :
دریا – شب گرفتگان – شهر مرقدی – غار – شوره زار – کوچی – زخمه های پیدایش – شانه های زندگی و چهچه ی بوسه.
هریک از داستان ها فضای ویژه ای دارد با رنگ و بوی تازه از گذشته ها. و، رحمت درسومین دفتر روایت هایش خواننده را به قلب جامعه می برد. دربستر پُرهیاهوی مردم که تپش دل ها را می شنوی با هنجارهای گوناگون، تا خلوتکده دل برای گفتن از خلوتِ تنهائی ها و گفتنی های زمانه ی سپری شده.
دراین بررسی چندتایی ازداستان ها را برگزیده ام.
دریا داستان نخست این گونه آغاز می شود :
«درتیرگی این روزها، زندگی من به مناسکی می ماند که نمی توانم به عواقب آن فکرکنم. افکار پریشان وملال مشکلات، در پی رخدادهای اخیر، گیج و منگم کرده است و مثل یک پرکاه روی آن، روزمرگی می کنم». و برگی از ملال مناسکی خود را با خواننده در میان می گذارد.
خواننده، داستان را دنبال می کند. همراه نویسنده به سال های سپری شده، بیست و سه سال گذشته برمی گردد. گوش می خواباند به پند و اندرز دوراندیشانه ی پدر «به هنگام بدرقه، پدر لب آویخته، دست روی شانه هایم گذاشت و گفت سعی کن آن ور آب، حرام نشوی و آرزو داشت بعد از اتمام درس، آفتاب زندگی من درایران پا بگیرد». ازگذران خود درلندن می گوید و دوستی خود با دریا. دختر زیبائی که :« حدیث سرنوشت با دریا خوش بود. درهوای هم پیالگی، یاری شیرین و الفبای محبت بود و صاحب همه ی صداها».
سپیده خواهر زاده راوی، برای تحصیل به لندن آمده است. دختر جوان وزیبا، نو رهیده ازقفس آهنین غیرت، و حرص و جوش پائیدن چشم های مخفی ی خودی وناخودی ها، در فضای اروپا با چشم و گوش باز در التهاب جوانی ست و لذت بُردن از آزادی که نصیب ش شده:
«هنوز ماه اول به سرنیامده بود که شروع کرد به پیام گذاشتن توی تلفن. یک روز عصر که پاک کلافه بودم، پیام گذاشته بود که با همکلاسی های کالج قرار دارد و تا دیروقت بر نمی گردد». درغیاب یک مسافرت سرنگرفته راوی، وقتی به خانه بر می گردد با دیدن چند پسر و دختر درخانه، و چشمان خمار سپیده «ناز داد و گفت شما که رفتین، یهو دلم گرفت. نمیدونید چه حالی داشتم». راوی که درنقش دایی سپیده، دراین داستان ظاهر شده، و ازولنگاری او دلخور است وقتی می گوید :
«عزیزم یه کمی به درس هات برس» می پرسد : « دایی جون به سن من که بودین چکار می کردین؟ همه ش توخونه می نشستین؟» و دایی جون وامانده از پاسخ، با توسل به نا امنی لندن ودلسوزی های عاطفی، مقداری ازاین طرف و آن طرف سخنرانی می فرماید که خودش می داند بی فایده است. غیبت های طولانی سپیده، کم کم دایی جون را نیز با تحمل و سکوت و مدارای بیشتر آشنا می کند.
به صدای تلفن گوشی را می گیرد «شوشا بود شاد و سرحال» ازدریا می گوید که مدتیست غیبش زده و راوی دنبالش می گردد. پیدا شده است: «بساطی رو به راه کن و بعد مستانه خندید» بساط را می چیند و به انتظار می نشیند تا نیمه های شب. خوابش می برد. آفتاب توی اتاق ها پهن شده که بیدارمی شود. «با سری که به اندازه یک کرگدن بزرگ شده». پایان داستان در فضایی رازآلود همراه با صدای شُر شُر آب حمام :
«رفتم پای درحمام گوش خواباندم. آن تو، صدایی آشنا، مستانه ترانه می خواند»!
داستان شهر مرقدی، جالب ترین داستان این دفتر است. پرده های ریب و ریا را کنار می زند. برای ویران کردن جهل خانمانسوز که آمر و عامل اندیشه ی کهن مردم این سرزمین بوده و هست. قهرمان، و یا بازیگر اصلی این داستان دختر جوانی ست که حالا بیست ساله شده، ازگذشته ی خود یعنی پانزده سالگی ش می گوید:
«من از ظلمات این شهر ظلمانی خبر نداشتم که آن سال ها مثل حالا خیابان های شهر مرقدی پرازآدم های شتابزده بود. ولی هنوز تصاویر سایه آلودی از طلسم نگاه و زُل زدن زائران در ذهنم باقی مانده است».
او که پشت پنجره اتاق خانه خود می ایستاد و هتل زائران را تماشا می کرد، مورد بازخواست و شماتت پدر قرار می گیرد:
«هردختری که مرتب پشت پنجره بایستد و به خیابان زُل بزند هزار بلای گفتنی و ناگفتنی به سراغش می آید. حرف های مردم پشت سر ز ن ها بیشتر از مردهاست. فهمیدی؟»
دختر بعضی وقت ها درنگاه های خود ازپشت پنجره جوانی را می بیند با تویوتای سیاه:
«گاه بیگاه جوانکی این جا می ایستاد و سیگار دود می کرد و به دور وبر پنجره چشم می انداخت» را دیده و یکبار هم درتعقیب او خواسته حرفی بزند چنان وحشت کرده و ترسیده که شنیدنی ست:
« ازتودر توی تنم جز لرز چیز دیگری حس نمی کردم. بیشتر نگران آدم هایی بودم که توی این خیابان باریک کار و کاسبی زندگی می کردند و من را می شناختند».
جوانک را روزی داخل تویوتای سیاه می بیند با سوسن:
«منگ نگاهشان کردم. توی تویوتا، سوسن و او تنگ هم نشسته بودند و اختلاط می کردند. راستش نمی دانستم چه باید می کردم . همان دم قبل ازاینکه به خود بیایم عده ای زوار که به طرف مرقد می رفتند، جلوی دیدم را گرفتند».
اندک تأمل در جملات پایانی، زهرخندی ست که نویسنده، پرده های سنتی و ریشه دار جهل و تقیه را که مانع دید درست و تمیز ریاکاری ازواقعیت را دارد یاد آور شده است.
سوسن خانم زن جوان و زیبائی ست که شوهرش درجنگ شهید شده. بنا به روایت راوی داستان، زن لوندیست سر و گوشش می جنبد. مادر در هر صحبت، گریزی می زند به اخلاق فاسد سوسن خانم و می گفت :
«ایمان فلک دارد برباد می رود. چهره بی حیای بی حجاب سوسن ورد زبان همه شده است»
مادر سعی می کرد که پدررا مجبور کند تا شر این زن فاسد را از محل دورکند. درمسافرتی که برای مادر پیش آمده وخانه خلوت:
«ازپله های ورودی مسکونی بالا رفتم به اولین پاگرد که رسیدم، دیدم آبشارگیسوان سوسن ازهردوسو صورت پدرم را پوشانده ولب های پدر با مرارت یک آهو بچه از لب های سوسن شیر می مکید. صدای لنده ی سوسن را شنیدم: حاجی بسه دیگه، باشه واسه بعد».
دختر، ازخانه بیرون می رود. آن طرف خیابان در قهوه خانه می نشیند به بهانه چای خوردن. زیر نگاه پریشان به خانه، دیوار بلند فاصله ها و سیرقهقرائی قد کشیده ای را می بیند:
«حس می کنم درآن طرف دیوار همه چیز زیر آب وآوار می رود وازدل آن و ازمیان یک جریان تند، یک خانه مخصوص به خودش می سازد».
نویسنده به بهانۀ توصیف شهرمرقدی، و روایت درد دل دختر جوان، با دریدن پرده های ریا اخلاق مزورانه ی اجتماعی، به ویژه ریاکاران مذهبی را به باد انتقاد گرفته است.

درداستان «غار» خسروخان درعمارت بزرگ همیشگی با قفسه پرازکتاب، در وادی وهم و خیال، پای منقل می نشیند و به سیر آفاق سرگرم می شود. درحالی که درانتظار برگشتن مسلم ازبیمارستان است تا ببیند دخترش پسر زائیده یا دختر:
«شوق پسر داشت. پیشاپیش برایش اسم هم انتخاب کرده بود. می دانی چی؟ نادر! نخواستم توی ذوقش بزنم بگویم، نادر در کنار فتوحات، چشم هم در می آورده است بله.»
درگستره ی خیال نادرشاه افشار را می بیند که: «قد و قامتش را دیدم. سیاهپوش و بلند بالا بود ولاغر. دستاری هم روی سرش بود . . . شمشیر پدر را برداشتم و پشت در ایوان کمین نشستم. بعد آسمان جرقه زد و رعد و سایه سیاه و بلند او از چشمانم پنهان شد. . . . . . . مثنوی زمزمه می کردم که دیدم جند تا سوار با بیرق های سیاه درآستانه در، ازاسب پائین آمدند و دور کتلی که نزدیک پاشویه حوض بود طواف کردند . . . . . حین هورت کشیدن چای، ضبط کنار دستش را روشن کرد. نوار چرخید و صدایی خاکستری درفضای خاکستری اتاق، تراشه های زندگی را توی سرم می انداخت نم نمک صدا در صدا انداختم. کنار پنجره رفتم و به باغ بی امیر که ساکت و کوربود نگاه کردم ».
نگاهِ حسرتبار به گذشته ها و برباد رفته ها، یادآوری بذرهای خونبار قدرت: «چشم درآوردن، مرگ امیر ومویه های شبانه و سرگردان خاتون» درحلقه ی آرزوهای روزمرگی دربستر روایت ها و تداوم انتقال به آیندگان، به موازات ثبت تاریخی، عادت دیرینه "نگاه به گذشته ها" را توضیح می دهد.
شانه های زندگی داستانی ست، آشنا ویادآورحضور وزندگی بخشی ازهموطنان خارج نشین. که باید مطالعه کرد و با ضعف انسان ها اشنا شد.
واخرین داستان چهچهه ی بوسه است. بازیگر اصلی داستان که ازایران به قصد تحصیل دررشته پزشکی به خارج رفته دراروپا توسط بهرام که بین دوستان به "بری" شهرت دارد دلال مواد مخدر شده است. داستانی ست سرگرم کننده و خواندنی. دربسترداستان توسط بری با دختری به نام کریستین آشنا شده و ازعشقبازی با او درصحنه های گوناگون یاد می کند. همو، پس ازگرفتار و زندانی شدن داستان را با این روایت به پایان می رساند:
«توی سلول یخی و سیمانی خواب به چشمانم نمی آید ولی دربند بودن بهرام توان تحملم را بیشتر می کند و راحت تر یاد سینه ی کبوتری کریستین، می افتم که درنرما نسیمی، بی من باد می خورد.» وروایت های دفتر نود و چند برگی شهر مرقدی بسته می شود.

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد