logo





دوداستان کوتاه

ترجمه علی اصغرراشدان

يکشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۵ - ۰۵ فوريه ۲۰۱۷

Aliasghar-Rashedan05.jpg
Hermann Harry Schmitz
Das Verliebene Buch
هرمان هاری اشمیتز
کتاب دوست داشتنی

(12جولای 1880دوسلدرف – 8آگوست 1913،نویسنده آلمانی بود. )

کتابی باشکوه باجلدزرکوب ونوارگلدار، تواطاق مهمانی رومیزجاخوش کرده بود. کتابی بسیارخسته کننده باتصاویری زست، بسیارزشت بود. مایه افتخارتمام خانواده بود.
تنهاپدراجازه داشت کتاب رابردارد. روزهای جشن وجذبه یکشنبه هاتواطاق مهمانی می نشست، دست رودست میگذاشت وبرای مادروبچه ها، بخش های خوب کتاب راباتاکیدهای غلط وصدای بلند، باوقاروپرمدعامیخواند. هرازگاه خواندن راقطع میکردوتصاویرراتوضیح میداد. بچه هابااحتیاط چهره هاشان راکش می آوردند، چشمهای زیرکشان رابزرگ میکردندوپاهای روبه روی یکدیگررامخفیانه نیشگون میگرفتند.
آقای ملنتزل یکی ازآشناهای پدربود. مغازه خواروبارفروشی ونوشت افزارداشت.
آدم درخانه خیلی چیزهانیازدارد، دارائی پدراندک بود. یک روزآقای ملنتزل خواست کتاب باشکوه راازپدربه امانت بگیرد. پدررنگ باخت، نمیتوانست نه بگوید.
آقای ملنتزل گفت« چن روز، قول میدم یکشنبه دیگه برش گردونم.»
توخانواده همیشه تنهادرباره کتاب حرف میزدند. مادرگفت:
« کتاب نبایدبهش داده میشد.»
پدرخیلی جدی گفت « قول داده یکشنبه برش گردونه، خودآقای ملنتزل گفته. »
پدربازازکارش دفاع کرد« خواهیم دید. »، مادرغرزد.
روجای کتاب تواطاق مهمانی، یک لکه چهارگوشه رورومیزی افتاده بود. جای کتاب هنوزخیلی ازبین نرفته بود.
یکشنبه شد، صبح خیلی زودبلندشدند. ظهرشد، آقای ملنتزل کتاب رانیاورده بود. پدربامادرتواطاق مهمانی نشستند، قیافه پدرخیلی جدی بود. غذاآنقدربدمزه بودکه هیچکس نخورد. هیچکس به خاطربچه هابه خودزحمت نمی داد. خانواده اجازه یافت برود توباغ بزرگ وازانگورفرنگیهای دست نخورده نارسیده بخورند.
مادرباچشمهای پراشک دراطاق مهمانی رابست. پدرنصف شیشه روم نوشیدومجبورشددوشبنه وسه شنبه توتختخواب بخوابد. مادرکارهای خانه رابه فراموشی سپرد. بچه هاوحشی شدند. آقای ملنتزل صدوچهل مارک ازپدرطلبکاربود. کسی اجازه نداشت کتاب رایادآوری کند.
مثل این که کسی مرده باشد، خانه ترسناک بود. پدربیشتروقتهاشیشه روم دردست دیده می شد. خانواده برگشت.
یکشنبه سوم فرارسیدوکتاب مثل همیشه، هنوزسرجاش نبود. دیگرقضیه نمیتوانست به همان شکل ادامه یابد. پدربعدازنهاررفت سراغ کت سیاه ومچ بندهاش. صورتش رااصلاح کردورفت سراغ ملنتزل. خانم ملنتزل دررابازکرد. پدرسراغ آقای ملنتزل راگرفت. خانم ملنتزل باترشروئی پرسید:
« چی شده؟شوهرم دوست نداره سرغذاکسی مزاحمش شه. چی خبرشده؟ »
پدرپافشاری کرد « خیلی فوربایدباآقای ملنتزل حرف بزنم. »
خانم ملنتزل لندلندکرد، پدرراتوراهروسرپاگذاشت ورفت تواطاق. درراپست سرش نبسته بود. آقای ملنتزل شکایت کرد:
« آدم رابه حال خودنمیگذارن. این آدم آسمون جل چی میخواد؟ »
درازداخل به هم کوفته وبسته شد. مدتی بعدخانم ملنتزل برگشت وگفت:
« شوهرم خیلی وقت نداره، دوست داره خیلی کوتاه حرفتوبزنی. »
آقای ملنتزل روکاناپه درازشده سیگاردودمیکرد. به پدراعتراض کردوخونسرددرازشده ماند. ازپدرخواست مقداری ازبدهیش رابپردازد، پدرشرمزده شد. آقای ملنتزل سرجانشست وازپدرخواست که بنشیندوسیگارتعارفش کرد:
« بابت چه مبلغ بایدرسیدبنویسم، لطفا؟ »
« بابت بیست مارک. »
آقای ملنتزل سیگاررادوباره به طرف خودبرد. کسی تواطاق پهلوئی روکلیدهای پیانومی کوبید.
«...بعد،چیزی که من میخوام بگم.»
پدرخودرادرهم فشرد « میخوام درباره کتاب سئوال کنم. ازش خوشت اومد؟یاشایدکنارش انداختی؟ »
« کدوم کتاب ؟ »
« خودت خوب میدونی، کتاب من. اون کتاب قشنگ، اونی که سه هفته ست امانت گرفتی. »
« آهها، حالافهمیدم. آره، کجاگذاشتمتش؟ »
پدرعرق ترس راازپیشانیش پاک کرد
« کمی صبرکن، بایدازخانمم بپرسم متوجه کتاب شده ؟»
آقای ملنتزل زمزمه واطاق راترک کرد. تواطاق پهلوئی کسی هفتمین بار« دختر،چراگریه میکنی » راباپیانومی نواخت. پدربه طرف درنیمه بازرفت وداخل رانگاه کرد. لنشن ملنتزل کنارپیانونشسته بود. کتاب راروصندلی زیرش گذاشته بودندکه قدش به موازات پیانوباشد. پدرداشت غش میکرد.لنشن روکتاب باشکوه نشسته بود!
چهره پدرگلگون شده بود. خودراازپشت سرروبچه ی ازهمه جابی خبرانداخت. پرتش کردکنار، کتاب راقاپیدوگریخت...
کتاب راتوخانه وارسی کرد. صدمه دیده بود. مقداری ازپوشش کتاب بریده شده بود. ظاهراچربی سوسیس روش ریخته بود. انگارباشدت پرت شده بود. گوشه هاش مچاله شده بودند. دوطرفش ازپشت، اندکی شل شده بود.
پدربادست لرزان کتاب راورق زد.صفحات 1،2،3،4،5،،6،7،8،9،10،11،40،پدرمشکوک شد...41،42،43،44،13،14،15،58،59،60،61،16چهره پدرسبزشد...17،18،19،20،21،22،23،24،25،105،106،107،108پدرعینکش رابرداشت...109،110حالادرکمال تعجب، صفحه هاکوچکترشدند. 111،112،صفحه 110بسته بود. مسافرپرسه زن، تاآخردنیاپرسه بزن!وتاصفحه 111ادامه یافت، دست سفیداشرافیش رالابه لای موهای جوگندمیش خیراندورفت طرف لئونی هیجانزده، توکتاب پدرصفحات لئونی پیدانبود. پدرکله ای تخم مرغی داشت.
پدرمادرراکتک زد. یک کارت پستال « ساربروک» ازخانم منتزل بایادداشتی فراموش نشدنی ازلای کتاب بیرون افتاد:
« 2جفت جوراب،3یقه، یک دستمال جیبی، یک پیشدامن، یک جفت مچ پیچ. »
پدرازپنجره بیرون پریدوگردنش شکست. بچه هاازراه بدرشدند.....

2

Edgar Hilsenrath
Beim Optiker
ادگارهیلسنراث
درعینک سازی

(متولد2آوریل 1926درلایپزیک ونویسنده آلمانیست. )


عینک سازخواست برودنهارکه خانم مشتری واردشد. شک نیست که عینک ساز عصبانی شد، پرسید:
« چه فرمایشی دارین؟ »
خانم گفت « شوهرم یه عینک احتیاج داره. »
« چیجورعینکی ؟ »
« یه عینک مخصوص . »
« من عینک مخصوص ندارم. »
خانم گفت « پس مسئله ای نیست. »
« شوهرت دوربینه؟ »
« نه . »
« پس نزدیک بینه ؟ »
« آره. »
« مطالعه براش سخته؟ »
« نه. »
« پس مسئله چیه؟ »
« اخیرامتوجه نشدمن رفته م آرایشگاه. »
« دیگه چی ؟ »
« که لباس تازه پوشیده م »
« تموم قضیه همینه ؟ »
« این تموم قضیه نیست. »
« لطفا کوتاهش کنین. »
« اون متوجه نیست من یه زنم، نه دیگه کاملاجوون، پیرم نیستم. اصلامتوجه نیست. متوجه منظورم هستین؟ »
« شوهرتون متوجه این قضیه م نیست؟ »
« متوجه این قضیه م نیست. »
خانم خیلی آهسته گفت « شوهرم متوجه اوقات غمگین بودن وداشتن آرزوهامم نیست. من مهربونی میخوام ونوازش احتیاج دارم. »
عینک سازگفت « متاسفم. »
خانم مشتری گفت « واسه چی متاسفین؟ »
عینک سازگفت « آخه...شوهرشما نه عینک، یه آنتن احتیاج داره. شمااشتباهااینجا اومدین. »
« منظورتون چیه؟ »
عینک فروش گفت « اینجایه دکون عینک سازیه، نه کارگاه آنتن سازی. واسه این قضیه برین دکون روبه رو،طرف دیگه خیابون. »
« اون مغازه تلویزیون فروشی؟ »
« کاملادرسته. »
« آنتنم می سازه ؟ »
« البته. »
« اون که بسته ست؟»
« لان رفته نهار. »
عینک سازباعصبانیت اضافه کرد« منم الان وقت نهارمه....»


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد