logo





نگاهی به رمان تابستان آن سال

نوشته محمود صفریان

سه شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۵ - ۳۱ ژانويه ۲۰۱۷

صفیه ناظر زاده

آغاز این رمان با بدنه آن و پایانش رابطه بسیار خوب و ملموسی دارد، هرچند خواننده انتظار ندارد چنین شروعی به ( این جاها ) بکشد. بیان داستان صادقانه و سر شار است از امواج ریز و مداومی که سوار شده بر قایق زندگی را به آرامی به جلو می برد
محمود صفریان تمامی کتاب‌هایش خواندنی است ولی رمان هایش که ( تابستان آن سال ) چهارمین آن است آئینه هائی هستند از رخداد های روزانه پاره‌ای از زندگی هاکه در اطراف ما جریان دارند و اغلب ما از آن‌ ها بی‌خبر هستیم
در حقیقت داستان‌های این رمان ها هر خواننده‌ای را از دنیای پر تلاطم و گاه دلهره آور سیاست و سایر مسائل ناراحت‌کننده جاری در زندگی هایمان برای فرصت نفس کشیدن راحت‌تر، مهیا می کند
من رمان جدید را که شروع کردم به خواندن، با شروع به دنیای حدس و گمان
گشانده شدم و از مشکلات روز مره رهیدم. البته چنین حالتی با شروع خواندن اغلب کتاب‌ها به من دست می دهد

در تابستانهای گرم و طولانی و شرجی های خفه کننده ی خرما پزان ، باد خنک رویا بود و یخ اکسیر
رونق یخچال شروع نشده بود و با همه گیری آن، سالها فاصله داشت. کار آن را نه صندوق های " کُلمن! " که خود با یخچال آمدند، صندوق های چوبی دو جداره ِ ساخت دست، انجام می داد.

با توجه به مشکل بودن خواندن رمان های قطور و گاه چند جلدی محدودیت رمان های صفریان به 80 تا نهابت 130صفحه امکان خواندن راحت آن‌ها را فراهم کرده است.
از سوئی دیگر موضوع داستان این رمان هاست که نه درسی و آموزشی هستند و نه تاریخی چون بسیاری دیگر، تمامن از زندگی می‌گویند و عشق و با کام و ناکام بودن آن‌ها، و همین سبب می‌شود که خواننده با رغبت آن‌ها را دنبال کند

از حمام که بیرون آمد و دستی به خودش کشید، تمام وجودم را از هوس پر کرد. چشمانش که چون دو زیتون سیاه در برف نشسته بود، چه گردشی داشت. شوخ و سخن گو با اندامی موزون و بی نقص، من تا حالا او را چنین با دقت نگاه نکرده بودم
آهنگ صدایش جذب می کرد، و بیانش شمرده و مسلط بود، در حدی که فکرکردم قبلن تمرین کرده است:.

کتاب را که خواندیم با تعجب در می یابیم که « اینهمه » برای یکنفر و در یک تابستان، بی انصافانه است.
تابستانی که در شهری دیگر و در نهایت آرامش آغاز شده است و زنجیرش به حلقه های صیقل شده وصل می‌شود

من کوپن ندارم، می بینید که گرما و شرجی چه بیدادی دارد. مدتی هم هست که در صف ایستاده ام. اگر امکان دارد به من یک قالب از این یخ هایتان بدهید. باور کنید پرستوها دارند از گرما هلاک می شوند. انصاف نیست بی توجه باشید. کوپن ندارم، می دانم کار نشدی از شما می خواهم، این را هم می دانم که اگر گردو خانه قاضی بسیار است ولی شماره دارد، اما از سر ناچاری به شما روی آورده ام

خانم محترم من که متوجه نمی شوم پرستوهائی که دارند از گرما هلاک می شوند منظور چیست ؟ حتا نمی دانم شمائی که چنین شاعرانه صحبت می کنید کی هستید؟ ولی خوشحالم که می دانید گردوی زیاد خانه قاضی حساب دارد و صاحبان آن ها پشت سرتان کوپن سهمیه به دست درصف انتظارند
با این وضعیت براوردن خواسته شما برایم مشکل است
باور کنید نمی دانم چکار کنم، بخصوص که خودم دارم از گرما کلافه می شوم

منتهی به حلقه هائی می‌شود که دیگر آن جلا را ندارند

از شرور های به نام است، به او تنفرم را از سهراب گفتم و او قول داد مرخص که شد او را بکشد

دکتر محمود صفریان نویسنده‌ای است صاحب سبک ، نحوه نگارش و انتخاب واژه هایش و تسلط در چیدمان آن‌ها در سیاق کار های خودش است ضمن اینکه خواننده را در پیچ و خم جملات گیج‌ کننده که متأسفانه راه‌کار پاره‌ای از نویسندگانمان است سر گردان و مستأصل نمی کند. روان ، راحت و زیبا می نویسد، هرچند گه گاه همین سبک نوشته پاره‌ای از خوانندگان را خوش نمی‌آید و اعتراض دارند « مفهوم نیست»، که البته من متوجه نامفهوم نبودن چنین جملاتی نمی شوم
برای من رمان « تابستان آن سال» در واقع ماجرائی است بسیار خواندنی که با نثری روان و زیبا و پر کشش نوشته شده است

سهراب ما با دیدن یکدیگر وبا توجه با حالات و حرکات و بخصوص عملکردمان بهم نزدیک شدیم، علاقمند و عاشق شدیم
عشقی که از ناحیه من هر روز بارورتر می شود و می بینی که به میوه هم نشسته است و با رسیدن و چیدنش کاممان شیرین خواهد شد، تو را چه شده؟
نگفتی که زیبائی صورت و اندامت در این کشش و عمق عشق چه تاثیری داشته است
" تاثیر داشته؟
" بله ، خیلی هم داشته
" و دارد ؟
" بله ریشه هم دوانده
پس چرا این همه در همی؟
چون از نظر جسمی دیگر آن سهراب نیستم
برای کی؟ برای من یا خودت؟
برای خودم
یعنی من مهم نیستم ؟
چرا خیلی هم مهمی
هنوز برایت همان چهره و اندامم یا تمام شده است؟
حتا پر کشش تر هم شده ای
پس مثل گذشته ، مثل همان بوسه های دزدکی با همان حرارت ببوسم
منتظرم


در نوشته‌های او هدف انسان است و خوشی ها و نا خوشی هایش ، نه شعار گونه
است نه ناسزا و بد و بیراه دارد. از نظر او انسان و روز مره گیش و خوشی و نا خوشی ها و موفقیت‌ ها و شکست هایش باید روایت شود تا خواننده خودش را ببیند و بخواند و در نتیجه مانوس و ملموس باشد.
وقتی رمان تابستان آن سال را می‌خوانی به نوعی خودت یا« سهراب » می‌شوی و یا «رؤیا
صفریان کمتر به مسائل حاشیه‌ای می‌پردازد و در نتیجه ما را به شخصیت‌های داستان هایش نزدیک و هم‌درد و دوست می کند
رمان های او همچون اغلب رمان های حجیم حتا یک کلمه زیاد گویی ندارد، هرچه هست بدنه داستان است
اومعتقد است که به قول مولانا « عشق اسطرلاب اسرار خداست » درنتیجه عشق در
داستان های او حرف اول است و همیشه از آن با واژه‌های بخصوصی حرف می‌زند

امروز غروب نشده با رویا و در قایق به دریا زدیم. زیاد جلو رفتیم. بخوبی از پس پارو زدن بر آمدم و بر دریای آرام و وزش باد ِ تازه کننده نفس، آرام آرام همرا با موج های بسیار ریز پیش رفتیم. رویا با موهایم بازی کرد و برایم شعری را خواند. چه حال خوبی پیدا کردم. نسیم ملایم دریا عطر تن او را که من خیلی دوست دارم در مشامم می چرخاند
پوستش شاداب و دَمش گرم بود. صداقت رفتارش حظ را در رگ هایم می سهرابم خیلی دوستت دارم. احساس می کنم با تو که هستم وزنی ندارم، سبک بال می شوم. مثل نسیم در موهایم می پیچی و مثل رویا در وجودم می دوی و عشق را برایم معنا می کنی
به پهنه صورتش که یکی از بهترین چیدمان ها را دارد نگاه کردم و با لحنی که سرشار از مهر بود گفتم
از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که رنگ گلی ماند و بوی نسترنی


تابستان آن سال، رمانی است در هیجده فصل که از سوی نشر گذرگاه منتشر شده است و در سایت آمازون موجود است
اگر به دنبال داستانی خواندنی هستید این رمان را توصیه می کنم


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد