logo





دوداستان کوتاه

ترجمه علی اصغرراشدان

چهار شنبه ۶ بهمن ۱۳۹۵ - ۲۵ ژانويه ۲۰۱۷

Aliasghar-Rashedan05.jpg
Dejan Enev
Der Lumpenhändler
دژان انو
فروشنده لباس کهنه

(متولد11آگوست 1960واهل صوفیه بلغارستان است. )

هفته ای یک بارصدائی بلندتوخیابان منطقه مسکونی شنیده می شد:
«وسائل ولباسای کهنه می خرم! »
صدافریادکه میزد، مثل زمان توفان، پنجره هاجیرجیرمیکردندوبازمی شدند. بانوی پیربی صبرانه منتطراین لحظه بود. خودراازپنجره نشان دادواشاره کردوباعجله پائین آمدتوخیابان.
فروشنده لباس کهنه مردی بودباگردنی آجری رنگ که شصت سالگی راپشت سرگذاشته بود. ساک بزرگ چرمی دوبله ای که روشانه ش میگذاشت وتوراه باخانمها معامله میکرد،روزمین گذاشت وشروع کردبه مدتی طولانی گل گفتن وگل شنیدن ازبانوی پیر. متوجه بوی نفتالین پراکنده ازپالتوزمستانی وکت وکفشهای تقریافسیل شده شوهرمرده ش شد. بانوی پیرساعت جیبی رنگ باخته ی خربزه ای رنگ بدون شیشه شوهرافسرتعمیرکارش، یک دست کاردوقاشق چنگال دوازده نفره، گیلاسهای شراب سربی رنگ، تیغ ریش تراشی باستانی بادسته استخوانی ازچندجاترک خورده راآورده بود. فروشنده یک دسته اسکناس کوچک کهنه ناخوشایندبه طرف بانوی پیرجلوبردوتعدادی ازوسائل توعمق ساک چرمیش ناپدیدشدند. بانوی پیردست ازسرفروشندبرنداشت، گفت:
« اگه صورتت تراشیده شه، اگه روپیرهنت دکمه دوخته شه! واگه اینجامثل بعضی کهنه بخروبفروشاپرسه نزنی! »
وخنده ای تحویل فروشنده دادکه بوی میخک خشک شده میداد. فروشنده حضورذهنش راازدست نداد، گفت:
« من مادربزرگم می خرم، اگه دوست داری، بپرتوساک! »
بانوی پیرکمی ازساک دوبله ی الهام بخش که مثل قلاده بوفالوسرراه ایستاده بود، ترسیدوخودراعقب کشیدوجلوترنرفت،گفت:
« توکی هستی؟ بایدکی صدات کنم؟ »
« لومپوصدام کن، خیلی ساده،لومپو. اسم خودمونی واسه فروشنده وسائل ولباسای کهنه. »
بانوی پیرخجالت زده یقه باتیست خودراکشیدکنار، گفت:
« کجازندگی میکنی، لومپو؟ »
فروشنده ساک راروشانه ش گذاشت، گفت:
« آخردنیا، تویه پادگان. »
« تویه باغچه م داری ؟ »
« یه باغچه م دارم، بایه فواره. »
بانوی پیررو گیس های سفیدش دست کشیدوسرخ شد، گفت:
« یه چیزدیگه...تنهازندگی میکنی؟ »
« تنها، تنهاباتقدیر. »
بانوی پیراطرافش راپائید، ازفروشنده خواست کمی منتظربماند. پله هارابالارفت، کمی بعدبابقچه ای کوچک زیربغلش برگشت. لباسی گل منگلی پوشیده ویک روسری سفیدروسربسته بود، پچپچه کرد:
« گفتی مادربزرگم می خری. »
وکناردرکنارفروشنده، باهاش ازمنطقه بیرون زد....

2

Slawomir Mrozek
Die schatzinsel
اسلاومیرمروژک
جزیره گنج

باقمه هاتاوسط جنگل راهو رازیرپاکوبیدیم. بی سروصداخودمونوروبه روجزیره کشوندیم. سرآخردرست تومیسربودیم. باتلاش آخری گنج افسانه ای کاپیتان مرگانوپیدامیکردیم.
رفیقم گوچیوگفت « همینجاست »
زیریه درخت باوباب پت وپهن، قمه شوروزمین کوبید. یه گوشه یه نقشه رمزنگاری شده بادستخط کاپیتان بودبایه صلیب نقاشی شده روش. قمه هاروانداختیم کناروبیلاروورداشتیم. مدتی که کندیم، اسکلت یه آدمو بیرون کشیدیم.
گوچیوگفت « درسته، صندوق میباس زیراسکلت باشه. »
صندوق اونجابود. ازگوربیرونش کشیدیم، زیردرخت باوباب گذاشتیمش. خورشیددراوج بود. میمونای مضطرب ازیه شاخه روشاخه دیگه می پریدن. دندونای برهنه اسکلت ریک زده بود. بانفسای گرفته روصندوق نشستیم.
گوچیوگفت « پونزده سال! »
چه سالای درازی گذشته بود، ازوقتی باجوینده های گنج شروع کرده بودیم.
سیگاراروبیرون کشیدیم، دیلمای آهنی روورداشتیم. میمونایه بندجیغ می کشیدن، طوطیام همون کارومیکردن. بالاخره درصندوق وازشد.
روته صندوق یه یادداشت خوابیده بود. روکاغذنوشته شده بود:
« شوما میتونین کون منو ببوسین. مرگان. »
گوچیو گفت « هدف اصلامهم نیست، تنهاسعی وکوشش رسیدن به هدف مهمه، نه خودهدف. »
گوچیوروکشتم وبرگشتم خونه. من سخنای آموزنده رو دوست دارم، امابدون اغراق...

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد