logo





به یاد مادر زبردست

دوشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۵ - ۱۶ ژانويه ۲۰۱۷



با افسوس بسیار با خبر شدیم که مادر زبردست در گذشت

دولت خانم (مادر زبردست ) مادر رفیق جان فدای ما, نادر زبردست است که درقتل عام زندانیان سیاسی درسال ۶۷ توسط رژیم ضد بشری جمهوری اسلامی اعدام شد

مادر و پدر زبردست هردو کارگر کارخانه های صنعتی رشت بودند, که درکانون گرم آشیان خویش, فرزندانی مردم دوست ,تحصیلکرده و خدمتگزار اجتماع(معلم, دبیر و...) پروراندند. و نادر دانشجوی دانشگاه مشهد, جوانی بسیار پرشوروشعور, او هنگامی که هنوز دانش آموز بود به مثابه عضو به جنبش آزادیخواهی ایران پیوست, پس از اینکه درسال ۵۵ از تعقیب رژیم پیشین گریخت درسال ۵۶ با تشکیل هسته های مبارزاتی با سازمان چریکهای فدایی خلق ارتباط برقرارنمود و همراه با دیگراعضا, درگیلان و درخراسان, با فعالیتی شبانه روزی به سازماندهی هواداران پرداخت. او در سال ۶۲ درحالی که هنوز ۲۶ سال داشت درسخت ترین شرایط, وبا آ گاهی کامل ازاینکه رژیم باتمام قوا و با همه رذالتها و سفاکی هایش درتدارک حمله به سازمان است, مسئولیت عضویت درکمیته مرکزی سازمان(فداییان پیرو ۱۶ آذر) را پذیرفت. نادرو دیگر رفقای جوان ک.م.طی بیانیه ای ضمن تحلیل شرایط جدید و افشای رژیم، بر"ضد مردمی بودن جمهوری اسلامی و …" تاکید نمودند.

حمله رژیم سررسید. نبردی به شدت نابرابر, با شکنجه هایی بی سابقه درتاریخ مبارزات سیاسی ! و جنبشی که علنی و نیمه علنی بود و می بایست درمدتی کوتاه مخفی شود.. سخن کوتاه نادربارفیقان اسیرو بزیرشکنجه های...شدند. اورا به ۱۵سال محکوم کردند. اما او و بسیاری از مبارزان راه رهایی مردم ایران, همگی دربرابر "کمیته مرگ" خمینی! ایستادند وجان خویش
را درراه بهروزی مردم فدا نمودند۰

پدر و مادر زبردست ازهمان جوانی (اواخر دهه ۲۰) از فعالین جنبش کارگری و سندیکایی بودند, خانه شان گرچه کوچک و کارگری اما همیشه پذیرای نشست های مبارزاتی بود.

رفقا وخانواده همگی برسر یک سفره می نشستند. اگر برای رفیقی مشکلی پیش می آمد, مادر زبردست شیرزنانه در مراکز مربوطه حاضر می شد و خودراخاله آن رفیق, که اصلا گیلانی هم نبود, معرفی می کرد و با ترفندی اورا رها می ساخت. پس از قتل عام ۶۷، پدر زبردست بسیار فرسود و سالی چند بیش نیارست. مادرزبردست چه پیش ازانقلاب, چه درجریان آن و همچنان پس ازان از فعالین جنبش مردمی ایران بود, او دراین سالها همواره روحیه خودراحفظ نمود اما چو نام نادر به میان می آمد, آهی می کشید گرچه آرام و پروقار, لیک سوز آن رخسارجمع می گداخت.
درگذشت مادر زبردست رابه خانواده شریف او و به جنبش دمکراتیک ایران تسلیت می گوییم

مستحکم باد صفوف مبارزاتی طبقه کارگر آگاه ایران
جاودان باد یاد و خاطره همه جانباختگان و خانوادهای پشتیبان و مبارز آنان

رضااکرمی، شهین امیری، ایراندخت انصاری،نوروز امید فلور جاوید، اسفند جاوید، محسن خوشبین، علی سمیعی،حمادشیبانی، داریوش فریدونی،مقصودکاسبی، جلیل مبشری، ضرغام محمودی، میرشجاع ملکوتیان، علیرضا نوایی، ایرج نیری،سیروان هدایت وزیری



google Google    balatarin Balatarin    twitter Twitter    facebook Facebook     
delicious Delicious    donbaleh Donbaleh    myspace Myspace     yahoo Yahoo     


نظرات خوانندگان:

من هم مادری از دست داده ام
تقی
2017-01-17 14:41:39
افتخاری بود برای من که درست از همان اولین قراری که با نادر عزیزم اجرا کردم، با مادر نیز پیوند عاطفی ام شکل گرفت. نادر شد برایم " خالاپسر" و مادر شد: خاله.
مادر، هیچگاه مهرش را از من دریغ نکرد. چه آنزمان که در مقاومت ما برای حفظ دانشگاه گیلان از هجوم اوباش تا آخرین لحظه در کنار ما بود و اصرار میکرد که نخواهد گذاشت دست عمله سرکوب و جنایتکارانی چون هادی غفاری به فرزندانش برسد و چه آنگاه که در زندان بودم با اصرار و پافشاری خاصی بعنوان خاله من به ملاقاتم آمد. وقتی کنارم در زندان نشسته بود گفت: دلم نیامد ببینم تو زندان هستی و نیایم ملاقات تو! و آن زمان که نادر بنا به تحلیل و نظری که داشت از تشکیلاتی که خود در ساختنش در شهر رشت نقش بسزائی داشته فاصله گرفت بود، باز هم مادر به ملاقات آمد و گفت: شاید راه تو و نادر از هم جدا شده باشد، اما تو بهرحال همانی هست برایم که پیشتر هم بوده ای و یادت باشه وقتی آزاد شدی، بیائی به من سر بزنی! مادر همانطور که خود مظهر مهر و عاطفه بود فرزندانش را نیز آنگونه تربیت کرده بود. دیدارم با نادر بعداز بیرون آمدن از زندان حکایتی بس خاطره انگیز بوده. یکدیگر را سخت در آغوش گرفته و با مهر تمام هم صحبت شدیم و به سختی از هم جدا. با آرزوهایی مشابه برای یکدیگر و اصرار به دیدارهایی بیشتر. حتی آقا خسرو فرزند بزرگ دولت خانوم هم آنگونه بود وقتی خواهرزاده ام را در کلاس اول دیده بود از روی شباهت هایش به من از او نام و نشان پدر و مادرش را پرسید و وقتی فهمید خواهرزاده ام هست گفت: آخ، میدانستم، میدانستم که تو باید با (تقی) ما نسبتی داشته باشی و ... از آن زمان چتری از مهر وی بالای سر خواهرزاده ام برقرار شده بود. همه اینها حکایتی است از مادرانی چون دولت خانوم، مادر زبردست، خاله ... این روزا من هم مادری را از دست داده ام، همچون مادران زیادی که همراه دوران پر تحرک انقلاب به افتخار فرزندی شان نائل آمده بودیم... هرکدام از ما شاید دهها مادر داشتیم آنگونه که دولت خانوم نیز دهها فرزند را به فرزندی و همسان نادر پذیرفته بود. یادش بی هیچ تردیدی همیشه در دلم جای داره.

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد