logo





شهرزاد، تصوير درد حاكميت جامعه سرطان زده بر مردان و زنان، حاكمان وً محكومان

نقدي بر نوشته خانم زهرا باقري شاد

سه شنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۵ - ۱۷ مه ۲۰۱۶

فرشته احمدی



سريال شهرزاد از نظر من بيش از آن كه سريالي عشقي يا سياسي باشد، سريالي جامعه شناسانه است و به شكلي جالب جامعه ای در حال گذر اجتماعي را به نمايش مي كشد. اما اين گذر نه يك گذر كلاسيك از جامعه سنتي به مدرن، بلكه گذری از يك جامعه فئوداليسم آسيايي به يك جامعه نيمه سرمايه داری آسيايی است! و فيلم نمايشگر له شدن تمام أدم ها در اين گردونه گذر است؛ گذر از سنت به "مدرنيت"، از گروه گرايي به "فردگرایی" از سلطه پدر سالاري به ثروت سالاري! اين سريال، داستان يك زن، شهرزاد، يا زن ها نيست، داستان مردها هم نيست، داستان ايران است، داستان مادري كه در حال زايش نوزادی (مناسبات جديد اجتماعي) استِ، در حالي كه فرزند ديگری كه نيمه مرده است را، بادرد فراوان به دوش مي كشد؛ درد مضاعف! در أين شرايط همه قرباني هستند؛ زنان و مردان، حاكمان وً محكومان! ان چه سريال شهرزاد را فوق العاده جذاب مي كند دقيقا نمايش اين درد همگاني است. درد شهرزاد، و شيرين ، درد فرهاد و قباد و پدران وً مادران آن ها، و درد بز گ اقا! بله درد بزرك اقا؛ صحبت هاي وي در خلوت شاهكار است؛ بيانگر مردی است كه نقش اجتماعي اش به پايان رسيده و خود اين را مي داند. خسته است و دوست دارد پرواز كند. او هم از بدوش كشيدن اين مناسبات مرده خسته است، اما وظيفه تاريخي او حفظ اين مناسبات است! عشق او به شهرزاد فقط عشق او به يك زن زيبا نيست، عشق به زني است كه نماينده افكاري تازه است! شهرزاد سمبل بال هاي پروازي است كه اوً مي داند دستيابي به ان ها براي او هرگز ميسر نخواهد بود. يكي از نكات بسيار زيباي فيلم كه توانايي و اشنايي كارگران / نويسنده را به روانشناسي اجتماعي نشان مي دهد درست نشان دادن همين درد بزرك آقاست كه ما را بر ان مي دارد براي او احساس ترحم كنيم و متاسفانه درست همين نكته را دوست عزيزم خانم زهرا باقري شاد به نقد كشيده اند؛ گويا مردهاي حاكم بايد ادمكشان بالفطره باشند ( natural born killer) ، نه انسان هاي زمان خود! منظور من مشروعيت بخشي به اعمال آن ها نيست، درك انهاست! فيلم Godfather درست بدين دليل جاودانه شد! مرداني كه حاكميت پدرسالارانه قوي در جوامع بسته داشته اند، مرداني فقط خشن و متمول نبوده اند. مرداني همانند آقا بزرك قدرت دوام حاكميت شان فقط زور و پول نبوده، بلكه درايت آن ها در داشتن ادم هايي در "امپراتوري" خود بوده كه از دل وً جان به دلايل گوناگون وفادار بوده اند! بنابراين مهرباني هاي او اصلا غير واقعي نيست بسيار رئاليستي است! هم چنان كه درد او از بازي نقش يك نيمه مرده تاريخي!

زنان. سريال شهرزاد مسلما همان طور كه خانم باقري شاد مي نويسند "قرباني محتوم نابرابر قدرت "هستند، اما مگر قرار بود در به تصوير كشيدن جامعه ٧٠سال پيش ايران به تصوير برابری قدرت و زنان با اگاهي فمينيستي برخورد كنيم!؟ مگر قرار بود زناني كه جوان ترين شان هم سن مادر بزرگ أيشان هستند، در ان جامعه نقشي را بازي كنند كه هنوز هم اكثريت مطلق زنان اين جامعه به سختي بازي مي كنند!؟ مگر قرار بود سريال شهرزاد قصه تخيلي شهرزاد قصه گو باشد!!!؟ دوران قهرمان سازي هاي خيالي كه اعمال و زندگي قهرمانانشان هيچ تشابهي با اعمال و زندگي مردم واقعي ندارد، سال هاست به پايان امده، زنان سريال شهرزاد نمايندگان واقعي جامعه ای هستند كه ٧٠ سال پيش موجود بود نه امروز!

اين زنان هر كدام نماينده قشرهاي مختلف زنان در جامعه گذر هستند و و دردهای آن ها را به نمايش مي گذارند، أنان نماينده روابط جمع گراو فردگرا توأمان هستند، بايد هم باشند، اين خصلت دوران آن هاست!

اما نكته جالب فقط اين نيست بلكه همچنين به تصوير كشاندن درد مردها و به خصوص مرداني است كه از زن ها بيشتر دچار اسكیزوفرني اجتماعي و فرهنگي هستند. چرا كه اگر به دليل اگاهي اجتماعي پيشرو هستند، به دليل منافع اجتماعي يك پاي در روابط كهنه دارند! ديدگاه فمينيسم واقعي فقط درد زنان را نيايد ببيند، بلكه درد جامعه را كه متشكل از مردان وً زنان است بايد تعقل و تحليل كند! در يك جامعه پدر سالار هم مردان وً هم زنان بيمارند! عدم درك اينً نكته همان تنگ نظري اييولوژيك ( چه فمينيستي چه چپ گرا)را به همراه مي آورد كه ماركس را بر ان داشت كه إعلام كند كه او يك ماركسيست نيست!

نكته ديكر اين كه سريال شهرزاد به زيبايي و قدرت، دردهاي انسان هايي ( نه فقط مردان يا زنان، نه فقط ستمديدگان، كه حتي ستم كنندگان) را نشان مي دهد كه ستم بر آن ها، ستم جامعه ای است كه تاريخا فرزندان بيمار سرطاني مي زايد! اينً نكته را بيشتر توضيح مي دهم!

بيماري سرطان بيماري ازدياد سلول است! يعني بيماري اي كه از درون به وجود مي آيد و دليل ان عموما عدم مرگ سلول ها در زمان مشخصي است كه بايد بميرند! در جامعه ايران همانند برخي جوامع ديكر أسيايی، به دلائل گوناگون، همچون وسعت زياد، "شيوه توليد آسيايي"، چند فرهنگي و چند مذهبي بودن و همچنين جنگ هاي پي در پي عظيم، مناسبات اجتماعي كهنه با به وجود امدن مناسبات جديد در طول تحول تاريخي و اقتصادي از بين نرفته اند (همانند سلًول های كهنه كه با به وجود امدن سلًول های جديد نمرده و سرطان را باعث مي شوند) بلكه بر پيكر جامعه سنگيني كرده بر زندگي سياسي و اجتماعي و فرهنكي اثر تخريبي گذاشته اند.

سريال شهرزاد أز نظر جامعه شناسي اين انومالي اجتماعي را به خوبي نشان مي دهد، يعني همزيستي سلًول هاي كهنه و جديد كه بدن جامعه را به هنگام رشد مناسبات جديد نه به زايشي طبيعي كه به تلاشي مي كشاند! چرا كه حتي اين رشد روابط جديد هم طبيعي نيست تحميلی است!

پايان سري اول كه من اميدوار بودم پايان سريال باشد، با آن كه از ديدن ان لذت بردم با مطرح كردن دو الترناتيو عالي بود! دقيقا بيانگر دو گانگي انسان های سريال، نا روشنايي سرنوشت انسان هايی ان دوران، امكان دو گونه ي برخورد پدر شهرزاد سمبل هم نشيني تفكر جمع گرا ( وفاداری به بزرك آقا) وً فردگرايي ( دختر خود را مهم تر دانستن)! در جامعه سرطان زده و اسكيزوفرني ايران است!

اين پيچيده گي شرايط تاريخي و اجتماعي است كه متاسفانه شايد از ديد دوست عزيزم خانم باقري شاد دور مانده است!

فكر مي كنم ديدن مجدد سريال براي روشن شدن برخي زوايا براي آن ها كه به تحليل روانشناسي اجتماعي اين سريال علاقمند هستند، ضروري است! صحنه هاي بسيار زيبا و قوي و گويا در اين سريال وجود دارد كه من را به تحسين سازندگان ان وا مي دارد و اين آلبته به معناي ناديده گرفتن إشكالات سينمائي و حتي سياسي تاريخي سريال نيست!


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد