logo





داستان یک قتل

پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۲ - ۱۳ فوريه ۲۰۱۴

کوروش گلنام

پیتر باید کسی را می یافت که این کار را انجام دهد. کسی که بتواند بکشد، او به یک آدم کش نیاز داشت.

نقشه کار ها را در ذهن خود کشیده بود و تنها نیازش یافتن یک آدم کش بود تا برنامه اش اجرا شده و خیالش راحت شود. مشکل ولی در این بود که او در چنین رابطه ای کسی را نمی شناخت.

یک روز نشست و با باریک بینی آن چه را که در ذهن خود داشت به روی کاغذ آورد و برنامه کار را دقیقن ریخت. از این گام نخستی که بر داشته بود احساس شادی کرد. گام بعدی یافتن بار /رستورانهایی بود که این تیپ آدم ها که او در جست و جویش بود حتمن به آنجا رفت و آمد داشتند. بار/رستوران های شهر چندان زیاد نبودند و بزودی با همه آن ها آشنا شد. در گذر شبانه در این بارها کوشش می کرد که با صاحبان و مشتریان هر چه می تواند بیشتر آشنا شود. این جزء نقشه اش بود تا بتواند سرنخی از کسی به دست آورد که آماده باشد در ازای دریافت پول، کسی را که او می خواست از میان بردارد.

اکنون یک ماهی بود که با وجود هزینه بالا، به این بار/رستوران ها می رفت. چاره دیگری نمی دید و از پس اندازی که داشت مایه می گذاشت. با بردباری و خویشتن داری آدم ها را محک می زد و چشم به راه برخورد با شخص مورد دل خواه خود بود. روزگارش به همین منوال می گذشت تا آن شب بارانی. باران یک باره چنان شدید و سخت گرفته بود که بار/رستوران "مروارید" پر شده بود. او نیز چون دیگران، دم در بارانی خیسش را از تن به در آورده و به چوب لباسی آویخت و به درون رفت. با خوش شانسی بغل بار یک صندلی خالی یافت و نشست و در پاسخ بارمنی که با لبخند پرسید چه میل دارید گفت یک آبجوی قوی. ربع ساعتی گذشته بود که مرد تنومندی وارد شده و یک راست به سراغ مردی آمد که کنار او نشسته بود. آن که کنار او نشسته بود با دیدن مرد تنومند از جا بر خاسته و در همآن حال که او را در آغوش می گرفت با شگفتی از او پرسید: کی آزاد شدی؟ تازه وارد گفت : همین دیروز. اکنون پیتر همه حواسش را روی سخنان آن دومرد متمرکز کرده و اشتیاق شدیدی به شنیدن همه گفت وگوی آن دو داشت.

مردی که در کنار او نشسته بود گفت: شنیدم که قضیه قتل در میان بوده، و پس از اندکی سکوت گفت: ولی او که از بچه های خودتان بود؟ تازه وارد سری تکان داده وگفت: در آغاز هدف کشتنش را نداشتیم ولی چنین شد. بده کار بود و پول موادی را که خریده بود نداده و مرتب بهانه می آورد. ما هم که در این گونه موردها با کسی شوخی نداریم؛ هم پول را از حلقومش بیرون کشیدیم و هم چون از کار و بار ما زیاد می دانست شرش را کم کردیم. بد بختانه در اثر بی دقتی نشانه هایی به جا گذاشته بودیم که گرفتار شدیم ولی چون سه نفر بودیم جرم شکست وهر کدام 4 تا 6 سال گرفتیم. دوستش پرسید : اکنون برنامه ات چیست و می خواهی چکار کنی؟ مرد در پاسخ گفت: هر چه پیش آید، همآن کارهای خلاف همیشگی. زندگی ما این شکلیه یک پا بیرون و یک پا درون زندان و هر دو با صدایی بلند خندیدند. پیتر که به شدت کنجکاو شده بود با خود اندیشید که این مرد می تواند همآن باشد که او در جست و جویش بود. مشکل ولی این بود که چگونه می توانست با او آشنا و وارد معامله شود! اندیشید که باید نام و آدرسش را به دست آورد.

تا دیر وقت و تا زمانی که مرد تازه وارد که اکنون در کنار بار و دوستش جایی یافته و نشسته بود، در بار بودند، در کنار آن ها نشست و مجبور شد جند آبجوی دیگر نیزبنوشد. سر انجام آن دو بر خاسته و به سوی درب ورودی به راه افتادند. او نیز درنگ نکرده، برخاست براه افتاد، بارانی اش را پوشید و به دنبال آنان بیرون رفت. باید آن مرد تنومند را دنبال می کرد تا آدرس محل سکونتش را بیابد. باران قطع شده و هوای مطلوبی بود. کف خیابان ها شسته شده در باران زیر نور چراغ ها برق می زد.

جریان ولی آن گونه که او می پنداشت نشد و آن دو مرد این بار به بار "ستاره آبی" رفتند و او نیز به دنبال آنان بی آنکه توجهی جلب کند وارد بار شد. چون دیر وقت بود بار چندان شلوغ نبود. آن دو، میزی را انتخاب کرده، نشستند و او نیز نزدیک به آن دو، پشت سر آنان نشست و سفارش آبجو داد. آن دو هم چنان گفت و گو کرده و با صدایی بلند می خندیدند. اندکی بعد صاحب بار نیز که روشن شد از دوستان نزدیک آن دو است، به آنان پیوست. پیتر اکنون گوش هایش را تیز کرده تا همه آنچه را که می گویند بشنود ولی چیز زیادی دستگیرش نمی شد. اندیشید که آبجو ها اثر نهاده و احساس مستی کرد. تنها در خلال گفته های آنان فهمید که نام مرد تنومند"جان" است. پس از ساعتی یکباره جان از جا بر خاسته و عازم رفتن شد. دوستش ولی هم چنان با صاحب بار نشسته و خیال رفتن نداشت. پیتر نیز از جا بر خاست و هم چون بارگذشته به تعقیب مرد بیرون رفت ولی به هیچ فایده ای زیرا جان این بار سوار تاکسی شده و رفت. پیتر از این که ماهی چنین زود ار کقش لغزیده و به در رفته، پکر و دمق پیاده به سوی حانه روان شد در این اندیشه که چگونه جان را باز یابد! هم چنان که آهسته گام بر می داشت ومی رفت، نقشه ای در مغزش شگل گرفت.

****

شب بعد پیتر به همآن بار ستاره آبی رفت. این بار کنار بار نشست و آبجویی سفارش داد. صاحب بار را دید که بر سر میزی با مشتریان خوش و بش می کرد. چشم براه فرصتی شد و زمانی که صاحب بار برای رفتن به پشت بار از کنار او می گدشت گفت: ببخشید آقا، جان این جا نیامده است. صاحب بار در حالی که ایستاده و به سوی او بر می گشت، گفت: کدام جان؟ ما چند تا جان داریم. پیتردر حالیکه با انگشت به میزی اشاره می کرد گفت همآن که دیشب آن جا نشسته بود. صاحب بار گفت :آها، جان هریسون را می گویی، هنوز نه، و لی شاید پیدایش شود. سپس پرسید کاری داشتید؟ پیتر گفت نه، کار ویژه ای نیست تنها خواستم خبری را به او بدهم. شماره تلفن و آدرسش را ندارم. صاحب بار به تندی پشت بار رفته و با کاتالوگ تلفنی باز گشت، اندکی در آن کاوید و سپس در حالی که انگشتش را بر نامی نهاده بود، گفت: این آدرس و شماره تلفنش است. پیتر در حالی که تشکرمی کرد، قلمی از جیب به در آورده شماره تلفن و آدرس را در دفترچه بغلی اش یاد داشت کرد. ربع ساعتی بعد از جا بر خواست وخوشحال از شگردی که بکار برده بود از بار ستاره آبی بیرون زد.

****

بخش مهمی از نقشه اش انجام شده و نام، آدرس و تلفن آن را که می خواست به دست آورده بود. اکنون باید دنباله نقشه و طرحش را اجرا می کرد. فردای آن روز از یک کابین تلفن عمومی شماره جان را گرفت. با زنگ دوم مردی گوشی را برداشته و گفت: جان هریسون بفرمایید. پیتر با اندکی لرزش در صدایش گفت: یک کار نان و آب دار می خواهی؟ جان پرسید شما کی هستید و موضوع چیست؟ پیتر اندکی سکوت کرده وسپس گفت :شما می توانید مرا دانیل بنامید. جان گفت: چه کاری هست که من باید انجام بدهم؟ پیتر به سادگی گفت: می خواهم شما فردی را که نام و نشانش را به شما می دهم از میان بردارید. ده هزار یورو پیش و ده هزار یورو پس از قتل. ما یکدیگررا نخواهیم دید و من اگر شما بپذیرید همین امروز نام و آدرس این شخص را همراه با ده هزار یورو برای شما خواهم فرستاد با سه شرط: نخست این که نارو و کلک نزنید چه اگر چنین کنید زندگی شما در خطر خواهد بود؛ دوم این که فرد مورد نظر را با شلیک گلوله به گونه ای بکشید که زجر آور نباشد و سوم چون من می باید چند روزی پس از قتل ده هزار یوری دیگر به شما بپردازم، تاریخ دقیق انجام قتل را به من بدهید. جان که در صدایش بد گمانی موج می زد و اندیشید که کسی میخواهد دامی برای او بنهد گفت: آقا شما اشتباه گرفته اید و من این کاره نیستم و گوشی را گذاشت.

پیتر ولی دست بر دار نبود چون می دانست که اگرسماجت کند، جان کسی نیست که از بیست هزار یورو به آسانی بگذرد . در چند روز آینده نیز چندین بار زنگ زد ولی پاسخ جان هم چنان منفی بود. آخرین بار که زنگ زد از جان خواست که دمی به او مجال دهد و به سخنانش گوش کند و سپس بی درنگ گفت که می داند که او در کارهای خلاف دستی دارد و تازه از زندان بیرون آمده است. به او اطمینان داد که دامی ونقشه ای برای گرفتار کردن او در بین نیست و کار نیز ساده است و گمان نمی رود که مشکلی پیش آید. به او گفت که اگر حتا گرفتار نیز بشوی می توانی به نامه ای که من برایت خواهم فرستادبه عنوان سند استناد کنی. جان این بار گوشی را نگذاشت.

****

این مردک دست بر دار نیست و مرتب زنگ می زند و سماجت می کند. امروز سر انجام دل به دریا زده و پذیرفتم. در وضعی که من دارم بیست هزار یورو کم پولی نیست. قرار شد که ده هزار یورو، هم راه با آدرس و نام آن شخص را فردا بفرستد. کار مشکلی نباید باشد. آدرس که رسید می روم چند روزی سر و گوشی به آب داده، رفت و آمدش را در نظر گرفته و در فرصتی با چند گلوله کار را تمام می کنم. باید مراقب باشم کسی مرا نبیند. آن گونه که دانیل می گفت آن شخص بازنشسته است و در مکانی کم رفت و آمد تنها زندگی می کند و این کار را آسان تر می کند.

****

روز بعد ده هزار یورو هم راه با آدرس و نشانی های مرد مورد نظر به دست جان رسید. او با خود اندیشیده و نقشه ای کشید. چون مرد مورد نظر تنها زندگی کرده و بیشتر وقت را در خانه به سر می برد، بهتر این است که به عنوان پست چی زنگ در را به صدا در آورده و هنگامی که مرد در را باز می کند با اسلحه ای مجهز به صدا خفه کن چند گلوله به او زده و فورن از محل دور شود. جان نخست به آدرس داده شده رفته و همه چیز را خوب بررسی کرد. محله بسیار آرام و کم رفت و آمد بود. او سپس به بازار کهنه فروشان رفته یک نیم تنه وکلاهی آبی رنگ به سبک لباس پست چی ها تهیه کرد. اکنون باید چشم براه تلفن دانیل می ماند تا او را از تاریخ دقیق قتل یعنی روز آدینه 21 اکتبر با خبر کند.

****

روز بیست و یک اکتبر پست چی حقیقی که آمد، متوجه باز بودن در خانه شماره 25 خیابان شقایق شد. خواست نامه را به درون انداخته و برود ولی اندیشید که زنگ در را زده و صاحب خانه را متوجه باز بودن در نماید. زنگ زد و چند دقیقه ای ایستاد ولی خبری نشد. پیر مرد را می شناخت. با اندکی کنجکاوی کوشید در را کاملن باز کند ولی چیزی مانع از باز شدن کامل در می شد. سرش را به درون برد و ناگهان متوجه جسد خونین پیر مرد که در کف هال افتاده بود شد. شگقت زده و ترسیده به سرعت شماره تلفن پلیس را گرفت. در اندک مدتی پلیس و آمبولانسی از راه رسیدند. پلیس ها به همسایگان پیر مرد مراجعه کرده ولی هیچ یک چیزی ندیده بودند. قاتل یا قاتلان کم ترین نشانی از خود به جا ی نگذاشته و چیزی نیز به سرقت نرفته بود.

****

امروز ده هزار یورو دیگر به دستم رسید ولی این بار نامه ای نیز همراهش بود. از خواندن نامه شوکه شدم. مردی را که کشته بودم همآن دانیل یا با نام حقیقی اش پیتر بود. او مردی بود که میخواست بمیرد ولی خود، خودکشی نکند. در نامه از من به سبب خدمتی که به او انجام داده بودم تشکرکرده و خواسته بود که اگر گرقتاری ای برایم پیش آمد این نامه را به عنوان سند به دادگاه ارائه دهم.

کوروش گلنام
پنجشنبه 16 آبان 1392 ـ 7نوامبر 2013

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد