logo





لطیفه ای اندر حکایت تفکیک جنسیتی دانشگاه ها

راوی حکایت : همایِ آزاد

جمعه ۱ مهر ۱۳۹۰ - ۲۳ سپتامبر ۲۰۱۱

از آنجا که مشتریان اجباری این لباس، فرهیختگان و زیرکان و تازه نفسان این سرزمینند ، جای هشدار است و تذکر، که از یکسو دیگر تار و پود این جامه ی کریه، پوسیده شده و از سوی دیگر قامت جوانان برومند این سرزمین، دیگر آنقدر تنومند گردیده است که در این تنگنا نمی گنجد و چندان بعید نیست آن روزی که رشته ها از هم گسسته و درزها و مرزها از هم شکافته شود وزشتیها و پلیدیها چنان عریان گردد که دیگر نه جامه ای بر جای بماند و نه خیّاطی...
روزی روزگاری خیّاطان ناشی و کج سلیقه ای گردهم آمدند تا لباسی بر اندام جوانان بدوزند؛ امّا به سبب نا آزمودگی و بی درایتی که داشتند، و از آنجا که نه اندازه ی جوانان میدانستند و نه سلیقه ی ایشان میشناختند ، لباس دوخته شده بر پیکرشان موزون نگشت. خیّاطان ناچار آنرا در صندوقچه ای نهاده و پنهان کردند، امّا پس از سالیان سال جوانان آن سرزمین به جهاتی که ناگفتنی است ،عرصه بر ایشان تنگ نمودند و روزگارشان تلخ که ما خیّاطانی لایق میخواهیم و لباسهایی شایسته .

خیاطان در این اندیشه که چه کنیم و چه نکنیم؟ به جای جُستن سبب و اسباب و مُسبب الاسباب ، ناگهان نوری در افکارشان درخشید که : وَه ، جُسته ایم ما ! پس بر این رأی نابخردانه متفّق شدند که لباس کهنه از صندوقچه درمی آوریم و به تزئینی دیگر میدوزیم و اینبار با ترفندی، آنرا هرچه تنگتر بر تن ایشان میکنیم تا به اطاعت ما درآیند و ناچار به پذیزش سلیقه ی ما گردند ودر پایان قاضی از ما راضی گردد و ما از ایّام.

پس جُستند و یافتند وآذین بستند آن لباس کهنه را که حتّی درآن روز و روزگار هم برازنده و تن آذینِ بُرنایانِ آن سرزمین نبود. باری،هرچه پیران و کارآزمودگان و خردمندان، از سرِ نصیحت و اندرز برآمدند که هیهات ! این لباسِ به ظاهر زرّین،چاره ی تلخی ایّام نیست، اندیشه ای دیگر بباید و طرحی تازه تر، امّا چه سود که آنان ندیدند و نشنیدند و سرانجام آن کردند که نباید و نشاید؛ یعنی لباسِ کهنه ی نامتناسب را دیگرباره برتن جوانان کردند.

از آنطرف بشنوید از جوانان هوشیار که از نابخردی و نالایقی خیّاطان به تنگ آمده بودند ، پس خجلت برکنار نهاده و سوار بر قالیچه ای همچون سلیمان شدند و وادی به وادی و منزل به منزل کوس رسوایی خیّاطان زدند . پیر و جوان، صغیر و کبیر و جمله دلسوزان عالم را به هم اندیشی فراخواندند که آی خلقِ عالم ! براستی ما را تحمّل این لباسِ عاریه و نا موزون بس است.طرحی نو می طلبیم و همرهانی صدّیق.

القصّه،چون تا بدینجایِ این لطیفه ی تلخ به گوش من رسید، دانستم این همان حکایت ایران زمین مااست و خیّاطان همان مدیران و نظریه پردازان این مرز و بوم.وقوع این داستان باز میگردد به سی و اندی سال پیش ازاین که حضرات لباسی برتن محصّلین و دانشگاهیان کردند تا به برکت آن ، پنبه از آتش جدا و هر دو از حریق در امان بمانند.امّا چه سود! این لباس، چاره ی دردِ خلق محترم نشد که هیـچ ، بلکه خود شعلــه ای شد و آتشــی برافروخت نا گفتنی.

پس از سالیــان سال و گذشت ایّامی نه بکام، اکنــون آن طــرح شکست خورده وآن لباس نخ نما شده، دوباره با نگین و یراقــی دیگر تزیین شده و بنـــام " تفکیک جنسیتی دانشگاهها " به زور و اجبار برتن جوانان پوشانده میشود.

از آنجا که مشتریان اجباری این لباس، فرهیختگان و زیرکان و تازه نفسان این سرزمینند ، جای هشدار است و تذکر، که از یکسو دیگر تار و پود این جامه ی کریه، پوسیده شده و از سوی دیگر قامت جوانان برومند این سرزمین، دیگر آنقدر تنومند گردیده است که در این تنگنا نمی گنجد و چندان بعید نیست آن روزی که رشته ها از هم گسسته و درزها و مرزها از هم شکافته شود وزشتیها و پلیدیها چنان عریان گردد که دیگر نه جامه ای بر جای بماند و نه خیّاطی...

تا محفلی و حکایتی دیگر با شما سمیعان و بصیران بدرود

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد