«پاک خودشو زده به کوچه علی چپ، انگار نه انگار نرجس راچندماهه آوردمش اینجا، دور اطرافمون می گرده، آشپزی، جارو پارو نظافت آپارتمان دو
اطاق خوابه مشترکمون رو میکنه، همیشه م خنده از رو لباش دور نمیشه. »
« ساقی به نورباده برافروزجام ما/مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما. »
« شعر حافظهم مثل همه چی به مسخره میگیره »
« کلی وقته گیلاسا خالی شده، به عوض زخرف گوئی، پرشون کن، آق عزت. »
« داشتم از نرجس میگفتم، کجاش زخرف گوئی بود؟ »
« منظورت از یکریز حرف از نرجس زدن چیه؟ »
« خواهر کوچیکهم، نرجس یه قرص قمر کامله، خیالات ورت نداره، هنوز زیر هجده ساله، تو تبریز چند تا خواستگار داره که سرشون به تنشون میارزه. »
« عینهو خودت، داداش خوش تیپش که تو این همه سال پرسه زدن تو انجمنا و محافل ادبی و شبای شعربی حساب، همیشه تموم چشما دنبالش بودن و التماس دعا داشتن. »
« خودتم شاهد بودی، اما الان مسئله نرجس رومثل همیشه ماست مالی نکن، خودتوبه خنگی نزن. »
« سالای آزگاره هم کارا داره یم، دو سه ساله هرکدوم تو یه اطاق خواب این آپارتمان مشترک زندگی می کنیم. »
« منم واسه همین که رفیق و همدلیم، هر دو تامون خوره کتاب و مثلا روشنفکریم، سالای آزگار تو تموم محافل و انجمنای ادبی و شبای شعر سرتاسر این شهر درندشت کنار به کنار هم بودیم، شعر و داستان خوندیم، نقد و انتقاد کردیم، دو تائی با انجمن شعر منحط مهدی سیلی وخیلیای دیگه بگومگو و جدال و خرخره کشی کردیم... »
« تموم این سالا تو تموم محافل و انجمنای ادبی و شبای شعر دنبال چشم چرونی، سورو شکم چرونی بودیم، خودمونیم، اینجا غریبه نیست که،اق عزت.»
« تند نرو، تموم این سالا گرفتار فقر غذائی بوده یم، بهترین جای تامین کننده کمبود خوراکیمون همین محافل و
انجمنای شبانه بودن. واسه پیداکردن گوش مجانی، انواع خوراکا، سالاد، دسر، پیش غذا و پس غذا تقدیم حضور مبارکت کردن. شعر، داستان و ترجمه هاتم که خوندی وسری شدی توسرا، انگاربه جرم آشناکردن وکشوندنت تواین محافل ادبی شبانه یه چیزیم بدهکارت شدیم.»
« تموم این سالا تو تموم این محافل ادبی شبانه، منم تفیلی و قفیلی خودت کردی که تیکه تورکنی، به اندازه موهای سرت با خوشگلا لاسیدی و تورشون کردی، آپارتمان فسقلیم شده جایگاه شب خوابیهات با خوشگلای متشاعره.»
« توکه بیشترازمن سنگشونو به سینه میزدی، من با دوز و کلک تورشون میکردم، تو لقمه آماده رو درسته تواین آپارتمان قورت میدادی، بلانسبت اینتلکتوئل! بادتم اسیاب می چرخونه که! »
« میدونی آق عزت، تو خیلی بی شرفی. »
« از توی اینتلکتوئل قلابی بی شرف ترنیسم که. »
« بی شرف تری. »
« از کجا فهمیدی، بی شرف. »
« از اینجا که خواهرت، نرجس مثل یه تیکه ماه، این دختر معصوم رو از تبریز آوردی اینجا، وادارش کردی کمر به خدمت من و توی بی شرف ببنده، که من باهاش ازدواج کنم. »
« تو جوونی،کارمند اداره ئی، همکار و هم آپارتمانی منی، مترجم، داستان نویس و شاعر و منتقدی، از بزن بهادرای محافل و انجمنای ادبی شبانه ئی، هرکس تو محافل ادبی به من بگه بالای چشمت ابروست، دودمانشو باد میدی، کجاش اشکال داره که شوهر خوشگل ترین دختر تبریز، خواهرم نرجس بشی؟ »
« همینجاست که میگم تو خیلی بی شرفی، آق عزت. »
« بفرما واسه چی بی شرفم، آقای اینتلکتوئل قلابی؟ »
« از شوخی گذشته، آق عزت. نرجس، این زیباترین دختر تبریز، اونقدر معصومه که وقتی تو هیکل،صورت، وجنات و حرکاتش دقیق میشم، ناخودآگاه اشک رو صورتم قل میخوره. »
« باز دوتا گیلاس بالا انداختی و انگار وارد عالم برهوت شدی، بفرما واسه چی اشکت میاد در مشکت؟ »
« ما تو محافل و انجمنای ادبی شبانه این شهر متعفن شدیم، فاسد شدیم، هرزه شدیم، حق نداریم نرجس و اینهمه پاکی رو آلوده کنیم، خواهش میکنم هر چه زودتر بر گردون تبریز، نرجس رو...»
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد