اینتلکتوئل
Tue 9 06 2026
علی اصغر راشدان
«پاک خودشو زده به کوچه علی چپ، انگار نه انگار نرجس راچندماهه آوردمش اینجا، دور اطرافمون می گرده، آشپزی، جارو پارو نظافت آپارتمان دو
اطاق خوابه مشترکمون رو میکنه، همیشه م خنده از رو لباش دور نمیشه. »
« ساقی به نورباده برافروزجام ما/مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما. »
« شعر حافظهم مثل همه چی به مسخره میگیره »
« کلی وقته گیلاسا خالی شده، به عوض زخرف گوئی، پرشون کن، آق عزت. »
« داشتم از نرجس میگفتم، کجاش زخرف گوئی بود؟ »
« منظورت از یکریز حرف از نرجس زدن چیه؟ »
« خواهر کوچیکهم، نرجس یه قرص قمر کامله، خیالات ورت نداره، هنوز زیر هجده ساله، تو تبریز چند تا خواستگار داره که سرشون به تنشون میارزه. »
« عینهو خودت، داداش خوش تیپش که تو این همه سال پرسه زدن تو انجمنا و محافل ادبی و شبای شعربی حساب، همیشه تموم چشما دنبالش بودن و التماس دعا داشتن. »
« خودتم شاهد بودی، اما الان مسئله نرجس رومثل همیشه ماست مالی نکن، خودتوبه خنگی نزن. »
« سالای آزگاره هم کارا داره یم، دو سه ساله هرکدوم تو یه اطاق خواب این آپارتمان مشترک زندگی می کنیم. »
« منم واسه همین که رفیق و همدلیم، هر دو تامون خوره کتاب و مثلا روشنفکریم، سالای آزگار تو تموم محافل و انجمنای ادبی و شبای شعر سرتاسر این شهر درندشت کنار به کنار هم بودیم، شعر و داستان خوندیم، نقد و انتقاد کردیم، دو تائی با انجمن شعر منحط مهدی سیلی وخیلیای دیگه بگومگو و جدال و خرخره کشی کردیم... »
« تموم این سالا تو تموم محافل و انجمنای ادبی و شبای شعر دنبال چشم چرونی، سورو شکم چرونی بودیم، خودمونیم، اینجا غریبه نیست که،اق عزت.»
« تند نرو، تموم این سالا گرفتار فقر غذائی بوده یم، بهترین جای تامین کننده کمبود خوراکیمون همین محافل و
انجمنای شبانه بودن. واسه پیداکردن گوش مجانی، انواع خوراکا، سالاد، دسر، پیش غذا و پس غذا تقدیم حضور مبارکت کردن. شعر، داستان و ترجمه هاتم که خوندی وسری شدی توسرا، انگاربه جرم آشناکردن وکشوندنت تواین محافل ادبی شبانه یه چیزیم بدهکارت شدیم.»
« تموم این سالا تو تموم این محافل ادبی شبانه، منم تفیلی و قفیلی خودت کردی که تیکه تورکنی، به اندازه موهای سرت با خوشگلا لاسیدی و تورشون کردی، آپارتمان فسقلیم شده جایگاه شب خوابیهات با خوشگلای متشاعره.»
« توکه بیشترازمن سنگشونو به سینه میزدی، من با دوز و کلک تورشون میکردم، تو لقمه آماده رو درسته تواین آپارتمان قورت میدادی، بلانسبت اینتلکتوئل! بادتم اسیاب می چرخونه که! »
« میدونی آق عزت، تو خیلی بی شرفی. »
« از توی اینتلکتوئل قلابی بی شرف ترنیسم که. »
« بی شرف تری. »
« از کجا فهمیدی، بی شرف. »
« از اینجا که خواهرت، نرجس مثل یه تیکه ماه، این دختر معصوم رو از تبریز آوردی اینجا، وادارش کردی کمر به خدمت من و توی بی شرف ببنده، که من باهاش ازدواج کنم. »
« تو جوونی،کارمند اداره ئی، همکار و هم آپارتمانی منی، مترجم، داستان نویس و شاعر و منتقدی، از بزن بهادرای محافل و انجمنای ادبی شبانه ئی، هرکس تو محافل ادبی به من بگه بالای چشمت ابروست، دودمانشو باد میدی، کجاش اشکال داره که شوهر خوشگل ترین دختر تبریز، خواهرم نرجس بشی؟ »
« همینجاست که میگم تو خیلی بی شرفی، آق عزت. »
« بفرما واسه چی بی شرفم، آقای اینتلکتوئل قلابی؟ »
« از شوخی گذشته، آق عزت. نرجس، این زیباترین دختر تبریز، اونقدر معصومه که وقتی تو هیکل،صورت، وجنات و حرکاتش دقیق میشم، ناخودآگاه اشک رو صورتم قل میخوره. »
« باز دوتا گیلاس بالا انداختی و انگار وارد عالم برهوت شدی، بفرما واسه چی اشکت میاد در مشکت؟ »
« ما تو محافل و انجمنای ادبی شبانه این شهر متعفن شدیم، فاسد شدیم، هرزه شدیم، حق نداریم نرجس و اینهمه پاکی رو آلوده کنیم، خواهش میکنم هر چه زودتر بر گردون تبریز، نرجس رو...»
|
|