کتاب «چه کسی نینوازان مارکسیسم غربی را تأمین مالی کرد؟» نوشته گابریل راکهیل، فیلسوف، نظریهپرداز و استاد دانشگاه آمریکایی، از مهمترین و جنجالیترین آثار منتشرشده در سالهای اخیر درباره تاریخ فکری جنگ سرد، اقتصاد سیاسی تولید دانش و رابطه میان قدرت، سرمایه و اندیشه است. این کتاب که در سال ۲۰۲۵ توسط انتشارات مانتلی ریویو منتشر شد، تلاشی است برای بازخوانی تاریخ روشنفکری نیمه دوم قرن بیستم از زاویهای متفاوت؛ زاویهای که به جای تمرکز صرف بر محتوای نظریهها، به این پرسش میپردازد که چه کسانی، با چه منابع مالی و در خدمت چه منافع سیاسی، در شکلگیری و گسترش جریانهای فکری نقش داشتهاند.
از دیدگاه راکهیل، جنگ سرد تنها رقابتی نظامی، امنیتی یا اقتصادی میان ایالات متحده و اتحاد شوروی نبود، بلکه عرصه فرهنگ، دانشگاه، رسانه، هنر، فلسفه و علوم اجتماعی نیز میدان اصلی این رویارویی محسوب میشد. به باور او، دولت آمریکا و شبکهای از بنیادهای خصوصی، مؤسسات پژوهشی، دانشگاهها و سازمانهای فرهنگی، سرمایهگذاری گستردهای برای جهتدهی به فضای فکری جهان غرب انجام دادند تا نفوذ اندیشههای مارکسیستی انقلابی و جنبشهای ضد امپریالیستی را محدود کنند.
تز اصلی کتاب این است که تولید اندیشه هرگز فرایندی کاملاً مستقل و بیطرف نیست، بلکه همواره در بستر روابط قدرت، منابع مالی، نهادهای دانشگاهی و منافع سیاسی شکل میگیرد. راکهیل استدلال میکند که در دوران جنگ سرد، دولت ایالات متحده و نهادهای وابسته به آن، بهطور مستقیم یا غیرمستقیم از برخی گرایشهای فکری حمایت کردند؛ گرایشهایی که اگرچه خود را منتقد سرمایهداری معرفی میکردند، اما از مارکسیسم انقلابی، مبارزه طبقاتی و جنبشهای ضد امپریالیستی فاصله گرفته بودند.
به اعتقاد نویسنده، این حمایتها تنها به معنای تأمین بودجه چند پروژه دانشگاهی نبود، بلکه بخشی از راهبرد گستردهتر جنگ فرهنگی بود؛ راهبردی که هدف آن شکل دادن به فضای روشنفکری، تعیین چارچوبهای مشروع اندیشه و محدود کردن نفوذ جریانهای رادیکال چپ در دانشگاهها و محافل فرهنگی غرب بود.
بخش قابل توجهی از کتاب به بررسی مکتب فرانکفورت اختصاص یافته است. راکهیل بر این باور است که متفکران این مکتب، هرچند نقدهای مهم و ارزشمندی بر سرمایهداری، صنعت فرهنگ و سلطه ایدئولوژیک ارائه کردند، اما بهتدریج مفاهیمی مانند مبارزه طبقاتی، اقتصاد سیاسی، امپریالیسم و انقلاب سوسیالیستی را به حاشیه راندند و تمرکز خود را بر نقد فرهنگ، فلسفه، روانشناسی و ایدئولوژی قرار دادند.
او استدلال میکند که همین تغییر جهت سبب شد این سنت فکری با ساختارهای دانشگاهی و فرهنگی غرب سازگارتر شود و امکان حضور و گسترش بیشتری در دانشگاهها، مجلات علمی و مؤسسات پژوهشی پیدا کند. راکهیل این روند را یکی از ویژگیهای اصلی آن چیزی میداند که «مارکسیسم غربی» مینامد.
البته باید تأکید کرد که این برداشت مورد اجماع پژوهشگران نیست و بسیاری از صاحبنظران، تحلیل راکهیل از مکتب فرانکفورت را یکجانبه یا بیش از اندازه تعمیمیافته میدانند.
یکی از مهمترین ویژگیهای این کتاب، اتکای گسترده آن به اسناد تاریخی و آرشیوی است. راکهیل برای استدلالهای خود از مجموعه بزرگی از مدارک استفاده میکند که از جمله آنها میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
* اسناد از طبقهبندی خارجشده سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا؛
* اسناد مربوط به کنگره آزادی فرهنگی که بعدها مشخص شد بخشی از بودجه آن بهطور محرمانه از سوی سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا تأمین میشد؛
* مکاتبات میان روشنفکران، دانشگاهیان و مدیران مؤسسات فرهنگی؛
* اسناد بنیادهایی مانند بنیاد فورد و بنیاد راکفلر درباره حمایت مالی از برنامههای دانشگاهی و فرهنگی؛
* اسناد مربوط به دانشگاهها، نشریات علمی، کنفرانسهای بینالمللی و طرحهای فرهنگی دوران جنگ سرد.
به اعتقاد راکهیل، این مجموعه اسناد نشان میدهد که رقابت میان دو بلوک تنها در عرصه نظامی جریان نداشت، بلکه تولید دانش، علوم انسانی و نظریه اجتماعی نیز بخشی از میدان رقابت ژئوپلیتیکی بود.
یکی از مفاهیم کلیدی کتاب، اصطلاح «چپ سازگار» است. راکهیل این مفهوم را برای توصیف آن دسته از جریانهای چپ به کار میبرد که اگرچه سرمایهداری را نقد میکردند، اما از مبارزه ضد امپریالیستی، انقلاب سوسیالیستی و حمایت از دولتهای سوسیالیستی فاصله گرفته بودند.
به باور او، چنین جریانی برای نظم سرمایهداری غرب تهدیدی اساسی به شمار نمیرفت و به همین دلیل از مشروعیت و حمایت بیشتری در دانشگاهها، رسانهها، بنیادهای پژوهشی و مؤسسات فرهنگی برخوردار شد.
راکهیل تحلیل خود را بر پایه ماتریالیسم تاریخی و دیالکتیکی بنا میکند. او معتقد است که اندیشهها را نمیتوان جدا از ساختارهای اقتصادی و سیاسی مطالعه کرد و برای فهم تاریخ فلسفه و علوم اجتماعی باید نهادهایی را نیز بررسی کرد که نظریهها را تأمین مالی، منتشر و مشروعیتبخشی میکنند.
به همین دلیل، او تاریخ اندیشه را نه صرفاً تاریخ ایدهها، بلکه تاریخ روابط میان اندیشه، سرمایه، دولت و قدرت میداند.
راکهیل همه سنتهای مارکسیستی را هدف نقد خود قرار نمیدهد، بلکه تمرکز اصلی او بر مارکسیسم غربی است.
از جمله مهمترین متفکرانی که در این کتاب مورد نقد قرار میگیرند عبارتاند از:
* ماکس هورکهایمر؛
* تئودور آدورنو؛
* هربرت مارکوزه.
او همچنین به اندیشمندانی مانند میشل فوکو و ژاک دریدا نیز میپردازد و آنان را بخشی از آنچه «صنعت نظریه امپریالیستی» مینامد، معرفی میکند؛ یعنی شبکهای از دانشگاهها، بنیادها، مجلات و مؤسسات فرهنگی که به باور او در ترویج گونهای از نظریه انتقادی نقش داشتهاند که با منافع ژئوپلیتیکی غرب ناسازگار نبوده است.
در مقابل، راکهیل از سنتی دفاع میکند که آن را «مارکسیسم جهانی» یا «مارکسیسم ضد امپریالیستی» مینامد؛ سنتی که به اعتقاد او در انقلابهای سوسیالیستی، جنبشهای رهاییبخش آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین و نیز در مارکسیسم ـ لنینیسم تداوم یافته، اما در دانشگاههای غربی کمتر مورد توجه قرار گرفته است.
انتشار این کتاب با استقبال و انتقادهای فراوان روبهرو شد. شماری از پژوهشگران آن را اثری مهم در شناخت ابعاد فرهنگی جنگ سرد و اقتصاد سیاسی تولید دانش دانستهاند و معتقدند اسناد ارائهشده تصویر دقیقتری از نقش نهادهای قدرت در شکلدهی به فضای فکری قرن بیستم به دست میدهد.
در مقابل، گروهی دیگر بر این باورند که نویسنده در برخی موارد از شواهد تاریخی نتیجهگیریهایی فراتر از ظرفیت اسناد ارائه میکند و رابطه میان حمایت مالی و جهتگیری نظری را بیش از اندازه قطعی تفسیر میکند. از این رو، هرچند وجود شبکههای فرهنگی و حمایتهای پنهان دولت آمریکا از برخی فعالیتهای روشنفکری امروز از نظر تاریخی مستند است، تعمیم این یافتهها به کل سنت مارکسیسم غربی همچنان محل بحث و اختلاف نظر است.
صرفنظر از موافقت یا مخالفت با نتیجهگیریهای نویسنده، کتاب «چه کسی نینوازان مارکسیسم غربی را تأمین مالی کرد؟» اثری مهم در حوزه جامعهشناسی معرفت، تاریخ اندیشه و اقتصاد سیاسی دانش به شمار میرود. ارزش اصلی کتاب در آن است که توجه خواننده را از صرف محتوای نظریهها به شرایط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی تولید آنها معطوف میکند و پرسشهایی بنیادین را پیش میکشد: اندیشهها چگونه شکل میگیرند؟ چه نهادهایی از آنها حمایت میکنند؟ منابع مالی چه نقشی در گسترش یا به حاشیه راندن جریانهای فکری دارند؟ و تا چه اندازه میتوان تاریخ اندیشه را بدون مطالعه مناسبات قدرت و سرمایه فهمید؟
این پرسشها، فارغ از پذیرش یا رد دیدگاههای راکهیل، کتاب را به اثری تأملبرانگیز و شایسته بحث برای پژوهشگران علوم اجتماعی، فلسفه، علوم سیاسی و تاریخ اندیشه تبدیل کرده است.
کاربست چارچوب نظری کتاب در تحلیل رسانههای معاصر
اگر چارچوب نظری گابریل راکهیل را فراتر از زمینه تاریخی جنگ سرد در نظر بگیریم، میتوان آن را برای تحلیل رابطه میان قدرت سیاسی، رسانه و تولید گفتمان در جهان معاصر نیز به کار گرفت. راکهیل نشان میدهد که تولید اندیشه و شکلگیری افکار عمومی را نمیتوان مستقل از ساختارهای قدرت، منابع مالی و نهادهای حامی آنها فهمید. از این منظر، رسانهها تنها انتقالدهنده اطلاعات نیستند، بلکه بخشی از سازوکار گستردهتری هستند که در شکلدهی به روایتهای مسلط، تعیین دستور کار عمومی و مشروعیتبخشی به برخی دیدگاهها و به حاشیه راندن دیدگاههای دیگر نقش ایفا میکنند.
این برداشت با نظریه هژمونی فرهنگی آنتونیو گرامشی نیز همخوانی دارد. گرامشی استدلال میکرد که سلطه پایدار تنها از طریق ابزارهای قهری دولت برقرار نمیشود، بلکه زمانی تثبیت میشود که ارزشها، هنجارها و جهانبینی طبقه یا قدرت مسلط به «عقل سلیم» جامعه تبدیل گردد. رسانهها، دانشگاهها، نظام آموزشی و نهادهای فرهنگی در این فرایند نقش تعیینکننده دارند، زیرا نه تنها اطلاعات را منتقل میکنند، بلکه چارچوب فهم و تفسیر واقعیت اجتماعی را نیز میسازند.
همچنین، نظریه دستگاههای ایدئولوژیک دولت لویی آلتوسر نیز بر این نکته تأکید میکند که دولتها تنها از طریق ارتش، پلیس و دستگاه قضایی اعمال قدرت نمیکنند، بلکه از طریق رسانهها، آموزش، فرهنگ، دانشگاه و سایر نهادهای مدنی نیز ارزشها و ایدئولوژی مطلوب خود را بازتولید میکنند. هرچند آلتوسر عمدتاً درباره دولتهای ملی سخن میگوید، اما بسیاری از پژوهشگران این چارچوب را برای تحلیل رسانههای فراملی و رسانههای برونمرزی نیز به کار گرفتهاند.
از سوی دیگر، در رویکرد اقتصاد سیاسی رسانه نیز تأکید میشود که هیچ رسانهای را نمیتوان بدون توجه به ساختار مالکیت، منابع مالی و روابط قدرت تحلیل کرد. در این رویکرد، پرسش اساسی این نیست که آیا یک رسانه در همه گزارشهای خود درست یا نادرست عمل میکند، بلکه این است که چه کسانی هزینه تولید آن را تأمین میکنند، چه نهادی سیاستهای کلان آن را تعیین میکند، چه صداهایی فرصت حضور مییابند و چه روایتهایی به حاشیه رانده میشوند.
اگر این چارچوب نظری را درباره رسانههای فارسیزبان مورد حمایت دولت ایالات متحده به کار گیریم، پرسشهای جدیدی مطرح میشود. صدای آمریکا و رادیو فردا با بودجه دولت ایالات متحده فعالیت میکنند و بخشی از ساختار رسانهای برونمرزی این کشور به شمار میروند. این واقعیت بهخودیخود به معنای نادرست بودن همه گزارشها یا تحلیلهای این رسانهها نیست؛ همانگونه که دولتی بودن رسانههای عمومی در دیگر کشورها نیز لزوماً به معنای بیاعتباری همه محتوای آنها نیست. با این حال، از منظر جامعهشناسی رسانه و اقتصاد سیاسی ارتباطات، این پرسش کاملاً مشروع است که منابع مالی، اولویتهای سیاست خارجی و اهداف ژئوپلیتیکی دولت تأمینکننده بودجه تا چه اندازه میتوانند بر دستور کار رسانهای، انتخاب موضوعات، چارچوببندی اخبار، گزینش کارشناسان و برجستهسازی برخی روایتها اثر بگذارند.
این پرسش بهویژه در شرایطی اهمیت بیشتری پیدا میکند که میان دولت تأمینکننده بودجه و کشور مخاطب، تنش سیاسی، تحریم یا حتی رویارویی نظامی وجود داشته باشد. در چنین وضعیتی، رسانه دیگر صرفاً یک نهاد اطلاعرسانی نیست، بلکه میتواند بخشی از سازوکار قدرت نرم و دیپلماسی عمومی نیز تلقی شود. از منظر علوم سیاسی و ارتباطات، قدرت نرم تنها از طریق جذابیت فرهنگی اعمال نمیشود، بلکه رسانههای بینالمللی نیز یکی از مهمترین ابزارهای آن برای تأثیرگذاری بر افکار عمومی و شکلدهی به روایتهای سیاسی هستند.
از این منظر، مطالعه رسانههای فارسیزبان وابسته به دولت آمریکا صرفاً به ارزیابی صحت یا نادرستی اخبار محدود نمیشود، بلکه مستلزم تحلیل جایگاه آنها در ساختار وسیعتر سیاست خارجی ایالات متحده است. هنگامی که دولتی خود در یک منازعه سیاسی یا نظامی نقش مستقیم دارد، این پرسش که رسانههای وابسته به آن تا چه اندازه میتوانند مستقل از اهداف کلان همان دولت عمل کنند، پرسشی کاملاً مشروع و دانشگاهی است؛ پرسشی که درباره رسانههای وابسته به هر دولت دیگری نیز باید مطرح شود.
در نهایت، باید میان واقعیت تاریخی و تفسیر نظری تمایز قائل شد. کتاب راکهیل مستقیماً درباره رسانههای فارسیزبان امروز یا ایران بحث نمیکند، اما چارچوب نظری او این امکان را فراهم میآورد که رابطه میان قدرت، سرمایه، رسانه و تولید گفتمان در جهان معاصر نیز به شیوهای انتقادی مورد بررسی قرار گیرد. از این رو، کاربرد اندیشه راکهیل برای تحلیل رسانههای فارسیزبان را باید بسطی نظری از دیدگاه او دانست، نه نتیجهای که خود نویسنده بهصراحت درباره ایران مطرح کرده باشد.
سخن پایانی
اگر تحلیل گابریل راکهیل را جدی بگیریم، پرسش او تنها متوجه دولتها یا نهادهای قدرت نیست، بلکه متوجه نقش روشنفکران، دانشگاهیان و کنشگران فرهنگی نیز هست. از منظر جامعهشناسی معرفت، هیچ روشنفکری خارج از ساختارهای قدرت، منابع مالی و نهادهای تولید دانش عمل نمیکند. ازاینرو، مسئولیت اخلاقی و علمی دانشگاهیان آن است که همواره نسبت به بستر نهادی و سیاسیای که در آن سخن میگویند، آگاهی انتقادی داشته باشند.
این مسئولیت زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که رسانهای مستقیماً از سوی دولتی تأمین مالی شود که خود در رقابت ژئوپلیتیکی، اعمال تحریم، یا حتی درگیری نظامی با کشور مخاطب نقش دارد. در چنین شرایطی، حضور در این رسانهها صرفاً یک انتخاب حرفهای نیست، بلکه میتواند بخشی از سازوکار گستردهتر تولید گفتمان و تأثیرگذاری بر افکار عمومی نیز تلقی شود. از همین رو، این حضور باید همواره موضوع تأمل و خودانتقادی باشد.
بیتردید همه کسانی که در چنین رسانههایی حضور پیدا میکنند، انگیزه یا هدف یکسانی ندارند. بسیاری ممکن است با نیت دفاع از آزادی بیان، اطلاعرسانی یا طرح دیدگاههای خود در آنها شرکت کنند. بااینحال، از منظر تحلیلی، نیت افراد بهتنهایی برای فهم کارکرد اجتماعی یک رسانه کافی نیست. آنچه اهمیت دارد، جایگاه نهادی رسانه، منبع تأمین مالی آن و نقشی است که در ساختار وسیعتر قدرت و سیاست خارجی ایفا میکند.
از این منظر، وظیفه روشنفکران و دانشگاهیان تنها نقد اقتدارگرایی و محدودیتهای داخلی نیست؛ همانقدر نیز باید نسبت به سازوکارهای سلطه، جنگ اطلاعاتی و بهرهگیری قدرتهای بزرگ از رسانه بهعنوان ابزار نفوذ سیاسی حساس باشند. استقلال فکری زمانی معنا پیدا میکند که روشنفکر بتواند با فاصلهای انتقادی، هم قدرت داخلی و هم قدرت خارجی را مورد پرسش قرار دهد و اجازه ندهد دانش و اعتبار علمی او، آگاهانه یا ناآگاهانه، به بخشی از رقابتهای ژئوپلیتیکی و منازعات قدرتهای بزرگ تبدیل شود.
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد