logo





«کلام صد و یکم از حکایت قفس – گوز چه ربطی به شقیقه دارد!-»

چهار شنبه ۱۰ تير ۱۴۰۵ - ۰۱ ژوييه ۲۰۲۶

سيروس"قاسم" سيف

seif.jpg
.... امیر، قلم و کاغذی از جيبش بيرون می آورد. اسم و آدرس و شماره ی تلفن خودش را روی کاغذ می نويسد. می گذارد جلوی مسئول اطلاعات : ( اين، اسم و آدرس و شماره ی تلفن من است. اگر موردی پيش آمد که به من احتياج داشتند، لطفن مرا در جريان بگذاريد).
مسئول اطلاعات، تکه ی کاغذ را بر می دارد. آن را از زير نظر می گذراند: ( اين، اسم و آدرس و شماره تلفن خود شما است؟).
( بلی).
( آقای دولت آبادی؟!).
( درست است. امير پرویز دولت آبادی).
( ولی، شما که قبلن گفتيد امير عشق آبادی هستید!).
( من، گفتم؟!).
( بلی. وقتیکه آمديد به اطلاعات، خودتان را امير عشق آبادی معرفی کرديد!).
( اين، غير ممکن است).
( شايد هم علی آباد..... يا...... حسن آباد....يا....قنات آبادی يا..... چيزی شبيه همين ها! به هر حال، مطمئن هستم که دولت آباد نبود! می توانم تصديقتان را ببينم؟).
( تصديق برای چه؟!).
( مقررات است. ممکن است که کشيک بعد از من، بخواهد بداند که چه کسی اين ها را آورده است به بيمارستان!).
( ولی، شما که همين چند دقيقه پيش، بدون آنکه از من در خواست مدرکی بکنيد، می خواستيد که عجله کنم و خودم را برسانم به منزلم!).
(درست است. چون تا همين يک دقيقه پيش، فکر می کردم که شما، امير عشق آبادی يا چيزی شبيه آن هستيد، ولی حالا که اصرار داريد که امير دولت آبادی هستيد، انتظار داريد که بدون ارائه ی مدرکی، بايد ادعای شما را قبول کنم؟!).
امير، با کلافگی، تصديقش را از جيبش بيرون می آورد و می گذارد روی ميز و می گوید: ( عجيب است!).
مسئول اطلاعات تصديق را بر می دارد. پس از نگاهی سر سری، آن را با لبخندی معنا دار، به سوی امير می سراند: (بلی. واقعن، عجيب است!).
( چی واقعن عجيب است خانم؟!).
( اين زندگی، آقا! اين زندگی عجيب است!).
(کدام زندگی خانم! زندگی من؟! زندگی شما؟! یا زندگی آن مردی که به خاطر ناامید شدن از بهبود فرزند زردی گرفته اش کارش به جنون کشیده است؟! و یا زندگی آن بچه بدبخت زردی گرفته که آنجا دارد با مرگ دسته پنجه نرم می کند؟!)
مسؤل اطلاعات لبخند زنان شروع به دست زدن می کند و در همان حال می گوید:( برووا! برووا! عالی است!)
امیر با تعجب به مسؤل اطلاعات خیره می شود و با تعرض فروخورده ای می گوید:( مسخره ام می کنید!)
مسؤل اطلاعات درحالی که گوشی یکی از تلفن های روی میزش را برمی دارد و مشغول شماره گرفتن می شود، رو به امیر می کند و پس از چشمک زدن دوستانه ای با صدائی خفه و پچپچه وارمی گوید:( فراموش کن عزیزم! برو که طاهره جانت منتظر است. برو!)).



امیر، لحظه ای به صورت مسئول اطلاعات خیره می شود و باخودش می اندیشد که در برابر رفتار غیر معمول و بی ادبانه او چه عکس العملی باید نشان بدهد که مسئول اطلاعات ناگهان دست از شماره گرفتن برمیدارد و گوشی را به آرامی روی تلفن می گذارد و پس از آنکه اطرافش را با احتیاط از زیر نظر می گذاراند ، پچپچه وار و خفه می گوید:( می بخشید! میدانم که آنچه گفتم به شما ، مؤدبانه نبود. از دهانم پرید! بی اراده از دهانم پرید! درحقیقت ، احساس صمیمیت ناگهانی ای بود که نسبت به شما برمن عارض شد! چرا؟! دلیلش حسادت بود؟! نمی دانم. یعنی می دانم، اما نمی توانم بگویم! لبهایم دوخته است! - لبهایش غنچه را می کند و رو به امیر می گیرد و بعد پوزخندی می زند- منظورم این لب ها نیستند! منظورم ، لبهای روح من است که دوخته شده اند! عروس! یادتان می آید! وقتی تور را از صورتش به کناری زدید، لبهایش به هم دوخته شده بودند و آنها به شما گفتند که خودش لب هایش را به هم دوخته است! یادتان آمد؟! و عروس به شما گفت که این ها دروغ می گویند. گفت که مواظب خودتان باشید! گفت که اينا، همه چيزو ميدونن! لباشو، خودشون دوختن! گفتم که این ها از خودمون هستند! ازهمون تشکیلات خودتون هستند! تشکیلات را کرده اند ، "شرکت!" شرکت سهامی! یادتون اومد؟! بانو، یادتان می آید؟! خانه امیر آباد! هیچ نیچ کا! کل اوقلژ!– ناگهان، با وحشت به اطرافش نگاه می کند! – خواهش می کنم. بروید! بروید به همسرتون برسید. به شما احتیاج دارد. اما، مواظب آنها باشید! همه جا حضور دارند! در دولت! توی بازاری ها! در حزب رستاخیز! توی آخوندها! توی شهر نو! توی هنرمندها! توی ارتشی ها!همه جا! دارند با مخالفین خودشون تسویه حساب می کنند! بروید! خواهش می کنم. همسرتان به شما احتیاج دارد! بروید خواهش می کنم!)
و وقتی می بیند که امیر، گیج و منگ به او خیره شده است و از جایش تکان نمی خورد، تا آنجائی که مقدور است، خودش را به سوی امیر می کشاند و با چشم های از حدقه در آمده ، باصدائی خفه می گوید:( دیگر به اینجا نیائید! من خودم، به شما زنگ می زنم! خواهش می کنم بروید! تا سه میشمرم! اگر در اینجا باشید، چنان جیغی می کشم که تمام این ساختمان روی سرتان و تشکیلات فرو بریزد! میشمرم: یک.......دو. .. )
امیر ناگهان از جایش کنده می شود و در یک چشم به هم زدن از ساختمان می زند بیرون و....
در این لحظه، دکتر – اسم مستعار امنیتی است- فیلم را متوقف می کند و پوشه ای را به جلو می کشد و رو به افراد دیگر جلسه می گوید: ( وهمین آقای امیر دولت آبادی ، یا عشق آبادی و یا هرچی – چون اسم های دیگری هم دارد!- در جائی از خاطرات زندانش ، با تیتر - آیاصدای اندیشیدن چکش ها و سندان ها را می شنوید ؟!- در آنجا، به همین صحنه اشاره می کند)
دکتر، پس از بازکردن پوشه، صفحاتی از آن را بیرون می کشد و از روی آن شروع به خواندن می کند: ( ........وعروس خانوم، صورتشو بر گردوند طرف من. جاکش بازجويه گفت: "خب! حالا نوبت شاه دوماده که توررو از روی صورت عروس خانومش، بزنه کنار وبعدش هم به من چشمک زد، يعنی که شروع کن و منم دستمو بردم طرف تورو زدمش بالا وو توره که رفت بالا وو چشمم به چشای گريون و لبای بهم دوخته ی عروس خانوم افتاد، با وجود اونکه تصميم خودمو گرفته بودم که به خاطر نجات تشکيلات، هر جور شده زنده بمونم و خودمو به بيرون برسونم، اما اون چشای گريون و اون لبای بهم دوخته شده، يهو ديوونه ام کرد و ديگه حال خودمو نفهميدم و فقط ديدم که خودمو چرخوندم و دستای توی دستبندمو رسوندم به دستگيره ی ماشين و رانندهه هم، هفت تيرشو گذاشته رو شقيقه ام و منم از خدا خواسته که همين حالا است که شليک کنه و ريغ زحمتو سر بکشم، دستگيره رو دارم می کشم و خودمو می کوبم به در و جاکش بازجويه هم داره به رانندهه ميگه: " بکش کنار اون ماسماسکو. مگه نميبينی که در قفله ووانميشه؟!". بعدش هم رو ميکنه به من و ميگه: " بی خود احساساتی نشو! لباشو، ما ندوختيم. عروس خانومت ديوونه شده! خودش لباشو دوخته! ميشناسيش که چقدر لجبازه! واقعن، نميشناختمش. گفتم نع. نمی شناسم. گفت -بانو- است! چطو نميشناسيش؟! گفتم نميشناسم. گفت ولی، اون ميگه که تورو خوب ميشناسه! رفتم تو بحر عروس خانوم و داشت يه چيزائی يادم ميومد و با خودم فکر ميکردم که ای داد و بيداد، نکنه اين، همون -بانو- باشه که دانشجوی دانشگاه تهران بود و همه کاره ی خونه امیرآباد و اینا ...که....توی همین لحظه ،يکدفعه، عروس خانوم که معلوم بود، دستای اونم از پشت دستبند زده بودن، مثل يک کسی که برق گرفته باشدش ها، از جاش پريد و خودشو به اين در و اون در زد و توی همون حالت، دهنش، يهو وازشد و با لب هائی که ازشون خون می زد بيرون، سر من داد کشيد که مواظب باش! اينا، همه چيزو ميدونن! لبامو، خودشون دوختن! از خودمون هستن و.... ")
تلفن زنگ می زند. دکتر گوشی را برمی دارد:( الو... الو... بعله.... بعله! میدونم!...الان توی جلسه هستم. .باشه!..... بعدن!..... بعدن!..... الان وقت ندارم...... گفتم توی جلسه ام..... باشه!..... بعدش امضا می کنم...... آره!.... فعلن يه يک هفته ای توی انفرادی میمونه، بعدش ميفرستمش پيش بقيه.... ها؟!..... نه!..... نگرون حال بقیه نباش! خوشبختونه تا حالا، کتکی متکی توی کارنبوده!..... توپ توپن!.... بالاخره، هر کاری هم که من بکنم و تو کله شون بخونم، بازهم دست از این دهاتی بازی هاشون برنمیدارند. نه. فرقی نمیکنه! از سیاسی ها شون تا بازجوهامون همه دهاتی هستند! آره!... آره جانم! آره !... اینجا ایرانه!... باشه بعد. بعد از جلسه....)
گربه ی بزرگ با بی حوصلگی، می گويد: ( سرنخ چی شد دکتر؟! سرنخ!).
دکتر، سکوت می کند و معترض و مهاجم، به گربه ی بزرگ خيره می شود. گربه بزرگ ، لبخند می زند و در حالی که خودش را عقب می کشد، می گويد: ( ببخشيد!).
دکتر به مکالمه ی تلفنی اش ادامه می دهد: ( .... آره!.... گاو هستن ديگه...... دوستی که سرشون نميشه!...... نمی فهمن.....نه!..... فکر نکنی که اينوريا....از اونوريا، بهترن..... نه!..... همه شون، سر و ته يه کرباسن!...... گفتم که الان نميتونم..... نه!...... جلسه دارم!..... خداحافظ..... آره...... باشه!..... باشه!).
دکتر گوشی را می گذارد روی تلفن و رو می کند به گربه ی بزرگ و می گويد: ( چيه که هی ذکر سرنخ! سرنخ! گرفتی؟! ).
گربه ی بزرگ، خودش را به جلو می کشاند و می گويد: ( باباجان! سه ساعته که اينجا منتظر جنابعالی هستيم، برای گرفتن يه سرنخ ناقابل!).
دکتر خودش را عقب می کشد و به پشتی صندلی تکيه می دهد و می گويد: ( سرنخ پيدا شد. اسمش هم امير عشق آبادی است!).
( اسم کی؟!).
( اسم سوژه ای که دنبالش هستين ديگه!).
( سوژه ای که ما دنبالش هستيم، امير علی آباديه، نه امير عشق آبادی!).
(علی آبادی، حسن آبادی، حسين آبادی، دولت آبادی و فلان و فلان آبادی، فرقی نميکنه! سرنخ همه شون به يه جا وصله. جولاشگا!).
( به کجا؟!).
( به شرکت جولاشگا!)
(قضیه داره پیچیده میشه دکتر!)
(پیچیده تر از هر پیچیده ای که فکرشو بکنی!).
(چطور؟!).
دکتر، خودش را به جلو می کشاند و می گويد: ( قضيه بر می گرده به زمان مصدق و بيست هشت مرداد. ماجرای اين پرونده از آنجا شروع ميشه که وقتی توی همون سالها، برای کشيدن جاده، داشتند ساختمانی رو توی باغ ملی، خراب می کردند، دست نوشته هائی رو پيدا می کنند که.....).
( دکترجون! بازهم که داری بر می گردی سر همون خونه ی اول! باباجان، من که بهت گفتم که حتا يک دوخط ناقابل از اون دست نوشته ها به دست ما نرسيده. بنابراين، از کجا معلوم که اصلن چنين دست توشته هائی وجود داشته؟!).
( از کجا؟! از گزارشاتی که از جلسات بازرسی اونزمان باقی مونده و سؤالات بازجوها و.....).
( چه نوع سؤالاتی؟).
دکتر، پوشه را بازمی کند و پس از جستجو میان صفحات داخل پوشه ،کاغذی ازميان آن بيرون می کشد و می گويد : ( مثلن، برای نمونه! اينجا. توی همين صفحه، بازجو از متهم می پرسد که منظور از دولت آبادی که در اين دست نوشته ها، آمده، کدام دولت آباد است؟! متهم جواب ميده که: به خدا قسم که نميدونم! من که هزار دفعه به شما گفتم که از وجود چنان دست نوشته هائی بی خبرم! بعدش، بازجو می پرسه که منظور از حلقه ای که فرشاد و صولت و شيخ علی عضو آن بوده اند، چيست؟! متهم جواب ميده که آخه من که آن دست نوشته ها را نخوانده ام، از کجا بايد بدانم؟! بازجو، می گويد که در اينجا نوشته شده است که می رفته اند به سوی عشق آباد! منظور کدام عشق آباد است؟! متهم، می گويد......).
گربه بزرگ، غش غش می خندد و می گويد : ( سانفراسيسکو! سانفرانسيسکو!).
دکتر به گربه بزرگ خيره می شود و می گويد : ( سانفرانسيسکو؟!).
گربه ی بزرگ که دارد هنوز از خنده ريسه می رود، می گويد: ( اگه من به جای متهم بودم، می گفتم داشتند می رفتند به سوی سانفرانسيسکو!).
دکترکه همچنان به گربه ی بزرگ خيره شده است، می گويد : ( چرا به سانفراسيسکو؟!).
گربه بزرگ به گربه ی کوچک، چشمک می زند و می گويد : ( اين جعفر خان ما، با وجود آنکه تازه از فرنگ برگشته، اما هنوز نميدونه که سانفرانسيسکو چيه؟! تو بهش بگو!......بگو ديگه!).
گربه ی کوچک، نوک انگشت شست و انگشت اشاره ی دست چپش را به هم می رساند و و از به هم رساندن آنها، دايره ای می سازد و رو به دکتر می گیرد و سپس انگشت اشاره ی دست راستش را فرو می کند توی آن دايره و چند دفعه فرو می برد و بيرون می کشد و می گويد: ( سانفرانسيسکو، جائيه که وقتی دبه ی آقايون، پر ميشه......).
به غیر از دکتر، همه شان می زنند زير خنده. انفجار خنده شان، اتاق را می لرزاند تا آرام که می شوند، دکتر با عصبانیت فروخورده ای به سخنش ادامه می دهد : ( خلاصه، پس ازخواندن آن گذارشات و مطالعه ی کتاب های اون يارو نويسندهه، به اينجا رسيده ام که.....).
گربه ی بزرگ می گويد: ( نويسندهه ديگه از کجا پيداش شد؟! دکترجان! تو را قسم به همون سانفرانسيسکوی خودمون، دوباره شروع نکن! گذشته ها، گذشته. زمون حاضرو بچسب. سوژه ی ما، چيکار به مصدق و بيست و هشت مرداد و باغ ملی و اينجور چيزا داره؟! به جون دکتر، همه ی اين چيزائی که تا حالا گفتی، هيچ ربطی به شقيقه نداشتن – به بقيه نگاه می کند- شما بگيد! داشتن؟!).
و بازهم همه می خندند. اما وقتی دکتربا ناراحتی خودش را از صندلی اش بالا می کشد و دست هايش را باز می کند و چنان آنها را کش می آورد که صدای ترق و تروق مفاصلش، شنيده می شود، خنده شان فرو می خشکد و دکتر، مثل سخنرانی که به دليل سؤال احمقانه ی يکی از شنوندگان، برای لحظه ای مجبور به سکوت شده است، دوباره ادامه می دهد و می گويد: ( در تئوری من، زمان حاضر، وجود ندارد. هرچه هست، زمان گذشته است و زمان آينده – با عصبانيت به گربه ی بزرگ نگاه می کند- و برای آنکه بعضی کله پوک ها هم، بتوانند آن را بفهمند، ساده ترش می کنم. آنچه که در اصطلاح به آن " زمان حاضر" می گويند، در تئوری من مثل آينه ای است که دو طرف دارد. يه طرفش رو به آينده است. يک طرفش رو به گذشته است. بازهم ساده ترش می کنم. اصلن يک مثالی می زنم. مثلن، من از محتوای اون دست نوشته ها به جز تعدادی اسم آدم ها و مکان هائی که از لابلای همون بازجوئی های اون زمان ها، بيرون کشيده ام، چيز ديگری نمی دانم. ولی، می دانم که ساختمانی که توی آن باغ ملی بوده و برای جاده سازی، خرابش کرده اند، باقی مانده ی يک زندون قديمی بوده است. و اينم می دونم که در جائی از همون بازجوئی ها، صحبت از چهارقولوهائی می شده است که از يک شهر خيالی بنام دولت آباد، فرستاده می شوند به مدرسه ی نظام! خب! بعد هم در آرشيو خودمان به کتابی بر می خورم که در اونجا، چهارتا افسر جوان که در تهران، تازه از مدرسه ی نظام فارغ التخصيل شده اند، دور هم نشسته اند و دارند راجع به معشوق مشترکشون صحبت می کنند که دختری بوده است بنام " مهربانو". خوب! از اينجا به بعدش، ديگه آدم بايد مغز خر خورده باشد که نفهمد توی اين مملکت، بعضی وقت ها، گوز به شقيقه هم ربط پيدا می کند!).
همه شان می خندند و خود دکتر هم ازخنده ی آنها، خنده اش می گيرد. گربه ی بزرگ، ميان خنده ی دکتر به ديگران چشمک می زند و بعد رو به دکتر می کند و می گويد : ( پس منظور تو، از ربط روح و روان تاريخی که اوندفعه در باره اش صحبت می کردی، همين بود؟!).
همه می خندند و دکتر، دستش را توی جيب بغلش می کند و جعبه ی کوچکی را که به اندازه ی يک قوطی کبريت است، بيرون می آورد و در حالی که آن را ميان انگشتان شست و اشاره اش نگهميدارد، رو به گربه ی بزرگ می گيرد و می گويد : ( آره. اينجا است. توی اين جعبه!).
گربه ی بزرگ با پوزخند می گويد : ( گوز؟!).
دکتر به سرعت از جايش بر می خيزد. هفت تيرش را بيرون می کشد. می گذارد روی شقيقه ی گربه بزرگ و می گويد: ( اين جعبه را دارم می برم پيش اعلحضرت! گفتی توی اين جعبه، چيه؟!).
گربه بزرگ، در حالی که از ترس، عضلات صورتش فشرده و چانه اش کج شده است، می گويد: ( روح؟!).
دکتر، سر لوله هفت تير را روی شقيقه ی او فشار می دهد و می گويد: ( مثل اينکه درست را، خوب حفظ نيستی! يکدفعه ی ديگه ازت سؤال می کنم! درست جواب ندی، يک صفر قرمز ميکارم توی شقيقه ات! خب! توی اين جعبه چيه؟!).
( روان!).
( روان چی؟!).
( روان تاريخی!).
( روان تاريخی کی؟!).
( روان تاريخی ما!).
داستان ادامه دارد........ ..........
توجه:
الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد" امیر پرویزدولت آبادی " و "سرگرد اکبر دولت آبادی " و "تیمسار اصغر دولت آبادی" وغیره...، می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.
ب:"رمان کدام عشق آباد" حدود بیست و پنج سال پیش، یعنی در سال 2000 میلادی، به همت "انتشارات خاوران- پاریس-" منتشر شده است.
ج: برای اطلاعات بیشتر در مورد "جولاشگا" می توانید "رمان آوارگان خوابگرد" و یا "جنگ شرکت جولاشگا با عناصر حاضر و غایب" را در اینترنت گوگل کنید.



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد