از ویژگیهای برجسته و پایای پرویز، گستردگی دامنه دوستیهایش بود. این نکته را بسیاری میدانند. از او و کارهایش خاطرههایی دست اول دارند و از آن بسیار نیز گفتهاند. نگهداری و حفظ این دوستیِ گسترده برای او بسیار مهم و دارای اهمیت بود. او دوست یک روزه و دو روزه نبود. دوستی پایدار در دوستی بود. پرویز از سرزمین گستردهای که از دوستی میساخت با وجود خود چون قلعهای مستحکم مواظبت و مراقبت میکرد. در واقع و در عمل قلعهبان بودن برای این سرزمین معنایی است برای وجود پرویز که در کار و عمل و نگاه او به جهانِ دوستی، آشکاری روشنی دارد. قلعهای که نیرودهنده به جمع و ایجاد کننده شادی بود. پرویز باغبان هم بود و در زمین دوستی نهالهای پُر باری نیز میکاشت تا باغ دوستی را سرسبز و پر طراوت نگه دارد. این دو خویشکاری در وجود او، قلعهبانی و باغبانی به قلمرو دوستی او دوام میبخشید. ریشه و بنیاد بالندگی در زندگی، دوام آن است. تداوم اصل و بنیاد زندگی است. زندگی، بیتداوم، از معنای وجود خود تهی میشود. در تداوم است که جهان رنگ و بوهای تازه میگیرد و تلاش برای فتح زیبایی و خوبی و نیکی در جهان را میسر میسازد. این همه صدا و از همه سو، که بعد از درگذشت پرویز در ستایش و توصیف از رفتار او برخاسته و دامنه آن به آدمهای پیرامون او خلاصه و محدود نمیشود، نشان از آن دارد که پرویز در کار باغبانیاش در انتشار مهربانی و دوستی، دوست و رفیق خوبی برای ما بوده است. زندگی پرویز را در خط معمولِ بین دو نقطه،آغاز و بعد پایان، نمیتوان آورد. پایان او، آغاز او میشود. آغاز یا تولد دیگر پرویز، بعد از درگذشتش که همه شاهدش بوده و هنوز هستیم، فوران توجه و شناخت به زندگی و کارهای غلامرضا تختی، فروغ فرخزاد و صمد بهرنگی را بعد از درگذشت آنها زنده میکند. رستاخیزی که به پدیده نیرو بخش زندگی آنها و اصل تداوم برمیگردد. انگار از دل آرزوهای بزرگ و نیکی که پنهان در وجود خود داریم و همواره به آن میاندیشیم هربار نام و گوهری یکباره بیرون میجهد تا با درگذشت خود اهمیت تداوم را به ما یادآوری کند و نگهداری از باغی که شادابی و طروات از وجود آنها دارد. حافظ میسراید"هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق/ ثبت است در جریده عالم دوام ما"
در فکر کردن به پرویز که آنی از فکر تختی و کار و کردار او غافل نبود و همواره شخصیت او را در نظر داشت، بخشی از غزلی از مولانا از دیوان شمس میآورم. در این شعر، به تفسیر بسیاری، اشارههایی تصویری قابل تاملی هست از نخستین دیدار مولانا و شمس. مولانا با دیدن شمس یکباره وجودش تغییر میکند و دیگر میشود و به نقل از شعر: کشتی وجودش یکباره در بحر وجود او نهان میشود. وقتی این شعر میخواندم وجود پرویز را میدیدم؛ آن هنگام که در کودکی و نوجوانی در کورههای فقر و میدانهای تنگ محله صابون پزخانه نزدیک میدان شوش زیر توپ میزد و به تختی فکر میکرد تا نخستین دیدارشان با هم که عکسی از آن در تاقچه اتاقش گذاشته بود.
بر چرخ، سحرگاه، یکی ماه عیان شد / از چرخ فرود آمد و در ما نگران شد
چون باز که برباید، مرغی به گه صید/ بربود مرا آن مَه و بر چرخ دوان شد.
در خود چو نظر کردم خود را به ندیدم/ زیرا که در آن مَه، تنم از لطف چو جان شد
نه چرخ فلک جمله در آن ماه فرو شد / کشتی وجودم همه در بحر نهان شد.
پرویز قلیچخانی اگرچه از نسل ما بود و همان آرمانخواهی نسل ما را داشت، اما جهان وجودی او فارغ از توهم بود. به تقریب میتوان گفت او نه درباره خودش و نه جهانی که آرزوی تحققاش را داشت، هیچگونه توهمی نداشت. شاید همین اندازه شناخت از خود بود که مایههای چنان دوستی گستردهای را در وجود او پرورش میداد.
در این بلبشو و آشفتگی اخلاقی و رفتاری در برخوردهای سیاسی و اجتماعی که این روزها پیرامون خود شاهدش هستیم و رنج آور است، چه درخشان است نگهداری از باغ تختیها و پرویزها و، اندیشیدن به خویشکاریشان که بسیار به آن نیازمندیم
ماه جون 2026