logo





گشت‌و گذری در فیسبوک

یادداشت‌هایی از: بهروز عارفی، ناصر زراعتی، آلبر کامو، طهمورث زمانی

سه شنبه ۹ تير ۱۴۰۵ - ۳۰ ژوين ۲۰۲۶



بهروز عارفی
به یاد بزرگ محسن حسام...

روزهای آخر زندگی زنده یاد تراب حق شناس بود. در اتاق او در بیمارستان با دوست دیگری نشسته بودیم. بدنش قادر به حرکت نبود. از من خواست کتابی را از قفسه بیرون بیاورم. دفتر کانون نویسندگان ایران در تبعید [دفتر بیستم، تابستان 1393 (2014)] بود. از من خواست نوشته محسن حسام را بخوانم. عنوان داستان کوتاه، "مسافر هیچ کجا" بود.
شروع به خواندن کردم. در میان خواندن متوجه شدم که محسن حسام، داستان خود تراب را به تصویری ادبی کشیده است. مثل همیشه با قلمی شیوا... مکث کردم، کم مانده بود بغضم بترکد... نگاهی بین من و دوست دیگر رد و بدل شد. او هم فهمیده بود که صحبت از مرگ آینده تراب است که پزشکان خبرش را داده بودند.
تراب گفت چرا ایستادی ؟ ادامه دادم. تا پایان. بسیار شیوا نوشته شده بود.
بعدها، ماجرا را با خود محسن در میان گذاشتمو تأیید کرد و گفت به شیووه خودم از تراب تجلیل کرده ام.
اما، قلم ناتوان ما، قادر به تجلیل شایسته از زنده یاد محسن حسام نیست.
با خواندن نوشته هایش و نیز نامه های خصوصی اش ، یادش را زنده نگه خواهم داشت.
به درود ای دوست...

ناصر زراعتی
یاد دوست عزیز قدیمی محسن حسام زنده و گرامی باد

محسن حسام را از سال ۱۳۵۲ شناختم. آن زمان دوست شاعر منوچهر آتشی مسؤل صفحات نقد و معرفی کتاب در هفته نامه تماشا بود. در آن صفحه نقد کتاب مینوشتم. رمان "مهربانی و شیرین" از محسن حسام منتشر شده بود. او را از نزدیک نمی‌شناختم. معمولا کارهای جدید را می‌خواندم و اگر می‌پسندیدم در نقد و بررسی آنها مطلبی مینوشتم. رمان "مهربانی و شیرین" داستان جالبی بود. نقدی بر آن نوشتم که در تماشا چاپ شد. یک روز جوان بلندبالایی آمد و با لحجه گیلکی خود را معرفی کرد: - محسن حسام هستم....

و تشکر فراوان کرد بابت آن نقد. به شوخی گفتم: فکر کردم آمده ای دعوام کنی
گفت نه، نقد تو را به دوستان و رفقایی که شماتتم می‌کردند بابت نوشتن داستانی با شخصیت های خرده بورژوا و در باره زندگی خرده بورژواهای شهرنشین نشان دادم و گفتم ببینید اینطور به ادبیات باید نگاه کرد...

پس از آن هرگاه هرجا همدیگر را می‌دیدیم چه در تهران و بعدها در پاریس، همیشه با سپاس از آن نقد یاد می‌کرد

در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان همکار بودیم. من در بخش آموزش فیلمسازی به بچه ها و او گمانم در بخش پژوهش یا انتشارات... و بعد از انقلاب، در آن اعتصاب و تحصن هفده روزه در اعتراض به اخراج کتابداری و مربیان هنری و سیاست مخرب تازه به قدرت رسیدگان، محسن هم مثل من یکی از نمایندگان متحصنان بود که هفده شبانه روز در آن ساختمان کانون در خیابان جم در تخت طاووس درگیر کَل کَل و مبارزه ای بودیم که از آغاز هم مشخص بودبه شکست ما خواهد انجامید، زیرا که حضرات تازه از راه رسیده طایفه حزب الله کلاشینکف و تیربار داشتند و پشتیبانشان دادستانی انقلابشان بود و ما دستمان خالی بود

باری، محسن زودتر از من ناگزیر به ترک ایران شد و به پاریس رفت

در این سال‌ها، دورادور از هم خبر داشتیم و چند باری در پاریس همدیگر را دیدیم. یک بار در سمیناری بود با شرکت ناشران مستقل

می‌دانستم که یک گل‌فروشی راه انداخته. در سفری به پاریس یک بار قرار شد از صبح تا شب با هم باشیم. گفت که می‌رویم با هم از بازار گل می‌آوریم و کنارم باش تا شب که ببینی چه می‌کنم... یادم نیست که چه پیش آمد که نشد بروم آن روز

آخرین بار با دوستم فرشین در رستورانی بودیم که اتفاقی محسن را دیدیم. مثل همیشه ماجرای آن نقد و چگونگی آشنایی و دوستیمان را برای فرشین تعریف کرد

آن سالهای پیش از انقلاب که حسن برادر بزرگترش در زندان بود و محسن به ملاقاتش می‌رفت، هرگاه همدیگر را می‌دیدیم و چون از حال حسن جویا می‌شدم، ماجراهای ملاقات رفتن را تعریف می‌کرد که از همان زمان آن‌ها را در قالب داستان می‌نوشت که در کتاب "ملاقاتیها"یش منتشر شد

کتابهامان را برای همدیگر می‌فرستادم

کتاب‌هایش داستان بلند و مجموعه داستان های کوتاه در قفسه کتاب‌هایم هست با تقدیم نامه های رفیقانه و مهرآمیزش

دیشب که خبر درگذشتش را در فیسبوک دیدم، باورم نشد. پیامی برای دوست عزیز حسن حسام گذاشتم با این امید که خبر درست نباشد

متأسفانه اما خبر درست بود

با تسلیت و همدردی برای خانواده و بستگان و رفقا و دوستانش و بویژه برای برادر بزرگش حسن که می‌دانستم چقدر محسن او را دوست می‌داشت

یاد عزیز و مهربانش زنده و گرامی باد

****************



حسن مرتضوی
بهروز معظمی رفیق عزیز ما چشم بر جهان بست و رفت

آدم‌های من در زندگی زیاد نیستند. آدم‌هایی که نقش‌شان با زمانی که با هم گذرانده‌اید تعریف نمی‌شود. ادم‌هایی که خیلی ساده ترا یک گام در اندیشه و عمل به جلو می‌رانند. سرفصلی می‌شوند برای بقیه‌ی زندگی. خیلی هم مهم نیست که این ‌آدم‌ها همیشه با تو بوده‌اند یا نبوده‌اند، همیشه هم‌نظر بوده‌ای یا نبوده‌ای، اما آن رشته‌ی ناپیدای رفاقت، آن ردپای تاثیر مرد مجربی که گذشته‌ای مالامال از تجربه و حادثه و مبارزه و فداکاری داشت و طی چند سال، آن هم در آن دهه‌ی سرشار از مرگ و نیستی ۶۰ ، ترا به بلوغ فکری رساند و در جوانی از این رو به آن رو کرد، در تمام زندگی‌ات قاطعانه پیداست.

لحظه‌ای را به یاد می‌آورم که بعد از گفتگویی ثمربخش درباره رابطه‌ی زندگی و هنر و مبارزه و ترسیم رویاهایمان از من جدا شد و چون آهویی گریزپا به سمت یک تاکسی دوید، عین یک جوان ساده و خلص و زییا، من مست گفتگو از پشت سر به او خیره شده بودم، یا به آن لحظه در میدان فردوسی می‌اندیشم که در سر ایست بازرسی بهم چشم دوختیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم و به آرامی خداحافظی کردیم تا سرنوشت خود را بپذیریم، گرچه خوش‌اقبال بودیم و از گزند حادثه جستیم، یا از نوشته‌هایش بگویم که در آن فضای مخوف هر بار نکته‌ی تازه‌تری را عیان می‌کرد، یا از آن جلسه‌ی دانشجویی بگویم که خطابمان قرار داد که ما برای رسمی دمکراتیک و آزادمنشانه گرد هم آمده‌ایم و قرار نیست همدیگر را مانیپوله کنیم... کلماتی عجیب مانیپوله کردن، رابطه عمیقا لاینفک سوسیالیسم آزادی و دمکراسی، منش انسانی و مرکزیت انسان‌ها در روابط سیاسی... این کلمات وه چه طنینی برای جوان ۲۰ ساله داشت.

بهروز معظمی عزیز ما که محمود می‌نامیدیمش (به رسم روزگاری که در عراق و لبنان و همه جا چنین نامیده می‌شد) رفت و همراه با او بخشی که جانانه‌ترین قسمت زندگی من بود رفت.
از صفحه فیس بوک: حسن مرتضوی!

****************

آلبر کامو و فوتبال
به بهانه جام جهانی فوتبال

در رمان طاعون اثر معروف آلبر کامو خبرنگاری وجود دارد به نام رامبر که از پاریس به شهر وهران در الجزایر آمده تا از زیاد شدن و مردن موش ها گزارش تهیه کند. در همین حین معلوم می‌شود که طاعون شایع شده و شهر را قرنطینه می‌کنند و دروازه‌ها را می‌بندند. رامبر هم در شهر گیر می‌افتد و نمی‌تواند خارج شود. او به هر دری می‌زند و استدلال می آورد که اصلا اهل آن شهر نیست و نباید او را در مشکلات خودشان قاطی کنند و نگه دارند، کسی به حرفش توجه نمی‌کند. رامبر که با مردم آن شهر هیچ نسبتی نداشت و می خواست هر چه زودتر نزد همسر زیبا و جوانش در پاریس برگردد در نهایت سراغ یک باند قاچاق می‌رود که او را از دروازه رد کنند.

در بخشی از برخورد با قاچاقچی‌ها، در شرایطی که از دست آنها‌ سردرگم و عصبانی بود ناچار می‌شود با یکی از آنها به نام گونزالس که هیچ جذابیتی برای رامبر نداشت برای مدت نامعلومی در جائی منتظر بماند و معلوم بود که رامبر اصلا از بودن در کنار این همراه ناخوشایند رضایت نداشت.

در این حین خیلی تصادفی حرف از فوتبال می‌شود و کم‌کم هر کدام شروع می‌کنند در مورد این که کدام نقش در کجای زمین را بیشتر دوست دارند و تیم و بازیکنان مورد علاقه شان کدام است حرف می‌زند و گفتگوی جذابی بین آنها صورت می‌گیرد. به قدری از این گفتگو لذت می‌برند که در پایان با هم قرار می‌گذارند باز هم همدیگر را ببینند و هر بار که رامبر با قاچاقچی‌ها قرار دارد با شوق و علاقه با گونزالس در مورد فوتبال صحبت می‌کنند.
شاید کمتر کسی به این قسمت کوتاه در کل داستان طاعون و در میان آن همه مرگ و میر و حادثه توجه کند. دو نفر که در آغاز، رابطه شان کاملا کاری و ابزاری است. رامبر فقط می‌خواهد از شهر فرار کند و گونزالس هم یکی از واسطه‌های این کار است. هیچ‌کدام علاقهٔ واقعی به دیگری ندارند. اما ناگهان موضوع فوتبال پیش می‌آید و فضا عوض می‌شود.

گونزالس یک انسان عادی است که جهان را از دریچه تجربه‌های روزمره خودش می‌بیند و رامبر متوجه می‌شود او آنقدرها هم که ابتدا فکر می کرده آدم بدی نیست. آنها نه درباره فلسفه حرف می‌زنند، نه درباره عشق، نه درباره مرگ و نه حتی درباره طاعون. درباره چیزی حرف می‌زنند که ظاهراً کاملاً بی‌اهمیت است: فوتبال.

کامو دراین رمان نشان می‌دهد که انسان‌ها اغلب از طریق ایدئولوژی‌ها، نقش‌های اجتماعی یا منافعشان از هم جدا می‌شوند. روزنامه‌نگار، پزشک، قاچاقچی و ... اما وقتی بحث فوتبال پیش می‌آید این برچسب‌ها موقتاً کنار می‌روند و دو انسان معمولی با یک علاقهٔ مشترک با هم ارتباط برقرار می‌کنند. در آن لحظه، رامبر دیگر «مشتری» نیست و گونزالس هم صرفاً «قاچاقچی» نیست. آنها دو نفر هستند که درباره چیزی که دوستش دارند و در یک رابطه برابر انسانی حرف می‌زنند.

شاید کامو عمداً این صحنه را در رمان گذاشته تا نشان دهد آنچه جامعه را نگه می‌دارد، همیشه ایده‌های بزرگ و قهرمانان بزرگ نیستند؛ گاهی یک گفت‌وگوی خودمانی درباره فوتبال بیشتر از ساعت‌ها بحث فلسفی، انسان‌ها را به هم نزدیک می‌کند.

در شهری که طاعون همه چیز را به مرگ و اضطراب تقلیل داده وقتی این دو نفر درباره فوتبال حرف می‌زنند، در واقع دارند از جهانی صحبت می‌کنند که هنوز در آن مسابقه، هیجان، خاطره و آینده وجود دارد. به نظر من این گفت‌وگو نوعی «مقاومت» در برابر «سلطهٔ کامل طاعون» بر زندگی است.

****************

طهمورث زمانی
دسته سینه زنی رضا خان :

پس از دوران مشروطه، مراسم عزاداری نسبت به دوران ناصرالدین شاه و قبل آن رونق کمتری داشت، اما در دوران احمدشاه دوباره به شکل سابق خود بازگشت. رضاخان که در آن دوران، سردار سپه و وزیر جنگ بود و بعد از کودتای سال ۱۲۹۹ در ظاهر قدرت کامل کشور را به دست گرفته بود، تلاش داشت خود را در زمره عزاداران و مذهبیون نشان دهد. او قبل از رسیدن به قدرت، سعی کرد با عوام‌فریبی و استفاده از مراسم عزاداری ماه محرم، برای گسترش نفوذ خود و فریب مردم استفاده کند. راه‌اندازی دسته، هیأت و رفت‌وآمد به منزل علما و روحانیان، از جمله ترقندهای او بود

چنانچه مشهور است و روایات تاریخی تایید می‌کند، رضاخان برای جلب نظر عمومی، به‌شدت خود را فردی مذهبی معرفی می‌کرد. این قزاق درس‌آموختهِ نظام، نوید یک حاکم اسلامی را می‌داد که می‌خواهد احکام اسلامی را در جامعه اجرا کند. حسین مکی در کتاب تاریخ بیست ساله آورده است:

در یکی از اعلامیه‌های رضاخان، هنگامی که به فرماندهی دیویزیون قزاق منصوب شد، آمده است: «تمام مغازه‌های شراب‌فروشی و عرق‌فروشی، تئاتر و سینما، فتوگراف‌ها و کلوپ‌های قمار باید بسته شود و هر که مست دیده شود به محکمه نظامی جلب خواهد شد.»
با این حال، آنچه بیش از دیگر تظاهرهای مذهبی رضاخان، نظر مردم مؤمن ایران را جلب کرد، «رضاخانِ هیئتی» بود. رضاخانی که طاغیان را سرکوب کرده بود، نظمی نسبی آورده بود و از قضای روزگار، برای حضرت سیدالشهدا هم سینه می‌زد و سوگواری می‌کرد. اوج این تظاهر خانِ میرپنج را در محرم الحرام سال ۱۳۰۱ شمسی می‌بینیم. حسن اعظام قدسی، ملقب به اعظام‌الوزاره، که از فعالان مشروطه و نمایندگان مجلس شورتای ملی بود، در کتاب خاطراتش شرح جالبی از اقدامات رضاخان را حکایت می‌کند: «سردار سپه روز دهم محرم، (عاشورا)، به همراه دسته قزاق با یک هیأت از صاحب منصبان در جلو و افراد با بیرق‌ها و کتل، با نظم و تشکیلات مخصوص از قزاقخانه حرکت می‌کرد. این دسته از میدان توپخانه و خیابان ناصریه به بازار می‌آمد. صاحب منصبان در جلو و جلوی آن‌ها سردارسپه با یقه باز و روی سرش کاه و غالب آن‌ها به سرشان گل زده بودند و پای برهنه وارد بازار می‌شدند.»

عین‌السلطنه هم در همین باره در خاطراتش می‌نویسد: «در شب و روز عاشورا دسته‌های مفصلی حرکت کردند... سردار سپه نیز ناظر حرکت دسته‌ها بود. دسته‌های ارتشی نیز با موزیک (یک دسته بالابانچی) در حرکت بوده و به سر و سینه می‌زدند و می‌خواندند:
«ز بیداد کوفی و از جور شامی/چکد خون ز چشم نظامی». قزاق‌ها در عزاداری خود یک نوحه دیگر را هم دم می‌دادند: «اگر در کربلا قزاق بودی/ حسین بی‌یاور و تنها نبودی»
افزون بر این، در شب ۱۱ محرم نیز سردار سپه و عده‌ای از افسران قزاقخانه در مسجد شیخ عبدالحسین حضور یافتند. آیت‌الله سید بدلا که خود از نزدیک این دسته را دیده بود، می‌گوید ماجرا اینطور بوده است: «به هر تقدیر وقتی قرار شد دسته قزاق‌ها وارد منزل آقای بهبهانی شوند، برای اینکه منزل گنجایش تمام افراد را داشته باشد، از ورود افراد پراکنده و بچه‌ها جلوگیری می‌کردند، ولی من اجازه ورود داشتم و در آنجا همراه دوستان مشغول بازی و جست‌وخیز بودیم. ما حتی برای تماشای نظم و ترتیب قزاق‌ها و انضباط شدیدی که میان آنان حاکم بود، جلوی دسته می‌دویدیم. معروف بود که می‌گفتند: در این دسته سر سوزنی ضعف، سستی و بی‌نظمی وجود ندارد. خود رضاخان مانند فرفره به همه جای ستون سر می‌زد و در حالی که در عزای امام حسین (ع) گل به پیشانی مالیده بود، قزاق‌ها را مرتب می‌کرد. من و میر سیدحسین بهبهانی از قسمت اندرونی منزل وارد بیرونی شدیم و کنار آقا سیدکمال‌الدین ایستادیم. دسته قزاق‌ها با شمع‌هایی که افرادشان به نشانه عزاداری امام حسین (ع) در شام غریبان به دست داشتند، وارد شدند و دقایقی بعد نشستند. رضاخان مقابل آقا سیدکمال روی زمین نشست و گفت: «این قزاق‌ها همه، یاران شما و امام زمان هستند و آمده‌اند تا سر بسپارند و از دعای خیر شما بهره‌مند شوند. دعا کنید خدا توفیق دهد تا این‌ها به اسلام و مملکت خدمت کنند. ما که وارد بیت علما می‌شویم، هدفمان این است که وابستگی خودمان را به مردم و علما اثبات کنیم»
این حرکات و تظاهرهای رضاخان، از قضا موثر افتاد و نیات او را برآورده کرد.

حسن اعظام هم در این رابطه می‌نویسد که «پر واضح «است که مشاهده این حال در مردم خوش‌باور، خالی از تاثیر نبود و شخص وزیر جنگ از این پس بین عامه مردم یک شخص مذهبی و مخصوصاً پایبند به عزاداری که ایرانیان خیلی به آن علاقه‌مند هستند، معرفی شده بود. بعضی از وعاظ و روضه‌خوان‌ها روی منابر از او تعریف و او را دعا می‌کردند. مردم از زن و مرد متوجه می‌شدند که وزیر جنگ به روضه می‌آید.»




نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد