پس از ربوده شدن دیکتاتور نیکلاس مادورو، رئیسجمهور آمریکا اعلام کرد که اکنون اختیار کشور در دست اوست. آیا واقعاً چنین است؟ گزارشی از کشوری که به بهشت سودجویان و ماجراجویان تبدیل شده است.
صبحی در ماه آوریل، هنگامی که برای نخستین بار پا به این ونزوئلای جدید گذاشتم، تنها چند ثانیه طول کشید تا وحشت کنم.
در انتهای پل ارتباطی میان هواپیما و ترمینال، زنی یونیفورمپوش ایستاده بود که تابلویی با نام من در دست داشت.
آهسته گفت:
«لطفاً همراه من بیایید.»
بیآنکه حرفی بزنم، از میان هزارتویی از راهروهای بیپنجره دنبالش راه افتادم. آسانسورها باز میشدند، درهایی را پشت سر میگذاشتیم که نگهبانان مسلح مقابلشان ایستاده بودند. سرانجام، زمانی که دیگر کاملاً جهتیابیام را از دست داده بودم، زن دستش را به سویم دراز کرد.
«گذرنامه، لطفاً.»
وقتی ناپدید شد، احساس کردم عرق از پشت کمرم سرازیر شده است. در ذهنم مجسم کردم که تا چند لحظه دیگر دستبندها بر دستانم قفل خواهند شد. خودم را یا در سلولی تاریک میدیدم یا، اگر خوششانس بودم، سوار بر نخستین هواپیمای بازگشت.
در تمام سالهایی که ناچار بودم مخفیانه و بدون مجوز وارد کاراکاس شوم، این کابوس همواره در ذهنم تکرار میشد. هر بار که با لباس توریستی ناشیانه، پیراهنی گرمسیری بر تن، روبهروی مأمور مهاجرت میایستادم و او با پرسشهایش درباره مهرهای قدیمی گذرنامه مرا بازجویی میکرد، ترس سراپایم را فرا میگرفت. همیشه این هراس را داشتم که ناگهان نامم روی فهرست سازمان اطلاعات امنیتی ظاهر شود.
ونزوئلای گذشته برای روزنامهنگاران ویزا صادر نمیکرد. دیکتاتور، نیکلاس مادورو، هیچ نگاه بیگانهای را تحمل نمیکرد. تنها خارجیهایی برایش خوشامد بودند که صدها نفرشان را روانه زندانهای مخوف و شکنجهگاههایش میکرد؛ زندانیانی که بعدها بتواند در معاملات تبادل زندانی از آنان بهعنوان اهرم چانهزنی استفاده کند.
اکنون، هرچند برای نخستین بار ویزایی در گذرنامهام چسبانده شده بود، باز هم آرامش نداشتم. در کشوری که نهادهای حکومتیاش طی سالها هر کاری کرده بودند تا اعتماد مردم را نابود کنند، چنین برگهای چه ارزشی میتوانست داشته باشد؟
در همین اندیشه بودم که ناگهان پیشخدمتی مقابلم ظاهر شد. او مرا به سالنی غرق در نور هدایت کرد و روی مبل چرمی سبزرنگ و عتیقهای نشاند.
لبخندی زد و پرسید:
«قهوه میل دارید، آقا؟»
پس ماجرا اینگونه آغاز شد؛ در بخش ویژه (VIP) وزارت امور خارجه. نه بهعنوان یک تروریست، بلکه بهعنوان مهمان رسمی دولت. پس از آن همه سال، این خود پیامی روشن بود.
اکنون پنج ماه از شبی میگذرد که نیروهای ویژه آمریکایی در بامداد سوم ژانویه به مجتمع نظامی «فوئرته تیونا» در کاراکاس یورش بردند، مادورو را از پا درآوردند و او را با هواپیما به نیویورک منتقل کردند.
وقتی مأموران، او را با دستبند از راهروی زندان متروپولیتن بازداشتگاه منهتن عبور میدادند، برای لحظهای چنین به نظر میرسید که شاید فرد اشتباهی را دستگیر کردهاند. مادورو با لباس ورزشیاش بیشتر شبیه یک دزد خردهپا بود تا رئیس یک شبکه مواد مخدر یا فرمانده سازمانی تروریستی؛ همان تصویری که دونالد ترامپ سالها از او ترسیم کرده بود.
تنها جملهای که زیر لب گفت این بود:
«سال نو مبارک.»
سپس در سلولی ناپدید شد که از آن زمان تاکنون در انتظار آغاز محاکمهاش در آن به سر میبرد.
این عملیات، اقدامی بیسابقه بود. اینکه حتی یک نفر از اعضای گروه ربایش آمریکایی کشته نشد، هنوز هم در کاراکاس انواع نظریههای توطئه و خیانت را دامن میزند.
اما مهمتر از همه، این عملیات گسستی آشکار از سیاستهای گذشته آمریکا بود. برخلاف لیبی، افغانستان یا عراق که دولتهای پیشین آمریکا در تلاش برای صدور دموکراسی به جوامع شکننده ناکام مانده بودند، در ونزوئلا هدف اولیه حفظ نظم موجود، آن هم بدون خونریزی، اعلام شد.
ترامپ تنها چند ساعت پس از بازداشت مادورو اعلام کرد:
«از این لحظه، ما اداره کشور را در دست داریم.»
او برای آنکه سخنانش را جدیتر جلوه دهد، دلسی رودریگز، معاون مادورو را که همان روز اداره امور دولت را بر عهده گرفته بود، تهدید کرد که اگر مطابق خواست او عمل نکند، ممکن است سرنوشتی حتی بدتر در انتظارش باشد.
آنچه ترامپ در ذهن داشت، نوعی استعمار از راه دور بود؛ مستعمرهای مدرن که از طریق مدیریت از پشت میز و از راه دور اداره شود؛ کشوری که نهتنها دسترسی ممتاز شرکتهای آمریکایی به بزرگترین ذخایر نفت جهان را تضمین کند، بلکه راه را برای بهرهبرداری از طلا، فلزات معدنی و عناصر کمیاب خاکی ــ که گمان میرود به وفور در خاک ونزوئلا وجود داشته باشند ــ نیز هموار سازد.
به نظر میرسد این برنامه در حال تحقق است.
در پایان ژانویه، رودریگز قانونی را از تصویب پارلمان گذراند که صنعت نفت را به روی سرمایهگذاران خصوصی گشود. شرکتهای خارجی که پیشتر تنها در همکاری با شرکت دولتی نفت ونزوئلا (PDVSA) اجازه فعالیت داشتند، اکنون میتوانند مستقیماً برای دریافت مجوز استخراج اقدام کنند و نفت تولیدی خود را مستقل از دولت به بازار عرضه کنند.
چند هفته بعد نیز دولت انحصار دولتی در بخش معدن را تضعیف کرد.
تمام این اقدامات با تصویب قانون عفو عمومی همراه شد؛ قانونی که نهتنها صدها زندانی سیاسی را آزاد کرد، بلکه مهمتر از آن، قرار بود پیامی روشن به جهان مخابره کند:
«سرمایهگذاران، اعتماد کنید! ما دوباره یک کشور مبتنی بر حاکمیت قانون هستیم. بازگردید و بر ویرانههای انقلاب ما کاخ بسازید.»
نخستین چیزی که پس از ورودم به چشم میآید این است که دیگر هیچکس از مادورو سخن نمیگوید. در حالی که پوسترهای کنار بزرگراهها که خواهان بازگشت او هستند، آرامآرام رنگ میبازند، گفتگوها اکنون حول شرکتهای هواپیماییای میچرخد که پروازهای خود را از سر گرفتهاند؛ حول سکوهای حفاری نفت، معادن، یا حق عضویت سالانه باشگاههای گلف که مدام افزایش مییابد، زیرا قراردادهای بزرگ این روزها میان چمنهای سبز و حفرههای زمین گلف منعقد میشوند.
فریتس برایزاخِر، مدیر یک صندوق سرمایهگذاری در بخش انرژی، روی تراس یکی از باشگاهها به من میگوید که این روزها از سراسر جهان با او تماس میگیرند. پرسش همه یکسان است: آیا واقعاً درست است که ونزوئلا در آستانه انفجار اقتصادی قرار گرفته است؟
مدیران عامل شرکتها، شکارچیان سود و ماجراجویانی که باور دارند در آینده نزدیک هیچ کشوری با چنین نرخ سودآوری رشد نخواهد کرد، این روزها راهی کاراکاس شدهاند. برای نخستین بار پس از سالها، هتلهای تجاری شهر کاملاً پر شدهاند.
هرکس بتواند، در هتل ماریوت جیدبلیو اقامت میکند؛ جایی که در طبقه فوقانی آن دیپلماتهای آمریکایی مستقر شدهاند، زیرا ساختمان سفارت آمریکا پس از سالها فرسودگی هنوز در دست بازسازی است. این ساختمان مکعبیشکل که توسط سربازان آمریکایی محافظت میشود، اکنون به مکانی بدل شده که آینده کشور در آن طراحی میشود.
اما ونزوئلای آینده قرار است چه کشوری باشد؟
چه کسانی تصمیم میگیرند؟
هنگامی که دلسی رودریگز در سخنرانیهای خود از «فرصتی تاریخی» برای آشتی دادن جامعهای عمیقاً دوپاره سخن میگوید، چه میزان از این سخنان ناشی از فشار هفتتیر گذاشتهشده بر شقیقه اوست و چه میزان برخاسته از باور واقعی خودش؟
هدف چیست؟
بازگشت به دموکراسی؟
پایان قطعی «سوسیالیسم قرن بیستویکم» که هوگو چاوز اعلام کرده بود و طی سالهای اخیر نزدیک به هشت میلیون نفر را به فرار از کشور واداشت؟
یا آنگونه که پسر مادورو در جریان تحقیقاتم به شکلی مبهم به من میگوید، رژیم فقط یک گام به عقب برداشته تا بعداً جهشی بزرگ به جلو انجام دهد؟
تنها چیزی که میتوان با اطمینان گفت این است که اوضاع پیچیده است. گذشته هنوز وجود دارد، اما دیگر همان گذشته نیست.
نخستین بار حدود چهار سال پیش نام دلسی رودریگز را در دفترچه یادداشت خود نوشتم. آن زمان آلفردو کوهن در دفتر کارش از او برایم سخن گفت.
کوهن که خانوادهاش در دهه ۱۹۶۰ از راه ساخت برجهای مسکونی ثروتمند شده بودند، به بخشی کوچک از نخبگان قدیمی ونزوئلا تعلق داشت که چاوز نتوانسته بود آنان را از کشور براند.
وقتی به دیدارش رفتم، سرگرم برنامهریزی برای افتتاح یک مرکز خرید بود. اندکی پیش از تکمیل پروژه، هوگو چاوز در سال ۲۰۱۰ ساختمان را مصادره کرده بود. قرار بود در آن یک دانشگاه تأسیس شود.
اما در سال ۲۰۲۲ مادورو ساختمان متروک را به کوهن بازگرداند.
رژیمی که تحریمهای آمریکا روزبهروز عرصه را بر آن تنگتر میکرد، امیدوار بود با بازگرداندن اموال مصادرهشده، بخش خصوصی را دوباره فعال کند.
معمار اصلی این ابتکار، رودریگز بود؛ زنی که علاوه بر سمت معاونت مادورو، وزارت اقتصاد و دارایی را نیز در اختیار داشت.
او مدیر اجرایی مادورو بود؛ کسی که در پشت صحنه همه نخها را در دست داشت.
کوهن به من گفت که او به نسل جدیدی از چاویستها تعلق دارد؛ نسلی که میتوان با آن گفتگو کرد.
امروز بسیاری او را «نولیبرالی با پیراهن سرخ» توصیف میکنند.
رودریگز، دختر یک کمونیست که در زندان جان باخت، در پاریس تحصیل کرده است. برخلاف مادورو، به زبان انگلیسی کاملاً مسلط است.
در کاراکاس نقل میکنند که این علی مشیری، رئیس پیشین عملیات آمریکای لاتین شرکت شورون، بوده که به ترامپ توصیه کرده پس از سقوط مادورو، رودریگز را در قدرت حفظ کند.
استدلال او این بود که برخلاف ماریا کورینا ماچادو، برنده محافظهکار جایزه صلح، رودریگز از حمایت نیروهای امنیتی برخوردار است و تنها او میتواند مانع فروغلتیدن کشور به هرجومرج و خشونت شود.
چند هفته پیش از آنکه ترامپ نام رودریگز را از فهرست تحریمهای خود حذف کند، او را «شخصیتی فوقالعاده» توصیف کرده بود.
برای نخستین بار در شامگاه سیام آوریل او را از نزدیک میبینم.
رودریگز با پیراهن تنگ آبیرنگی که نام قهرمان بیسبال، رونالد آکونیا، بر آن نقش بسته است، روی صحنهای ظاهر میشود که درست در میانه بزرگراه شهری برپا شده است.
در برابر او صدها کارگر نفتی با لباسهای یکدست قرمز ایستادهاند؛ کسانی که طبق معمول چنین مراسمهایی با اتوبوسهای اتحادیه کارگری به محل آورده شدهاند.
برخلاف مادورو که معمولاً سخنرانیهای طولانی میکرد، رودریگز کوتاه و مختصر سخن میگوید.
او ابتدا به دیپلماتهای آمریکایی خوشامد میگوید. سپس واژههای جادویی جدید یکی پس از دیگری بر زبانش جاری میشوند:
«تولد دوباره»، «ثبات»، «رشد رکوردشکن»، «گفتوگو» و «آشتی».
در بخشی از سخنانش خطاب به مخالفان میگوید:
«ما یک منفعت مشترک داریم: ونزوئلا.»
اما چند جمله بعد زاویه سخن را تغییر میدهد و اعلام میکند که پس از سالها حداقل دستمزد افزایش خواهد یافت.
«دویست و چهل دلار!» رودریگز این رقم را در میان فریادهای تشویق حاضران اعلام میکند.
سپس میافزاید:
«ونزوئلا آزادانه پرواز خواهد کرد!»
ونزوئلا، آزاد و رها از فشارهای خارجی، بدون جنایت تحریمها، به پرواز درخواهد آمد.
همین شعار است که این روزها نقاشان حکومتی بر دیوار ساختمانها مینویسند.
انگار در گودال ارکستر، دو سوفلور همزمان از دو نمایشنامه متفاوت دیالوگها را در گوش رودریگز زمزمه میکنند.
او سخنانی را بر زبان میآورد که ترامپ میخواهد بشنود؛ اما بلافاصله واژههایی را تکرار میکند که روح هواداران خودش را گرم میکند.
بارها صدایش میشکند، لحنش به تندی و هیجان اغراقآمیز میگراید؛ گویی هنوز با نور صحنه و نقش تازهاش بهعنوان یک ضد امپریالیستِ مورد حمایت ترامپ کنار نیامده است.
اما مهمتر از آنچه رودریگز میگوید، چیزهایی است که نمیگوید.
وقتی مخالفان را به گفتوگو دعوت میکند، نام همه احزاب عمده اپوزیسیون را برمیشمارد؛ اما از حزب «ونته» هیچ نامی نمیبرد؛ سازمانی که متعلق به ماریا کورینا ماچادو است و از نگاه او یک گروه تروریستی محسوب میشود.
گاهی مهمتر از کسانی که روی صحنه حضور دارند، کسانی هستند که غایباند.
از ژانویه تاکنون رودریگز سیزده وزیر را برکنار کرده است.
از جمله ژنرال ولادیمیر پادرینو که او را از وزارت دفاع به وزارت کشاورزی منتقل کرد.
ارنستو ویهگاس، وزیر فرهنگ که نزدیک به یک دهه عضو کابینه مادورو بود، به عنوان سفیر در یونسکو راهی پاریس شد.
و الکس ساب، وزیر صنایع، که متهم است از طریق قراردادهای مبهم با شرکت نفت دولتی PDVSA میلیاردها دلار را به حسابهای خصوصی منتقل کرده، ابتدا بابت «خدماتش به میهن» مورد تقدیر قرار گرفت و سپس به واشنگتن تحویل داده شد.
رودریگز به جای تندروهای قدیمی، چاویستهای جوانتر و میانهروتری را که به حلقه نزدیکان خودش تعلق داشتند، به سمتهای کلیدی گماشت.
نمادینترینِ این جابهجاییها احتمالاً انتصاب اولیور بلانکو بود؛ مردی در میانه دهه سی زندگی که تا همین اواخر مسئول اداره شبکههای اجتماعی یکی از احزاب اپوزیسیون بود. اما امروز او در وزارت امور خارجه، هماهنگی روابط با آمریکای شمالی و اروپا را بر عهده دارد.
بلانکو برای آنکه سوءتفاهمی پیش نیاید، همان روزی که منصوب شد، در اینستاگرام نوشت که عضو هیچیک از احزاب حاکم نیست. او توضیح داد که این مسئولیت را پذیرفته است «تا فضاهایی برای ارائه تصویری دیگر از ونزوئلا بگشاید.»
تا پیش از آن، صفحه او تنها چند پست داشت: عکسهایی از دوران تبادل دانشجو، یا تصاویر مربوط به پایان تحصیلش در رشته روابط بینالملل. اما اکنون تقریباً هر روز، مطابق برنامه کاریاش، تصاویر امضای قراردادها، سفرهای رسمی و از جمله ورود نخستین پرواز شرکت امریکن ایرلاینز پس از هفت سال را منتشر میکند؛ رویدادی که در بخش ویژه فرودگاه از آن به عنوان آغاز عصری تازه یاد کرد.
همین بلانکو بود که ویزای مرا تأیید کرده بود.
اکنون او همان فردی است که درهای رژیم را به روی دیپلماتها، بازرگانان و روزنامهنگاران میگشاید.
همه یک چیز میگویند:
«بلانکو همان ونزوئلای جدید است. باید با او صحبت کنی.»
بنابراین پیش از سفر، نامهای برایش فرستادم و درخواست ملاقات کردم؛ به این امید که این دیدار نشانهای باشد از اینکه کشورش نه فقط از نظر اقتصادی، بلکه در معنایی گستردهتر، در حال گشوده شدن به جهان است.
سه هفته بعد، از طریق واتساپ پاسخی رسید:
«ببخشید، تازه فرصت کردم جواب بدهم. البته که میتوانیم همدیگر را ببینیم.»
اما هر بار که درباره زمان ملاقات میپرسیدم، سکوت میکرد.
چند روز بعد تنها یک «سلام!» میفرستاد، اما به محض اینکه صحبت از تعیین وقت میشد، دوباره ناپدید میشد.
سرانجام پرسید که آیا گفتوگو میتواند «خارج از ضبط و انتشار» باشد.
به نظر میرسید مردد است؛ انگار میترسید پاسخ اشتباهی بدهد یا مجبور شود درباره مسائلی توضیح دهد که اساساً به او مربوط نیست.
با این حال، در نهایت به وعدهاش عمل کرد.
صبحی در اوایل ماه مه، بلانکو از میدان مقابل کاسا آماریا، ساختمان دوران استعمار که دیوارهایش با پرترههای زراندود شخصیتهای قرن نوزدهم آراسته شده است، عبور میکند.
این همان مکانی است که وزارت امور خارجه معمولاً از مهمانان رسمی دولت پذیرایی میکند، اما ظاهراً این بار او کافهای هیپستری در آن سوی خیابان را مناسبتر دانسته بود.
بلانکو با کتوشلوار رسمی، با لبخندی خجالتی به کنار یکی از میزهای بلند میآید.
میپرسد:
«پس مصاحبه است؟»
مصاحبه است.
از او میپرسم:
«این را چگونه باید تصور کرد که ترامپ از واشنگتن اداره امور کاراکاس را در دست گرفته است؟»
بلانکو پاسخ میدهد:
«میان دو کشور ما دستور کاری مبتنی بر منافع مشترک وجود دارد. پایه همکاری ما گفتوگو و احترام متقابل است.»
میپرسم:
«انتخابات چه زمانی برگزار خواهد شد؟»
او میگوید:
«بالاخره روزی برگزار خواهد شد. اما در حال حاضر اولویت ما ایجاد شرایط اقتصادی و نهادی لازم برای آغاز یک روند سیاسی است.»
میپرسم:
«دولتی که شما برای آن کار میکنید، هنوز چپگراست یا دیگر راستگرا شده است؟»
بلانکو لحظهای فکر میکند و سپس پاسخ میدهد:
«به گمان من، این دولت بر یافتن راهحلهای عملگرایانه تمرکز کرده است.»
تمام گفتوگو در طول نوشیدن یک فنجان قهوه به همین شکل پیش میرود؛ نوعی محک زدن یکدیگر.
مصاحبه عملاً به نتیجه مشخصی نمیرسد، اما فضای آن نسبت به گذشته بسیار دوستانهتر است.
طرحی که
مارکو روبیو، وزیر امور خارجه ترامپ، در روزهای پس از دستگیری مادورو برای آینده ونزوئلا ترسیم کرده بود، از سه مرحله تشکیل میشود.
در مرحله نخست، هدف همان چیزی است که بلانکو از آن سخن گفت:
ثبات اقتصادی.
برای ایجاد رشد اقتصادی، واشنگتن تاکنون بخشی از تحریمها را کاهش داده است. شرکتهایی که مایل به سرمایهگذاری در ونزوئلا هستند، اکنون میتوانند در آمریکا برای دریافت مجوز فعالیت درخواست بدهند.
افزون بر این، شرکت نفت دولتی
PDVSA دیگر مجبور نیست نفت خود را از طریق ناوگان مخفی بازار سیاه جابهجا کند، بلکه میتواند، تحت شرایط مشخص، نفت خود را بهطور قانونی در بازارهای جهانی به فروش برساند.
آمریکاییها امیدوارند که این بازگشت به بازار جهانی، در مرحله دوم، به احیای نهادهای مبتنی بر حاکمیت قانون در ونزوئلا بینجامد؛ امری که زمینه را برای مرحله سوم، یعنی برگزاری انتخابات آزاد، فراهم خواهد کرد.
اما مهمترین اهرمی که ترامپ برای وادار کردن رودریگز به اجرای این نقشه راه در اختیار دارد، در تبصرههای کمتر دیدهشده نظام تحریمها نهفته است.
بر اساس این سازوکار، تمام درآمدهایی که شرکت نفت دولتی
PDVSA ــ چه بهطور مستقل و چه در قالب مشارکت با شرکتهای خارجی ــ به دست میآورد، ابتدا به یک حساب امانی در «دفتر کنترل داراییهای خارجی» وزارت خزانهداری آمریکا در واشنگتن واریز میشود.
این نهاد آمریکایی تصمیم میگیرد چه مقدار از این درآمدها به بانک مرکزی ونزوئلا در کاراکاس منتقل شود.
این سازوکار که بهطور رسمی با هدف مبارزه با فساد توجیه میشود، در عمل دلسی رودریگز را به موقعیت یک درخواستکننده تنزل داده است. او هر ماه ناچار است دوباره توضیح دهد که دولتش برای پرداخت هزینههای خود به چه میزان پول نیاز دارد.
اما تنها ترامپ نیست که اهرم فشار در اختیار دارد.
رودریگز بهخوبی میداند که ترامپ نیز به او نیازمند است. از همین رو میتواند به نمایندگان او بگوید که همانقدر که انتصاب یکی از مخالفان به ریاست بانک مرکزی غیرقابلقبول است، سپردن مقام دادستان کل به یک چهره اپوزیسیون نیز امکانپذیر نیست. یا میتواند برای افزایش حداقل دستمزدها، درخواست منابع مالی بیشتری کند. گاه هشدار میدهد که در غیر این صورت پایگاه اجتماعی خود را از دست خواهد داد و گاه از خطر فروپاشی حمایت در درون رژیم سخن میگوید.
آنچه او از این چانهزنیها به دست میآورد، زمان است؛ زمانی برای تثبیت قدرت خود.
از سوی دیگر، احتمالاً خود او نیز میداند که نمیتواند تا ابد از مطالبه روزافزون برگزاری انتخابات بگریزد. هرچند هنوز هیچ تاریخی برای انتخابات تعیین نشده است، اما رودریگز عملاً کارزار انتخاباتی خود را آغاز کرده است.
سخنرانی او در شامگاه پیش از اول ماه مه، پایان یک تور چند هفتهای بود که طی آن کوشید با مردمی ارتباط نزدیک برقرار کند که بر اساس نظرسنجیها حدود سهچهارم آنان به او اعتماد ندارند.
اگر قرار باشد شانسی برای پیروزی داشته باشد، تنها یافتن لحن و صدای مناسب کافی نیست؛ در واقع، او به یک معجزه نیاز دارد.
شاید به همین دلیل است که همه چیز با چنین شتابی پیش میرود.
در روزهایی که من در ونزوئلا بودم، رودریگز قراردادهایی با شرکتهای نفتی انی (Eni) و رپسول (Repsol) امضا کرد.
در همان پرواز شرکت امریکن ایرلاینز نیز مدیران شرکت انرژی هانت اوورسیز (Hunt Overseas) حضور داشتند؛ شرکتی که تفاهمنامهای برای سرمایهگذاری دو میلیارد دلاری در استخراج نفت خام و گاز طبیعی در دلتای اورینوکو امضا کرد.
فریتس برایزاخر، که صندوق سرمایهگذاریاش با حمایت علی مشیری، مدیرعامل بازنشسته شورون، فعالیت میکند، در کنار زمین گلف به من گفت که پروژههای آنان نیز در همین مقیاس، یعنی چند میلیارد دلار، خواهد بود.
به گفته او، اکنون مهمترین مسئله سرعت عمل است. از حدود ۵۵۰۰ حلقه چاه نفت ونزوئلا، ۵۴۵۰ حلقه آن چنان فرسوده و از کار افتادهاند که سالها طول خواهد کشید تا دوباره سودآور شوند.
آلمانیها نیز اکنون لابیگران خود را به میدان فرستادهاند.
ساعت هشت صبح، مارک هاینتسل و اینگو کرامر در اطراف میز صبحانه هتل رنسانس قدم میزنند.
هاینتسل، مسئول آمریکای لاتین در اتاق بازرگانی و صنایع آلمان، و کرامر، رئیس پیشین اتحادیه کارفرمایان آلمان که اکنون ابتکار عمل آمریکای لاتینِ اقتصاد آلمان را هدایت میکند، میگویند فعلاً آمدهاند تا «اوضاع را از نزدیک بررسی کنند.»
برنامه دو روزه فشردهای دارند: وزارت کشور، اتاق بازرگانی و دیدار با بلانکو.
شب گذشته نیز در ضیافت شام منزل یکی از دیپلماتهای اروپایی حضور داشتند.
پیش از صرف شام، با لیوانی پروسکو در بالکن ایستاده بودند و به چراغهایی نگاه میکردند که در دره زیر پایشان یکییکی روشن میشد.
یکی از مهمانان گفت:
«فقط چهار ماه گذشته، اما ببینید چه اتفاقات زیادی رخ داده است.»
دیگری افزود:
«فقط تصورش را بکنید؛ با هلیکوپترهایشان بروند و مرتس را از خانهاش در زاورلند بیرون بکشند.»
دیگری ادامه داد:
«و بعد او را به پایگاه رامشتاین منتقل کنند.»
و نفر سوم با خنده گفت:
«آن هم در حالی که دمپاییهای آدیداس به پا دارد.»
وقتی هنگام صبحانه از هاینتسل و کرامر میپرسم اقتصاد آلمان در ونزوئلا چه فرصتهایی پیش رو دارد، ایدهها یکی پس از دیگری مطرح میشوند.
هاینتسل میگوید:
«من در بخش ساختمانسازی ظرفیت زیادی میبینم. همچنین در تأمین برق و مهندسی.»
کرامر اضافه میکند:
«تجهیزات پزشکی.»
هاینتسل ادامه میدهد:
«تأسیسات صنعتی. تقریباً همه این زیرساختها به قطعات و فناوری آلمانی وابستهاند.»
کرامر در پایان میگوید:
«در واقع سؤال این نیست که کدام بخش به نوسازی نیاز دارد؛ سؤال این است که اصلاً کدام بخش نیاز فوری به نوسازی ندارد؟»
با این همه، هر دو تردیدهایی دارند.
به گفته آنان، بیست سال گذشته اعتمادی را نابود کرده است که اکنون باید دوباره ساخته شود؛ اعتمادی هم به رونق اقتصادی و هم به دولتی که «مدام در سرورهای شرکتها سرک نکشد»، صورتحسابهایش را به موقع بپردازد و به قواعد پایبند باشد.
به اعتقاد هر دو، پرسش اساسی بازگشت به دموکراسی و استقرار پایدار حاکمیت قانون است.
شاید بتوان وضعیت را اینگونه خلاصه کرد:
در حالی که آمریکاییها از هماکنون مشغول غارت ویترین فروشگاه هستند، آلمانیها فعلاً تنها به ویترینگردی اکتفا کردهاند.
«وحدت» نیز به یکی دیگر از واژههای جادویی جدید تبدیل شده است؛ اما در اول ماه مه، کاراکاس شهری دوپاره است.
همان کارگران نفتی که روز گذشته در بزرگراه برای رودریگز کف میزدند، امروز مقابل صحنهای در نزدیکی «کاسا آماریا» ایستادهاند.
چند خیابان آنسوتر، گروهی از مخالفان حکومت تجمع اعتراضی برپا کردهاند.
میان این دو جمعیت، صدها مأمور پلیس با سپرهای بالا گرفته، خیابانهای خاموش را به دیوارهای امنیتی تبدیل کردهاند.
در یک سو، افزایش حداقل دستمزد جشن گرفته میشود.
در سوی دیگر، معترضان تیشرتهایی بر تن دارند که روی آنها نوشته شده است:
«بدون دستمزد، آیندهای وجود ندارد.»
روی پارچهنوشتهای که بر آسفالت پهن شده، نوشتهاند:
«به استثمار پایان دهید.»
در مقابل آن، یک بلندگو از دستی به دست دیگر میگردد.
سخنرانانی که پشت آن قرار میگیرند، واقعیتی را توصیف میکنند که در مه تبلیغات دولت بهسادگی از دیده پنهان میماند.
آنها از شهری سخن میگویند که در آن یک خانواده برای گذران زندگی نه به ۲۴۰ دلار، بلکه دستکم به ۶۰۰ دلار در ماه نیاز دارد.
از مدرسههایی گزارش میدهند که شمار کودکان دچار سوءتغذیه در آنها رو به افزایش است.
از بیمارستانهایی سخن میگویند که بیماران در آنها به دلیل قطع برق جان خود را از دست میدهند.
و بارها همان مطالبهای را تکرار میکنند که بر روی پلاکاردها و کلاههایشان نیز نوشته شده است:
«مرحله سوم! انتخابات، همین حالا!» و این بار، بدون تقلب.
چنین شعاری، مدتها بود که در ونزوئلا شنیده نشده بود.
در سال ۲۰۲۴، پس از انتخابات ریاستجمهوریِ دزدیدهشده، دستگاه امنیتی مادورو اعتراضات در حال شکلگیری را با خشونتی سازمانیافته سرکوب کرد. هزاران نفر بازداشت شدند و مقاومت خاموش شد.
مخالفان رژیم برای خود مقررات منع رفتوآمد وضع کردند. برخی دیگر، از ترس اینکه همسایهای آنها را لو بدهد، حسابهای شبکههای اجتماعیشان را پاک کردند. حتی در ۳ ژانویه، زمانی که تصور میکردند «کابوس تمام شده»، در خانه ماندند.
نه جشنی بود، نه ترقهای.
اما اکنون، بهآرامی دوباره ظاهر میشوند. تقریباً هر روز در گوشهای از شهر تجمعات کوچکی برگزار میشود؛ تجمعاتی که از سوی رودریگز تا حدی تحمل میشوند: معلمان اعتراض میکنند، پزشکان، یا خانوادههای زندانیان سیاسی.
آندرئینا بادئول ــ که در اول ماه مه روی پلاکاردش خواستار آزادی برادرش «جوسنارس» شده بود ــ را در یک مراسم شمعافروزی در پای ساختمان هلیکوئیده دیدم؛ دژی که بدنامترین زندان شکنجه در ونزوئلا محسوب میشود.
از ژانویه، هر شب مادران، برادران یا عمههای کسانی که از دایره شمول قانون عفو خارج ماندهاند، آنجا جمع میشوند، قهوه مینوشند و شمع روشن میکنند.
آندرئینا، زنی حدوداً چهلساله و نسبتاً تنومند، تقریباً همیشه آنجاست. آن شب روی لبه دیوار نشسته بود، بادکنکهای پلاستیکی را باد میکرد و از امیدی حرف میزد که با آن آمده بود؛ وقتی رودریگز در ژانویه از آزادی زندانیان خبر داد.
اما آندرئینا منتظر ماند.
و باز هم منتظر ماند.
تا اینکه سندی در دستش گرفت که در چند خط کوتاه نوشته بود برادرش مشمول قانون عفو نمیشود.
درخواست رد شده بود.
میگوید: «حتی دلیلش را هم ننوشتند.»
زندانیانی که هنوز در بازداشت هستند، مانند جوسنارس، اکنون عمدتاً به زندانی به نام رودئو I منتقل شدهاند. این انتقال پس از آن انجام شد که رودریگز اعلام کرد قصد دارد هلیکوئیده را به یک مرکز خرید تبدیل کند.
گروه آندرئینا همانجا ماندند. او میگوید حضورشان یادآور این است که «کارمای این مکان را نمیتوان با یک بازسازی پاک کرد.»
وقتی بادکنکها را آماده میکنند، در یک دایره میایستند و آنها را بین خود پاس میدهند. کسی که توپ را میاندازد نام یک نهاد را فریاد میزند و کسی که آن را میگیرد، پاسخ میدهد که در آنجا چه میگذرد:
«وزارت زندانها!»
— «ما مسئول نیستیم.»
«دادگاه تجدیدنظر!»
— «صلاحیت ارائه اطلاعات نداریم.»
و این روند ادامه پیدا میکند؛ وعده پشت وعده، طفرهرفتن پشت طفرهرفتن، رد کردن پشت رد کردن. این خود به استعارهای از یک دولت خودسر تبدیل شده است؛ جایی که انسانهایی مانند جوسنارس بهسادگی ناپدید میشوند.
چند روز بعد، در برابر خانه آندرئینا با «ونزوئلای قدیمی» روبهرو میشوم.
وقتی دنبالش میآیم تا او را به سمت زندان همراهی کنم، یک وانت سفید سرویس اطلاعاتی مقابل خانهاش پارک کرده است.
میگوید: «سایههایم.»
و روی صندلی عقب مینشیند.
روی تیشرتش نوشته شده: «بادئول بودن جرم نیست.»
در کاراکاس همه خانواده او را میشناسند.
پدرش، راوُل بادئول، از دوستان نزدیک چاوز بود؛ ژنرال، از همان واحد چتربازان. بعدها وزیر دفاع شد و فرمانده ارتش. اما این رفاقت نظامی زمانی از هم پاشید که چاوز خواست از طریق همهپرسی اجازه بگیرد بینهایت در قدرت بماند.
بادئول این را حمله به دموکراسی دانست. از مقامش استعفا داد و چاوز هرگز او را نبخشید.
در سال ۲۰۰۹ او را زندانی کردند.
دوازده سال بعد در هلیکوئیده درگذشت. علت رسمی: کووید. اما آندرئینا معتقد است مرگ او نتیجه سالها شکنجه بوده است.
او میگوید آن شب پدرش در آغوش برادرش جان داده بود؛ همان برادری که کمی پیشتر بازداشت شده بود، به اتهام شرکت در توطئهای برای کودتا علیه مادورو.
میگوید: «همهاش دروغ است. هیچ مدرکی وجود ندارد. او فقط به خاطر نامش زندانی است.»
دو سال است که نتوانسته او را در آغوش بگیرد.
دیدارهایشان ۱۵ دقیقه بیشتر طول نمیکشد.
جوسنارس پشت شیشهای مینشیند و با گوشی تلفن از شکنجههایی میگوید که تجربه کرده است: شوک الکتریکی به اندام جنسی، کیسههایی که آنقدر محکم دور سرش بستهاند که احساس خفگی کرده است.
آندرئینا در کولهپشتیاش دارو میبرد: مسکن برای کمردرد، داروی تنفسی چون تختش یک سکوی سیمانی است، داروی ضداسهال چون غذای زندان قابل خوردن نیست.
بر اساس برآورد سازمان فورو پنال، هنوز حدود ۳۸۰ زندانی سیاسی در ونزوئلا وجود دارند.
سؤال این است: این افراد تا چه زمانی باید منتظر بمانند؟
و تا چه حد دلسی رودریگز واقعاً قصد دارد اشتباهات گذشته را اصلاح کند؛ جنایتها و افراطهایی را که خود بهعنوان معاون رئیسجمهور در آنها بینقش نبوده است؟
یا به بیان دیگر: آیا این عفو محدود تنها دریچهای است برای تخلیه فشار از دیگ در حال جوش؟
بسیاری معتقدند سرنوشت کسانی مانند جوسنارس بادئول به معیاری تبدیل خواهد شد برای سنجش اینکه ونزوئلای جدید تا چه حد واقعاً قانونمدار است.
سرنوشت آنان تعیین میکند که آیا شرکتها جرأت خواهند کرد در ونزوئلا سرمایهگذاری کنند یا نه.
آندرئینا میگوید امیدوار است زندانیان سیاسی جزو اولویتهای ترامپ باشند، اما مطمئن نیست.
به همین دلیل تأکید میکند که باید دائماً درباره آنها صحبت شود تا روایت حکومت جا نیفتد؛ روایتی که میگوید ونزوئلا دوباره کشوری «عادی» شده است.
برادر رودریگز، خورخه رودریگز، رئیس مجلس ملی، اخیراً خطاب به تبعیدیها گفت:
«ببخشید و به خانه برگردید.»
از طریق تلویزیون فریاد زد: گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است.
انگار هیچ چیزی در حال رخ دادن نیست.
آن شب که روی لبه دیوار کنار هلیکوئیده نشسته بودم، با مردی صحبت کردم که تلفنش را بیرون آورد و فایلی باز کرد؛ در تاریکی، اعداد روی صفحه روشن شدند؛ اعدادی که ذهن یک ملت را نشان میداد، ملتی که مدتهاست کسی به آن توجهی ندارد.
او گفت:
«اگر دست ما بود، موضوع روشن بود.»
چند هفته پیش یک مؤسسه نظرسنجی پرسیده بود:
ونزوئلا در دوران رودریگز چگونه پیش میرود؟
۷۸ درصد: بد
۶ درصد: خوب
اگر فردا انتخابات برگزار شود، به چه کسی رأی میدهید؟
۷۶ درصد: ماریا کورینا ماچادو
۴ درصد: دلسی رودریگز
۷۴ درصد گفتهاند که ماچادو باید به ونزوئلا بازگردد.
۲۲ درصد: امسال.
۶۰ درصد: فوراً.
خود او گفته بود: «بهزودی برمیگردم.»
اگر همهچیز اینقدر ساده بود…
پس از ماهها زندگی مخفیانه، ماریا کورینا ماچادو در ماه دسامبر از کشور خارج شد تا در اسلو جایزه نوبل خود را دریافت کند. گفته میشود اگر او به ونزوئلا بازگردد، رودریگز دستور بازداشتش را صادر خواهد کرد.
ماچادو ــ که از جمله به تلاش برای جلب حمایت از مداخله نظامی آمریکا متهم است ــ در داخل کشور به عنوان «تروریست و فراری از عدالت» شناخته میشود.
اکنون گفته میشود او در واشنگتن به سر میبرد. زمانی که در ژانویه در آنجا بود، مدال جایزهاش را در دفتر بیضی کاخ سفید به ترامپ هدیه داد. ترامپ تشکر کرد و سپس دوباره او را نادیده گرفت.
اکنون، به گفته منابع، ماچادو تلاش میکند به ترامپ بفهماند که او قصد دارد کاری مشابه رودریگز انجام دهد، اما از راهی قانونی و با پشتوانه اعتماد مردم.
هنری آلویارس، نماینده ماچادو در کاراکاس، در دفترش میگوید:
«باید به دلسی فشار آورد تا ورود امن او تضمین شود. او زبان دیگری نمیفهمد.»
سپس کمی مکث میکند و ادامه میدهد:
«از طرف دیگر، شاید لازم باشد ریسک کرد. دستگیری او هزینه سنگینی خواهد داشت و نمیتوان به حرف دلسی اعتماد کرد. قبلاً هم گفته میشد او با ‘امپراتوری’ صحبت نمیکند.»
آلویارس، یک حقوقدان آرامصدا، در دفتر مرکزی حزبی نشسته که در همان محله ویلایی قرار دارد که رودریگز در آن زندگی میکند.
او چند سال پیش از بارکیسیمتو به کاراکاس آمد تا به ماچادو در ساختن جنبش سیاسیاش کمک کند؛ درست زمانی که او تازه به این محله نقل مکان کرده بود.
در بهار ۲۰۲۴، از همین ساختمانها کارزار انتخاباتی او را مدیریت میکرد، اما همه چیز ناگهان متوقف شد.
ابتدا شورای ملی انتخابات، نامزدی ماچادو را ممنوع کرد. چند روز بعد پلیس در خانه آلویارس حاضر شد: حکم بازداشت، و انتقال به هلیکوئیده.
او میگوید:
«من وکیل بودم و مدتی هم قاضی. حالا این زاویه دید جدیدی از نظام قضایی کشورم بود.»
با این حال، او نمیخواهد شکایت کند. حتی اگر خانهاش را غارت کردند، کامپیوتر و ماشینش را بردند، و اجازه نداشت به پروندههایش یا وکیل مستقل دسترسی داشته باشد، میگوید دیگران وضعیت بدتری داشتند.
در پایان ژانویه، دو سال بعد، ناگهان ــ مثل نوری که در تاریکی ظاهر شود ــ آزاد شد.
میگوید:
«قانون عفو.»
اکنون در حال بازگشت به زندگی است. دو هفته پیش همراه چند دوست، دفتر حزب را دوباره تصرف کردند. نیروهای امنیتی پس از انتخابات آنجا را ویران کرده بودند.
به گفته او، ۳۰۰ نفر از اعضای حزب زندانی بودند، بیش از ۱۰۰۰ نفر به تبعید رفتند و بقیه در مخفیگاهها پنهان شدند.
در تلفنش عکسهایی دارد از روزی که درِ ساختمان را شکستند، دیوارها را دوباره رنگ زدند و شیشههای جدید نصب کردند.
سپس به ساعتش اشاره میکند. باید به دادگاه برود. هر ماه باید در آنجا گذرنامهاش را نشان دهد؛ بخشی از حکم آزادی مشروط.
میگوید:
«وضعیت خوب نیست، اما میتوانست بدتر باشد.»
در حالی که از خیابانهای شلوغ عبور میکند ــ خیابانهایی که برخی آن را نشانه رونق اقتصادی میدانند ــ ادامه میدهد:
«بعد از ۳ ژانویه انتظار میرفت همهچیز فوراً تغییر کند، اما بعد روبیو با آن طرح سهمرحلهای آمد. ما هنوز به کمی صبر نیاز داریم.»
میپرسم: انتخابات چه زمانی برگزار میشود؟
میگوید:
«امسال.»
سپس گلو صاف میکند و اضافه میکند:
«بگذارید اینطور بگوییم: اگر اراده سیاسی وجود داشته باشد و یک راه خروج همراه با تضمین مصونیت برای جرایم گذشته پیدا شود، ممکن است.»
مرحله سوم. امسال. انتخاباتی بدون ماریا کورینا نه آزاد خواهد بود و نه عادلانه.
در گفتگو با نمایندگان اپوزیسیون، بارها چنین جملاتی تکرار میشود؛ گویی به امیدی دیگر چنگ زدهاند.
آنها میگویند طی سالها همه راهها را امتحان کردهاند: اعتراض خیابانی، تحریم انتخابات، و حتی پیروزی در انتخابات.
در آخرین مورد، زمانی که پیرمردی به نام ادموندو گونزالس جای ماچادو را گرفت، حتی با انتشار اسناد متعدد صندوقهای رأی ثابت کردند که مادورو انتخابات را دزدیده است.
اما حتی این هم کارساز نشد.
در نهایت، آنها به ترامپ به عنوان مجریای نگاه کردند که بدون تردید حاضر شد کسی را که با روشهای غیرقانونی در قدرت مانده بود، با روشهایی غیرقانونی از قدرت کنار بزند.
دیگر بحث اخلاق نبود؛ فقط هدف اهمیت داشت. و هرگز این هدف تا این اندازه نزدیک به نظر نرسیده بود، مانند همان روز ۳ ژانویه.
آنچه ماچادو کم داشت، یک گام آخر بود: بازگشت به کاراکاس، استقبال در بخش VIP، انتخاباتی که پیروزیاش قطعی به نظر میرسید.
امروز، کمتر از شش ماه بعد، او شبیه یک شخصیت تراژیک به نظر میرسد که سرنوشتش در دستهای اشتباه افتاده است.
هیچکس نمیداند نقشههای ترامپ چیست، اما در کاراکاس تقریباً کسی باور ندارد که ماچادو در آن نقشی داشته باشد.
شاید مسئله نفت باشد، یا فرصتهای اقتصادی برای حامیان انتخاباتیاش، یا بیرون راندن چین از حیاط خلوت آمریکا.
اما چرا باید ترامپ ــ کسی که دموکراسی را در کشور خودش تضعیف کرده ــ علاقهای به بازسازی آن در ونزوئلا داشته باشد؟
شاید عجیب نباشد که او را ماچادو قانع نکرده است؛ او خود بسیار بیشتر شبیه رودریگز عمل میکند.
در روزهایی که در کاراکاس بودم، از مخالفان تقریباً هیچ حرف بدی درباره ترامپ نشنیدم. برخی قدردان بودند، برخی میدانستند که به او نیاز دارند.
بعضی میگفتند بهتر است ماچادو فعلاً در همان جایی که هست بماند تا ترامپ تحریک نشود. چند ماه تأخیر مهم نیست.
برخی دیگر پیشنهاد میکردند صبر کنند تا محبوبیت ماچادو در میان مردم کاهش یابد، سپس نامزدی پیدا کنند که هم مردم و هم ترامپ به او اعتماد کنند.
و دوباره همان وضعیت قدیمی تکرار شده است:
اپوزیسیون بر سر هم اختلاف دارد، در حالی که دولت زمان میخرد.
همه چیز را تغییر بده تا همه چیز همان بماند ــ این منطق بازی است.
فریتس برایزاخر، سرمایهگذار، میگوید شاید رودریگز در نهایت حتی بدون شانس هم وارد انتخابات شود.
اما اگر او اشتباه کرده باشد چه؟
اگر رودریگز نگران شود که به خاطر جنایات رژیم تحت پیگرد قرار گیرد؟
آیا آنوقت ونزوئلای قدیمی بازمیگردد؟ سرکوب دوباره؟
آیا این پایان سیاست ویزایی بلانکو خواهد بود؟
وقتی پس از ده روز در فرودگاه نشسته بودم، به آندرئینا فکر کردم؛ به اینکه گفته بود زندانبانها حالا از کنار هم چیدن زندانیان برهنه لذت میبرند.
به هاینتسل و کرامر فکر کردم؛ دو لابیگر آلمانی که یادآوری میکردند آلمان پس از جنگ هم با یک «طرح مارشال» شروع شد.
و به هنری آلویارس فکر کردم.
او پیش از رفتن به دادگاه گفته بود: حتی اگر اخراج شدن فقط یک تشریفات باشد، هنوز هم از آن میترسد.
به نقل از هفتهنامه اشپیگل شماره 27 / 2026