logo





جمعه ۵ تير ۱۴۰۵ - ۲۶ ژوين ۲۰۲۶



متن پشت جلد کتاب

.... ابوی شما حق دارن، ما سال‌های سال با هم کار کردیم و زبون همدیگه رو می‌فهمیدیم، اون وقت‌ها ابوی شما هنوز ازدواج نکرده بود و شما به دنیا نیومده بودین، اون وقت‌ها من و آقا بزرگ دستمون توی یه‌کاسه بود، ظهرتوی مغازه دیزی بزباش می‌خوردیم و شب‌های جمعه باهم می‌رفتیم شاعبدالعظیم زیارت. (رو به‌آقا بزرگ) یادته همولایتی؟ من تازه از مدرسۀ طلاب زده بودم بیرون، آبم با طلبه‌ها تو یه جوی نرفت، همون وقت‌ها به ابوی شما گفتم چرا به کاسه وکوزۀ هم زدیم. این‌جا گفتن نداره، بله آقای مهندس، من رازهای زیادی توی این سینه دارم، آقا بزرگ می‌دونن که من راز دارم و به دوستی احترام میذارم وخیانت نمی‌کنم، هرکسی از من می‌پرسید چطور شد که رفیق و همولایتی تو کار و بارش گرفت و بالا کشید و بارخودشو بست و تو کارگر موندی؟ به شوخی می‌گفتم بلیط آشنا و همولاینی من برده. مگه نه آقا بزرگ؟ مگه غیر ازاین بود؟ مگه من به کسی بروز دادم که اون ثروت باد آورده از کجا و چرا به شما به‌ارث رسید؟ چرا تونستی کارگاه رو توسعه بدی، زمین بخری و ماشین آلات از فرنگ وارد کنی...
این کتاب را نشر مهری چاپ ومنتشر کرده است

Mehri Publication:



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد