پاتریس لومومبا زنده است
در بازی بین تیم کنگو و کلمبیا، مردی با لباس سرخ بر تن در تمامی مدتزمان بازی بر سکویی همچون مجسمه ایستاده بود. این مرد که کسی از همراهان تیم کنگو است، مبولادینگا نام دارد، اما به "لومومبیا ویا» (لومومبا زنده است) مشهور است. او سالهاست که به عضو جدایی ناپذیر تیم فوتبال کنگو تبدیل شده است. در هر مسابقهای به همین شکل حضور مییابد تا یادآور رنجی باشد که مردم کنگو برای آزادی از یوغ استعمار دولت بلژیک متحمل شدند.
حکومت بلژیک پس از استقلال کنگو، در سال ۱۹۶۰، پاتریس لومومبا، نخستین نخستوزیر کنگوی آزاد را پس از هفت ماه استقلال، در ۳۵ سالگی بازداشت، شکنجه و سرانجام در اسید ذوب کرد. از جسد لوبومبا تنها یک دندان از او که افسری بلژیکی آن را ربوده بود، باقی مانده بود که بعدها در سال ۲۰۲۲ دولت بلژیک در مراسم پوزش از رفتار خویش، آن را به کشور کنگو تحویل داد.
و حال مبولادینگا با رفتار خویش، در سکوت مطلق میان شوری که استادیوم را در بر گرفته، میخواهد رنج و دردی را به جهانیان یادآوری کند که کنگو برای استقلال متحمل شده است. او البته نتوانست به علت مشکل ویزا در نخستین بازی تیم حضور یابد ولی در دومین بازی توانست حضور خویش با نمایشی خیرهکننده با نود دقیقه سکوت اعلام دارد. لومومبا نه تنها برای او، و نه تنها برای بازیکنان تیم کنگو و مردم این کشور، بلکه مبارزان راه آزادی و دمکراسی در سراسر جهان نامی جاویدان است و خواهد ماند. لومومبا یعنی آزادی، استقلال، غرور ملی، مقاومت در برابر زور و ستم و استعمار. و تا وقتی چنین رفتارهایی در جهان دیده شوند، لومومباها زنده خواهند ماند تا الهامگر نسلها گردند.
********************
پدرو سانچز:
بیش از ۷۴۰۰ کشته، که بیشتر آنان غیرنظامیان بودهاند. صدها خانه، مدرسه و بیمارستان ویران شدهاند. افزایش عمومی قیمتها و میلیاردها یورو خسارت، حتی در اروپا. اینها کارنامهای است که درگیری در ایران بر جای گذاشته است.
ما امیدواریم توافق صلحی که امروز اعلام شد، به این بیمعنایی و ویرانگری پایان دهد، از سوی همه طرفها محترم شمرده شود و آغازگر مرحلهای تازه در خاورمیانه باشد.
بیایید این اتفاق را جشن بگیریم؛ اما فراموش نکنیم. و یک بار برای همیشه بیاموزیم که جنگ، شکست است. گفتوگو و دیپلماسی تنها راهحل هستند
********************
ابراهیم محجوبی
"تاریخ آموزگار زندگی است " یعنی چه؟
جمله معروف بالا از "سیسرو"، فیلسوف و سیاستمدار روم باستان است که در زبان اصلی ( لاتین)، چنین بر زبان اندیشمند یاد شده جاری شده بود:Historia magistra vitae.
راستی اما منظور از آموزگار بودن تاریخ چیست؟ در این باره و در پاسخ به این پرسش، تاریخ نگاران جدی بحث های زیادی کرده اند. چکیده آن بحث ها را می توان چنین بیان نمود:
در برخورد با مسائل کلان، معمولاً حکمرانان و اکثریت مردم، گاه به درازای چندین نسل، موضع درست و موثر ندارند. در نتیجه، روزی یک اقلیت جسور یافت می شود که به پا می خیزد. که البته کارشان دشوار و پر مانع است. چنانکه اغلب زیر فشار قرارگرفته، به حاشیه رانده شده و حتی حرکت شان بزه یا جرم انگاشته می شود. این مرحله را همه معترضان تجربه کرده اند و همچنان تجربه می کنند. از طرفداران لغو برده داری تا اتحادیه های کارگری، تا مدافعان حقوق زن و تا طرفداران حفظ محیط زیست و غیره و غیره. به سخن دیگر، اگر تاریخ واقعاً چیزی می آموزد، این است که بزرگترین دگرگونی های مثبت در زندگی بشر نه از بالا بلکه عمدتاً از پائین رخ داده است. از چیزی که " جنبش های شهروندی" نامیده می شود. جنبش هائی که فعالانش آگاهی می دهند، اطلاع رسانی می کنند، سازماندهی می کنند، تبلیغ و تهییج می کنند، تحریم می کنند، اعتصاب و تحصن می کنند، به خیابان ها می آیند و می کوشند نظم و ثبات مورد علاقه و مورد نیاز قدرتمندان حاکم را به چالش بکشند. جنبانندگان آن همه اقدام در طول زمان هم، نه بالانشین های جامعه، بلکه اغلب مردمی بوده و هستند که همواره بی قدرت و ضعیف پنداشته شده اند.
در راستای فوق، زمانی جوامع متوجه می شوند که به راستی به تدریج جنبش ها و نهادهائی پدید آورده اند که با حضور و نقش خویش، نه فقط از تاریخ آموخته اند بلکه خود نیز تاریخ ساخته اند. در این روند، انسان های فعلگذار جامعه با پیروی از سخن سیسرو، برای آموختن فقط به گذشته و به اعماق تاریخ نمی نگرند. آنها این بار به جائی نوین، بی سابقه و ممتاز رسیده اند: اینکه اینک می کوشند نه فقط از میان تونل گذشته بلکه از سکوی آینده به تاریخ بنگرند! این، یعنی چه؟ اینکه، از همین زمان حال می خواهند بدانند و می کوشند حدس بزنند که نسل های بعدی در باره کارنامه امروزی ها چه گونه داوری خواهند کرد. به زعم تاریخ نگاران، همین نگاه ویژه کنشگران و سازندگان امروزین جامعه است که بخش مهمی از انگیزه آنان برای ایجاد دگرگونی های اجتماعی است.
در یک کلام: با تکیه به درس های گذشته، امروز را طوری بسازند که از سَرَند داوری آیندگان سربلند عبور کرده، نسلی مسئولیت شناس و مسئولیت پذیر شناخته شوند و از کرده های خویش احساس شرم نکنند.
********************
منوچهر خاکی
چخوف نازنین
وقتی چخوف ملک روستایی خود را در ملیخوو خرید، میخواست مطمئن شود که دهقانان محلی میدانند چه زمانی او، به عنوان یک پزشک، برای کمک در دسترس است. او یک سیستم ساده اما مؤثر راهاندازی کرد: هر زمان که در خانه بود و آماده پذیرش بیماران یا رفتن به ملاقاتهای خانگی بود، یک پرچم پزشکی خاص را بر روی میلهای بیرون خانهاش برافراشت. روستاییان محلی به افق نگاه میکردند تا پرچم را ببینند، زیرا میدانستند که اگر در اهتزاز باشد، "پزشک خوب" بیماریهای آنها را کاملاً رایگان درمان خواهد کرد.
برای کشاورزان زحمتکش حومه روسیه، آن تکه پارچه ساده که در باد تکان میخورد، تفاوت بین مرگ و زندگی بود. آنها اهمیتی نمیدادند که مردی که طناب را میکشد، نویسنده مشهوری است که داستانهایش در سالنهای بزرگ سن پترزبورگ مورد بحث قرار میگیرد. برای آنها، آنتون پاولوویچ روح خستگیناپذیری بود که در دل شب با کالسکه خود از میان گل و لای یخزده عبور میکرد تا تب کودک را آرام کند.
این پیوند عمیق با فقرا، تمام وجود او را تعریف میکرد. چخوف زندگی کوتاهی داشت و در سن ۴۴ سالگی بر اثر سل درگذشت، اما در آن سالها انسانیت بیشتری نسبت به آنچه اکثر افراد در طول یک قرن انجام میدهند، به نمایش گذاشت. او توانست همزمان دو دنیای دشوار را متعادل کند و به طرز مشهوری زندگی دوگانه خود را با طنزی تند برای یکی از دوستانش توضیح داد.
چخوف گفت: پزشکی همسر قانونی من است و ادبیات معشوقه من. وقتی از یکی خسته میشوم، شب را با دیگری میگذرانم.
این ترتیب غیرمتعارف به زیبایی جواب داد. آموزش پزشکی او به جای اینکه حواسش را پرت کند، به دریچهای مخفی تبدیل شد که از طریق آن به وضعیت انسان نگاه میکرد. او به مردم به عنوان شخصیتهایی برای قضاوت یا سخنرانی نگاه نمیکرد؛ او به آنها مانند یک پزشک دلسوز نگاه میکرد که به بیمار نگاه میکند و نقصها، دلشکستگیهای آرام و تناقضات روزانه آنها را با همدلی کامل مشاهده میکند.
معشوقه ادبی او شهرت جهانی برایش به ارمغان آورد، اما همسر قانونیاش او را در واقعیتهای تلخ رنج بشر گرفتار کرد. وقتی یک اپیدمی ویرانگر وبا استانهای اطراف را فرا گرفت، چخوف از جایگاه مشهور رو به رشد خود برای فرار به مکانی امن استفاده نکرد. در عوض، او مسئولیت چندین حوزه پزشکی را کاملاً به تنهایی بر عهده گرفت و هزاران دهقان بیبضاعت را بدون درخواست حتی یک روبل درمان کرد.
حتی زمانی که ریههای خودش از کار افتاد و از بیماری که در نهایت او را کشت، شروع به سرفه کردن خون کرد، تمرکز او همچنان به بیرون معطوف بود. او از درآمد ادبی خود برای تأمین مالی ساخت مدارس روستایی، سازماندهی پروژههای امدادی برای خانوادههای قحطیزده و ساخت یک کتابخانه عمومی در زادگاه فقیر خود، تاگانروگ، استفاده کرد و شخصاً جعبههای کتاب را برای پر کردن قفسهها ارسال میکرد.
او قاطعانه معتقد بود که زندگی باید با اقدامات مشخص سنجیده شود نه با نظریههای زیبا. او یک بار خاطرنشان کرد که خوب است اگر هر یک از ما چیز خوبی از خود به جا بگذاریم، اثری که همچنان وجود داشته باشد و ثابت کند که زندگی ما بیهوده نگذشته است.
وقتی او سرانجام در تابستان ۱۹۰۴ برای آخرین بار چشمانش را بست، دنیای ادبیات در سوگ یک نابغه سوگواری کرد، اما دهقانان ملیخوو در سوگ یک حامی سوگواری کردند. مدتها پس از محو شدن حضور فیزیکی او، گرمای سخاوت خارقالعاده او باقی ماند.
چخوف به جهانیان نشان داد که عظمت واقعی در این نیست که چقدر از دیگران بالاتر میروید، بلکه در این است که چقدر حاضرید برای بالا بردن آنها خم شوید. زندگی او به ما یادآوری میکند که میراثی که بر پایه مهربانی خالص بنا شده باشد، تنها چیزی است که هرگز واقعاً محو نمیشود.
ما فرشتگان انسانی هستیم
نویسندگان
بیداری روح انسان
ما نویسندگان «ما فرشتگان انسانی هستیم» هستیم، کتابی که دیدگاه جدیدی از تجربه انسانی را گسترش داده و به طور خودجوش توسط خوانندگان به ۱۴ زبان ترجمه شده است.
امیدواریم نوشتههای ما چیزی را در شما برانگیزد!
********************
جمشید فاروقی
فرجام تلخ بازگشت از راه پیموده
راه رفته را نمیشود بازگشت. حتی اگر مسیر همانی باشد که پیموده بودیم. موها سپید شدهاند. آینه هرگز دروغ نمیگوید.
چهرهها را زمانه شخم زده است. انکارش راه به جایی نمیبرد.
حافظه بدل به آن آبی شده است که از لای انگشتان دستانمان سُر میخورد و فرومیریزد در برکه فراموشی. به خودمان دروغ که نمیتوانیم بگوییم.
نه، چند بار باید گفت که خطا را با ارتکاب خطایی دیگر نمیشود تصحیح کرد. ریاضیات که نیست که منفی در منفی عاقبت ما را به مثبت برساند. این را تقویم زندگیمان میگوید. برگهای مچاله شدهی شناسنامهمان.
چند بار باید گفت که جستن آینده در گذشته خطاست. آینده در گذشته چه میکند؟
چند بار باید هشدار داد که بازگشت کور از مسیر طی شده بستر را برای نطفه بستن گذشته در زهدان آینده پهن میکند. مسیری را که با چشمان بسته در پیش گرفته بودیم را که نمیشود با چشمان بسته بازگشت.
انکار گفتهها، فراموشی دیدهها، گرد و غبار روزگار سپری شده را روی خوان از هر سو گستردهی فردا میپراکند. آیا مزهی تلخش را باید چشید تا باورش کرد؟
نه، من دیگر آن جوانی نیستم که تن به حادثه بسپارم و دروازهی ذهنم را روی خطایی دیگر به فراخی بگشایم. موها سپید. چهره پر شکن. تن خسته.
من مسیر پیموده را باز نمیگردم. حتی اگر بخواهم نمیتوانم. اما اگر قرار به ادامهی سفر باشد، آموختهام نیک به راه بنگرم. نه فقط به پیش پا، بلکه به افق دوردست.
آموختهام که تصمیم را به پاهایم نسپارم. به گامهایم که در ایام جوانی سایهشان بلندتر بود از رسایی ذهنم. عقلم.
حالوروز شما را نمیدانم. با شما کاری ندارم. هر کس با پای خودش راهی میشود. در زیستجهان خودش تصمیم میگیرد. من خودم را میگویم. برای آن خطایی که پشت چراغ حادثه در انتظار سبز شدن ایستاده است، پیر شدهام. این را هر روز صبح آینه فاش میگوید.
********************
مصطفی خلجی
جمهوری اسلامی و تشیع
جمهوری اسلامی در دهههای گذشته هویت خود و شهروند ایرانی مطلوب خود را با تشیع گره زده که دستاوردی جز تعمیق بحرانها و افزایش تنشهای فرقهای در منطقه نداشته.
اما فرهنگ ایران تا همین چند صد سال پیش، یک فرهنگ ایرانی - سنی بوده؛ به گونهای که بزرگترین شاعر فارسی، یعنی حافظ، و دیگرانی چون مولوی، سعدی و جامی، سنیمذهب بودند.
این تغییر مذهب ایرانیان به ۱۵۰۱ میلادی بازمیگردد؛ زمانی که شاه اسماعیل که از خانواده شیوخ صوفی سواحل دریای خزر بود، در تبریز دستور داد خطبه نماز به نام دوازدهمین امام خوانده شود.
سالها قبلتر، گرایش به تشیع در برخی گروههای صوفی رایج شده بود و هر دو راه رستگاری را در تقلید از اولیا و زیارت آرامگاه آنان نشان میدادند.
این گرایش در متون فارسی پیش از ظهور صفویان دیده میشود: واعظ کاشفی که «روضهالشهدا»، مشهورترین اثر مقتلنویسی شیعه را نوشت، خود از نقشبندیان بود.
حیدر آملی هم که پیش از صفویه میزیست با پیوند دادن اندیشه ابنعربی سنیمذهب و متون شیعه راه را برای پذیرش تشیع در برخی طریقتها هموار ساخت و از بنیانگذاران عرفان شیعی شد.
با رسمی شدن تشیع توسط دولت مرکزی ایران، وضعیت اقلیت شیعه بهطور بنیادین تغییر یافت اما تنشهای فرقهای با جنگهای عثمانی تشدید شد.
شاه اسماعیل به مردم دستور داد با لعن علنی سه خلیفه صدر اسلام، به تشیع وفاداری نشان دهند. همچنین تمام ابزارهای مالی، سیاسی و حتی خشونتآمیز (از جمله کشتار مخالفان) برای تغییر مذهب مردم به کار گرفته شد.
یان ریشار، ایرانشناس فرانسوی در مقالهای در روزنامه لوموند، نوشته شاه اسماعیل مخالفان را زنده میسوزاند و شاه عباس نیز مجازاتهای بسیار خشنتری اعمال میکرد.
ساکنان برخی مناطق ایران که سنیمذهب باقی ماندند با سرکوب شدید روبهرو شدند و در برابر این خشونت، برخی سنیها به تقیه (پنهانسازی باور) روی آوردند.
همچنین پس از اجباری شدن تشیع، تصوف یا گرایشهای باطنی راهی برای فرار از اجبار مذهبی بود.
از آن پس، ایدئولوژی شیعه که به یک نهاد دینی رسمی جدید نیاز داشت، نظم سیاسی را دگرگون کرد.
صفویان به علما نقش واسطه میان امام غایب و حکومت را دادند و نوعی تقسیم قدرت میان قدرت دینی در برابر قدرت سیاسی شکل گرفت.
صفویان برای تشکیل نهاد روحانیت مجبور شدند شیعیانی از مناطق دیگر مانند جبل عامل (لبنان)، عراق و بحرین دعوت کنند.
این علمای شیعه که تبار ایرانی نداشتند، نقش مهمی در مشروعیتبخشی به حکومت شیعی ایران ایفا کردند؛ حکومتی که پس از خود، ایران را برای مدتی به انزوا فرو برد.