logo





دو شعر:
««چراغم روشن است» و «برای پدربزرگم

چهار شنبه ۳ تير ۱۴۰۵ - ۲۴ ژوين ۲۰۲۶

ا. رحمان

چراغم روشن است

(شب از شب)
می گذرد آرام
صدایِ جارویِ رفتگر جوان
ازپنجره می گذرد
و به اطاقم پا می کشد

این صدا...
سالهاست
سکوت شبانه ام را می شکند
ومن هر شب
گفتگویم را باستاره ها
با سکوتِ شبانه می آغازم
و رویاهایِ افتابی ام را
ورق می زنم

صدا ازخاموشیِ خیابان
مثل خیلی از خاطره هایِ مخملینم
آرام رو به خاموشی می رود
و من تنها _
در آغوش شبِ رو به پاییز
چراغم روشن
پلکهایم سنگین است
پشتِ این شب که آرام می گذرد

رحمان- ا

***********

برای پدربزرگم

پدربزرگم که مُرد،
میراثی بر جاگذاشت
با شکوه و مانا
از جنسِ تابش آفتاب بر دخمه های تاریک
از نردبانی رو به آسمان،
پرسید:
«جهانِ خسته را چگونه روایت کردند؟
آن‌گونه که بود…
یا آن‌گونه که می‌خواستند؟»
او می‌دانست
این تنِ ناپایدارِ جهان
در دندانِ موریانه‌های فرو خواهد ریخت؛
موشِ کورِ از تاریکی
و سیاه‌چاله‌ها نقب خواهد زد
از قاره‌ها خواهد گذشت
و بر شانه‌های زمین فروخواهد نشست
آنگاه؛
شعله‌ها در کرانه‌ها به رقص در می آیند
و وارونگی
با سرافراشتگی بازخواهد گشت.
در آن لحظه،
ناقوسِ مرگِ کرم‌های خاکی
و جادوگرانِ بی‌چهره
در استخوانِ زمین طنین خواهد انداخت؛
استحاله…
آرام و بی‌وقفه
در دست‌ها و جان‌ها آغاز خواهد شد.

دریا در چشمانم موج بر می‌ دارد
دیریست قطار به راه افتاده
در ایستگاهی منتظرم
تو می دانی کی به مقصد می رسیم!

رحمان- ۱


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد