logo





چرا انقلاب کردیم؟

چهار شنبه ۳ تير ۱۴۰۵ - ۲۴ ژوين ۲۰۲۶

نجمه موسوی - پیمبری

در سال‏‌های بعد از انقلاب، زمانی که جوانان تحت فشارهای روزافزون جمهوری اسلامی روز به روز از آزادی‌‏های کوچک نیز محروم می‏‌شدند، نسل ما مورد سوال قرار می‌‏گرفت که چرا انقلاب کرده است؟ چرا جمهوری اسلامی؟ چرا ولایت فقیه؟ و حتا، زمانی که جمهوری اسلامی نوع پوشش جوانان را تعیین می‏‌کرد و به خاطر داشتن کمی آرایش، یا روسری که کاملا موهای دختران را نمی‌‏پوشاند آن‌‏ها را دستگیر می‏‌کرد و مورد آزار و شکنجه‏‌های روحی از قبیل بردن دست‏‌های لاک‌‌زده‌‏شان به داخل کیسه‏‌ای پر از سوسک می‌‏کرد نسل ما مورد پرسش قرار می‏‌گرفت که چرا ما که می‏‌توانستیم مینی‏‌ژوپ‏مان را بپوشیم، ما که می‌‏توانستیم به پارتی برویم، ما که دانشگاه‏‌های مختلط داشتیم، چرا خواهان انقلاب بودیم؟

پاسخ به این سوال‏‌ها به نسل بعد از ما کار چندان مشکلی نبود، اما دوری از ایران، قطع هرگونه روابط بین آنان که مانده بودند و آنان که به ناچار رفته بودند، این امر را بسیار دشوار می‏‌کرد.

و این نه تنها به دلیل فاصله‏‌ی جغرافیایی بین ما بود، بلکه رژیم تمام توان خود را به کار گرفته بود تا تاریخ را بازنویسی و تحریف کند. قلم و امکانات در دست او بود و ما تبعیدیان، برای نوشتن حتا نامه‌‏ای به خانواده‏‌ی خود از سیستم سانسور در امان نبودیم.

می‏‌خواستیم به نسل بعد از ما بگوییم که ما برای جمهوری اسلامی مبارزه نکردیم، ما برای رسیدن خمینی به قدرت مبارزه نکردیم. ما و بسیاری از آنان که دستگیر، زندانی، شکنجه شدند خمینی را حتا نمی‏‌شناختند. ما برای آزادی، ما برای عدالت برای همگان وارد مبارزه شدیم.

می‏‌خواستیم بگوییم آرزوی‏مان این بود که روز مرگ‌مان حتا بتوانیم این جمله‏‌ی چه‌گوارا را که موقع دستگیری و قبل از این که کشته شود به سرباز جوان بولیویایی که در دستگیری او حضور داشت بگوییم. او از سرباز پرسید: چند سالته؟
سرباز به او پاسخ داد: بیست سال.

چه‌گوارا گفت: شاید تو آینده‏ای را ببینی که ما برای آن مبارزه می‌‏کنیم.

او همه‏‌ی امیدش به آینده‏ای روشن‏تر بود، هم چنان که ما.

ما و تمام کسانی که پای در راه مبارزه گذاشتند آرزوی جامعه‏ای بهتر، بازتر با انسان‏‌هایی آزادتر و مختارتر داشتند.

به قول Luis Sepulvedaلوییز سپولوِدا، نویسنده و فعال سیاسی شیلیایی که می‏‌گوید: من حتا برای آزادی مبارزه نکردم بلکه فقط می‏‌خواستم انسان آزادی باشم. من حتا برای عدالت مبارزه نکردم، بلکه چون انسان درستکاری بودم وارد مبارزه شدم.

بسیاری از مواقع خواسته بودم که این‏ها را به نسل بعد از خودمان بگویم.

بگویم که من و یا جمعی از ما، خود قربانی نابرابری نبودیم، ما خود در فقر زندگی نکرده بودیم، اما از آن‌جا که سر در آخور جواله‌‏ی خویش نداشتیم، از آنجا که به اطراف‏مان توجه داشتیم، از آنجا که نابرابری را در تقسیم ثروت و امکانات در کشوری که روی ذخایر نفت نشسته بود می‏‌دیدیم نمی‌توانستیم چشم خود را ببندیم و نواله‏‌ی خود را نشخوار کنیم.

بگویم و بگوییم به نسلِ بعد از ما، درست که می‌‏توانستیم مینی‌‏ژوپ بپوشیم، اما اجازه نداشتیم مستقل فکر کنیم.

اجازه بحث و انتقاد نداشتیم.

حضور احزاب و افکار متفاوت در جامعه مجاز نبود.

اجازه بر دانستن نداشتیم.

اجازه بر فهمیدن و فهماندن نداشتیم.

اجازه‌‏ی پرسش نداشتیم.

و البته می‏‌خواستم بگویم به نسل بعد از ما، که دوران، دوران دیگری بود.

که جهان به نوعی در حال زایمان بود. عصری بود که تمام جوامع خواهان تغییر بودند. عصر انقلاب‌‏ها بود. عصر همبستگی بود.

در اسپانیا دیکتاتوری فرانکو، می‌‏توانست با فراخوانی جمعیتی از مبارزین جهان را به همبستگی و شرکت در مبارزات ضدفاشیستی گردآورد.

در مبارزه با حکومت سرهنگ‏‌ها در یونان جنبش‌‏های انترناسیونالیستی وارد مبارزه می‏‌شدند.

در امریکای لاتین، همزمان با انقلاب ایران، در نیکاراگوئه از تمام کشورهای امریکای لاتین، نیروهای مبارز بسیج شدند و به پیشبرد انقلاب یاری رساندند.


دوران،دوران ديگري بود. منظري را در مقابل چشمان ما گشوده بودند و ما به آن منظر دل بسته بوديم.

منظري از جامعه‌اي عاري از تبعيض، جامعه‌اي كه در آن قرار بود از هر كس به اندازه‌ي توانش انتظار داشت و هر كس به اندازه‌ي نيازش بهره‌مند مي‌شد.

منظري زيبا در پيش رو بود و ما به آن دل بسته بوديم.

هنوز سال‌ها بعد، سال‌ها بعد از زندگي در تبعيد، وقتي داستان‌ها، خاطرات مبارزين سابق كشورهاي مختلف جهان، از الجزائري‌ها گرفته تا شيليايي‌ها را مي‌خوانم، انگار خواهران و برادران من‌اند، انگار رفقاي هم تشكيلاتي ما هستند كه از خود مي‌گويند. در آن دوران، همه‌مان ماكارنكو، سرمشق‌مان بود و كتاب‌هاي فانون را مي‌خوانديم. از اريك فروم حرف مي‌زديم و چگونه فولاد آبديده شد را در پستوهاي خانه‌مان مخفيانه و با جلد روزنامه‌اي مي‌خوانديم.

تاريخ جنبشِ MIR* مير شيلي را از بر بوديم. از جنبش استقلال‌طلبانه الجزاير مي‌آموختيم. خواسته‌هاي باسك‌هاي* فرانسه و اسپانيا را دنبال مي‌كرديم چرا كه در همه‌ي اين جنبش‌ها يك خواسته‌ي مشترك وجود داشت: رسيدن به آن منظر زيبا. محقق كردن جامعه‌اي آزاد تا انسان به اختيار خود و نه با پذيرش تقديرِ از پيش تعيين شده، جهان را متحول كند.

ما همگي انسان را غول مي‌خواستيم و در كتابي به نام چگونه انسان غول شد* به دنبال درك ريشه‌هاي تحول جهان بوديم.

اما فارغ از وقايع پشت پرده‌هاي آهنين. بي‌خبر از درگيري‌ها و اشغال كشورهاي بالكان بودیم.

ما با عشق به فرداي بهتر سينه سپر كرديم و پيش رفتيم. شورمان را حدي نبود اما شعورمان تا همان اندازه بود كه زندگي تحت خفقان رژيم پهلوي اجازه مي‌داد.

ما خواهان تغيير بوديم بي آن كه زوايا و گوشه گوشه‌ي اين تغيير براي‌مان شناخته شده باشد.

بي آن كه بر روش ها و ابزار اين تغيير تسلط كافي داشته باشيم.

بي آن كه مردم خودمان، فرهنگ و تاريخ خودمان را به خوبي بشناسيم.

بي آن كه از گذشته‌مان درس گرفته باشيم.

بي آن كه نقش مذهب را در جامعه ايران برآورد كرده باشيم.

ما سينه سپر كرديم بي آن كه بدانيم در اين پيش رفت تنهاييم.

ما تنها بوديم.

نه بريگاد سيمون بوليوار به كمك‌مان آمد، نه چپ‌هاي فرانسه و نه حتا همسايه‌ي شرقي‌مان كه قرار بود الگوي اين تحولات باشد.

ما تنها بوديم چرا كه نفهميده بوديم عصر همبستگي‌ها به پايان رسيده است،

نفهميديم معني پيروز شدن فرانكو و مهاجرت مبارزين و مخالفين اسپانيايي را.

نفهميديم معني سرنگون شدن آلنده را و چشم‌مان را بستيم به اين حقيقت كه مبارزين شيلي يا در زندان‌ها پوسيدند، يا ناچار به تبعيد رفتند.

نفهميديم معني حمله‌ي شوروي به پراگ و اشغال چكسلواكي با زور تانك‌ها را.

نفهميديم معنی دادگاه‌هاي استالين و حذف فیزیکی بلشويك‌ها را.

نفهميديم معني تبعيد تروتسكي را.

از پيمان آلمان/شوروي درست قبل از جنگ جهاني دوم هيچ گاه سخنی نشنيديم.

شوروي در حال فروپاشي بود و كاش چند سال زودتر و پيشتر فرو ريخته بود تا جهان، ما را به جرم همسايگي با او به مسلخ تاريخ نمي‌فرستاد.

تا وحشت از سرخ، منتهی به اجرای طرح کمر سبز در ایران و خاورمیانه شود. در قبال آرزوهاي بربادرفته‌مان كمربند سبزي به دور كشورمان كشيده شود و قاتلي را به گمان ظهور گاندي ديگري به جهان معرفي كنند و او را تا رسيدن بر تخت همراهي كنند.

ما تنها بوديم و حتا همسايه‌مان انگشتي تكان نداد تا مانع از ورود ابليسِ سبز شود.

ما تنها بوديم چرا كه تاريخ را با ناآگاهي دنبال كرديم و نفهميديم كه قطار همبستگي بين‌المللي مدت‌هاست از ايستگاه تاريخ خارج شده و منافع اقتصادي و سياسي، موتور اصلي تاريخ گشته است.

دوران، دوران دیگری بود. دوران برقراری سیستم‏‌های دیکتاتوری و حکومت‏‌هایی که تکیه بر یک فرد داشتند.

اما در این دوران، ما به دلایل موقعیت ژئوپولیتیکی ایران، همسایگی‌‏اش با اتحاد جماهیر شوروی سابق، وحشت شاه و همپالکی‌‏های امریکایی-اروپایی‌‏اش از کمونیسم، و طرح ایجاد کمربند سبز در منطقه‏‌ی خاورمیانه، خواست عدالت و آزادیِ ما را به بی‌راهه‏‌ی انتخاب نیرویی مذهبی در ایران توسط قدرت‏‌های غالب آن زمان کرد.

و چنین شد که انقلاب ایران راهی را سپرد که هیچ یک از مبارزین آن دوران گمانی بر آن نمی‌بردند.

و صد البته، ناآگاهی اندیشمندان، روشنفکران، سیاسیون و مبارزین و فعالین از اندیشه‏‌های مذهبی و عدم شناخت آنان از جامعه‌‏ای که در آن زندگی می‏‌کردیم در این پیامد بی‌‏تاثیر نبود.

اما باز برمی‌‏گردم به عامل این ناآگاهی که همانا، رژیم پهلوی بود که دست در دست فقها داشت و خود تظاهر به اسلام می‏‌کرد و از قدرت مخرب مذهب برای تحکیم حکومت خویش استفاده می‌‏برد فارغ از این که مار در آستین خود می‏‌پرورد و روزی این مار تبدیل به اژدهایی می‏‌شود که اول از همه سر خود شاه را با تاج و تختش برباد می‏‌دهد.

و چنين شد كه ما، عليرغم از دست‌دادن عزيزترين‌‏هاي‏مان، سرافرازترين جوانان نسل‏‌مان، عليرغم فداكاري‏‌هاي‏مان براي تحقق جامعه‌‏اي آزاد و منظري زيبا نتوانستیم به نسل بعد از خودمان با غرور بگوييم: « ما مبارزه كرديم تا شما زندگي بهتری داشته باشيد.»

به نقل از «کتاب هم‌اندیشی چپ-ویژه انقلاب ۵۷»


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد