سه هزار صفحه درباره نخستین فاشیست اروپایی، بنیتو موسولینی. آنتونیو اسکوراتی، نویسنده این اثر، در این مسیر چه آموخته است؟
از استاد ادبیات تا بدل شدن به چهرهای منفور برای راستگرایان: آنتونیو اسکوراتی، متولد ۱۹۶۹، با زندگینامه ادبی پنججلدی خود درباره دیکتاتور ایتالیا، بنیتو موسولینی، بار دیگر بحث درباره مواجهه و بازنگری در گذشته فاشیستی ایتالیا را شعلهور کرده است.
او با جلد نخست این مجموعه با عنوان «م. پسر قرن» در سال ۲۰۱۸ مهمترین جایزه ادبی ایتالیا، جایزه استرگا، را از آن خود کرد. چندی پیش، آخرین جلد این مجموعه با عنوان «م. پایان و آغاز» توسط انتشارات کلت-کوتا به زبان آلمانی منتشر شد.
اشپیگل: آقای اسکوراتی، شما ده سال از زندگی خود را صرف نوشتن درباره یک مستبد هولناک کردهاید. با وجود همه موفقیتی که به دست آوردهاید، آیا این کار را به دیگر نویسندگان نیز توصیه میکنید؟
اسکوراتی: حتی نمیدانم که آیا چنین کاری را به خودم هم توصیه میکردم یا نه. کار بر روی این پنج کتاب بسیار، بسیار دشوار، طاقتفرسا و فرساینده بود و گاهی حتی کمی ترسناک. با این حال، هنوز معتقدم که معنای نوشتن آثار ادبی این است که با مخاطبان گسترده سخن بگویی و به آنها کمک کنی خودشان را ببینند و جهان خویش را بشناسند. افزون بر این، فکر میکنم با این کتابها کاری بسیار بدیهی انجام دادهام.
اشپیگل: منظورتان چیست؟
اسکوراتی: موسولینی هرگز نرفته بود؛ او تمام این مدت همراه ما بوده است. من فقط گفتم: نگاه کنید، او هنوز اینجاست؛ متأسفانه او متعلق به گذشته نیست.
اشپیگل: چه چیزی در کار بر روی این کتابها ترسناک بود؟
اسکوراتی: در ایتالیا دوست ندارم درباره این موضوع صحبت کنم، اما با یک رسانه خارجی میتوانم راحتتر حرف بزنم. من تا آستانه پذیرش محافظت پلیس پیش رفتم، زیرا یک کارزار واقعی نفرت و تخریب علیه من به راه افتاده بود. در صفحه اول یکی از روزنامهها، عکس بزرگی از من چاپ شده بود و زیر آن نوشته بودند: «uomo di m»، که کنایهای به واژه «merda» (گُه) بود؛ یعنی مرا «آدم گه» یا «آدم پست» نامیده بودند.
در همان زمان، کسی وارد ساختمان محل سکونتم شده بود، پاکتهایی پر از مدفوع در آنجا گذاشته و دیوارها را آلوده کرده بود. رئیس پلیس میلان پس از این ماجرا به من پیشنهاد محافظ شخصی داد. سرانجام نپذیرفتم، زیرا هیچکس هرگز به من حمله فیزیکی نکرده بود. آنچه مرا ترساند، تهدید شخصی نبود. آنچه واقعاً باعث هراس من شد، این بود که از نزدیک دیدم نفرت سیاسیای که قرن بیستم را شکل داد و فاشیسم تاریخیای که در کتابهایم از آن سخن گفتهام، همچنان زنده است.
اشپیگل: آخرین جلد این مجموعه «پایان و آغاز» نام دارد. در آن، شما پایان حکومت موسولینی را توصیف میکنید، اما آن دوران را در عین حال همچون بذر و سرآغاز زمانه کنونی نیز تعبیر میکنید. وقتی به تاریخ ایتالیا پس از جنگ مینگرید، آیا دورهای وجود داشت که در آن میتوانست مسیر امور متفاوت باشد؟
اسکوراتی: نخست باید بگویم که عنوان اصلی جلد آخر قرار بود «کتاب مردگان» باشد. اما ناشرم گفت که با چنین عنوانی نیمی از خوانندگان را از دست خواهیم داد؛ چون در ایتالیا افراد زیادی از روی خرافات کتابی را که در عنوانش واژه «مردگان» آمده باشد، نمیخرند.
با این همه، عنوان جدید نیز مناسب است. من هرگز معتقد نبودهام که پوپولیسمی که امروز در اروپا و ایالات متحده شاهد آن هستیم، بازگشت فاشیسم تاریخی باشد. به نظر من، وضعیت بسیار پیچیدهتر و حتی خطرناکتر از این است...
اشپیگل: از چه جهت؟
اسکوراتی: نئوفاشیسم خود را با جمهوری اجتماعی ایتالیا، یعنی دو سال پایانی حکومت موسولینی که تحت تحمل و حمایت نازیها بود، تعریف میکند. این دوره، تاریکترین، خشونتبارترین و در عین حال پوچترین مرحله کل تجربه فاشیسم ایتالیایی بود. نئوفاشیسم با تکیه بر آن میراث، نه تنها زندگی سیاسی در دموکراسی ایتالیا بلکه فراتر از آن را نیز شکل داد و تا دهه ۱۹۸۰ آن را مسموم و به خون آغشته کرد. وارثان این تجربه نئوفاشیستی امروز بر کشور حکومت میکنند. اما از نظر من، این به معنای بازگشت فاشیسم و موسولینی نیست.
اشپیگل: بلکه؟
اسکوراتی: آنچه موسولینی را تا این حد به روزگار ما نزدیک و معاصر میکند، این واقعیت است که او نخستین رهبر پوپولیست تاریخ بود. کافی است به ترامپ فکر کنید. ترامپ به شکلی هراسانگیز بسیاری از ویژگیهای فاشیسم و پوپولیسم را در خود دارد، اما برخاسته از یک فرهنگ سیاسی فاشیستی نیست. از همین رو، من از نوعی انشعاب یا شاخه فرعی سخن میگویم: نئوفاشیسم دهههای ۱۹۵۰ تا ۱۹۸۰ برای نابودی بنیادین نهادها و حیات دموکراتیک، به خشونت سیاسی، قتل و عملیات تروریستی متوسل میشد.
اما پوپولیسم حاکمیتگرای امروز، که بر قدرت عمل دولتهای ملی و رهبران آنها تأکید میکند، قواعد بازی دموکراتیک را میپذیرد. این جریان از طریق انتخابات آزاد و دموکراتیک به قدرت میرسد و سپس بهتدریج دست به فرسایش نهادها، فرهنگ و ارزشهای دموکراتیک میزند. اینکه پوپولیسم کنونی هرگز آشکارا خود را دشمن دموکراسی معرفی نمیکند، صرفاً یک پوشش یا استتار نیست؛ این ویژگی خاص آن است، بلکه تقریباً بخشی از هویت آن محسوب میشود. پوپولیسم، دموکراسی را علیه خودِ دموکراسی به کار میگیرد.
اشپیگل: ظهور پوپولیسم یک سوی ماجراست و بیاعتبار شدن ضد فاشیسم سوی دیگر آن. زمانی، عضویت در جنبش ضد فاشیستی مایه افتخار بود، اما امروزه بسیاری آن را گرایشی چپافراطی و حتی خطرناک میدانند.
اسکوراتی: من همیشه میگویم که ضد فاشیست هستم؛ همانگونه که قانون اساسی ما ضد فاشیستی است و همانگونه که رئیسجمهور جمهوری، سرجیو ماتارلا، نیز چنین است. از منظر تاریخی، ضد فاشیسم و دموکراسی را نمیتوان از یکدیگر جدا کرد. اما امروزه این موضوع مورد تردید قرار گرفته است.
از نظر من، این امر را میتوان در واقعیتی جنجالی اما اکنون تقریباً عادیشده نیز مشاهده کرد: نخستوزیر ایتالیا در مراسم ۲۵ آوریل، روز ملی آزادی از نازیفاشیسم، تاکنون حتی یکبار هم واژه «ضدفاشیسم» را بر زبان نیاورده است. با توجه به پیشینه سیاسی او، احتمالاً هرگز هم چنین نخواهد کرد. اما حتی واژه «رزیستانزا» (مقاومت) را نیز هیچگاه به کار نبرده است. «رزیستانزا» با حرف بزرگ R در ایتالیا به جنبشی از زنان و مردان اشاره دارد که علیه نازیفاشیسم جنگیدند و در حقیقت تجسم همه ارزشهای بنیادین دموکراسی بودند.
اشپیگل: چگونه کار به جایی رسید که این دستاوردهای تاریخی تا این اندازه بیارزش شمرده شوند؟
اسکوراتی: متأسفانه پوپولیستها موفق شدهاند ضد فاشیسم را بهعنوان مسئلهای مربوط به سیاست حزبی معرفی کنند؛ یعنی آن را به موضعی جناحی و خاص فروبکاهند. خود من این موضوع را تجربه کردهام. جلد نخست «م» را همه میخواندند؛ از راست تا چپ. حتی راست افراطی نیز از آن خوشش آمده بود، زیرا قهرمان خود، موسولینی، را در آن بازمییافت.
اما هنگامی که من بهعنوان یک صدای عمومی ظاهر شدم و بهشدت از دولت انتقاد کردم، ناگهان بهعنوان دشمن و فردی فرقهگرا معرفی شدم. این وضعیت بسیار نگرانکننده است، زیرا از یک سو باعث میشود هرگونه اختلاف نظر یا نقد قدرت، که خود یکی از پایههای دموکراسی است، بیاعتبار شود. از سوی دیگر، تلاشی در جریان است تا تاریخ مشترک ما بهمثابه نبردی میان دو اردوگاه بازنویسی شود و ارزشهای دموکراتیکی که ذاتاً دارای اعتباری جهانشمول هستند، به ارزشهایی جناحی و حزبی تنزل داده شوند.
اشپیگل: یکی از ویژگیهای خاص کتابهای «م» این است که شما پس از بخشهای روایی، همواره گزیدههایی از منابع تاریخی خود را میآورید. ایده پشت این کار چه بود؟ آیا میخواستید بگویید که باید تا حدی به ادبیات نیز با دیده تردید نگریست و اینکه ادبیات همواره به یک بنیان واقعی و مستند نیاز دارد؟
اسکوراتی: من این رمانها را بهگونهای چندلایه و شاید حتی تا حدی دوپاره ساختم، زیرا به ادبیات بهمثابه شکلی از شناخت و معرفت باور دارم. کتابخانههای کاملی از آثار مربوط به موسولینی و فاشیسم وجود دارند، اما آنها عمدتاً آثار تخصصیاند. در مقابل، رمان کنشی دموکراتیک در عرصه شناخت است؛ به همه انسانها روی میآورد و دسترسی به دانش را برای همگان ممکن میسازد.
من میخواستم در برابر گرایش اقتدارگرایانه فاشیسم، ادبیاتی مردمی قرار دهم؛ ادبیاتی که خواننده را با خود همراه کند، او را مجذوب سازد و در جریان تاریخ غوطهور کند؛ کاری که تنها ادبیات و سینما قادر به انجام آن هستند. اما در عین حال میخواستم این غوطهوری با آگاهی انتقادی همراه باشد؛ نه اینکه به تأیید یا تسلیم بینجامد.
دقیقاً به همین دلیل بود که هرگونه خیالپردازی آزاد را بر خود ممنوع کردم؛ همانطور که در یادداشت آغاز جلد نخست آمده است. هیچ شخصیت، هیچ رویداد و هیچ واژهای که شخصیتهای اصلی بر زبان میآورند، ساخته ذهن من نیست. هر شخصیت، هر واقعه و هر جملهای که بیان میشود، یا مستند است یا بهطور قابل اعتماد از طریق چندین منبع تأیید شده است. از این رو، اگرچه از «رمان» سخن میگویم، اما آن را «رمان مستند» مینامم.
اشپیگل: میراث فاشیسم هنوز هم در زندگی روزمره ایتالیا گهگاه خود را نشان میدهد. هنوز خیابانهایی وجود دارند که به نام شاعر ملیگرای ایتالیا، گابریله دانونتسیو، نامگذاری شدهاند. جایزه بازیگری جشنواره فیلم ونیز نیز نام وزیر فرهنگ دوران فاشیسم را بر خود دارد. نظر شما درباره تغییر نام این جایزه یا خیابانها چیست؟
اسکوراتی: من همیشه مخالف سرسخت آن چیزی بودهام که «فرهنگ حذف» یا Cancel Culture نامیده میشود، آن هم در همه اشکالش. به گمان من، این فرهنگ جلوهای از تعصب است و ارتباط اندکی با آگاهی تاریخی و پیچیدگی مباحث فرهنگی دارد.
فاشیسم در کشور ما بیش از بیست سال دوام آورد؛ یعنی بسیار طولانیتر از ناسیونالسوسیالیسم در آلمان. از آنجا که فاشیسم بخشی جداییناپذیر از تاریخ ماست، درست آن است که صفحاتی که فاشیسم بر آنها نوشته شده، همچنان خوانا باقی بمانند. ما باید چند توضیح، چند زیرنویس و یک چارچوب انتقادی به آنها بیفزاییم تا بتوان این صفحات را بهدرستی خواند. اما من طرفدار پاره کردن این صفحات نیستم. چنین کاری را تنها دیکتاتوریها، رژیمهای تمامیتخواه و متعصبان مذهبی انجام میدهند.
اشپیگل: اما فرهنگ حافظهای کارآمد، چیزی فراتر از حفظ صفحات یک کتاب است. این موضوع را میتوان در زادگاه شما، میلان، دید. شما بهویژه در جلد جدید، شرح میدهید که دو سال پایانی جنگ چه فاجعهای برای این شهر به بار آورد. اما اگر کسی امروز به میلان سفر کند، تقریباً هیچ نشانی از آن گذشته نمیبیند.
اسکوراتی: حق با شماست. در میلان امروزی ـ شهری که اینچنین شیک، مرفه و آراسته است ـ تقریباً غیرممکن است بتوان آن گذشته را تصور کرد. حال آنکه میلان در ششصد روز جمهوری اجتماعی ایتالیا، جایگاهی هولناک داشت. با این حال، این فصل از تاریخ تقریباً در حافظه جمعی ایتالیاییها حضور ندارد.
وقتی به ادبیات بزرگ و سینمای بزرگ فکر میکنم، تنها یک فیلم را به یاد میآورم که به آن دوران میپردازد: «۱۲۰ روز سودوم» اثر پازولینی. اما آن فیلم چنان افراطی و چنان منحرف و تکاندهنده است که گویی به قلمرویی متافیزیکی منتقل شده است.
از این رو، برای من بسیار مهم بود که وحشتهای آخرین مرحله فاشیسم را به شکلی ملموس و در بستر شهر، با شخصیتهایی که وجود تاریخی آنها به اثبات رسیده است، روایت کنم.
اتفاقاً میدان «پیاتساله لورتو»، جایی که اجساد موسولینی و دیگر فاشیستها به نمایش گذاشته شدند، درست پشت خانه من قرار دارد. امروزه این مکان کاملاً بیهویت است؛ تنها یک میدان ترافیکی در میان ساختمانهای بزرگ، زشت و بینامونشانی که پس از جنگ ساخته شدهاند.
و اکنون نیز طرحی برای بازسازی آن وجود دارد. قرار است این مکان حتی بیهویتتر شود: ساختمانهای مدرنتر، چند باغچه گل و چند درخت. به این ترتیب، تمام گذشته بیش از پیش به فراموشی سپرده خواهد شد و هرچه نامحسوستر و ناپیداتر میشود.
به نقل از ضمیمه هفتهنامه اشپیگل شماره 26 / 2026