logo





ایریس رادیش*

«پیرمرد و دریا»: غول آخر بازی

يکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵ - ۲۱ ژوين ۲۰۲۶



فهمیدن این‌که چرا میان ماهی‌ها و انسان‌ها مرتباً تراژدی‌های بزرگی رخ می‌دهد، کار آسانی نیست. ظاهراً یک قاعده کلی وجود دارد: هرچه ماهی بزرگ‌تر باشد، تراژدی هم بزرگ‌تر است. ماهی‌های کوچک چندان توجه کسی را جلب نمی‌کنند. هیچ‌کس خرچنگ‌های کوچکی را که به ساحل افتاده‌اند دوباره به دریای شمال برنمی‌گرداند، با اینکه این کار واقعاً مهربانانه‌ای بود.

یکی از بزرگ‌ترین تراژدی‌های ماهی و انسان را ارنست همینگوی در رمان کوتاه پیرمرد و دریا، منتشرشده در سال ۱۹۵۲، روایت کرده است. پیرمرد داستان ماهیگیری است که تنها در کلبه‌ای زندگی می‌کند؛ کلبه‌ای که آن‌قدر بزرگ هست که دکل قایق بادبانی‌اش در آن جا شود. او چیز زیادی ندارد: یک بادبان، یک قایق و یک کلبه. علاوه بر این‌ها، یک صندلی هم دارد. گاهی روی همان صندلی می‌خوابد و گاهی روی روزنامه‌های کهنه‌ای که پیش از خواب اخبار بیسبال را در آن‌ها خوانده است. شلوار لوله‌شده‌اش نقش بالش را بازی می‌کند. قهوه صبحگاهی‌اش را دم سپیده‌دم از یک قوطی شیر تغلیظ‌شده در میخانه بندر می‌نوشد. بعد هم جرعه‌ای روغن جگر کوسه از بشکه‌ای در انبار ابزار کنار بندر سر می‌کشد. زندگی آرام سالخوردگی او میان بیسبال، روغن جگر و قهوه شیری می‌گذرد؛ زندگی‌ای که تقریباً خودبه‌خود پیش می‌رود. نه زباله زیادی تولید می‌شود و نه کار خانه چندانی وجود دارد.

فقط یک مشکل هست: پیرمرد باید دوباره ماهی بگیرد. اما متأسفانه این کار دیگر از او ساخته نیست. شاید تقصیر سن‌وسالش باشد، شاید تقصیر ماهی‌ها، و شاید هم علت دیگری داشته باشد. هر روز پیش از طلوع آفتاب با قایق بادبانی وصله‌پینه‌شده‌اش به دریا می‌زند و هر شب دست خالی بازمی‌گردد. این وضع هفته‌هاست، شاید هم ماه‌هاست که ادامه دارد. و این مسئله جدی است، زیرا پیرمرد در جایی زندگی نمی‌کند که مستمری بازنشستگی در کار باشد.

به همین دلیل حالا هر روز از همه ماهیگیران دیگر دورتر به دریا می‌رود. گاهی تغییر مکان نتیجه می‌دهد. او سه رشته نخ ماهیگیری دارد و با آن‌ها نمایشی پیچیده به راه می‌اندازد که برای انسان امروزی به‌سختی قابل درک است. یک بار نخی را به انگشت پایش می‌بندد، بار دیگر نخی را از روی شانه‌اش می‌اندازد و نخ دیگری را میان انگشت شست و اشاره نگه می‌دارد. انگار این نخ‌ها نوعی خط تلفن هستند که او را به ماهی‌ها وصل می‌کنند.

آن صبح بالاخره یکی از ماهی‌ها طعمه را می‌گیرد. باید ماهی‌ای بسیار بزرگ و سنگین باشد. پیرمرد نمی‌تواند آن را به داخل قایق بکشد. ماهی با قلابی که در دهانش گیر کرده، مرد را به سوی آب‌های آزاد می‌کشد. روزها و شب‌ها می‌گذرد و ماهی، قایق را همچنان دورتر و دورتر به دریا می‌برد؛ مثل سگی که صاحبش را با قلاده دنبال خود می‌کشد. البته همه‌چیز وارونه شده است: جهت اشتباه، حرکت اشتباه، جهانی اشتباه. این ماهی است که مرد را می‌کشد، نه مرد که ماهی را. آن هم بدون هیچ یدک‌کش یا بارج گران‌قیمتی.

این دو دیگر نمی‌توانند از هم جدا شوند. مرد به ماهی بند است و ماهی به مرد. تقریباً شبیه یک زوج عاشق‌اند. با این تفاوت که نه ماهی و نه مرد حق انتخابی ندارند؛ هر زوج عاشقی راحت‌تر از این دو می‌تواند از هم جدا شود. البته پیرمرد می‌تواند به‌سادگی نخ ماهیگیری را با چاقویش ببرد و به خانه بازگردد. اما آن وقت چه شکلی می‌شد؟ عقب‌نشینی آرام به زندگی سالخوردگی، تا وقتی که زمین هنوز می‌چرخد، اصلاً قابل تصور نیست؛ هرچند چنین کاری شاید بیشتر مصیبت‌ها و تقریباً همه جنگ‌های دنیا را یک‌جا پایان می‌داد.

پس حالا همان تراژدی وعده‌داده‌شده آغاز می‌شود: نبرد نهایی ماهی با مرد و مرد با ماهی. فقط یکی از آن‌ها می‌تواند زنده از این میدان بیرون بیاید. ماهی به‌آسانی می‌تواند برنده شود. او از قایق بزرگ‌تر و از پیرمرد نیرومندتر است. می‌تواند قایق را واژگون کند و پیرمرد را بکشد. اما ماهی از برتری شگفت‌انگیز خود هیچ نمی‌داند. آن پایین در دریا نه برنامه‌ای دارد و نه تصویری کلی از اوضاع. مشکل همیشگی حیوانات همین است. اگر کمی باهوش‌تر بودند، هرگز مجبور نمی‌شدند این همه کشتار را تحمل کنند. از دید حیوانات، ماجرا واقعاً گریه‌آور است.

این دوئل بسیار طولانی می‌شود و کم‌کم به نوعی جنگ فرسایشی بدل می‌گردد. ماهی پیرمرد را هرچه بیشتر به آب‌های آزاد می‌کشد و خودش نیز هرچه خسته‌تر می‌شود. در شب‌های تنهایی که پیرمرد با ماهیِ آویخته به نخ می‌گذراند، گاه تردیدهایی به سراغش می‌آید: آیا این ماهی زیبا و نیرومند واقعاً از انسان‌هایی که قرار است او را بخورند کم‌ارزش‌تر است؟ اما چنین فکرهایی به جایی نمی‌رسد. نقش‌ها از پیش تعیین شده‌اند. ماهیگیر به دنیا آمده است تا ماهی بگیرد و ماهی به دنیا آمده است تا صید شود. لابد کسی زمانی به این تقسیم کار فکر کرده است.

سرانجام، وقتی پیرمرد نیزه‌اش را در قلب ماهی خسته فرو می‌کند، احساس غرور می‌کند. او ماهی را شکست داده است. سلاح‌های بهتری داشته و همین درست است؛ قرار است کارها همین‌طور پیش بروند.

اما متأسفانه داستان در اینجا تمام نمی‌شود. در راه بازگشت، کوسه‌ها ماهی مرده را می‌خورند. وقتی پیرمرد به خانه می‌رسد، از آن شکار عظیم فقط چند استخوان رنگ‌پریده باقی مانده است. همان استخوان‌ها را هم جدا می‌کنند و می‌برند. همه چیز بیهوده بوده است.

داستان همیشگی میان ماهی‌ها و انسان‌ها همین است: در پایان، هیچ‌یک خوش‌شانس نیستند. هرچند برای خود ماهی احتمالاً فرقی نمی‌کند که سرانجام در شکم چه کسی جای بگیرد.

* ایریس رادیش ادبیات جهان را برای کودکان روایت می‌کند. او این بار پیرمرد و دریا اثر ارنست همینگوی را روایت کرده است. روایت‌های او اما برای بزرگسالان نیز جذاب است.

از شماره ۲۶/۲۰۲۶ هفته‌نامه Die ZEIT



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد