... چاره اي نداشتم. بايد سرم را مثل سلمانيِ اسكندر توي چاه ميكردم و داد مي زدم: «اسكندر شاخ دارد. اسكندر شاخ دارد!» يك روز تمام ساية جمال ميرزا را راه بردم تا بالأخره مجالي دست داد و دو باره در گوشة راهرو خلوت كرديم. آخرهاي شب بود. هياهوي زنداني ها خوابيده بود و من به جاي داستان اصلي در وصف جمال ميرزا دُر فشاني ميكردم:
- جمال من، من هميشه آرزو داشتم شكل تو باشم. از دوران بچّگي هر وقت به تو نگاه ميكنم حسرت ميخورم. به قمر بنيهاشم قسم حسود نيستم، ولي حسرت ميخورم. ميدوني كه من اهل شيرين زبوني و تملّق نيستم. ولي در حق تو سنگ تمام گذاشتن. خدا، طبيعت، مادرت، كي؟ نمي دونم. صداقتش دلم ميخواد مثل تو سواد داشته باشم. ميخوام سر از كار دنيا دربيارم. تا حالا هزار بار قلم دستم گرفتم تا براش نامه بنويسم. نميتونم. ده تا دفترچه رو پاره كردم. صد تا خودكار و خودنويس رو شكستم. يك ميليون مشت توي سرم زدم. پشت دستم رو بارها با آتش سيگار سوزوندم، افاقهئي نداشته، نداره. دريغ از يك خط، دريغ از يك كلمه. هي نوشتم، هي مينويسم و پاره ميكنم. اگه همة كاغذ پارههاي اين چند ساله را جمع ميكردم حالا مي شد باهاش يه حموم رو گرم كرد. ميبيني؟ من يك عمر با مشتام حرف زدم. تا عرصه بهام تنگ شده مثل گراز حمله كردهم. خب، گاهي آدم توي تنگنا گير ميكنه. متّوجه ميشه كه ديگه زور بازو دردي دوا نميكنه. اون وقت ميفهمه كه به اندازة يه خرچسونك ارزش نداره. بايد بره سرشو بذاره زمين و بميره.
پادو زندان از لاي در خانقاه سرك كشيد، تا چشمش به من افتاد دو باره غيب شد. جمال ميرزا هنوز سرش پائين بود و سيگار لاي انگشتش بيجهت ميسوخت و دود ميشد.
- حواست با منه جمال؟ كجائي؟
- دارم گوش ميكنم.
- جمال، تو از مملكت رفته بودي، صابر گرفتار بود و من خريّت كردم. نميدونم چه جوري بگم؟ نميدونم از كجا شروع كنم؟ آخه، آخه قرار نبود تو دوباره برگردي، انتظار نداشتم تو رو اين جا، توي قصرفيروزه ببينم.
- گفتم كه توي لنج گير افتادم، خودم برنگشتم. معراج، منو با اسکورت برگردوندن.
- چه فرقي ميكنه جمال؟ به هرحال يه روزي برات حكايت ميكردم. خلاصه، گمونم همون روزها رفتم و همة كتاباي داروين رو از جلو دانشگاه خريدم.
- داروين؟ چرا داروين؟
- جمال، دارم راه ميافتم، پابرهنه تو حرفم نيا، دوباره قاطي ميكنم. آره جانم داروين! ميخواستم به فهمم چرا دختر شاطر بِم مي گه: «حلقۀ گمشدة داروين!» از تو چه پنهان هرچه به مخم فشار آوردم و زور زدم نتونستم كتاب ها رو بخونم. در عوض عكس بزرگ داروين رو از جلو دانشگاه خريدم و چسبوندم گَلِ ديوار اطاق، كنار تابلو يادگاري تو. مادرم گفت: «قشنگتر از اين نسناس آدم پيدا نكردي؟» گفتم: « ننه، اين آدم ثابت كرده كه ما تخم وتركة ميمونيم!» ننه برگشت و روي زمين تف انداخت و گفت: « به گور جّد و آبادش خنديده. مردكة هرهري مذهب، خودش شكل ميمونه!»
جمال، دستروي ساعدم گذاشت و زير لب گفت:
- ما تخم و تركة ميمون نيستيم، دخترعمو، پسرعموهاي ميمونيم. راه ما از يه جائی از هم جدا شده.
- امشب معلوماتت رو به رخم نكش تُرش ميكنم، بذار حرفمو بزنم، فهميدی؟ كجا بودم؟
- صحبت مادرت بود، خاله هاجر.
- هاجركلانتر از دست شازده پسرش غمباد گرفت، ننه انتظار داشت نايب تفنگشو گَلِ شونه بندازه بره قرچك و حساب اون پير كفتار، حساب ارباب ماشالله رو برسه، ولي معراج خركش دور از چشم او رفت و توي تئاتر اسم نوشت. باورت ميشه؟ کارگردان از من مدرك ميخواست. گفتم مدرك ندارم ولي عاشق تئاترم. اجازه بدين يه گوشه بنشينم و مستمع آزاد تو كلاسها شركت كنم. رفتم تئاتر تا مثلاً حرف زدن ياد بگيرم. تا مثل هنرپيشهها چشم تو چشم طرف بدوزم و با صداي مكُش مرگِ ما بگم: «دوستت دارم!» يارو زيربار نميرفت. آستانة در دفتر تئاتر رو گود انداختم. وقتي سماجت منو ديد چپچپ نگاهم كرد. گويا از قد و بالاي معراج خَركُش خوشش اومده بود. گيرم خيلي زود فهميد كه چيزي بارم نيست. آره عمو جمال، من بايد برم و خودمو با گُلخني حموم عوض كنم. ميفهمي؟ تا بخودم اومدم ديدم جاروكش تئاتر شدم و دارم مدام پشت صحنه حمالي ميكنم و خرده فرمايش هنرپيشههاي قرتي رو ميبرم. فقط يك بار نقش مجسمه رو به من داد. چقدر منّت گذاشت. ميدوني؟ بايد گوشة صحنه، بيست دقيقه روي سكو چهارزانو مينشستم و جنب نميخوردم. لخت و عور با يه تيكّه شمد كه بند و بساطم رو ميپوشوند. لختلخت، عذاب اليم. مثل سيبل ميدون تيراندازي، تنها. تمام مدّت پوست تنم گزگز ميكرد. تماشاچيها با نگاهشون منو سوراخ سوراخ ميكردن. سيبل! عذاب اليم. تئاتر و هنر رو بوسيدم و گذاشتم كنار. گفتم اگه قراره نقش مجسمهرو بازي كنم مي رم موزه ايران باستان. يارو گفت: « برو باغ وحش شايد به درد اونا بخوري!» هنرآموزي چندون بيتاثير نبود. گاهي تنها ميرفتم و توي بر بيابون و با صداي بلند حرف ميزدم. تمرين ميكردم. چندتا جمله قشنگ از نمايشنامة رومئو و ژوليت درآوردم. روي كاغذ نوشتم. خون دماغ شدم تا جملهها رو حفظ كردم. افاقهيي نداشت عموجمال، تا چشمم به طرف ميافتاد، زانوهام سست ميشد، بند دلم ميلرزيد و همه چي از يادم ميرفت. زبانم به ته حلقم ميچسبيد و مثل خر بندری توي گل مي ماندم. خوار و ذليل، از نيمه راه بر ميگشتم و تا سحر دور خودم مي چرخيدم و مشت توي سرم ميزدم و به دنيا و مافيها بد و بيراه ميگفتم. خداي من، اين جنازه به درد لاي جرز مي خوره.
- داري توي سر مال ميزني!
- مزّه ننداز جمال، دارم جدي باهات حرف ميزنم.
- منم جدي مي گم. مردكه، مگه تو چه عيبي داري؟
- گفتي عيب؟ نه جانم، كاش خداي قرمساق به جاي اين هيكل نكره يه جو عقل به من عنايت ميكرد. اگه مخ داشتم، حالا براي خودم يه پا معمار بودم. تو كه كار كردن معراج خَركُش رو ديدي. وقتي طاق ميزدم دو تا خشت انداز حريفم نميشدن. رو داربست، پيرمرد، اسمال بنّا به گردم نميرسيد. عرق ميريخت، فكاشو رو هم فشار ميداد، چشماش لوچ ميشد ولي به گردم نميرسيد. لج كرده بودم. با دنيا، با همه لج كرده بودم. با معلّم، با صابر، با مادرم، با اسمال بنّا با همه. ميخواستم انتقام بگيرم. صابر با كنايه ميگفت: «معراج، تو بالأخره معركهگير از آب درمياي، به درد زنجير پاره كردن ميخوري!» جگرم ميسوخت و لبخند ميزدم. مادرم مشت به سينهاش ميكوفت: «معراج به درد تختة مرده شويخونه ميخوري!» اون قرمساق ديلاق، مدام ورد زبانش بود: «معراج، گوساله، گدائي تو پيشونيت نوشته!» لج كردم. سفتكاري رو زير دست اسمال بنّا ياد گرفتم و ازش جلو زدم. نازك كاري رو پيش «چدنيساز» كاخ سعدآباد ياد گرفتم. آب دستش حرف نداشت. گُل ميكاشت. بابام حسرت نازک كاري به دلش موند. آرزو داشت پاي پسرش به كاخها و قصرها باز بشه و نامي از خودش به يادگار بذاره. حرف بابامو زمين انداختم. بي چاره جِزّ جگر ميزد: «پسرم خميرة تو واسة نوكري درست نشده، تو نمي توني نوكر ارتش بشي. دماغت باد داره، گردنت خم نميشه، كار دست خودت مي دي!» گفتم: « بابا، اين تيشه و ماله رو كسي از من نگرفته، هميشه هست. هنر توي بازوي منه. هيچ وقت گم نميشه. اگه سرم به سنگ خورد، برميگردم و دوباره ميچسبم به كار بنّائي!» می بينی؟ روحم خبر نداشت كه راه برگشتي وجود نداره. نمي دونستم كه اين بلاها به سرم مياد و جّن توي جلدم مي ره. نميدونم از كجا توي سرم افتاده بود كه برم نظامي بشم و يراق بدوزم و هفتتير به كمرم ببندم و به رخ طرف بكشم. بچّههاي محل ميگفتن: «معراج، قدوبالاي تو ساخته شده برا نظام. كافيه يه دست لباس مرتب بپوشي تا همة دخترها به پات بيفتن!» چرت ميگفتن، عَلَم عيد. اگه سرتا پاي منو طلا بگيرن. سوراخ كونم مفرغه.آخه شازده پسر اسمال بنّا، با شيش كلاس سواد، خيلي هنر كنه گروهبان ميشه، يه هشت گُه مرغي به بازوش مي دوزن و يه كاميون لكنته بهاش ميدن تا باركشي كنه. من كه نميتونستم خلبان هواپيماي شكاري بشم. گيرم تو هم با همة علم و دانشت خلبان نشدي. بگذريم. ميبيني، آواز دهل شنيدن از دور خوش است. همين كه فهميدم مثل دزد ناشي به كاهدون زدم. بدقِلِقي شروع شد. يوغ ميتابوندم. هيچ وقت درجههامو نميدوختم. بارها تنبيه شدم. زير بار نميرفتم. از در و همسايهها، از بچّههاي محل خجالت ميكشيدم. به چشم اونا، گروهبان سة موتوري، به اندازه نصفِ تخمِ يه بنّا ارزش نداشت. يادته؟ توي محلّه به مسخره «نايب!» صدام ميكردن. از صد تا فحش خواهر و مادر بدتر بود. «نايب!» هاجركلانتر هنوز چشم به راه بود تا فرزند رشيدش با برنو بياد. تفنگي در كار نبود. بعدها فهميدم دخترك از نظامي جماعت بيزار بود. هرچه بيشتر قُپّه و ستاره داشتن، بيشتر از اونا نفرت داشت. وقتي فهميدم چه خيالاتي توي كلّهش دور ميزد كه كار از كار گذشته بود. يادمه، اون روزها افتخار شوفري تيمسار فرماندة پايگاه رو به من داده بودن. كود بار ميزدم. كود حيواني! باور ميكني جمال؟ به پير اگه رخت و لباس مرتيكه رو ازش بگيري حتّا كود بارش نميكنن. تو ارتش ما اگه كسي خايه داشته باشه از سرگردي بالاتر نمي ره. اختهها رو گذاشتهن اون بالا بالاها. يارو از شكم ننهش نوكر افتاده روي خشت. اگه همه دست شاه رو ميبوسن، تيمسار زانو ميزنه تا پاشو به بوسه! غرض يه روز وسوسه شدم برم توي جلد تيمسار. هرچه باداباد. عاليجناب رو توي شمرون خالي كردم و يه راست برگشتم پايگاه. به مسئول دفتر گفتم تيمسار به اونيفورمش احتياج داره، بايد براش ببرم. خلاصه، خلوت كردم و خودمو به ريخت و شمايل تيمسار ارتش شاهنشاهي درآوردم. فرنج، واكسال سفيد، مدالهاي ريز و درشت، نشان سرخ و سفيد و آبي، تاج و ستاره و تعليمي. توي آينه خودمو ورانداز كردم. حرف نداشت، يه تيمسار تمام عيار. گيرم فرنج برام تنگ بود و آستيناش كوتاه. چكمههاش به پام نميرفت. جهنّم، پريدم توي جيپ نظامي و گاز رو گرفتم. جات خالي عموجمال، توي پايگاه گروهبان ريقو و سرباز و افسر، جّن و پري كنار ميكشيدن و ميخ ميشدن و مثل آدمك كوكي دستشون ميچسبيد به لبة كلاهشون. مثل قرقي ميرفتم، پر ميزدم. دستمو گذاشته بودم روي بوق، آژيركشان پر ميزدم. خدا ميدونه چندتا چرخ طحّافي رو چپّه كردم. ميبيني عمو؟ خريّت كه شاخ و دم نداره. اصلاً يادم نيست چرا و كي اين فكر به سرم افتاد. چرا اين نقشة درخشان ناپلئوني را كشيدم. نپرس، چون هيچي يادم نمونده. همة فكر و خيالم پيش دخترك بود. ميخواستم دلشو به دست بيارم. همين! تا به اين جا برسم و خُل بشم مدّتها طول كشيد. تو از ولايت رفته بودي، نقرهفام توي زندون آب خنك ميخورد و بنده خواب و خوراك نداشتم. شبها و شبها خواب به چشمم نمياومد. اعصابم داغون شده بود. با يه تلنگر از جا ميپريدم و بيهوا جيغ ميكشيدم. هاجر بي چاره خيال ميكرد به سرم زده، جنّي شدم. يا منو جادو و جنبل كردهن. در خونة هرچه رمّال و جنگير و دعانويس بود از پاشنه درآورد. روز به روز حالم بدتر ميشد. تب ميكردم، توي تب ميسوختم، لب به غذا نميزدم، اشتها نداشتم، خوراكم شده بود سيگار و سيگار. يه دونه برام روشن كن. ميبيني؟ هيچ چيز من به آدميزاد نرفته.
جمال دوتا سيگار آتش زد. پكر بود. به چي فكر ميكرد؟ به فلك نقره فام؟ به دختر شاطر؟
- چرا به ريشم نميخندي عمو جمال؟
لابد دختر شاطر همة ماجراي تيمسار قلاّبي را با آب و تاب برايش نوشته بود. نفهميدم. جمال خوددار بود و نَم پس نميداد.
- كجاش خنده داره؟
- جات خالي عموجمال، همة اهل محل تا مدّتها به معراج خَركُش ميخنديدن. حكايت تيمسار شدن پسر اسمال بنّا نقل مجالس شده بود. توي قهوهخانهها، سرگذر، تو پياله فروشي آفاق كچل، همه جا تعريف ميكردن و هر وكر ميخنديدن. حالا ديگه همه از ماجراي تيمسار خبر دارن. خراب كردم عموجمال. به آبروي چندين وچند سالهم فاتحه خوندم. آبرويزي، افتضاح، فضاحت، عمو شاطر از كاروانسرا اثاث كشي كرده بود، به كوچة ما اومده بود. از تو چه پنهان من اون دوتا اتاق رو براي عمو شاطر پيدا كرده بودم. ارواح خاله جانم مثلاً ميخواستم زحمات اونو جبران كنم. جبران كردم. وقتي بچّهها دور جيپ نظامي حلقه زدن و برام هورا كشيدن تازه به خودم اومدم و ديدم چه دسته گلي به آب دادهم. گويا خبر به گوش هاجر ميرسه، بي چاره سر و پا برهنه دويد توي كوچه. همسايهها از سر و صداي بچّهها به كوچه ريختن و بيخ ديوار رج كشيدن. خدايا، چشم هاشون چهار تا شده بود. هيچ كسي باور نميكرد معراج خركش، نايب، خوابنما شده باشه و يك شبه از سربازي به سرداري رسيده باشه. زير لبي ميخنديدن و باهم پچپچ ميكردن. از جيپ پياده شدم، هوراي بچّهها به آسمون رفت. غبار جلو چشمهامو گرفته بود. سرم مثل سنگ آسيا سنگين بود. شق و رق رو به دختر شاطر رفتم. صداقتش اونو نميديدم، همه چي توي سراب ميچرخيد. گفتم: « مي خوام با شما حرف بزنم!» از همسايهها شنيدم، بعدها شنيدم كه لبهام به هم ميخورده ولي صدائي از حنجرة مباركم خارج نميشده. فقط لب ميزدم. دختر شاطر جلو دويد، به بچّهها نهيب زد. به در اشاره كرد و گفت: « چرا تشريف نميآرين منزل، تيمسار؟»
برگشتم و خيره به جمال نگاه كردم. نه، او انگار از همه چيز خبر داشت. سر به زير و خاموش گوش ميداد و هيچ اثري از حيرت و تعّجب در چهرهاش نبود.
- تو كه دخترشاطر رو مي شناسي، عقل و كمالاتش زبانزد خاص و عامه. سياست داره، هركسي جاي فلك بود رسوائي راه ميانداخت ولي فلك با عزّت و احترام تيمسار قلاّبي رو به هشتي برد تا شايد سر و صدا بخوابه و همه چي به خير وخوشي برگزار بشه. شايد باور نكني عموجمال، اصلا دخترك رو نميديدم. صداش از راه دور، از ته چاه مياومد. وسط هشتي هاج و واج به دور و برم نگاه ميكردم و نميدونستم چه خاكي به سرم بريزم. چكار كنم؟ چي بگم؟ قفل كردم. زبانم قفل شد. دختر شاطر پي به حال زارم برد. به حياط دويد و با يه كاسه آب برگشت. قيل وقال بچّهها دوباره بالا گرفت. شاطر عرق ريزان از راه رسيد و نجاتم داد. اگه پيرمرد نمياومد همونجا تو هشتي خشك ميشدم. عَلَم عيد. سيخ ايستاده بودم و نميدونستم با هيكل نكره خودم چكار كنم؟ سرم دواّر داشت. انگار خواب ميديدم: « چيزي نيس بابا، نترس. آقا معراج خودمونه، پسر اسمال بنّا، مگه اونو نشناختي؟» شاطر داشت قبض روح ميشد. آهي كشيد و خودشو روي سكو انداخت: « اين چه ريخت و شمايله معراج؟ تو كه ما رو زهره ترك كردي!» ميبيني عمو جمال؟ مخم انگار يخ زده بود. مخم از كار افتاده بود. هيچ حرفي به خاطرم نميرسيد. هيچ عذر و بهانهيي نداشتم. دست و پا ميزدم. جون ميكندم، عرق ميريختم و زبونم توي دهنم نميچرخيد. زبونم به كامم چسبيده بود و داشتم خفه ميشدم. فلك به فريادم رسيد:« بابا، آقا معراج ميخواد با من حرف بزنه. شما برگردين دكون، حاجآقا صداش درمياد. دلواپس نباشين بابا.» شاطر كاسة آب رو از دستم گرفت، روي سر و گردنش ريخت و من تازه متوجّه شدم و ديدم پابرهنهست، گونهها و ريشش آرديست و دستاش تا آرنج خميري. انگار از سر ديگ خمير يه راست اومده بود اونجا. جرأت نداشتم سرمو بلند كنم و تو چشماش نگاه كنم. از خجالت داشتم ميمردم. شاطر گفت: « مگه آقا معراج نميتونه مثل آدميزاد با تو حرف بزنه؟ بايد قطار فشنگ و يراق ببنده و بياد خواستگاري؟ ما كه غريبه نيستيم، ها؟ دختر، مگه تو پارسال طاقه شال مادرشو پس نفرستادي؟ تازه هر كاري رسم و رسومي داره، آداب و ترتيبي داره، لابد نايب خيال ميكنه...» جات خالي عمو جمال، شاطر زهرشو بيباقي ريخت و آتش به جونم انداخت. گُر گرفتم. من الدنگ تا اون روز خبر نداشتم مادرم پنهوني رفته خواستگاري. خبر نداشتم جواب رد بهاش دادهن. دنيا روي سرم خراب شد. شاطر هنوز زير گوشم حرف ميزد: « بچّهها ماشينو انگولك نكنن تيمسار!» با يه لحني گفت: « تيمسار!» كه تا مغز استخونم سوخت. اگه فلك اونجا نبود كلّة شاطر رو مثل كلّة گنجشك ميكندم. رفت طرف در. هنوز سرشو ميجنبوند. همين كه لاي در باز شد، هاجر خودشو به هشتي انداخت و به پاي فلك افتاد: «دخترم، نازنينم، خوشگلم، گُلم، الهي كه خودم فدات بشم. فداي قد و بالات بشم. بلاگردونت بشم. دخترم، رحم كن. به جووني معراج رحم كن. پسرم داره از كف مي ره. به خاطر تو روزگارش سياه شده. شبا توي خواب حرف ميزنه. توي خواب راه مي ره. اسم تو از زبونش نميافته. رحم كن دخترم. دست رد به سينهش نذار. بچّهم تلف ميشه. دخترم، دختر گُلم، خودم، خودم كنيزت مي شم. كنيزيتو مي كنم. نمي ذارم دست به سياه و سفيد بزني. نمي ذارم آب توي دلت تكون بخوره، بيا خونه ما خانمي بكن. بيا دخترم ... » گوشت با منه جمال؟ هاجركلانتر، نبيرة كوهنشين هاي سنگسر، با اون همه نخوت و غرور دامن دختر شاطر رو چسبيده بود و زار ميزد و من آرزو ميكردم زمين دهن واكنه و منو ببلعه. ميبيني جمال، هاجر خيال ميكرد اگه پيش زادة شاطر از سر راه معراج كنار بره دل فلك نرم ميشه و بالأخره رضايت ميده. به همين خاطر پنهون ميكرد و به من چيزي نميگفت. لجم گرفت. داغ كردم. زير بازوشو گرفتم و مثل جوجه اونو از زمين كندم، تركيدم. آره جمال، يهو تركيدم: « خفه، پير گبر، خفه!» رشادت! بدبخت عينهو دوالپا به گردنم چسبيد. سرشو روي شونهم گذاشت و گفت:« ذليلم كردي معراج، ذليلم كردي!» تيمسار جاكش قلاّبي، معراج خَركُش دوباره هوار كشيد: « گفتم خفه، پير كفتار!» ننهم زنجموره ميكرد. اونو مثل كَنهِ از گردنم كَندم و پرتش كردم گوشه هشتي: « همهش زيرسر توست پير گبر، زير سر تو!» مراسم باشكوه خواستگاري معراج خركش رو سياحت ميكني عموجمال؟ ننهم روي سكو كز كرده بود و مدام زيرلب ميگفت: « عِزّ وآبروم رفت ... عِزّ وآبروم رفت!» تيمسار قلاّبي قرمساق مثل خرخراس دور خودش ميچرخيد و عينهو گراز زخمي فشفش ميكرد. بچّهها توي كوچه هورا ميكشيدن و فلك، دختر شاطر، پيش پاي مادرم زانو زده بود و داشت دل خاله هاجر رو به دست ميآورد: « من كه به شما گفتم خاله هاجر، سربينة حموم به شما گفتم.» فلك به مادرم حرمت ميذاشت، ولي هاجر ناگهان پوست انداخت، لحن صدايش عوض شد. از جا برخاست. دست به كمرش زد: « چرا به خودش نميگي؟ بگو بذار خرفهم بشه، به معراج بگو كه دلت پيش كس ديگهست. تو دامن من بزرگ شدي، من بزرگت كردم ولي ...» حرفشو خورد. برگشت طرفم و مثل اجداد غيورش نهيب زد: « لندهور فلك پاش جاي ديگه سُر خورده، مگه كوري؟ نميبيني با يتيمچة منيره خانم آب به گل گرفته؟» آره عمو جمال، قضيه از اين قراره. همة عالم وآدم خبر داشتن غير از معراج خَركُش. صداقتش من تا اون روز دختر شاطر رو نميشناختم. دخترك دست كمي از برادرش نداره. حساب خاله هاجر رو با عزّت و احترام گذاشت كف دستش: « من خلاف نكردم خاله هاجر كه شرمنده و سرافكنده باشم. شما به گردن من و صابر حق دارين، جاي مادر ما بودين، كتمون نميكنم، نمك شناس نيستم ولي خاله هاجر من كه برّة پرواري نيستم؟ چرا ميخواي منو قربوني كني؟» گوشت با منه عمو جمال؟ دخترك مادر بالاي سرش نبود، برادرش زندون بود و شاطر به منقل و وافورش ميرسيد ولي با همة اين حرف ها گليمشو از آب بيرون ميكشيد. اصلاً با دختراي هم سن وسالش زمين تا آسمون تفاوت داشت. چادر از سرش افتاده بود. چارقد سرش نبود. ولي انگار نه انگار. بيخيال محرم و نامحرم، چشم تو چشمم دوخت. خداي من، سينهم تير كشيد. به خاطر اون چشمها ميتونستم آدم بكشم، مي تونستم يه گلّه آدمو سلاّخي كنم. به خاطر اون چشمها هر كاري از من برمياومد. تاب نياوردم. داشتم ذرّه ذرّه آب مي شدم. سرمو مثل گاو انداختم پائين. وحشت ورم داشت. اومد جلوتر، جلوتر. وقتي حرف ميزد انگار دخترهاي دريائي توي طوفان برام آواز ميخوندن. خدايا، چه صداي گرم و دل كشي: « معراج!» ميبيني؟ مدتها آرزو داشتم اسممو صدا كنه ... معراج! گفت: « معراج، تو هيچ عيب و نقصي نداري، به دل نگير، من تو رو مثل برادرم صابر دوست دارم. مي دوني كه گرفتاره، تا تكليفش روشن نشه من با هيچ كسي ازدواج نميكنم. بابام تنهاست، به من احتياج داره.» ننه هاجر زخمي بود و آروم نميگرفت. تو حرف فلك دويد: « بگو كه پيش زادة شاطر رو دوست داري، بهانه نيار!» دخترك به مادرم گفت: « خاله هاجر، دوست داشتن عيب نيست. هر دختري بالأخره به يكي دل ميبنده. آره معراج، خاله هاجر حق داره.» ديگه نميخواستم دنباله حرفاشو بشنوم. گوشام به وز وز افتاده بود. فايدهيي نداشت. تكليفم روشن بود. بايد فرار ميكردم. از هشتي دويدم بيرون. لابد هوار كشيده بودم كه كوچه ناگهان خلوت شد. هيچي يادم نمونده. اصلاً يادم نيست كي و چطوري به پايگاه برگشتم. دم در از جيپ پريدم پائين و تا سركار استوار، مسئول دژباني به خودش جنبيد سيلي محكمي خوابوندم زير گوشش. كلاه از سرش پريد: « مردكه، چرا ريشتو نتراشيدي؟» ميدوني كه ارتش دشمن خوني ريش بلنده، ريش! دم غروب بود و پايگاه خلوت. هركي كه سر راهم سبز ميشد به جرم ريش نتراشيده مشت و لگد ميخورد. ابهت تاج و ستاره چشم هاشونو كور كرده بود، آدمك كوكي! خاك عالم توي سرشون! گويا خبر به گوش افسر جانشين ميرسه. تيمساري از آسمون نازل شده و به جون پرسنل افتاده. با جيب از راه رسيد و انداخت بالا: « قربان!» مجالش ندادم. يک دور تمام دور خودش چرخيد و كلاهش كج شد. وسط كار فهميد. چون عموجمال، هيچ تيمساري مثل چاله ميدونيها كتك نميزنه و فحش چارواداري نمي ده. هيچ تيمساري روي سرگرد ارتش دست بلند نميكنه. اگه درجهدارها به دادش نرسيده بودن زير مشت و لگد معراج خركش نفله ميشد. نمي دوني چه حالي داشتم. دلم ميخواست دنيا رو به آتيش بكشم. زير و زبر كنم. بشكنم. خرد كنم. پايگاه به هم ريخت و از هر طرف هجوم آوردن. توي موتوري محاصره شدم. تف كف دستم انداختم. شاه فنر كهنهيي رو ورداشتم و گفتم علي از تو مدد! تا به ديوار پايگاه برسم ده دوازده نفري رو شل و پل كردم. افسر جانشين ميخواست منو زنده دستگير كنه، حريفم نشدن. از ديوار پايگاه پريدم توي كوچه، فرنج و تاج و ستارهها رو پرت كردم و دويدم. كجا؟ كجا معراج خَركُش؟ آره، نميدونستم كجا مي رم؟ چرا مثل شكار جست ميزنم؟ عرق از سرتا پام ميريخت، نفسم ميسوخت، سينهم، قلبم ميسوخت. دنيا و مافيها توي غبار فرو مي رفت. توي غبار جرقّهها، جرقّهها برق ميزدن عينهو جرّقههاي ذغال اخته كه تو تاريكي مي تركن. يادم نمياد تا كجا رفتم و كي از پا در اومدم. گويا اين قدر سگ دو ميزنم كه جون از ماتحتم در ميره. روي ريل راه آهن ميافتم و غش ميكنم. بار اوّلي بود كه به عمرم غش ميكردم. افتاده بودم روي علفهاي سوختة كنار راه آهن و مثل مرغ سركَنده پرپر ميزدم. توي مخم انگار چراغ زنبوري روشن كرده بودن. همه چي تو روشنائي برق ميزد. همة اون خواباي پلشت، همة ماجراها، دختر شاطر، شاطر، ننه هاجر، تيمسار، برة قربوني، خون و كارد و مگس ها، قاطي پاطي از جلو نظرم رد ميشدن، رژه مي رفتن. همسايهها قاه قاه ميخنديدن. هميشه همين جوره عموجمال. هر وقت غش ميكنم، درست همون وقتي كه دارم دست و پا ميزنم همة بدبختيهام يادم مياد. دوباره همه چي جون ميگيره. غرض وقتي حمله واگذارم كرد ديدم تراب دژبان و چند تايِ ديگه بالا سرم ايستادهن و زير آفتاب سيگار ميكشن ... يه سيگار ديگه برام روشن كن.
لابد جمال ميرزا در اين خيال بود كه داستان معراج خركش را سر فرصت بنويسد. چون هر از گاهي چند كلمهاي در گوشة دفترش يادداشت ميكرد. نميدانم. اين اراجيف به درد چه كسي مي خورد؟
- حالا ديگه همه چي گذشته عموجمال. اگه يه روزي به سرت زد و اين چرت و پرتها رو نوشتي، حق منو رعايت كن، فهميدي؟
جمال ساكت بود. خسته شدم. انگار كوه كنده بودم. پاهايم را دراز كردم و سرم را به ديوار تكيه دادم تا سيگارم را بكشم و نفس تازه كنم. جمال به حرف آمد و گفت:
- عشق چرند و پرند نيست عمو معراج.
- بگذريم، حالا ديگه همة عالم و آدم مي دونن معراج خَركُش غشي از آب در اومده. فاطي خيلي خوشگل بود آبله هم درآورد. همون چس مثقال عقلم با اين قضيّه زايل شد. بعد از اين كه فلك آب پاكي رو دستم ريخت پاك قاطي كردم. زدم به سيم آخر. ديگه فردا، آينده، مردن و زنده بودن برام فرقي نداشت. ميرفتم كه خودمو نفله كنم. ولي نميخواستم مفتي نفله بشم و خوار و ذليل بميرم. ميفهمي؟ تو بايد اقلاً بفهمي. معراج هرچي باشه نمك به حرام نيست. صابر ميگه: «آدم تو سفرة خودش شكار نميكنه.» ميبيني؟ مدام زخم زبون ميزنه. آخه عموجمال، مگه من ... آخه، اون نمي دونه، به پير قسم دست خودم نبود. نفهميدم ... خراب كردم ولي من كه قصد بدي نداشتم، خدا به سر شاهده که من ... ها؟ گفتم كه پيش زادة شاطر پير به دنيا آمده بود. رفتارش مثل پيرمردهاي دنيا ديده، معقول و سنجيده بود و آدم هيچ وقت نميفهميد توي كلّه اش چهها ميگذشت. مدام غافل گيرم ميكرد.
- سردار، اسم اين كار شكار كردن نيست. تو رفتي خواستگاري، خلاف كه نكردي؟ چرا خودتو بيجهت عذاب ميدي؟
- جمال به شرفم قسم نميدونستم گلوی فلک پيش تو گيره! نمی دونستم عاشق توست.
پيش زادة شاطر با زيركي فلك را دور زد، درز گرفت و مسير صحبت را عوض كرد:
- معراج، من دلواپس عاقبت كارم. هيچ ميدوني اين شيرين كاري چقدر برات آب مي خوره؟
- دست كم ده سالي تو دامنم ميذارن. جهنّم، صداقتش اگه به خاطر بابام نبود تا آخر عمر توي زندون ميموندم ولي، ولي هر وقت چشمم به پيرمرد ميافته، هربار كه مياد ملاقاتم از زندگي سير ميشم. ميبيني؟ هاجركلانتر باكش نيست. ميگه شير شرزه رو ميندازن توي قفس. مادرم حق داره. چون اجداد غيورش توي زندون قصر پوست انداختن، پير شدن ولي اسمال بنّا، آخ، ميبيني؟ آيندة معراج خَركُش مثل روز روشنه. لابد ده، دوازده سال ديگه سردار سرخ پوست رو توي پياله فروشي آفاق كچل ميبيني، موهاي سرم فلفل نمكي شده، شقيقههام پاك سفيد شده، قوزم دراومده، سياه مستم، ميكوبي سر شونهام: « معراج، نكبت توئي؟» سر ميزم ميشيني و با هم تَهِ يه بطري ودكا رو بالا مياريم. دوباره مثل امشب برات درددل ميكنم. ميگم حالا هفتهيي هفت بار غش ميكنم. آقا ديوه هفتهيي هفت بار مياد سراغم. قوطي كبريتِ قرصام تو مشتمه. مدام قرص ميخورم. دلم مي خواد زن بگيرم، دلم بچّه مي خواد. دلم، دلم هنوز، دلم هنوز ...
زبانم نميچرخيد، آتش سيگارم را پشت دستم گذاشتم. جمال چشمهايش را بست، پيشانياش را روي زانوهايش گذاشت.
- دلم ... دلم هنوز پيش دختر شاطره ...
بغضی که سال ها بيخ گلويم گره خورده بود ناگهان ترکيد. اگر هاجركلانتر آن جا بود و اشك هاي شازده پسرش را ميديد، لابد ميگفت كه استخوان اي اجداد غيورش را توي گور لرزاندهام.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در گذشته دانشمندان به دنبال موجودی بودند که بین میمون و انسان قرار بگیرد: « میمون- انسان» و آن را حلقۀ مفقوده مینامیدند. هرچند بعدها جان هاکس انسان شناس میگفت که حلقه گمشده اصطلاحِ دوران گذار در زیست شناسی است که بنظر اکثر ما باید فراموش شود و هرگز استفاده نکنیم. باری، دختر شاطر ( فلک) معراج زمخشری را با طنز و طعنه «حلقۀ گمشدۀ داروین» می نامد.
.
بازخوانی فصلی از جلد اول رمان « گُدار»