logo





اوا مناسه

آلیس مونرو؛ نویسنده‌ای که با چند جمله ساده، صحنه‌ای کامل خلق می‌کند

جمعه ۲۹ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۹ ژوين ۲۰۲۶



آثار آلیس مونرو، برنده جایزه نوبل ادبیات، شکلی دارند که نویسندگان در سراسر جهان آن را تحسین می‌کنند.

کاراسِک می‌گفت که کتاب‌های او بارها به او توصیه شده‌اند، اما هرگز هیچ‌کدام را نخوانده است. مارتین والزر، وقتی از او درباره برداشتش از برنده تازه نوبل ادبیات پرسیده شد، پاسخ داد: «هیچ». این البته قابل جبران است و به خودی خود چیزی درباره شکاف‌های دانشی—که در نهایت هر کسی که اهل دانش است دارد—نمی‌گوید.

اما توصیف آلیس مونرو به‌عنوان «نویسنده‌ای ناشناخته در ادبیات آمریکای شمالی»، آن‌طور که گاهی گفته می‌شود، نوعی ابلهانه‌گویی اروپامحورانه است. همان‌طور که آمریکایی‌ها در سال ۲۰۰۴ می‌توانستند الفریده یلینک را «نویسنده‌ای ناشناخته در ادبیات آلمانی‌زبان» بنامند—شاید هم چنین کرده باشند.

در هر صورت، آلیس مونرو یکی از مشهورترین نویسندگان انگلیسی‌زبان است؛ داستان‌هایش به‌طور منظم در مجلات ادبی، حتی تا سطح نیویورکر منتشر می‌شود. او سال‌ها تقریباً انحصار جوایز بزرگ ادبی کشورش کانادا را داشت و جایزه بین‌المللی من بوکر را برای یک عمر دستاورد ادبی دریافت کرد.

نوشتن درباره او دشوار است، زیرا در اینجا دو گروه کاملاً جدا وجود دارد: کسانی که مثل مارتین والزر «هیچ» از او نمی‌دانند، و کسانی که تقریباً همه چیز را درباره او می‌دانند. میان این دو هیچ حد واسطی وجود ندارد.

خواننده‌ای که یکی از داستان‌های او را بخواند و با بی‌اعتنایی کنار بگذارد، حتی شایسته عنوان «خواننده» هم نیست. یک خواننده واقعی—که در ۸۰ درصد موارد یک زن است—معمولاً به نوعی «اعتیاد مونرویی» دچار می‌شود؛ اعتیادی که بعد از چند ماه و چند جلد، به توقفی خسته اما خوشایند می‌رسد.

با این حال، باید حتی با آن دسته از «خوانندگان والزری» هم صحبت کرد. این‌گونه می‌توان گفت: تقریباً هر آنچه درباره مونرو گفته می‌شود، می‌تواند خلافش هم درست باشد. بله، داستان‌های او درباره زنان است و در کانادا می‌گذرد، اما نه، او «همیشه یک‌جور داستان نمی‌نویسد.»

او درباره کانادا می‌نویسد همان‌طور که پروست یا چخوف درباره روسیه نوشتند: چون آن را می‌شناسد، چون جهانش از همان‌جا می‌جوشد.

و درباره زنان (و مردان) نیز همان‌طور می‌نویسد که مردان همیشه درباره انسان‌ها نوشته‌اند: نه به‌عنوان موجوداتی ایدئولوژیک، بلکه به‌عنوان انسان‌هایی با ویژگی‌های پیچیده، زشت یا تکان‌دهنده.

در داستان‌های مونرو، زن‌ها نقش ایدئولوژیک ندارند؛ اگرچه جهان از نگاه زنانه البته رنگ دیگری دارد.

بله، داستان‌های او بسیار تصویری و حتی سینمایی‌اند و با سادگی ظاهری نوشته می‌شوند، اما در واقع ساختاری بسیار پیچیده دارند. و مهم‌تر از همه: این‌ها «ادبیات زنانه» نیستند—و اگر هم باشند، آدم دیگر نمی‌خواهد هیچ چیز دیگری بخواند.

مونرو توانایی کلاسیکِ نادری دارد: با چند جمله ساده، صحنه‌ای کامل خلق می‌کند.

اما هیچ داستانی از او وجود ندارد که بتوان گفت «موضوعش را توضیح داده است». برعکس، داستان‌ها پر از گره‌ها و خلأهایی هستند که خواننده را وادار به ادامه فکر کردن می‌کنند.

تقریباً ناممکن است داستانی از او را خلاصه کرد. مثلاً داستانی درباره دختری که در بزرگسالی و هنگام بازگشت به خانه پدرش می‌فهمد زنانی که به‌طور پنهانی به خانه رفت‌وآمد می‌کردند، برای سقط جنین می‌آمده‌اند. اما در بازخوانی روشن می‌شود که این داستان شاید بیشتر درباره رابطه پدر و دختر باشد، یا درباره زن خانه‌دار مرموز، یا درباره بحران زندگی شخصی دختر.

این همان ویژگی مونروست: چند جریان معنایی هم‌زمان در هر داستان حرکت می‌کنند.

در تحلیل دقیق، داستان‌های او برخلاف ظاهر روانشان، خطی نیستند؛ بلکه با پرش‌های زمانی، تغییر زاویه دید و برش‌های ناگهانی پیش می‌روند. همین باعث می‌شود روایت او حالتی تصویری و موسیقایی پیدا کند.

مونرو تقریباً هیچ رمانی ننوشته—به جز یکی در جوانی که موفق نبود. او فقط داستان کوتاه نوشته است. اما این داستان‌ها اغلب «رمان‌های کوچک» نامیده می‌شوند.

این‌که رمان از داستان «بزرگ‌تر» است، سوءتفاهمی رایج است. مونرو صرفاً فرم مناسب خود را یافته است: داستان‌هایی میان ۴۰ تا ۶۰ صفحه.

مزیت زندگی‌نامه‌ای او این بود که در کودکی در شرایطی بسیار فقیرانه در کانادا بزرگ شد، در فضایی که هنوز متعلق به قرن نوزدهم بود. سپس در همان عمر، همه تحولات مدرن—انقلاب جنسی، آزادی زنان—را تجربه کرد.

او چند زندگی در یک زندگی داشت و از این تجربه در ادبیاتش استفاده کرد.

در ۲۰ سالگی ازدواج کرد، در ۲۵ سالگی مادر شد، و نوشتنش میان کار خانه و فرزندان شکل گرفت. ماشین تحریرش در اتاق لباس‌شویی قرار داشت.

روزنامه‌ای در ۱۹۶۱ تیتر زد: «خانه‌دار وقت پیدا کرد داستان کوتاه بنویسد.»

آیا این به معنای گرفتار شدن در ازدواج و خانه بود؟ دخترش توضیح داد که زندگی خانگی می‌تواند با نوشتن سازگار باشد. تمرکز از دل تکرار و ثبات می‌آید، نه لزوماً از آزادی بیرونی.

مونرو گفته بود مشکل اصلی بچه‌ها نبودند، بلکه همسایه‌های فضول بودند.

و این‌گونه، از دختری روستایی که پایان «پری دریایی کوچک» اندرسن را تغییر می‌داد، از دانشجویی فقیر، از زنی خانه‌دار که در میان کار خانه نوشت، یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان معاصر شکل گرفت:

استادانه در فن، دقیق در روان‌شناسی، طنزآمیز، و همیشه غافلگیرکننده.

دریافت نوبل ۲۰۱۳ برای او خبری بود که بسیاری از نویسندگان جهان را واقعاً خوشحال کرد.

چنان آسان، گویی هیچ نیست.


به نقل از دی سایت شماره 17. OKTOBER 2013 DIE ZEIT No 43


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد