logo





جان بلامی فاستر

مارکس و جامعه کمونال

مترجم: هرمس برادری

دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۵ ژوين ۲۰۲۶



یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۴ ژوئن ۲۰۲۶

این ایده که گذشته می‌تواند سرنخ‌هایی برای آینده انسانی فراهم کند و امکان گذار از وضعیت کنونی از طریق شکل‌گیری یک جامعه کمونال عالی‌تر وجود دارد، تقریباً از همان آغاز بر اندیشه مارکس حاکم بود.با توجه به اهمیت بنیادین جامعه کمونال در اندیشه مارکس، او در طول زندگی خود به تمامی داده‌های تاریخی و انسان‌شناختی موجود در زمانه‌اش رجوع کرد تا اشکال گوناگون مالکیت اشتراکی و شیوه‌های گوناگون حاکمیت کمونال را بررسی کند، از جمله هم کمون‌های زراعی و هم ساختارهای کمونال شهری. او به‌طور عمیق به تاریخ یونان و روم، گزارش‌های مدیران استعماری، و آثار اولیه مردم‌شناسی پرداخت. این پژوهش‌ها بعدها توسط دیگر مارکسیست‌های کلاسیک، به‌ویژه رزا لوکزامبورگ، ادامه یافت. در نهایت مارکس به این باور رسید که گذشته میانجی میان حال و آینده است. بنیان طبیعی و خودانگیخته کمونال بشریت می‌توانست در شکلی عالی‌تر از جامعه باززاده شود، نه فقط در اروپا بلکه در سراسر جهان

آر. ان. برکی، نظریه‌پرداز سیاسی مجارستانی - بریتانیایی، در سال ۱۹۸۳ درباره مارکس نوشت: «در نهایت، کمونیسم تنها چیزی است که در اندیشه [کارل] مارکس اهمیت دارد.»[۱] این سخن اغراق‌آمیز بود، اما انکارناپذیر است که تلقی گسترده مارکس از جامعه اشتراکی/کمونیسم، بنیان سراسر نقد او از جامعه طبقاتی و نیز چشم‌انداز او از آینده‌ای زیست‌پذیر برای بشریت را تشکیل می‌داد. با این حال، به دلیل پیچیدگی رویکرد مارکس به مسئله تولید اشتراکی در تاریخ و چالش‌های فلسفی، انسان‌شناختی و اقتصاد سیاسیِ ناشی از آن، که تا روزگار ما نیز امتداد یافته‌اند، تلاش‌های اندکی برای بررسی نظام‌مند تحول این جنبه از اندیشه او در طول زندگی‌اش صورت گرفته است. با وجود این، رویکرد مارکس به جامعه کمونال نه فقط برای فهم اندیشه او در کلیت آن، بلکه همچنین برای یاری رساندن به هدایت بشریت به فراسوی قفس آهنین جامعه سرمایه‌داری، دارای اهمیتی واقعی است. او افزون بر ارائه یک انسان‌شناسی فلسفی از کمونیسم، به تاریخ و قوم‌نگاریِ شکل‌بندی‌های اجتماعیِ اشتراکیِ واقعاً موجود نیز پرداخت. این امر به پژوهش‌های عینی درباره تولید و مبادله اشتراکی انجامید. تمامی این عناصر در شکل‌گیری برداشت او از کمونیسم آینده، به مثابه جامعه‌ای متشکل از تولیدکنندگانِ همبسته، نقش داشتند.[۲]

در روزگار ما، تولید و مبادله کمونال، و نیز عناصری از ساختارهای سیاسی کمونال، با درجات متفاوتی از موفقیت، در شماری از جوامع سوسیالیستیِ برآمده از انقلاب‌ها بسط یافته‌اند، از جمله در اتحاد جماهیر شوروی، چین، کوبا، ونزوئلا و دیگر نقاط جهان.. از این‌رو، درک مارکس از تاریخ، فلسفه، انسان‌شناسی و اقتصاد سیاسیِ جامعه کمونال/جمعی، منبعی مهم از بینش و چشم‌انداز به شمار می‌آید، نه فقط در ارتباط با گذشته، بلکه همچنین در قبال حال و آینده.

هستی‌شناسی اجتماعیِ تولید کمونال

مارکس از همان سال‌های آغازین زندگی، پرورش‌یافته سنت روشنگری رادیکال بود و در این زمینه هم از پدرش، هاینریش مارکس، و هم از استاد و پدرزن آینده‌اش، لودویگ فون وستفالن، تأثیر پذیرفت. به این امر باید مواجهه عمیق او با فلسفه ایدئالیستی آلمان را نیز افزود که آثار گئورگ ویلهلم فریدریش هگل نمود برجسته آن به شمار می‌رفت. مارکس پژوهشگری برجسته در حوزه دوران باستان یونان بود و مطالعات گسترده و فشرده‌ای را هم درباره ارسطو، که او را بزرگ‌ترین فیلسوف یونان می‌دانست، و هم درباره اپیکور، برجسته‌ترین متفکر ماتریالیست جهان هلنیستی، دنبال کرد. او در سال ۱۸۴۱ رساله دکتری خود را درباره فلسفه طبیعت اپیکور به پایان رساند و به عنوان یک ماتریالیست پا به عرصه گذاشت؛ ماتریالیستی که اندکی بعد با ایده کمونیسم درگیر شد.[۳]

مارکس در همان سال ۱۸۴۲ کتاب مالکیت چیست؟ اثر پیر ژوزف پرودون را مطالعه کرده بود. با این حال، او نیز همچون دیگر متفکران رادیکال آلمان در دهه ۱۸۴۰، نخستین بار از طریق کتاب سوسیالیسم و کمونیسم در فرانسه معاصر (۱۸۴۲) نوشته لورنتس فون اشتاین، مقام دولتی پروس، و نیز کتاب سوسیالیسم و کمونیسم (۱۸۴۳) نوشته موزس هس، که در قالب نقدی بر اثر فون اشتاین نگاشته شده بود، به بحث درباره جنبش‌های کمونیستیِ معاصرِ در حال ظهور در فرانسه پرداخت؛ جنبش‌هایی که آشنایی با آن‌ها در نتیجه گسترش این اندیشه‌ها به آلمان ممکن شده بود. هس در ژانویه ۱۸۴۲ از بنیان‌گذاران روزنامه لیبرال راینیشه تسایتونگ بود، روزنامه‌ای که مارکس در اکتبر همان سال سردبیری آن را بر عهده گرفت. یکی از نخستین وظایف مارکس در مقام سردبیر، پاسخ‌گویی به اتهاماتی بود که راینیشه تسایتونگ را روزنامه‌ای کمونیستی معرفی می‌کردند. این اتهامات پس از انتشار دو مقاله درباره مسئله مسکن و اشکال کمونیستی حکومت، و نیز مقاله‌ای درباره پیروان شارل فوریه، که همگی به قلم هس نوشته شده بودند، مطرح شده بود. پاسخ مارکس از جانب راینیشه تسایتونگ بسیار محتاطانه بود. او نه از کمونیسم حمایت کرد و نه با آن به مخالفت برخاست، اما در عین حال تصریح کرد که «راینیشه تسایتونگ ... نمی‌پذیرد که ایده‌های کمونیستی در شکل کنونی خود حتی از واقعیتی نظری برخوردار باشند، و بنابراین به طریق اولی نمی‌تواند خواهان تحقق عملی آن‌ها باشد.» مارکس در اینجا برای نخستین بار از شارل فوریه نام می‌برد و در کنار او به ویکتور پروسپر کنسیدران و پرودون نیز اشاره می‌کند. او همچنین به ایده کمونیسم در جمهوری افلاطون ارجاع می‌دهد.[۴]

برای بیشتر متفکران آن دوران، مسئله کمونیسم صرفاً به مخالفت با مالکیت خصوصی فروکاسته می‌شد و عمدتاً از منظری ایدئالیستی و در سطحی صرفاً فلسفی مورد بررسی قرار می‌گرفت. هس منشأ جامعه را نوعی پیمان اجتماعی میان افراد می‌دانست. این دیدگاه با هر دوِ این برداشت‌ها تفاوت داشت: نخست، تلقی اپیکوری از شکل‌گیری یک قرارداد اجتماعی اولیه میان گروه‌های خویشاوندی، قراردادی که پس از شورش‌های اجتماعی و مرگ پادشاهان از میان رفت و سپس در قالب‌هایی محدودتر و با میانجی‌گری روابط طبقاتی دوباره پدیدار شد؛ و دوم، برداشت ارسطو از انسان به مثابه حیوانی سیاسی/اجتماعی.[۵] نگرش فردگرایانه به مالکیت در سوسیالیسم اولیه فرانسه و آلمان بازتاب تأثیر پرودون بود؛ متفکری که در پیروی از ژان ژاک روسو، میان مالکیت خصوصی و مالکیت به معنای عام آن تمایز قائل نمی‌شد و مالکیت را صرفاً «دزدی» می‌دانست.[۶] از این‌رو، پرودون نتوانست مفهوم مالکیت را به منزله مقوله‌ای درک کند که اصلِ فعالِ آن در تصاحب از طبیعت نهفته است. تحلیل او به طور ضمنی جهان‌شمولی مالکیت در جامعه انسانی و، به طور مشخص‌تر، وجود مالکیت مشترک را، آن‌گونه که در آثار هگل و مارکس ترسیم شده است، انکار می‌کرد. با این همه، از نظر هگل، مالکیت، حتی اگر به طور عام از رهگذر تصاحب طبیعت پدید آید، تنها در قالب مالکیت خصوصی به عنوان یک حق انتزاعی وجود دارد. از این‌رو، حق انتزاعی به انحلال مالکیت مشترک می‌انجامد.[۷]

در مقابل این دیدگاه‌های مسلط بورژوایی، که به درون اندیشه سوسیالیستی نیز نفوذ کرده بودند، دیدگاه خود مارکس هم تاریخی بود و هم ماتریالیستی. انسان‌ها از همان آغاز موجوداتی اجتماعی بودند. تولید، که بر تصاحب طبیعت برای مقاصد انسانی استوار بود، در اصل ماهیتی اشتراکی داشت و در مالکیت مشترک قرار داشت. سلطه کامل مالکیت خصوصی، به مثابه شکلی از تصاحب/تولیدِ ازخودبیگانه، تنها در چارچوب سرمایه‌داری پدید آمد؛ پدیده‌ای که پیش از آن «هزاران سده» تاریخ انسانی قرار داشت.[۸]

مارکس از همان آغاز بر دانش گسترده خود از فلسفه و تاریخ یونان و روم باستان، و نیز بر شواهد مربوط به تاریخ آغازین ژرمن‌ها، آن‌گونه که در جنگ‌های گل اثر سزار و ژرمانیا اثر تاسیتوس بازتاب یافته‌اند، تکیه داشت. مارکس ژرمانیا را در سال ۱۸۳۷ ترجمه کرده بود.[۹] مارکس در سراسر زندگی خود به بررسی هرگونه شواهد تاریخی و انسان‌شناختیِ در دسترس درباره تولید، مبادله و مالکیت اشتراکی ادامه داد و در عین حال منطق درونی تولید اشتراکی را نیز از رهگذر مفاهیم فلسفی و اقتصادی مورد تأمل قرار داد. او به عنوان پژوهشگر جهان باستان کلاسیک، به احتمال فراوان از گزارش‌های کهنی درباره جماعت‌های خانواری در هند آگاه بود که در آن‌ها زمین به صورت مشترک کشت می‌شد؛ گزارش‌هایی که نخست به وسیله نئارخوس، دریاسالار اسکندر مقدونی، ثبت شده و سپس استرابون آن‌ها را روایت کرده بود.[۱۰]

بقایای نظام کهن «مارک» ژرمنی، مبتنی بر تصرف مشترک زمین و تولید جمعی بر روی آن، تا دوران زندگی مارکس در ناحیه پیرامون تری‌یر، زادگاه او، همچنان پابرجا بود. پدرش، که وکیل بود، در دوران جوانی مارکس پیامدهای این حقوق مالکیت جمعی را با او در میان گذاشته بود.[۱۱] نشانه‌های حقوق عرفیِ به‌جامانده از اراضی مشاعِ دوران فئودالی در سراسر آلمانِ اوایل سده نوزدهم به چشم می‌خورد.

مارکس در همان ماهی که در راینیشه تسایتونگ به مسئله کمونیسم پرداخت، نخستین مقاله خود در حوزه اقتصاد سیاسی را با عنوان «مباحثات پیرامون قانون سرقت چوب» نوشت. او در این مقاله با قاطعیت از حقوق عرفی دهقانان راینلاند دفاع کرد؛ حقوقی که تا دوران مدرن نیز تداوم یافته بود و به جمع‌آوری چوب‌های خشکیده، همراه با برگ‌های خشک و انواع توت‌های جنگلی، از جنگل‌ها مربوط می‌شد، عملی که در آن زمان جرم‌انگاری شده بود. او در این چارچوب بررسی کرد که چگونه این حقوق عرفی به شکلی نظام‌مند از سوی مالکان زمین، در ائتلاف با دولت، سلب و مصادره می‌شد. او با لحنی طعنه‌آمیز نوشت: «تنها مایه شگفتی ما این است که به مالک جنگل اجازه داده نمی‌شود اجاق خود را با هیزم‌دزدها گرم کند.»[۱۲]

نقد مارکس بر مالکیت خصوصی در دهه‌های ۱۸۴۰ و ۱۸۵۰ بر برداشتی هستی‌شناختی از انسان استوار بود که بر روابط اجتماعی و کمونالِ برخاسته از تصاحب طبیعت تأکید داشت. بخش عمده دانش عینی درباره تاریخ جهان باستان در اروپا، تا پیش از میانه سده نوزدهم، متکی به منابع یونانی و رومی باستان بود. چنان‌که اریک هابسبام در مقدمه خود بر صورت‌بندی‌های اقتصادی پیشاسرمایه‌داری مارکس، که بخشی از گروندریسه و نوشته سال‌های ۱۸۵۷ تا ۱۸۵۸ است، می‌نویسد: «نه آموزش کلاسیک [اروپایی] و نه مواد و منابع موجود در آن زمان، امکان دستیابی به شناختی جدی از مصر و خاورمیانه باستان را فراهم می‌کرد.»[۱۳] این امر، با درجات متفاوت، درباره هند، سیلان و جاوه نیز صادق بود، هرچند مارکس در این موارد به گزارش‌های قابل تردیدِ مدیران استعماری بریتانیایی و هلندی متکی بود. بررسی مختصر مناسبات مالکیت اشتراکی در میان اینکاهای پرو، که در کتاب تاریخ فتح پرو (۱۸۴۷) اثر ویلیام پرسکات آمده بود، بعدها جایگاهی مهم در تحلیل‌های مارکس در گروندریسه و سرمایه یافت. از سده پانزدهم تا میانه سده شانزدهم، قبیله مسلط در شکل‌بندی اجتماعی اینکاها در سرزمین‌های کنونی پرو، اکوادور و بولیوی «به ۱۰۰ کمونِ طایفه‌ای (آییو) تقسیم می‌شد که به‌تدریج به کمون‌های روستایی تکامل یافتند.»[۱۴]

پیش از «انقلاب در زمان‌مندی مردم‌شناختی» که از سال ۱۸۵۹ به ظهور مطالعات انسان‌شناسی مدرن انجامید، دانش تاریخی و انسان‌شناختیِ در دسترس مارکس درباره تولید اشتراکی در جوامع اولیه مبتنی بر خویشاوندی و نظام‌های مبتنی بر خراج محدود بود.[۱۵] بنابراین، دانش تاریخی و انسان‌شناختی مارکس درباره تولید اشتراکی در سال‌های اولیه زندگی فکری‌اش عمدتاً به سمت جوامع طبقاتی یونان و روم باستان متمایل بود، جایی که اشکال پیشین تولید اشتراکی اثر خود را بر جای گذاشته بودند. با این حال، او بر فهم هستی‌شناختی عمیق خود از کار و تولید در جامعه تکیه داشت و همین امر به او امکان داد تحلیلی ژرف ارائه کند که دست‌کم در خطوط کلی آن، همچنان در زمانه ما نیز اعتبار دارد.

در پسِ کل تحلیل مارکس، یک هستی‌شناسی ماتریالیستی از کار و تولید انسانی قرار داشت که نخستین بار در دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴ او مطرح شد و سپس به بنیان برداشت ماتریالیستی او از تاریخ تبدیل گردید؛ برداشتی که در سال‌های ۱۸۴۵- ۱۸۴۶ در ایدئولوژی آلمانی، نوشته مشترک با فریدریش انگلس، صورت‌بندی شد. در هستی‌شناسی اجتماعی مارکس، کار و تولید فرآیندی اجتماعی بود که افراد در آن به مثابه موجوداتی اجتماعی مشارکت می‌کردند. تاریخ انسان را می‌توان در قالب «شیوه‌های متغیر تصاحب» فهم کرد.[۱۶] تمام فرهنگ انسانی ریشه در واقعیت کار انسانی و تصاحب طبیعت داشت و در نتیجه در شکل‌گیری روابط مالکیت در درون جوامع، که در اصل جوامعی مبتنی بر خویشاوندی بودند، استوار بود.

نخستین شکل مالکیت که در ایدئولوژی آلمانی ترسیم شده، مالکیت قبیله‌ای است که با شکار و گردآوری و ابتدایی‌ترین اشکال کشاورزی پیوند دارد. این جوامع با «وحدت اولیه میان یک شکل معین از اجتماع (طایفه) و مالکیت متناظر آن در طبیعت» مشخص می‌شدند. در اینجا تقسیم کار هنوز توسعه‌نیافته بود. جامعه پدرسالارانه بود، در حالی که نخستین اشکال تقسیم کار با شکل‌گیری «بردگی نهفته در خانواده» پیوند داشت. در این توصیف اولیه مارکس از جامعه قبیله‌ای، هنوز هیچ اشاره مستقیمی به تولید یا مالکیت اشتراکی وجود ندارد.[۱۷]

شایان توجه است که در ایدئولوژی آلمانی هیچ اشاره‌ای به «کمونیسم اولیه [ابتدایی]» وجود ندارد؛ اصطلاحی که نه مارکس و نه انگلس هرگز از آن استفاده نکردند، مگر در اشاره به «نظام اشتراکی آسیایی»، شکل اسلاوی تصرف زمین، و تا حدی کمتر قاطع، پیش‌نمونه‌های مارک ژرمنی، و آن را به جوامع شکارچی-گردآورنده تعمیم ندادند. این جوامع اخیر، هرچند در سازمان‌یابی خود واجد اشکال اشتراکی بودند، اما به‌عنوان شیوه‌های تولید به معنای کامل آن در نظر گرفته نمی‌شدند، بلکه به مثابه جوامع طایفه‌ای مبتنی بر خویشاوندی تلقی می‌شدند. کاربرد اصطلاح «کمونیسم اولیه» برای توصیف مشخص جوامع شکارچی-گردآورنده، بعدها و در چارچوب انترناسیونال دوم و سوم در ادبیات مارکسیستی باب شد.[۱۸]

دومین شکل تاریخی مالکیت در ایدئولوژی آلمانی «مالکیت اشتراکی و دولتیِ باستانی» است که «از اتحاد چندین قبیله در قالب یک شهر، از طریق توافق یا فتح، پدید می‌آید و همچنان با برده‌داری همراه است.»[۱۹] «مالکیت خصوصیِ زمین» در دوران باستان، آن‌گونه که مارکس بعداً در دفترهای مردم‌نگارانه خود توضیح می‌دهد، «تا حدی از تفکیک حقوق فردی خویشاوندان یا اعضای قبیله از حقوق جمعی خانواده یا قبیله… و تا حدی از رشد و دگرگونی حاکمیت رئیس قبیله» پدید آمد. بنابراین مالکیت خصوصی زمین در آغاز از خلال مالکیت جمعی زمین (ager publicus) میانجی‌گری می‌شد، اما به‌تدریج به عاملی برای ورود روابط طبقاتی بدل شد که نظم جمعی را تضعیف می‌کرد.[۲۰]

تصور «کمون و دولت باستانی» که روابط اجتماعی در دوران باستان را سامان می‌داد، با پولیس به‌عنوان جامعه‌ای با حاکمیت کمونال پیوند داشت که از دل روابط قبیله‌ای پیشین پدید آمده بود. چنان‌که پاتریشیا اسپرینگبورگ در مقاله «مارکس، دموکراسی و پولیس باستان» نوشته است، پولیس «یک کمون شهری بود که در آن مالکیت خصوصی در کنار مالکیت اشتراکی وجود داشت.» پولیس یونانی، در تلقی مارکس، به تعبیر اسپرینگبورگ، «اشکال قبیله‌ای و اشتراکی را در حالت تعلیق نگه می‌داشت و در عین حال دولت را به‌مثابه یک پدیده بنیان می‌نهاد.»[۲۱] اقتصاد و به‌تبع آن دولت، آن‌گونه که هگل و مارکس و بعدها کارل پولانی استدلال کردند، هنوز از پولیس «جدا/برون‌کشیده» نشده بودند.[۲۲] از این‌رو، جدایی دولت از جامعه مدنی به معنای مدرن هنوز وجود نداشت و این امر امکان تداوم اشکال کمونال را در کنار تقسیمات طبقاتی فراهم می‌کرد.

از نظر مارکس، برده‌داری اگرچه در بسیاری از جهات بنیان مادی پولیس یونانی در عصر طلایی را تشکیل می‌داد، اما در مرتبه‌ای فرودست نسبت به نظم اشتراکیِ حاکم بر روابط مالکیت قرار داشت؛ نظمی که خود از روابط خویشاوندی پیشین برخاسته بود. رشد مالکیت منقول و پول، به‌ویژه ضرب سکه، که از سده هفتم پیش از میلاد در لیدیه آغاز شد، به تشدید تمایزات طبقاتی انجامید. این تحول در تبیین خاستگاه و گسترش برده‌داریِ کالاییِ باستانی نقشی اساسی داشت و در عین حال به فروپاشی تدریجی نظم اشتراکی کهن در یونان و روم نیز کمک کرد.[۲۳]

در واقع، با وجود آنکه مارکس بر نقش برده‌داری در دوران باستان تأکید زیادی داشت، هرگز جامعه باستانی را به‌عنوان یک «شیوه تولید برده‌داری» صورت‌بندی نکرد؛ برداشتی که بعدها در نظریه مارکسیستی رایج شد. بنابراین، در کتاب گذار از عهد باستان به فئودالیسم اثر پری اندرسون، گفته می‌شود که «نوآوری تعیین‌کننده» جهان یونانی-رومی باستان «مقیاس عظیم برده‌داری کالایی» یا «شیوه تولید برده‌داری» بوده است.[۲۴] در مقابل، مارکس تولید برده‌دارانه در دوران باستان را خصیصه‌ای ثانویه از شکل اشتراکی و دولتی می‌دانست که با رشد پول و تجارت پیوند داشت. در بنیان خود، پولیس از همان دوران آغازین در روابط قبیله‌ای یا خویشاوندی ریشه داشت، همچون «فراتری» یونانی، و از دل آن بود که با رشد مالکیت خصوصی، تقسیمات طبقاتی میان اشراف و دِموس (در مورد آتن) پدید آمد. مارکس برده‌داری را تا حدی امری افزوده و ثانوی تلقی می‌کرد. با این حال، این امر مانع از آن نشد که او در گروندریسه - با در نظر داشتن عصر طلایی آتنِ پریکلس و رومِ آگوستوس - تصریح کند که از نظر اقتصادی «کارِ اجباریِ مستقیم بنیان جهان باستان است؛ جامعه بر این بنیان استوار است.»[۲۵]

نقدهای پایدار بر گردآوری نامحدود ثروت که در فلسفه یونان از ارسطو تا اپیکور نقشی برجسته داشتند، از سوی مارکس (و نیز پژوهشگران کلاسیک تا روزگار ما) ناشی از دگرگونی‌های اجتماعی تلقی شده‌اند؛ دگرگونی‌هایی که عمدتاً به نخستین نشانه‌های اقتصاد پولی، به‌ویژه در شکاف‌ها و در میان جوامع تجاری، بازمی‌گشت و راه را برای پیگیری نظام‌مند ثروت به‌مثابه هدفی فی‌نفسه گشود و روابط اجتماعی پیشین را بی‌ثبات کرد.[۲۶] چنان‌که مارکس نوشته است: «همه اشکال پیشین جامعه - یا به عبارت دیگر نیروهای تولید اجتماعی - بر اثر رشد ثروت دچار فروپاشی شدند. از این‌رو، اندیشمندان آگاهِ دوران باستان، ثروت را به‌طور مستقیم به‌مثابه فروپاشی جامعه محکوم می‌کردند.»[۲۷]

اقتصاد سیاسی جامعه کمونال

«تمام رساله‌های اقتصاد سیاسی»، مارکس و انگلس نوشتند، «مالکیت خصوصی را امری مفروض می‌گیرند.» [۲۸] مارکس در مخالفت با این دیدگاه و همسو با هگل تأکید می‌کرد که «تمام تولید، تصاحب طبیعت توسط فرد، درون و از خلال شکلی معین از جامعه است. از این رو، گفتن اینکه مالکیت (تصاحب) پیش‌شرط تولید است یک این‌همان‌گویی است»، در حالی که یکی دانستن تولید با مالکیت خصوصی به معنای نفی بخش اعظم تاریخ بشر است. تولید و مالکیت کمونال، «اقتصاد طبیعی» جامعه را تشکیل می‌دادند که در سطحی پایین از تکامل نیروهای مولد مسلط بوده است. مالکیت خصوصی همراه با جامعه طبقاتی و تقسیم کار پدید آمد و تنها در چارچوب مناسبات تولید سرمایه‌داری به شکل مسلط مالکیت بدل شد.[۲۹]

مارکس در گروندریسه می‌نویسد: «مالکیت در اصل به معنای - در اشکال آسیایی، اسلاوی، کلاسیک باستان و ژرمنی آن - رابطه سوژه کارگر (تولیدکننده یا بازتولیدکننده خود) با شرایط تولید یا بازتولید خود به‌مثابه امر متعلق به خویش است.» در اینجا منظور او از شکل «آسیایی» عمدتاً جماعت‌های روستایی در هند و جاوه است؛ از شکل «اسلاوی»، میر روسی یا کمون دهقانی که در سده نوزدهم همچنان باقی بود؛ از شکل «کلاسیک باستان»، روابط اشتراکی‌ای که در پولیس یونانی هنوز قابل مشاهده بود؛ و از شکل ژرمنی، سنت کهن مارک که در آن کمون در قبایل ژرمنی به‌صورت گردهمایی‌های دوره‌ای و جمعی، نه به‌مثابه «بودن-با-هم» دائمی، بلکه «شدن-با-هم» دوره‌ای تجلی می‌یافت.[۳۰]

مارکس همچنین به مالکیت اشتراکی نزد سِلت‌ها اشاره می‌کند. تاسیتوس در ژرمانیا درباره قبایل ژرمنی می‌نویسد: «زمین‌ها به تناسب شمار افراد، به نوبت برای کشت در اختیار کل کشت‌ورزان قرار می‌گیرد. سپس آن‌ها آن را میان خود بر اساس مرتبه تقسیم می‌کنند؛ این تقسیم به سبب گستردگی زمین‌های قابل کشت به‌سادگی انجام می‌شود. زمین‌های زراعی هر سال تغییر می‌یابند و با این حال همچنان مازاد کافی باقی می‌ماند.»[۳۱]

در بسیاری از جوامع کمونال، این امر پذیرفته شده بود که «فرد مالکیتی متمایز از کمون ندارد، بلکه صرفاً متصرف آن است»، بر اساس اصول حق انتفاع اشتراکی. بخشی از کار اضافی همواره به «جامعه بالاتر» برای بازتولید آن تعلق می‌گرفت.[۳۲] در چنین شرایطی، «عضویت در کمون همچنان پیش‌شرط تصاحب زمین و خاک باقی می‌ماند، اما فرد به‌عنوان عضو کمون، خود مالک خصوصیِ یک قطعه معین از زمین نیز هست.»[۳۳]

در هر دو اثر گروندریسه و سرمایه، مارکس تأکید فراوانی بر روابط کمونال در پرو تحت حاکمیت اینکاها داشت. او بر اساس کار پرسکات اشاره می‌کرد که در جامعه اینکاها فرد «هیچ قدرتی برای انتقال یا افزودن به دارایی‌های خود» نسبت به زمین نداشت؛ زمینی که به‌صورت اشتراکی نگهداری می‌شد و هر ساله دوباره توزیع می‌گردید. مارکس در سرمایه از پرو در دوره اینکاها به‌عنوان «اقتصاد طبیعی» یا اقتصاد غیرکالایی یاد می‌کند و همچنین از «کمونیسمِ به‌طور مصنوعی بسط‌یافتهٔ پرویی‌ها» سخن می‌گوید. آنچه او را در این جامعه شگفت‌زده می‌کرد، وجود پیشرفته‌ترین اشکال همکاری و تقسیم کار در غیاب کامل پول و در قالب یک «جامعه کار جمعی» بود. در برخی دیگر از جوامع، مانند جوامع اسلاوی، مبادله پولی در روابط بیرونی وجود داشت، اما در مرکز نظم اشتراکی قرار نداشت. حتی در امپراتوری روم در اوج توسعه آن، نظام پولی عمدتاً تنها در ارتش مسلط بود.[۳۴]

مارکس «نظام اشتراکی آسیایی» را که در قالب جوامع روستایی هنوز موجود تداوم یافته بود، یکی از نمونه‌های اصلی وحدت اولیه میان کارگران و شرایط طبیعی تولید می‌دانست. او تأکید می‌کرد که در هند، مجموعه‌ای گسترده از اشکال متنوع مالکیت اشتراکی ابتدایی همچنان باقی مانده بود، جایی که کار اشتراکی در شکل خودانگیخته آن قابل مشاهده بود. مطالعه دقیق این اشکال نشان می‌دهد که فروپاشی انواع مختلف مالکیت اشتراکی ابتدایی به پیدایش اشکال گوناگون مالکیت انجامیده است، و حتی نمونه‌های اولیه مالکیت خصوصی رومی و ژرمنی را می‌توان در برخی اشکال هندی ردیابی کرد. شکل آسیایی مالکیت در روستاها از نظر نظری مقدم بر شیوه یونانی و رومی باستان بود.[۳۵] هابسبام نیز اشاره می‌کند که این اشکال شرقی (آسیایی) و اسلاویِ [روابط مالکیت] از نظر تاریخی به خاستگاه‌های اولیه انسان نزدیک‌ترند، زیرا جامعه روستایی ابتدایی را در دل ساختارهای پیچیده‌تر اجتماعی حفظ کرده‌اند.[۳۶]

اغلب گفته می‌شود که مارکس و انگلس بر ایده «شیوه تولید آسیایی» تأکید فراوانی داشته‌اند؛ مفهومی که معمولاً، بیش از آنکه بر مارکس متکی باشد، بر کارل ویتفوگل تکیه دارد و جامعه‌ای را توصیف می‌کند که در آن نیاز به پروژه‌های عظیم آبیاری و در نتیجه کار جمعی گسترده، به رشد یک دولت متمرکز و استبدادی یا نوعی فربگی دولت می‌انجامد. با این حال، در آثار مارکس مبنای محکمی برای این برداشت وجود ندارد. هرچند مارکس این مفهوم را در مقدمه اثر ۱۸۵۹ خود، مشارکت در نقد اقتصاد سیاسی، به کار برد، اما تقریباً هرگز از این اصطلاح استفاده نکرد و در نهایت آن را به‌طور کامل کنار گذاشت. افزون بر این، اگرچه او گاه به دولت استبدادیِ اداره‌کننده پروژه‌های عظیم آبیاری اشاره می‌کرد، اما تحلیلش عمدتاً معطوف به خودِ جوامع روستایی بود؛ جوامعی که آن‌ها را مجموعه‌های خودبنیاد و پایدار می‌دانست که مالکیت، تولید و مبادله اشتراکی را هم در کشاورزی و هم در تولیدات خرد (صنایع دستی) در خود جای می‌دادند. این جوامع روستایی هند که مارکس صراحتاً آن‌ها را با «کمونیسم ابتدایی» مرتبط می‌دانست، از چنان پایداری برخوردار بودند که به قدمتی حتی فراتر از «کمون و دولت باستانی» یونان و روم اشاره داشتند. افزون بر این، برخلاف یونان و روم باستان، برده‌داری در بنیاد اقتصادی جامعه آسیایی قرار نداشت. هرچند چنین جوامعی غالباً شکلی استبدادی و خراج‌محور به خود می‌گرفتند، اما این امر از نظر مارکس ماهیت اشتراکی مالکیت و تولید در خودِ جوامع روستایی را نفی نمی‌کرد. با این حال، استبداد از بالا همراه با استعمار، اغلب به رکود این جوامع در سطح بازتولید ساده انجامید.

مارکس در گروندریسه اشاره می‌کند که ماهیت اقتصادی تولید و مبادله کمونال در توجه آن به نیازهای جمعی انسان و در عین حال در پرورش «فرد اجتماعی» نهفته است. «خصلت اشتراکی تولید، محصول را از همان آغاز به یک محصول عمومی و جمعی تبدیل می‌کند» که از طریق مبادله کالایی میانجی‌گری نمی‌شود. «مبادله‌ای که در اصل در خود تولید رخ می‌دهد… مبادله ارزش‌های مبادله‌ای نیست، بلکه مبادله فعالیت‌ها و ارزش‌های مصرفی است». چنین تولید و مبادله اشتراکی «بر اساس نیازها و اهداف جمعی تعیین می‌شود [و] از همان آغاز مشارکت فرد را در جهان جمعی محصولات در بر می‌گیرد». به‌واسطه ماهیت خود، تولید کمونال نه به‌صورت پسینی توسط بازار تعیین می‌شود-که در آن سرمایه تمامی مناسبات تولید را میانجی‌گری می‌کند- بلکه به‌صورت پیشینی بر اساس اصول جمعی سازمان می‌یابد؛ اصولی که در آن خصلت اجتماعی تولید از همان آغاز مفروض گرفته می‌شود.[۴۰] در این معنا، مارکس استدلال می‌کند که تولید بر پایه مالکیت کمونال، در زمینه‌ای مدرن، باید «بر اساس یک طرح اجتماعی معین» انجام گیرد؛ طرحی که «تناسب درست میان کارکردهای مختلف کار و نیازهای گوناگون انجمن‌های کارگری» را حفظ می‌کند.[۴۱]

در جامعه سرمایه‌داری، به‌زعم مارکس، «زمان همه‌چیز است، انسان هیچ نیست؛ او حداکثر لاشهٔ زمان است. کیفیت دیگر اهمیتی ندارد. تنها کمیت است که همه‌چیز را تعیین می‌کند.»[۴۲] در مقابل، در آنجا که تولید کمونال مطرح است، زمان کار به‌مثابه صرفاً کمیت امری حیاتی است، اما تعیین‌کننده نهایی نیست:

«تعیین زمان، البته، همچنان ضروری است. هرچه جامعه زمان کمتری برای تولید گندم، دام و غیره نیاز داشته باشد، زمان بیشتری برای سایر تولیدات، چه مادی و چه فکری، به دست می‌آورد. همان‌گونه که در مورد فرد نیز چنین است، تنوع رشد، لذت و فعالیت او به صرفه‌جویی در زمان وابسته است. اقتصاد زمان، در نهایت همه اقتصاد را به خود فرو می‌کاهد. جامعه نیز باید زمان خود را به شکلی هدفمند توزیع کند تا تولیدی متناسب با نیازهای کلی خود به دست آورد…. از این رو، اقتصاد زمان، همراه با توزیع برنامه‌ریزی‌شده زمان کار میان شاخه‌های مختلف تولید، نخستین قانون اقتصادی بر پایه تولید اشتراکی است. این امر در آنجا به‌مراتب بیشتر جنبه قانون می‌یابد. با این حال، این امر اساساً متفاوت است از سنجش ارزش‌های مبادله‌ای (کار یا محصولات) بر اساس زمان کار. کار افراد در یک شاخه معین و انواع مختلف کار، نه تنها از نظر کمّی بلکه از نظر کیفی نیز با یکدیگر متفاوت‌اند.»[۴۳]

مارکس در نامه‌ای به انگلس در سال ۱۸۶۸ نوشت که «هیچ شکلی از جامعه نمی‌تواند مانع از آن شود که زمان کارِ در اختیار جامعه، تولید را به یک شکل یا به شکلی دیگر تنظیم کند. اما تا زمانی که این تنظیم نه از طریق کنترل مستقیم و آگاهانه جامعه بر زمان کار خود-که تنها در شرایط مالکیت مشترک ممکن است-بلکه از طریق حرکت قیمت‌های کالاها صورت گیرد،» نتیجه آن هرج‌ومرج جامعه طبقاتی سرمایه‌داری و ناتوانی در پاسخ‌گویی به «سلسله‌مراتب… نیازها» است. در اقتصاد کالاییِ تعمیم‌یافته سرمایه‌داری، فوری‌ترین نیازهای انسانی و اجتماعی - از جمله رشد آزاد فرد - به‌جای آنکه اهداف اصلی تولید باشند، به موانعی در برابر انباشت تبدیل می‌شوند.[۴۴]

قدرت تولیدیِ نوظهورِ کار به‌مثابه همکاری، که از خلال آن کارگران به اعضای یک «ارگانیسم کاری» تبدیل می‌شوند، پیش از سرمایه‌داری نیز وجود داشت. همان‌گونه که مارکس در سرمایه نوشت، «همکاری ساده» که «سازه‌های عظیم» را پدید آورد، در آثار عظیم «آسیاییان باستان، مصریان، اتروسک‌ها» و همان‌طور که در جای دیگری اشاره کرده بود، در آثار اینکاهای پرو نیز آشکار بود. تمدن‌های اولیه در آسیا «با مازادی روبه‌رو بودند که می‌توانستند آن را صرف آثار باشکوه یا سودمند کنند و در ساخت این آثار، فرمان آن‌ها بر دست‌ها و بازوان تقریباً کل جمعیت غیرکشاورز، بناهای شگرفی پدید آورد که هنوز نشانگر قدرت آن‌هاست.»[۴۵] چنین جوامع متنوعِ غیرکالایی قادر بودند مازاد را به‌صورت خراج از جمعیت عمدتاً کشاورز استخراج کنند. این امر با الگوی اقتصادهای طبیعی، یا آنچه امروزه به‌طور کلی «شیوه تولید خراج‌پرداز» یا «شیوه تولید خراجی» نامیده می‌شود، منطبق بود؛ شیوه‌ای که تمدن‌های متعددی از دوران باستان تا فئودالیسم را در بر می‌گرفت و بیشتر آن‌ها روابط کمونال یا جمع‌گرایانه را در بنیان جامعه حفظ کرده بودند.[۴۶] همان‌گونه که سمیر امین اشاره می‌کند، «شیوه خراج‌پرداز» از دل «شیوه‌های تولید اشتراکی» پیشین پدید آمده است. این شیوه بر یک جامعه روستایی موجود، یک سازوکار اجتماعی و سیاسی برای استثمار آن از طریق اخذ خراج می‌افزاید. هرچند این شیوه در زمان‌ها و مکان‌های مختلف تفاوت‌های قابل توجهی داشت، اما گسترده‌ترین شکل جوامع پیشاسرمایه‌داری را تشکیل می‌داد.[۴۷]

از «اراضی مشاع/کمون‌های قرون وسطی» تا کمون پاریس ۱۸۷۱

تا اوایل دوران مدرن، روستاهای دهقانی در اروپا بر حقوق عرفی در رابطه با زمین تکیه داشتند، که غالباً با تولید کالایی خُرد همراه بود. بنابراین، گذار از فئودالیسم به سرمایه‌داری در اروپا، همان‌گونه که در انگلستان از قرن پانزدهم آغاز شد، به انحلال حقوق عرفی و محصورسازی اراضی مشاع وابسته بود و از این طریق پرولتاریای مدرن را به وجود آورد - فرآیندی که قرن‌ها به طول انجامید. اراضی مشاع یا مالکیت کمونال، حتی در درون فئودالیسم و دیگر اشکال تولید خراج محور، با حقوق جمعی تصاحب پیوند داشت و معطوف به ارزش‌های مصرفی و اشکال غیرکالایی مبادله بود. در حالی که مالکیت خصوصی در یک اقتصاد کالایی تعمیم‌یافته قابل انتقال و واگذاری است، مالکیت اشتراکیِ زمین چنین نیست و ریشه در حقوق عرفی یک جامعه یا ناحیهٔ مشخص دارد. همان‌گونه که تاریخ‌نگار پیتر لاینباگ اشاره می‌کند، «حقوق مشترک در یک بوم‌شناسی معین با نظام بهره‌برداری محلی آن تنیده شده‌اند.»[۴۸] در جامعه قرون وسطی، جوامع دهقانی حقوق عرفی برای تصاحب زمین/طبیعت داشتند که محدودیت‌هایی بر حقوق متناظر اربابان فئودال نسبت به زمین ایجاد می‌کرد.

اراضی مشاع قرون وسطایی انگلستان غالباً چنین تصور می‌شوند که صرفاً بر «مشاعات به معنای خاص» استوار بوده‌اند (جنگل‌ها، مرداب‌ها و مراتع کشت‌نشده که برای چرای دام و تأمین مواد و منابع طبیعی به کار می‌رفتند)، اما این اراضی مشاع در معنای محدود خود را نمی‌توان از «زمین‌های اشتراکی کشت‌شده» جدا کرد که مستقیماً پیرامون شهرها و روستاها قرار داشتند، و این زمین‌ها معمولاً از طریق شخم‌زنی جمعی زیر کشت نگه داشته می‌شدند، به‌گونه‌ای که قطعات زمین به شکلی توزیع می‌شد که دسترسی برابر روستاییان به حاصلخیزترین اراضی تضمین شود.[۴۹] مارکس در سرمایه و دیگر آثار خود به‌تفصیل درباره محصورسازی اراضی مشاع به‌عنوان عاملی حیاتی در توسعه سرمایه‌داری و نیز درباره شیوه‌های خشنِ به‌کاررفته در سلب مالکیت قهری از آن‌ها نوشته است، و در این‌باره چنین اظهار می‌کند: «آن آرامش ذهنیِ رواقی‌وار که اقتصاددان سیاسی با آن، آشکارترین نقضِ بی‌شرمانه ‘حقوق مقدس مالکیت’ و خشن‌ترین اعمال خشونت علیه اشخاص را نگریسته و می‌پذیرد، هرگاه این اقدامات برای گذاشتن بنیان‌های شیوه تولید سرمایه‌داری ضروری باشند.»[۵۰]

مفهوم جامعه کمونال همواره با مسئله ساختار فرمان سیاسی جامعه و نیز مالکیت/تولید پیوند داشته و مسئله «حکمرانی کمونال» را مطرح کرده است. در اواخر قرون وسطی، به‌ویژه در شمال ایتالیا و فلاندر، کمون‌های شهری یا شهرهای خودگردان پدید آمدند که بر سوگندهای الزام‌آور میان شهروندان برابر (معمولاً ثروتمند) استوار بودند و در تقابل با مفاهیم فئودالیِ مرتبه و تابعیت شکل گرفتند. کمون‌های شهری قرون وسطی بر پایه اصناف شکل گرفته بودند و در نتیجه به صورت الیگارشی‌های بازرگانیِ صنفی درآمدند که زادگاه بورژوازی را تشکیل دادند. دوران فئودالی همچنین تصورات اتوپیایی از کمون‌های شهری را در دل یک بورژوازی در حال تکوین پدید آورد.[۵۱] حکومت شهر پاریس پس از یورش به زندان باستیل در ۱۷۸۹ به «کمون پاریس» معروف بود. کمون کارگری انقلابی پاریس در ۱۸۷۱ نام خود را از همین کمون پیشین پاریس، که از دل یک انقلاب بورژوایی برخاسته بود، گرفت.[۵۲] کمون پاریس ۱۸۷۱ که در جریان جنگ فرانسه و پروس و برای مدتی کوتاه شکل گرفت، فاصله‌ای عمیق با کمون‌های قرون وسطایی و حتی با کمون پاریس ۱۷۸۹ داشت و بنا به نظر مارکس، نه تکوین یک قدرت دولتی جدید، بلکه نفی قدرت دولتی و در نتیجه نفی رابطه دوگانه و بیگانه‌شده میان دولت و جامعه مدنی را نمایندگی می‌کرد. این کمون یک نظم کمونالِ شهریِ واقعاً انقلابی و کارگری در قرن نوزدهم را تشکیل می‌داد که پس از هفتاد و دو روز، با قتل‌عام کمونارها توسط دولت فرانسه به پایان رسید.

از نظر مارکس، کمون پاریس به یک ساختار فرمان سیاسی کمونالِ نوین اشاره داشت که با گسست از دولت سرمایه‌داری به‌عنوان قدرتی فراتر از جامعه، با این حال وظایفی مشابه آن را انجام می‌داد و همچنان از نظم بورژوایی‌ای که از دل آن برخاسته بود تأثیر می‌پذیرفت. حق رأی همگانی مردان برقرار شد. مقرر شد حقوق مقامات منتخب در سطحی هم‌تراز با دستمزد عمومی کارگران باشد و همچنین امکان عزل فوریِ منتخبین در صورت عدم تبعیت از دستورات موکلانشان برقرار گردد. کمون، مجازات اعدام، کار کودک و نظام سربازگیری اجباری را لغو کرد و بدهی‌ها را نیز حذف نمود. کارگران در قالب انجمن‌های تعاونی برای اداره کارخانه‌ها سازمان‌دهی شدند و برنامه‌هایی برای تبدیل این تعاونی‌ها به یک اتحادیه بزرگ در دست بود. یک اتحادیه زنان ایجاد شد و همچنین نظامی از آموزش همگانیِ سکولار برقرار گردید.[۵۳] همان‌گونه که مارکس در جنگ داخلی در فرانسه (۱۸۷۱) نوشت:

«کمون درصدد آن بود که آن نوع مالکیت طبقاتی را از میان بردارد که کارِ بسیاری را به ثروتِ اندکی تبدیل می‌کند. هدف آن، سلب مالکیت از سلب‌مالکیت‌کنندگان بود. کمون می‌خواست مالکیت فردی را به حقیقتی واقعی بدل کند، از طریق دگرگون کردن وسایل تولید، زمین و سرمایه - که اکنون عمدتاً ابزارهای به بردگی کشیدن و استثمار کار هستند - به صرف ابزارهایی برای کار آزاد و اشتراکی. اما این همان کمونیسم است، «کمونیسم ناممکن»!… [در واقع،] اگر تولید تعاونی قرار نباشد به یک نمایش و فریب تبدیل شود؛ اگر بناست نظام سرمایه‌داری را جانشین گردد؛ اگر جوامع تعاونیِ متحد بخواهند تولید ملی را بر اساس یک طرح مشترک تنظیم کنند و بدین‌سان آن را تحت کنترل خود بگیرند و به آنارشی دائمی و بحران‌های ادواری -که سرنوشت محتوم تولید سرمایه‌داری است - پایان دهند، در این صورت چه چیز دیگری… جز کمونیسم، «کمونیسم ممکن» خواهد بود؟…این نخستین انقلابی بود که در آن طبقه کارگر به‌عنوان تنها طبقه‌ای که توان ابتکار اجتماعی دارد به رسمیت شناخته شد…. بزرگ‌ترین اقدام اجتماعی کمون، خودِ وجودِ عملی آن به‌عنوان یک نهاد کارگر بود. اقدامات مشخص آن تنها می‌توانست بیانگر گرایش به سوی حکومتی از مردم توسط مردم باشد…. یکی دیگر از اقدامات این [شکل‌گیری] طبقاتی، واگذاری تمامی کارگاه‌ها و کارخانه‌های تعطیل‌شده به انجمن‌های کارگری - با حق دریافت غرامت - بود، بدون توجه به اینکه سرمایه‌داران مربوطه گریخته بودند یا ترجیح داده بودند کار را متوقف کنند«.[۵۴]

از نظر مارکس، کمون پاریس، با همه ضعف‌هایش، نشان داده بود که در یک جمهوریِ کارگری، دیگر وجودِ یک قدرت دولتی فراتر از جامعه مدنی ضروری نیست، همراه با الغای خودِ جامعه مدنی بورژوایی. کمون پاریس یک کمون شهری بود که پیش‌نمونی از یک جمهوری کارگریِ تمام‌عیار را ارائه می‌کرد؛ جمهوری‌ای مبتنی بر تولید اشتراکی تحت یک طرح مشترک و حکمرانی اجتماعی دموکراتیک، و از این رو مرحله‌ای ابتدایی در گذار به یک جامعه کمونیستی کامل‌تر را تشکیل می‌داد. «قانون اساسی کمونی، همه نیروهایی را که تاکنون توسط انگل دولت - که بر پیکره جامعه تغذیه می‌کند و حرکت آزاد آن را مختل می‌سازد - جذب شده بود، به پیکر اجتماعی بازمی‌گرداند.»[۵۵]

این دیدگاه کلی درباره شکل‌گیری جامعه اشتراکی که در پرتو تجربه کمون پاریس وضوح بیشتری یافته بود، در نقد برنامه گوتای مارکس که در ۱۸۷۵ نوشته شد، بازتاب یافت. از نظر مارکس، کمون پاریس ۱۸۷۱ شکل سرانجام‌یافته «دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا» را نمایندگی می‌کرد؛ شکلی که به باور او قرار بود دیکتاتوری طبقاتی سرمایه را سرنگون کند و نظمی نوین و دموکراتیک‌تر را در گذار به سوسیالیسم/کمونیسم پدید آورد. در کمونیسمِ به‌طور کامل تحقق‌یافته، آن‌گونه که مارکس و انگلس تصور می‌کردند، هیچ لویاتانِ قدرت دولتی که فراتر از جامعه قرار گیرد وجود نخواهد داشت. دولت به‌تدریج «زوال می‌یافت»، زیرا ساختار فرمان سیاسی به کل جمعیت منتقل می‌شد و جای خود را به آنچه انگلس صرفاً «اجتماع/کمون» می‌نامید می‌داد.[۵۶] همچنین جامعه مدنی به معنای بورژوایی آن وجود نخواهد داشت. اقتصاد بر اساس یک طرح مشترک اداره می‌شد که در آن تصمیم‌ها عمدتاً پیشینی (ex ante) توسط تولیدکنندگانِ متحد اتخاذ می‌گردید، نه پسینی (post festum) توسط بازار. کار خلاق به «ضرورت اصلی زندگی» بدل می‌شد، به‌گونه‌ای که «رشد آزاد هر فرد» مبنای «رشد آزاد همگان» قرار می‌گرفت. ساختار کلی اقتصاد، یک «جامعه تعاونی مبتنی بر مالکیت اشتراکی وسایل تولید» بود که بر اساس اصل «از هرکس به اندازه توانش، به هرکس به اندازه نیازش» اداره می‌شد. «در درون جامعه تعاونی مبتنی بر مالکیت اشتراکی وسایل تولید، تولیدکنندگان محصولات خود را مبادله نمی‌کنند… زیرا اکنون، برخلاف جامعه سرمایه‌داری، کار فردی دیگر به‌صورت غیرمستقیم وجود ندارد، بلکه مستقیماً به‌عنوان جزء تشکیل‌دهنده کار اجتماعی کل عمل می‌کند.» در چنین جامعه‌ای، «تأمین اشتراکی نیازها، مانند مدارس، خدمات بهداشتی و غیره» به‌طور چشمگیری گسترش می‌یافت، و به‌طور کلی حوزه توسعه فرهنگی نیز توسعه بسیار بیشتری پیدا می‌کرد. «منابع زندگی»، یعنی زمین/طبیعت، به مالکیت اشتراکی برای بهره‌مندی همگان تبدیل می‌شد.[۵۷]

در تعیین ویژگی کلی تولید، مارکس در سرمایه نوشت: «آزادی، در این حوزه [که به‌وسیله ضرورت طبیعی تعیین می‌شود]، تنها در این می‌تواند باشد که انسان اجتماعی‌شده، یعنی تولیدکنندگانِ متحد، سوخت‌وساز انسانی با طبیعت را به شیوه‌ای عقلانی اداره کنند… و آن را با کمترین مصرف انرژی به انجام رسانند»، در فرآیند پیشبرد توسعه انسانی پایدار.[۵۸] متابولیسم اجتماعیِ بیگانه‌شده میان انسانیت و طبیعت از میان برداشته و فراتر گذاشته می‌شود. همان‌گونه که مارکس در همان آغاز در دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی خود اشاره کرده بود، «کمونیسم، به‌مثابه طبیعت‌گراییِ به‌طور کامل تحقق‌یافته، برابر با انسان‌گرایی است، و انسان‌گراییِ به‌طور کامل تحقق‌یافته برابر با طبیعت‌گرایی؛ و این، حلّ واقعیِ تضاد میان انسان و طبیعت است.»[۵۹]

انقلاب در زمانهٔ مردم‌شناسی

سال ۱۸۵۹ شاهد انتشار هم‌زمان کتاب درباره منشأ انواع چارلز داروین بود که برای نخستین‌بار نظریه‌ای نیرومند درباره تکامل طبیعی ارائه کرد، و نیز «انقلاب در زمانه مردم شناسی» که به‌طور نزدیک با آن مرتبط بود و از کشف بقایای انسانی پیشاتاریخی در غار بریکسهم در جنوب‌غربی انگلستان ناشی شد. کشف غار بریکسهم، بازه زمانی‌ای را که انسان‌ها به‌عنوان موجوداتی زیسته بر روی زمین شناخته می‌شدند، به اندازه هزاران قرن گسترش داد. پیش از این نیز بقایای انسانی، گاه همراه با ابزارهای ابتدایی، کشف شده بود؛ از جمله نخستین بقایای نئاندرتال در دره نئاندرتال در آلمان در سال ۱۸۵۶. هرچند این کشف نسبت به کشف نئاندرتال کمتر چشمگیر بود، اما بقایای غار بریکسهم هیچ تردیدی درباره «کهن‌بودگی عظیم بشر» باقی نگذاشت.[۶۰]

در نتیجه، موجی گسترده برای بررسی خاستگاه‌های تکاملی و انسان‌شناختی انسان، ماهیت جوامع اولیه، و منشأ خانواده، دولت و مالکیت خصوصی شکل گرفت؛ در آثاری همچون شواهدی درباره جایگاه انسان در طبیعت (۱۸۶۳) اثر توماس هاکسلی، شواهد زمین‌شناختی درباره کهن‌بودگی انسان (۱۸۶۳) اثر چارلز لایل، زمان‌های پیشاتاریخی (۱۸۶۴) اثر جان لوباک، جوامع روستایی در شرق و غرب (۱۸۷۱) اثر هنری سامنر مین، جامعه باستانی (۱۸۷۷) اثر لوئیس هنری مورگان، و روستای آریایی در هند و سیلان (۱۸۸۰) اثر جان باد پیر. در آلمان، گئورگ لودویگ فون ماورر پژوهش‌هایی را که از سال ۱۸۵۴ آغاز کرده بود ادامه داد؛ پژوهش‌هایی درباره مارک ژرمنی که در اثر مهم او با عنوان مقدمه‌ای بر تاریخ مارک، روستا و شهر و نیز قدرت عمومی متبلور شد.

در سال‌های ۱۸۸۰-۱۸۸۲، مارکس مجموعه‌ای از گزیده‌برداری‌ها از آثار مورگان، پیر، مین و لوباک را گردآوری کرد که با عنوان دفترهای قوم‌شناختی او شناخته می‌شوند. او یک سال پیش از آن، یادداشت‌های گسترده‌ای از مطالعات قوم‌شناختی جامعه‌شناس جوان روسی، ماکسیم کووالوسکی، برداشته بود؛ کسی که دست‌نوشته کتابش با عنوان مالکیت اشتراکی زمین: علل، سیر و پیامدهای فروپاشی آن به بررسی روابط اشتراکی در هند، الجزایر و آمریکای لاتین می‌پرداخت.[۶۱] در سال‌های ۱۸۸۰-۱۸۸۱ نیز گزیده‌هایی از اثر ویلیام بی. مانی با عنوان جاوه؛ یا چگونه یک مستعمره را اداره کنیم (۱۸۶۱) یادداشت کرد.

سرچشمه علاقه مارکس به مطالعات مردم‌شناختی در پایان عمرش را می‌توان در واکنش او به آثار ماورر درباره مارک ژرمنی دید؛ آثاری که در آن ماورر به‌طور قاطع نشان داده بود که مارک، مبنای اشتراکی بسیار قوی‌تری از آنچه پیش‌تر تصور می‌شد داشته است. مارکس در نامه‌ای به انگلس در سال ۱۸۶۸ اشاره کرد که این پژوهش‌های مردم شناختی ماورِر و دیگران، بی‌آنکه خودشان بدانند، نشان می‌دهد که ضروری است «فراتر از قرون وسطی به عصر ابتدایی هر ملت نگریسته شود، و این [امر] با گرایش سوسیالیستی هم‌خوان است.» با این حال، مارکس تأکید می‌کرد که ماورر و دیگر پژوهشگران مشابه مردم‌شناسی، مانند فیلولوگ و مورخ فرهنگی یاکوب گریم، درک واقعی از این گرایش نداشتند: «آنان سپس شگفت‌زده می‌شوند که در کهن‌ترین چیزها، جدیدترین عناصر را می‌یابند.» اشکال کمونالِ باقی‌مانده، به‌عنوان بازمانده‌هایی از جوامع برابرتر گذشته، به‌شیوه‌ای دیالکتیکی به سوی جامعه کمونیستیِ توسعه‌یافته آینده اشاره داشتند.[۶۲]

با توجه به مطالعات پیشین و دقیق مارکس درباره مالکیت اشتراکی و شیوه‌های حکمرانی کمونال در جوامع، او توانست این کشفیات جدید را با تمام غنای آن‌ها در اندیشه خود ادغام کند، بدون آن‌که رویکرد بنیادینی را که در طول زندگی‌اش شکل داده بود به‌طور اساسی تغییر دهد. در دفترهای مردم‌شناختی او، تمرکز اغلب بر روابط کمونال است. مارکس بیست‌وهفت بخش از کتاب جامعه باستانی مورگان را که به مالکیت اشتراکی، مسکن و نظام تصرف زمین می‌پردازند برجسته کرده و در حاشیه آن‌ها خطوط موازی کشیده یا یادداشت‌های کوتاهی افزوده است.[۶۳] با این حال، در اینجا نسبت به آثار پیشین مارکس تأکید بسیار بیشتری بر روابط خویشاوندی و جنسیتی قرار گرفته است، از آن‌رو که این روابط شکل‌دهنده این جوامع بودند. او به‌ویژه تحت تأثیر مطالعات مورگان درباره هاودنوسونی قرار گرفت؛ مردمی که فرانسوی‌ها آن‌ها را «کنفدراسیون ایروکوا» و انگلیسی‌ها «اتحادیه پنج ملت» می‌نامیدند و نماینده یک جامعه پیشین مبتنی بر طایفه (نظام جنسی/گنتی) بودند. مارکس با اتکا به مورگان نوشت: «تمام اعضای نوع ایروکوا از نظر شخصی آزاد بودند و موظف به دفاع از آزادی یکدیگر بودند.»[۶۴] هاودنوسونی خانه‌های بلند بزرگی می‌ساختند که چندین خانواده را در خود جای می‌داد. مورگان در کتاب خانه‌ها و زندگی خانگی بومیان آمریکا (۱۸۸۱) این خانه‌های بلند را چنین توصیف می‌کند: «به اندازه‌ای بزرگ بودند که پنج، ده یا حتی بیست خانواده را در خود جای دهند، و هر خانواده در زندگی روزمره نوعی کمونیسم را اجرا می‌کرد.»[۶۵] به نقل از مورگان و با برجسته‌سازی مارکس: «این (یک طرح عالی‌تر از جامعه) احیای، در شکلی بالاتر، آزادی، برابری و برادریِ جنس‌های باستانی [جامعه اشتراکی سنتی] خواهد بود.»[۶۶]

فهم مارکس از مالکیت به‌عنوان پدیده‌ای که در اصل از تصرف طبیعت پدید می‌آید، این اسطوره را که برخی ملت‌ها «بی‌مالکیت» هستند و از آن برای توجیه تصاحب زمین توسط استعمارگران اروپایی استفاده می‌شد، از میان برداشت. مارکس در گزیده‌های الحاقی خود از کتاب کووالوسکی درباره الجزایر مشاهده کرد که «قرن‌ها سلطه عربی، ترکی و سرانجام فرانسوی، جز در دوره‌ای بسیار متأخر… نتوانست سازمان خویشاوندی و خونی و اصول تفکیک‌ناپذیری و غیرقابل‌انتقال بودن مالکیت زمین را از هم بگسلد.»[۶۷] با این حال، تنها یک قیام می‌توانست تصرف اشتراکی پایدار زمین را تضمین کند. پس از دو ماه اقامت در الجزایر در سال ۱۸۸۲ به‌دلیل وضعیت سلامتی، مارکس اعلام کرد که الجزایری‌ها «بدون یک جنبش انقلابی به تباهی خواهند رفت.»[۶۸] همچنین او در یادداشت‌های خود از کووالوسکی به‌طور ویژه به «سرقت بریتانیاییِ مالکیت اشتراکی و خصوصی دهقانان» در هند توجه نشان داد.[۶۹]

به‌دلیل وضعیت نامساعد سلامتی، مارکس در سال‌های پایانی پیش از مرگش در ۱۸۸۳ نتوانست رساله‌ای را، آن‌گونه که آشکارا قصد داشت، بر مبنای دفترهای قوم‌شناختی خود تدوین کند. با این حال، انگلس تلاش کرد یافته‌های قوم‌شناختی مارکس - بر اساس آثار مورگان، ماورر و دیگران - را در کتاب خاستگاه خانواده، مالکیت خصوصی و دولت (۱۸۸۴)، که یک سال پس از مرگ مارکس نوشته شد، و نیز در مارک (۱۸۸۲) که مارکس پیش از انتشار آن را خوانده و درباره‌اش اظهارنظر کرده بود، ادامه دهد. تحلیل انگلس عمیقاً بر بررسی روابط خویشاوندی و جنسیتی استوار بود، به‌ویژه بر مفهوم «جنس/طایفه» (gens) و صورت‌بندی‌های آن در فرهنگ‌های گوناگون. به‌زعم او، در همه‌جا - در میان ایروکوا در آمریکای شمالی، اینکاها در پرو، جوامع روستایی در هند و جاوه، اوبشچینای روسی، طوایف سلتیک در اروپا، یونان باستان و مارک ژرمنی - نشانه‌هایی از جوامع بزرگ خانگی، زیست مشترک، تصرف مشترک زمین، کشت جمعی و کار تعاونی دیده می‌شد که بسته به زمان و مکان اشکال متفاوتی داشتند. جنبه‌هایی از این روابط اشتراکی کهن در «فرا‌تره» یونانی و «جنس» رومی* نیز قابل مشاهده بود.[۷۰]

انگلس نوشت: «جامعه خانگی پدرسالار»، اگر نه جهانی، دست‌کم بسیار گسترده بود و به‌عنوان مرحله‌ای میانی میان خانواده کمونیستیِ مبتنی بر حق مادری و خانواده منفرد مدرن عمل می‌کرد…. این پرسش که واحد اقتصادی آنان «جنس»، «جامعه خانگی» یا یک گروه خویشاوندی کمونیستیِ میانی بوده است، یا اینکه هر سه این اشکال بسته به شرایط زمین هم‌زمان وجود داشته‌اند، همچنان برای مدت طولانی محل مناقشه باقی خواهد ماند. اما کووالوسکی استدلال می‌کرد که شرایطی که تاسیتوس توصیف کرده نه مارک یا جامعه روستایی، بلکه جامعه خانگی را مفروض می‌گیرد؛ و تنها همین شکل اخیر بود که بعدها و در نتیجه رشد جمعیت به جامعه روستایی تبدیل شد.[۷۱]

در تلقی انگلس، در ابتدایی‌ترین و سنتی‌ترین جوامع قبیله‌ای شکارچی-گردآورنده، که هنوز مازاد اقتصادی در آن‌ها وجود نداشت، نظم اجتماعی بیش از آنکه بر تولید به معنای اقتصادی متمرکز باشد، بر بازتولید روابط خویشاوندی و جمعیت استوار بود.[۷۲]

مسئله معاصر کمون روسی، که در اندیشه مارکس و انگلس نقش مهمی ایفا کرد، نخست در سال‌های ۱۸۴۷–۱۸۵۲ مطرح شد. در همان زمان، بارون پروسی فون هاکس‌هاوزن-آبنبرگ (اشراف‌زاده و مقام دولتی آلمانی و حامی نظام سرف‌داری) با حمایت تزار، پژوهشی درباره روابط ارضی روسیه نوشت که در آن به وجود گسترده «میر» روسی «اوبشچینا (کمون دهقانی روسیه)» پی برد. این کشف نقش مهمی در شکل‌گیری پوپولیسم روسی ایفا کرد. در آغاز، مارکس در «میر» روسی امر متمایزکننده‌ای نمی‌دید و آن را صرفاً جلوه‌ای از یک نظم اشتراکی کهنِ رو به زوال تلقی می‌کرد. با این حال، پس از دریافت نسخه‌ای از کتاب وضعیت طبقه کارگر در روسیه نوشته پژوهشگر جوان روس، وی. وی. برِوی (فلروفسکی)، در سال ۱۸۶۹، مارکس با فوریت بسیار خود را وقف یادگیری خواندن زبان روسی کرد و این کار را در کمتر از یک سال به انجام رساند. این امر او را به مطالعه فشرده پوپولیسم روسی سوق داد، مطالعه‌ای که در نهایت دیدگاه‌های او را درباره اهمیت معاصر «میر» دگرگون کرد.[۷۳]

دیدگاه تکامل‌یافته مارکس درباره کمون روسی در پیش‌نویس‌های نامه او به ورا زاسولیچ در سال ۱۸۸۱ و نیز در مقدمه ۱۸۸۲ (نوشته‌شده همراه با انگلس) بر چاپ دوم روسی مانیفست کمونیست بازتاب یافت. مارکس در پیش‌نویس نامه‌های خود به زاسولیچ استدلال کرد که «میر» روسی پیشرفته‌ترین شکل کشاورزی اشتراکی است و ردپاهای آن «در همه‌جا» در اروپا و نیز در بخش‌هایی از آسیا مشاهده شده بود. اشکال پیشین مانند قبایل ژرمنی در زمان سزار مبتنی بر خویشاوندی بودند و با زندگی اشتراکی و کشت جمعی مشخص می‌شدند. در مقابل، کمون زراعی متأخر مارک ژرمنی چنان‌که تاسیتوس بیش از یک قرن بعد توصیف کرد مالکیت اشتراکی روستایی از جمله توزیع دوره‌ای زمین را با خانه‌ها و کشت فردی ترکیب می‌کرد. این کمون زراعی نوعی «دوگانگی» در اشکال مالکیت نشان می‌داد که هم منبع پویایی بیشتر بود و هم نشانه‌ای از فروپاشی قریب‌الوقوع و پیدایش تدریجی مالکیت خصوصی، به گونه‌ای که مالکیت اشتراکی باقی‌مانده صرفاً به یک ضمیمه فرعی تبدیل می‌شد.[۷۴]

تمام اشکال بازمانده در تبار کشاورزی اشتراکی که در قرن نوزدهم در روسیه و آسیا قابل مشاهده بودند، در روسیه تا حدی آزاد از نیروی مخدوش‌کننده استعمار خارجی، همان ویژگی‌های بنیادین و دوگانگی کمون زراعی را نشان می‌دادند. هرجا کمونیسم زراعی باقی مانده بود، این امر به دلیل وجود آن به‌مثابه یک «میکروکیهان محلی» بود که در عین حال تحت سلطه یک «استبداد کم‌وبیش متمرکز در فراز کمون» قرار داشت. پاسخ موقت مارکس چنین بود: (۱) غیرخویشاوندی بودن بنیان کمون روسی؛ (۲) «هم‌زمانی» آن، به این معنا که می‌توانست برخی از «دستاوردهای مثبت نظام سرمایه‌داری» را بدون آنکه زیر «خراج سنگین» آن قرار گیرد جذب کند؛ و (۳) بقای آن در مقیاس ملی، که بر این اساس می‌توانست بالقوه هسته یک جامعه کمونال نوین مبتنی بر کار تعاونی باشد. بحران جامعه سرمایه‌داری معاصر خود می‌توانست «بازگشت جوامع مدرن به شکلی عالی‌تر از نوعی “کهن” از مالکیت جمعی تولید» را تسهیل کند. اما تحقق این امر مستلزم یک انقلاب بود که بر جنبش‌های سوسیالیستی معاصر تکیه داشته باشد.[۷۵]

مارکس و انگلس مقدمه خود بر چاپ دوم روسی مانیفست کمونیست را با این جملات به پایان رساندند: «اگر انقلاب روسیه به نشانه‌ای برای انقلاب پرولتاریایی در غرب بدل شود، به‌گونه‌ای که این دو یکدیگر را تکمیل کنند، در آن صورت مالکیت ارضی اشتراکی دهقانان روسی می‌تواند نقطه آغاز یک تحول کمونیستی باشد.»[۷۶]

جامعه کمونال به‌مثابه گذشته و آینده

مارکس در چندین مقطع از زندگی خود اشاره کرده بود که بقای بقایای مالکیت ارضی اشتراکی در منطقه اطراف تریر، جایی که در آن رشد یافته بود، تأثیری عمیق بر او گذاشته است. او در جوانی این مناسبات کهن مالکیت را با پدرش، که وکیل بود، مورد بحث قرار داده بود. ترجمه او از ژرمانیای تاسیتوس که در دوران نوجوانی مارکس تکمیل شد، بی‌تردید این دیدگاه‌ها را تقویت کرد. مطالعات اولیه او درباره پولیس یونانی و فلسفه از طریق ارسطو و اپیکور، که هر دو به مسئله ماهیت اجتماع پرداخته بودند، همچنین فعالیتش به‌عنوان سردبیر راینیشه تسایتونگ در مواجهه با مسئله از دست رفتن حقوق عرفی دهقانان برای استفاده از جنگل، و نیز پذیرش مفهوم هگلی تصاحب یا مالکیت به‌مثابه بنیان جامعه، همگی در شکل‌گیری این چشم‌انداز نقش داشتند. مارکس در سال ۱۸۴۲ مالکیت را ناشی از «نیروی بنیادی طبیعت» و کار انسانی می‌دانست. این امر در آلمان زمان او در حق عرفی و اشتراکی جمع‌آوری هیزم از جنگل قابل مشاهده بود، که با همه اشکال بنیادین تصاحب در زندگی انسانی هم‌راستا تلقی می‌شد.[۷۷]

رهیافت مارکس به مسئله کمونیسم از همان آغاز رهیافتی ماتریالیستی و تاریخی بود که بر خاستگاه‌های اجتماعی انسان‌ها تأکید می‌کرد، در برابر دیدگاه‌های فردگرایانه، ایدئالیستی، رمانتیک و اتوپیایی که در میان سوسیالیست‌های فرانسوی و هگلی‌های جوان آلمانی رایج بود. او از نخستین نوشته‌های خود بر بنیان طبیعی و کمونال تصاحب انسان از طبیعت و نیز بر تکوین اجتماعی مناسبات مالکیت به‌مثابه محصول کار انسانی در سراسر تاریخ بشر تأکید می‌کرد و این را در تقابل با مناسبات بیگانه‌شده مالکیت خصوصی سرمایه‌داری قرار می‌داد. این رهیافت متضمن نوعی نگرش عمیق انسان‌شناختی و نیز یک نظریه کارمحور از فرهنگ بود. در نتیجه، این هستی‌شناسی اجتماعی کل نقد او بر اقتصاد سیاسی را بنیان می‌گذاشت. این ایده که گذشته می‌تواند سرنخ‌هایی برای آینده انسانی فراهم کند و امکان گذار از وضعیت کنونی از طریق شکل‌گیری یک جامعه کمونال عالی‌تر وجود دارد، تقریباً از همان آغاز بر اندیشه مارکس حاکم بود.

با توجه به اهمیت بنیادین جامعه کمونال در اندیشه مارکس، او در طول زندگی خود به تمامی داده‌های تاریخی و انسان‌شناختی موجود در زمانه‌اش رجوع کرد تا اشکال گوناگون مالکیت اشتراکی و شیوه‌های گوناگون حاکمیت کمونال را بررسی کند، از جمله هم کمون‌های زراعی و هم ساختارهای کمونال شهری. او به‌طور عمیق به تاریخ یونان و روم، گزارش‌های مدیران استعماری، و آثار اولیه مردم‌شناسی پرداخت. این پژوهش‌ها بعدها توسط دیگر مارکسیست‌های کلاسیک، به‌ویژه رزا لوکزامبورگ، ادامه یافت. در نهایت مارکس به این باور رسید که گذشته میانجی میان حال و آینده است. بنیان طبیعی و خودانگیخته کمونال بشریت می‌توانست در شکلی عالی‌تر از جامعه باززاده شود، نه فقط در اروپا بلکه در سراسر جهان از طریق انقلاب. اریک هابسبام نوشت: «هیچ بدفهمی‌ای از مارکس به اندازه این تصور که او انقلاب را منحصراً از کشورهای صنعتی پیشرفته غرب انتظار داشت، مبتذل و تحریف‌شده نیست.»

در زمانه ما، انقلاب‌ها در چین، با کمون‌های خلقی اولیه و پرتحرک آن و نیز نظام کنونی مالکیت جمعی زمین در سطح کمونی، و در ونزوئلا، با کمون‌های متنوع و تلاش برای ایجاد «دولت کمونال»، نشان می‌دهند که آینده انسان، اگر اساساً آینده‌ای در کار باشد، مستلزم شکل‌گیری یک جامعه کمونال است، جامعه‌ای از سوی تولیدکنندگان مرتبط، توسط آنان و برای آنان.

به دلیل اهمیت بنیادین جامعه کمونال در اندیشه مارکس، او از تمامی اطلاعات تاریخی و انسان‌شناختی در دسترس زمان خود بهره گرفت تا اشکال گوناگون مالکیت اشتراکی و شیوه‌های مختلف حاکمیت کمونال را بررسی کند، از جمله هم کمون‌های زراعی و هم ساختارهای کمونال شهری. او به‌طور عمیق به تاریخ یونان و روم، گزارش‌های مدیران استعماری و آثار اولیه مردم‌شناسی مراجعه کرد. این پژوهش‌ها بعدها توسط دیگر مارکسیست‌های کلاسیک، به‌ویژه رزا لوکزامبورگ، ادامه یافت. [۷۹] در نهایت مارکس به این باور رسید که گذشته میانجی میان حال و آینده است. بنیان طبیعی و خودانگیخته کمونال بشریت می‌توانست در شکلی عالی‌تر از جامعه باززاده شود، نه فقط در اروپا بلکه در سراسر جهان از طریق انقلاب. اریک هابسبام نوشت: «هیچ بدفهمی‌ای از مارکس به اندازه این تصور که او انقلاب را منحصراً از کشورهای صنعتی پیشرفته غرب انتظار داشت، مبتذل و تحریف‌شده نیست.» [۸۰]

در زمانه ما، انقلاب‌ها در چین، با کمون‌های خلقی اولیه و پرتحرک آن و نیز نظام کنونی مالکیت جمعی زمین در جوامع محلی، و در ونزوئلا، با کمون‌های متنوع و تلاش برای ایجاد «دولت کمونال»، نشان می‌دهند که آینده انسان، اگر اساساً آینده‌ای در کار باشد، مستلزم شکل‌گیری یک جامعه کمونال است، جامعه‌ای از تولیدکنندگان مرتبط، توسط آنان و برای آنان. [۸۱]

منبع: مانتلی ریویو، جلد ۷۷، شماره ۳ (ژوئیه-اوت ۲۰۲۵)

پاورقی *مترجم:

واژه‌ی یونانی « فرا‌تره « ( phratry / φρατρία) در یونان باستان به یک واحد خویشاوندی-اجتماعی میان‌رده اطلاق می‌شد که معمولاً از چند «جنس» (gens) یا طایفه تشکیل می‌گردید. فرا‌تره‌ها در دوره‌های پیش از تثبیت دولت‌شهر (پولیس)، نهادهایی با کارکردهای هم‌زمان خویشاوندی، آیینی و اجتماعی بودند و در تنظیم عضویت، انجام مناسک دینی مشترک، و انسجام میان طوایف نقش داشتند. با شکل‌گیری دولت‌شهر کلاسیک، کارکردهای آن‌ها به‌تدریج در ساختارهای رسمی شهروندی ادغام یا جایگزین شد. واژه‌ی رومی gens (جنس) به واحد خویشاوندی گسترده در روم آغازین اشاره دارد که اعضای آن خود را دارای نیای مشترک می‌دانستند و از نام، حقوق و مناسک دینی مشترک برخوردار بودند. gens در ساختار روم اولیه واجد کارکردهای اجتماعی و حقوقی بود و روابط خویشاوندی، مالکیت و عضویت اجتماعی در آن به‌طور نزدیک به هم پیوسته بودند. در تفسیر مردم‌نگارانه قرن نوزدهم، به‌ویژه در آثار لوئیس هنری مورگان و فریدریش انگلس، این دو مفهوم به‌عنوان اشکال کلاسیک سازمان خویشاوندی پیشادیوانی در یونان و روم تلقی می‌شوند که در آن‌ها تمایز میان روابط خویشاوندی، مالکیت اشتراکی و شکل‌گیری نهاد سیاسی هنوز به‌طور کامل تحقق نیافته بود.


زیرنویس ها:

[۱] R. N. Berki, Insight and Vision: The Problem of Communism in Marx’s Thought (London: J. M. Dent, 1983), p. 1.
[۲] Paresh Chattopadhyay, Marx’s Associated Mode of Production (London: Palgrave Macmillan, 2016).
[۳] دربارهٔ مارکس و اپیکور، بنگرید به: John Bellamy Foster, Breaking the Bonds of Fate: Epicurus and Marx (forthcoming, Monthly Review Press).
[۴] Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works (New York: International Publishers, 1975), vol. 1, pp. 215–23; Moses Hess, The Holy History of Mankind and Other Writings (Cambridge: Cambridge University Press, 2004); David McLellan, Karl Marx: His Life and Thought (New York: Harper and Row, 1973), pp. 47–56.
[۵] Moses Hess, “Speech on Communism, Elberfeld, 15 February 1845,” Marxists Internet Archive, marxists.org; Lucretius, 5.1136; Aristotle, Politics, I.1253a; Patricia Springborg, “Marx, Democracy and the Ancient Polis,” Critical Philosophy 1, no. 1 (1984): 52. مقصود ارسطو از «حیوان سیاسی» (political animal) عضوی از پولیس، یعنی جامعه، و به‌ویژه جامعهٔ شهری بود.
[۶] Jean-Jacques Rousseau, The “Discourses” and Other Early Political Writings (Cambridge: Cambridge University Press, 2019), p. 165؛ Pierre-Joseph Proudhon, What Is Property? (Cambridge: Cambridge University Press, 1993), pp. 13–16, 70.
[۷] G. W. F. Hegel, The Philosophy of Right (Oxford: Oxford University Press, 1952), pp. 41–42. دربارهٔ مفهوم مالکیت به‌مثابه تصاحب (appropriation) در اقتصاد سیاسی کلاسیک (برای مثال نزد جان لاک)، بنگرید به: C. B. Macpherson, The Political Theory of Possessive Individualism (Oxford: Oxford University Press, 1962), pp. 194–262؛ John Locke, Two Treatises of Government (Cambridge: Cambridge University Press, 1988), pp. 297–301.
[۸] Karl Marx, Capital, vol. 1 (London: Penguin, 1976), p. 647.
[۹] Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, vol. 1 (New York: International Publishers, 1975), p. 17.
[۱۰] Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, vol. 26 (New York: International Publishers, 1990), p. 168.
[۱۱] Karl Marx and Frederick Engels, Selected Correspondence (Moscow: Progress Publishers, 1975), p. 189؛ Karl Marx, “Marx-Zasulich Correspondence: Letters and Drafts,” in Late Marx and the Russian Road, ed. Teodor Shanin (New York: Monthly Review Press, 1983), p. 118؛ Kevin B. Anderson, The Late Marx’s Revolutionary Roads (London: Verso, 2025), p. 70. درباره «مارک» ژرمنی نیز بنگرید به: Frederick Engels, “The Mark,” in Socialism: Utopian and Scientific (New York: International Publishers, 1989), pp. 77–93.
[۱۲] Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, vol. 1, p. 254؛ Daniel Bensaïd, The Dispossessed: Karl Marx’s Debates on Wood Theft and the Rights of the Poor (Minneapolis: University of Minnesota Press, 2021). درباره این‌گونه حقوق عرفی در انگلستان سده هجدهم نیز بنگرید به: E. P. Thompson, Customs in Common (New York: The New Press, 1993).
[۱۳] Eric Hobsbawm, Introduction to Karl Marx, Pre-Capitalist Economic Formations (New York: International Publishers, 1964), p. 21.
[۱۴] Editors’ note, in Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, vol. 35, p. 773. مارکس در سرمایه بر آثاری چون George Campbell, Modern India: A Sketch of the System of Civil Government (London: John Murray, 1852) و T. Stamford Raffles, The History of Java (London: John Murray, 1817) تکیه کرده بود.
[۱۵] Thomas R. Trautmann, Lewis Henry Morgan and the Invention of Kinship (Berkeley: University of California Press, 1987), p. 3.
[۱۶] Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, vol. 29, p. 461.
[۱۷] Karl Marx, Grundrisse (London: Penguin, 1973), p. 495؛ Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, vol. 5, pp. 32–33. مسئله «حق مادری» (mother right) یا جامعه سنتی مادرتبار، بعدها توسط انگلس در منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت مطرح شد؛ اثری که عمدتاً بر پایه جامعه باستانی لوئیس هنری مورگان و دفترهای مردم‌نگارانه مارکس نوشته شده بود.
[۱۸] Karl Marx, Theories of Surplus Value (Moscow: Progress Publishers, 1975), part 3, pp. 422–23؛ Frederick Engels, “Supplement to Volume Three of Capital,” in Karl Marx, Capital, vol. 3 (London: Penguin, 1981), p. 1038؛ Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, vol. 47, p. 103.
انگلس مفهوم «کمونیسم ابتدایی» را به پیش‌نمونه‌های «مارک» ژرمنی، و نیز به جماعت‌های روستایی هند و کمون روسی یا میر (obshchina) در روزگار خود گسترش داد. گنجاندن پیش‌نمونه‌های مارک ژرمنی در این چارچوب، احتمالاً علت آن بود که او، به‌گونه‌ای موقت و محتاطانه، در ضمیمه خود بر سرمایه و نیز در چند نامه، اصطلاح «کمونیسم ابتدایی» را به جای «شیوه آسیایی» برای توصیف شیوه تولید بنیادین این جوامع به کار برد. انگلس، در عین حال، از اطلاق عنوان «کمونیسم ابتدایی» به جوامع کهن شکارچی و گردآورنده خودداری می‌کرد، زیرا این جوامع را بیش از آنکه بر پایه مناسبات اقتصادی تعریف شوند، متکی بر روابط خویشاوندی می‌دانست. با این همه، نه مارکس و نه انگلس هیچ تردیدی در خصلت کمونال و طایفه‌ای این جوامع نداشتند؛ برداشتی که در دهه‌های ۱۸۷۰ و ۱۸۸۰ با نوشته‌های مردم‌شناختی آنان، یعنی دفترهای مردم‌نگارانه مارکس و منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت انگلس، بیش از پیش تقویت شد. بنگرید به:
Stephen P. Dunn, “The Position of the Primitive-Communal Social Order in the Soviet-Marxist Theory of History,” in Toward a Marxist Anthropology, ed. Stanley Diamond (Berlin: De Gruyter, 2011), pp. 175, 181؛ Moses Finley, “Ancient Society,” in A Dictionary of Marxist Thought, ed. Tom Bottomore et al. (Oxford: Blackwell, 1983), p. 20.
[۱۹] Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, vol. 5, p. 33.
[۲۰] Karl Marx, Ethnological Notebooks, ed. Lawrence Krader (Assen, Netherlands: Van Gorcum, 1974), p. 292؛ Karl Marx, Grundrisse, pp. 474–75, 477, 483.
[۲۱] Patricia Springborg, “Marx, Democracy and the Ancient Polis,” p. 52–53.
[۲۲] Karl Marx, Early Writings (London: Penguin, 1974), p. 90؛ G. W. F. Hegel, The Philosophy of Right (Oxford: Oxford University Press, 1952), p. 183؛ Karl Marx, Capital, vol. 3 (London: Penguin, 1981), p. 970؛ Karl Polanyi, Primitive, Archaic and Modern Economies (Boston: Beacon Press, 1971), pp. 82–83.
[۲۳] Karl Marx, Grundrisse (London: Penguin, 1973), pp. 103, 491, 495–96؛ Karl Marx, Ethnological Notebooks, ed. Lawrence Krader (Assen, Netherlands: Van Gorcum, 1974), p. 213؛ Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, vol. 5, p. 332؛ Karl Marx, Capital, vol. 3, p. 970؛ Patricia Springborg, “Marx, Democracy and the Ancient Polis,” p. 59؛ Moses Finley, “Ancient Society,” in A Dictionary of Marxist Thought, ed. Tom Bottomore et al. (Oxford: Blackwell, 1983), p. 20. همان‌گونه که سمیر امین یادآور می‌شود، برده‌داری «تقریباً در هیچ جا منشأ اولیه تمایزات طبقاتی نبوده است.» Samir Amin, Unequal Development: An Essay on the Social Formations of Peripheral Capitalism (New York: Monthly Review Press, 1976), p. 20. سکه‌زنی نیز تقریباً هم‌زمان با لیدیه، و شاید حتی زودتر، در چین پدید آمد. بنگرید به: “Chinese Coinage,” American Numismatic Association, n.d., money.org.
[۲۴] Karl Marx, Capital, vol. 3, p. 245؛ Perry Anderson, Passages from Antiquity to Feudalism (London: New Left Books, 1974), pp. 18, 35. اثر مهم G. E. M. de Ste. Croix با عنوان The Class Struggle in the Ancient Greek World (London: Duckworth, 1981) را نیز می‌توان از این حیث همسو با اندرسون دانست. در مقابل، بنگرید به: Ellen Meiksins Wood, Peasant-Citizen and Slave (London: Verso, 1989), pp. 42–80.
وود استدلال می‌کند که به‌جز خدمتکاری خانگی و کار در معادن نقره، یعنی دو حوزه‌ای که کار بردگان در آن‌ها غالب بود، دیگر بردگان در آتن باستان «در سراسر تقسیم کار پراکنده بودند»، از جمله در کشاورزی و «رده‌های پایین خدمات اداری»، مانند «کمانداران سکایی که نزدیک‌ترین معادل نیروی پلیس در آتن به شمار می‌رفتند.» Wood, Peasant-Citizen and Slave, p. 79.
[۲۵] Karl Marx, Grundrisse, pp. 245, 491, 495–96؛ Karl Marx, Ethnological Notebooks, p. 213؛ Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, vol. 5, p. 332؛ Patricia Springborg, “Marx, Democracy and the Ancient Polis,” p. 59؛ Moses Finley, “Ancient Society,” p. 20. درباره شکل‌بندی قبیله‌ای در آتیکا نیز بنگرید به: George Thomson, The Prehistoric Aegean: Studies in Ancient Greek Society (London: Lawrence and Wishart, 1978), pp. 104–109.
[۲۶] این موضوع اکنون در پژوهش‌های معاصرِ مطالعات کلاسیک با جزئیات فراوان اثبات شده است. بنگرید به: Richard Seaford, Money and the Early Greek Mind: Homer, Philosophy, Tragedy (Cambridge: Cambridge University Press, 2004), pp. 1–20, 125–136, 147–172.
[۲۷] Karl Marx, Grundrisse, p. 540.
[۲۸] Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, vol. 4, pp. 31–32.
[۲۹] Karl Marx, Grundrisse, pp. 87–88, 488–89.
[۳۰] Karl Marx, Grundrisse, pp. 483, 495. مارکس در تحلیل خود از جاوه تحت تأثیر کتاب تاریخ جاوه (The History of Java) نوشته توماس استمفورد رافلز (۱۸۱۷) قرار داشت. Karl Marx, Capital, vol. 1 (London: Penguin, 1976), pp. 417, 916؛ T. Stamford Raffles, The History of Java (London: John Murray, 1817).
[۳۱] Tacitus, Germania, 26؛ ترجمه بر اساس: Tacitus, The Agricola and the Germania, trans. H. Mattingly and S. A. Handford (London: Penguin, 1970), pp. 122–123.
[۳۲] Karl Marx, Grundrisse (London: Penguin, 1973), pp. 473–475.
[۳۳] Karl Marx, Grundrisse, pp. 473؛ Patricia Springborg, “Marx, Democracy, and the Ancient Polis,” p. 56.
[۳۴] Karl Marx, Grundrisse, pp. 102–103, 473, 490؛ Karl Marx, Capital, vol. 2 (London: Penguin, 1978), pp. 196, 226؛ Karl Marx, Capital, vol. 3, p. 1017؛ William H. Prescott, History of the Conquest of Mexico / History of the Conquest of Peru (New York: Modern Library, n.d.; originally published separately in 1843 and 1847), pp. 756–757.
[۳۵] Karl Marx, Theories of Surplus Value, part 3, pp. 422–423؛ Karl Marx, A Contribution to the Critique of Political Economy (Moscow: Progress Publishers, 1970), pp. 21, 33؛ Karl Marx, Grundrisse, pp. 490–495.
[۳۶] Eric Hobsbawm, Introduction to Karl Marx, Pre-Capitalist Economic Formations (New York: International Publishers, 1964), pp. 37–38.

[۳۷] مفهوم «شیوه تولید آسیایی» در اندیشه مارکس، اصطلاحی بود که خود او به ندرت مستقیماً از آن استفاده می‌کرد، هرچند بارها به جماعت‌های روستایی آسیایی اشاره داشت. اهمیت این مفهوم در آن بود که با هرگونه نظریه تک‌خطیِ تکامل تاریخی تعارض داشت و امکان مسیرهای متفاوت تحول اجتماعی را مطرح می‌کرد. مارکس آن را کهن‌ترین شکل مالکیت کمونال می‌دانست؛ شکلی که همانند صورت‌های اسلاویِ مشابه، از پایداری و دوام چشمگیری برخوردار بود. او بعدها به این نتیجه رسید که کمون روسی (میر) و شاید برخی جماعت‌های روستایی آسیایی، در صورت پیوند با اندیشه کمونیستی مدرن، می‌توانند مبنایی برای تحولات انقلابی فراهم آورند و احتمالاً از مسیر سرمایه‌داری عبور نکنند. بنگرید به:
Karl Marx, Theories of Surplus Value, part 3, pp. 422–423؛ Lawrence Krader, The Asiatic Mode of Production: Sources, Development and Critique in the Writings of Karl Marx (Assen, Netherlands: Van Gorcum and Co., 1975), pp. 5–7, 183؛ John Bellamy Foster and Hannah Holleman, “Weber and the Environment,” American Journal of Sociology 117, no. 6 (2012): 1640–1641؛ Bryan S. Turner, “Asiatic Society,” in A Dictionary of Marxist Thought, pp. 32–36؛ Karl Wittfogel, “Geopolitics, Geographical Materialism and Marxism,” Antipode 17, no. 1 (1985): 21–71.
[۳۸] Karl Marx, Grundrisse, pp. 470–473؛ Karl Marx, Theories of Surplus Value, part 3, p. 422؛ Karl Marx, Pre-Capitalist Economic Formations, pp. 69–70, 88؛ Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, vol. 25, pp. 149–150.

[۳۹] این ادعا که مارکس عمدتاً به «شکل‌بندی‌های اجتماعی کمونال» به‌طور کلی علاقه‌مند بود و اینکه «مالکیت کمونال» مقوله‌ای بیش از حد سطحی برای پژوهش‌های او محسوب می‌شد، چنان‌که کوین اندرسون استدلال کرده است، محل تردید جدی است. مارکس در این حوزه همواره تحلیل خود را بر مالکیت کمونال استوار می‌کرد؛ مالکیتی که اغلب در قالب‌هایی ظاهر می‌شد که با شکل‌بندی خراجیِ مسلط در تعارض قرار داشتند. همچنین این ادعا که بسیاری از جوامع سنتی «تقریباً فاقد مالکیت» بوده‌اند، از منظر مارکس (و نیز هگل) فاقد معنای نظری روشن است؛ زیرا مالکیت چیزی جز صورت مشتق‌شده و حقوقیِ اشکال تصاحب نیست، و تصاحب نیز در بنیادِ هستی مادی انسان در همه جوامع قرار دارد. بنابراین هیچ جامعه‌ای را نمی‌توان فاقد نوعی از مالکیت دانست. Kevin B. Anderson, The Late Marx’s Revolutionary Roads (London: Verso, 2025), pp. 8–19.
[۴۰] Karl Marx, Grundrisse (London: Penguin, 1973), pp. 171–172.
[۴۱] Karl Marx, Capital, vol. 1 (London: Penguin, 1976), pp. 171–172.
[۴۲] Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, vol. 6 (New York: International Publishers, 1976), p. 127؛ István Mészáros, Beyond Capital (New York: Monthly Review Press, 1995), p. 765.
[۴۳] Karl Marx, Grundrisse, pp. 172–173؛ István Mészáros, Beyond Capital, p. 749. مفهوم «لاشهٔ زمان» (time’s carcase) در اینجا به برداشت اپیکور از زمان به‌عنوان «عرضِ اعراض» و «مرگِ نامیرا» اشاره دارد؛ چیزی که همه ویژگی‌های کیفی را محو می‌کند. بنگرید به: Karl Marx, Collected Works, vol. 1, pp. 63–65؛ vol. 6, p. 166.
[۴۴] Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, vol. 42, p. 515؛ Karl Marx, Texts on Method, ed. Terrell Carver (Oxford: Basil Blackwell, 1975), p. 195.
[۴۵] Karl Marx, Capital, vol. 1, pp. 451–453.
[۴۶] درباره مفهوم «اقتصاد طبیعی» (natural economy) در اندیشه مارکس و رزا لوکزامبورگ، بنگرید به: Scott Cook, Understanding Commodity Economies (New York: Rowman and Littlefield, 2004), pp. 114, 130–131, 151؛ Rosa Luxemburg, The Accumulation of Capital (New York: Monthly Review Press, 1951), pp. 368–385.
[۴۷] Samir Amin, Unequal Development: An Essay on the Social Formations of Peripheral Capitalism (New York: Monthly Review Press, 1976), pp. 13–20.
[۴۸] Peter Linebaugh, The Magna Carta Manifesto (Berkeley: University of California Press, 2008), pp. 44–45.
[۴۹] Jan de Vries, The Economy of Europe in an Age of Crisis, 1600–1750 (Cambridge: Cambridge University Press, 1976), p. 43؛ Christopher Dyer, “The Economy and Society,” in Oxford Illustrated History of Medieval England, ed. Nigel Saul (Oxford: Oxford University Press, 1997), pp. 143–146؛ Thomas Edward Scrutton, Commons and Common Fields (Cambridge: Cambridge University Press, 1887), p. 1؛ John Bellamy Foster, Brett Clark, and Hannah Holleman, “Marx and the Commons,” Social Research 88, no. 1 (Spring 2021): 1–5.
[۵۰] Karl Marx, Capital, vol. 1, p. 889. همچنین بنگرید به: Ian Angus, The War Against the Commons: Dispossession and Resistance in the Making of Capitalism (New York: Monthly Review Press, 2023).
[۵۱] Jan Dumolyn and Jelle Haemers, Communes and Conflict: Urban Rebellion in Late Medieval Flanders, eds. Andrew Murray and Joannes van den Maagdenberg (Boston: Brill, 2023), pp. 229–249.
[۵۲] Mitchell Abidor, “The Paris Commune: Myth Made Material,” Tocqueville21, May 11, 2021.
[۵۳] Mathijs van de Sande and Gaard Kets, “From the Commune to Communalism,” Resilience, March 22, 2021.
[۵۴] Karl Marx and Frederick Engels, Writings on the Paris Commune, ed. Hal Draper (New York: Monthly Review Press, 1971), pp. 76–81.
[۵۵] Marx and Engels, Writings on the Paris Commune, p. 75؛ Frederick Engels, in Karl Marx, Critique of the Gotha Programme (New York: International Publishers, 1938), p. 31.
[۵۶] Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, vol. 25, pp. 247–248, 267–268؛ V. I. Lenin, The State and Revolution (Moscow: Progress Publishers, 1969), pp. 16–27. درباره کل مسئله «زوال دولت»، بنگرید به: István Mészáros, Beyond Capital, pp. 460–495.
[۵۷] Karl Marx, Critique of the Gotha Programme, pp. 5–10, 31؛ Karl Marx and Frederick Engels, The Communist Manifesto (New York: Monthly Review Press, 1964), p. 41.
[۵۸] Karl Marx, Capital, vol. 3 (London: Penguin, 1981), p. 959.
[۵۹] Karl Marx, Early Writings (London: Penguin, 1974), p. 348.
[۶۰] Thomas R. Trautmann, Lewis Henry Morgan and the Invention of Kinship (Berkeley: University of California Press, 1987), p. 3؛ Lewis Henry Morgan, Ancient Society, ed. Eleanor Burke Leacock (New York: Meridian Books, 1963)؛ مقدمه بر: John Bellamy Foster, Marx’s Ecology (New York: Monthly Review Press, 2000), pp. 212–213.
[۶۱] Karl Marx, “Excerpts from M. M. Kovalevsky,” in Lawrence Krader, The Asiatic Mode of Production, pp. 346–414.
[۶۲] Karl Marx to Frederick Engels, March 25, 1868, in Karl Marx and Frederick Engels, Selected Correspondence (Moscow: Progress Publishers, 1975), pp. 188–189.
[۶۳] Lawrence Krader, Introduction to Karl Marx, Ethnological Notebooks (Assen: Van Gorcum, 1974), p. 28.
[۶۴] Karl Marx, Ethnological Notebooks, p. 150.
[۶۵] Lewis Henry Morgan, Houses and House Life of the American Aborigines (Chicago: University of Chicago Press, 1965), p. 6.
[۶۶] Karl Marx, Ethnological Notebooks, pp. 81, 139؛ Lewis Henry Morgan, Ancient Society, p. 562.
[۶۷] Karl Marx, “Excerpts from M. M. Kovalevsky,” p. 400.
[۶۸] Karl Marx to Laura Lafargue, April 13, 1882, in Collected Works, vol. 46, p. 242؛ Peter Hudis, “Marx Among the Muslims,” Capitalism Nature Socialism 15, no. 4 (2004): 67.
[۶۹] Karl Marx, “Excerpts from M. M. Kovalevsky,” p. 387. همچنین بنگرید به: John Bellamy Foster, Brett Clark, and Hannah Holleman, “Marx and the Indigenous,” Monthly Review 71, no. 9 (February 2020): 9–12.
[۷۰] Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, vol. 26, pp. 167–168, 190–203؛ Collected Works, vol. 6, p. 482؛ Frederick Engels, “The Mark,” in Socialism: Utopian and Scientific (New York: International Publishers, 1989), pp. 77–93.
مقاله «مارک» انگلس معمولاً به‌عنوان ضمیمه چاپ ۱۸۹۲ سوسیالیسم: تخیلی و علمی معرفی می‌شود، اما نخستین‌بار در چاپ آلمانی همین اثر در سال ۱۸۸۲ منتشر شد. انگلس پیش از انتشار، متن را برای مارکس فرستاد و نظر او را خواست. هرچند مارکس پیش‌تر بر اساس آثار مائورر یادداشت‌هایی درباره مارک ژرمنی در دفترهای مردم‌نگارانه خود نوشته بود، اما مقاله «مارک» انگلس و نیز ملاحظات مارکس در پیش‌نویس نامه‌هایش به ورا زاسولیچ، کامل‌ترین بیان مشترک دیدگاه آن دو در این زمینه را تشکیل می‌دهند. بنگرید به: Marx and Engels, Selected Correspondence, p. 334.
[۷۱] Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, vol. 26, pp. 241–242. کتاب خاستگاه خانواده، مالکیت خصوصی و دولت انگلس اغلب به دلیل نسبت‌دادن نظریه‌ای خشک و قالبی از «کمونیسم ابتدایی» مورد انتقاد قرار گرفته است. با این حال، انگلس در این اثر هرگز اصطلاح «کمونیسم ابتدایی» را به کار نبرد؛ این اصطلاح بعدها در مارکسیسم انترناسیونال دوم و سوم رواج یافت. همچنین او این مفهوم را به جوامع شکارچی گردآورنده تعمیم نداد و آن‌ها را عمدتاً از دریچه روابط خویشاوندی تحلیل می‌کرد. برای بحث بیشتر بنگرید به:
David Graeber and David Wengrow, The Dawn of Everything (New York: Farrar, Straus and Giroux, 2021), p. 47؛ John Bellamy Foster, The Return of Nature (New York: Monthly Review Press, 2020), pp. 287–296؛ Morton Fried, The Evolution of Political Society (New York: Random House, 1967)؛ Richard B. Lee, “Reflections on Primitive Communism,” in Hunters and Gatherers, pp. 252–268.
[۷۲] Marx and Engels, Collected Works, vol. 26, pp. 131–132؛ Stephen P. Dunn, “The Position of Primitive-Communal Order in the Soviet-Marxist Theory of History,” pp. 180–181.
[۷۳] Haruki Wada, “Marx and Revolutionary Russia,” in Teodor Shanin (ed.), Late Marx and the Russian Road, pp. 43–45.
[۷۴] Karl Marx, “Marx-Zasulich Correspondence,” pp. 103, 107–109, 118–120.
[۷۵] Karl Marx, “Marx-Zasulich Correspondence,” pp. 110–113, 120–121.
[۷۶] Karl Marx and Frederick Engels, “Preface to the Second Russian Edition of the Manifesto of the Communist Party” (1882), in Teodor Shanin (ed.), Late Marx and the Russian Road, p. 139.
[۷۷] Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, vol. 1, p. 234.
[۷۸] Charles Woolfson, The Labour Theory of Culture: A Re-Examination of Engels’s Theory of Human Origins (London: Routledge and Kegan Paul, 1982)؛ Marx and Engels, Collected Works, vol. 25, pp. 452–464.
[۷۹] Rosa Luxemburg, Complete Works, vol. 1, ed. Peter Hudis (London: Verso, 2014), pp. 146–234.
[۸۰] Eric Hobsbawm, Introduction to Karl Marx, Pre-Capitalist Economic Formations (New York: International Publishers, 1964), p. 49.
[۸۱] درباره چین بنگرید به: William Hinton, Fanshen: A Documentary of Revolution in a Chinese Village (New York: Monthly Review Press, 2008)؛ Lu Xinyu, “‘Chinese-Style Modernization’: Revolution and the Worker-Peasant Alliance,” Monthly Review 76, no. 9 (February 2025): 22–41. درباره ونزوئلا بنگرید به: John Bellamy Foster, “Chávez and the Communal State,” Monthly Review 66, no. 11 (April 2015): 1–17؛ Chris Gilbert, Commune or Nothing!: Venezuela’s Communal Movement and Its Socialist Project (New York: Monthly Review Press, 2023).


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد