logo





فراتر از تفسیر: درباره‌ی روشِ شناختِ مارکسیستی

يکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۴ ژوين ۲۰۲۶

الف. کیوان

درآمد

این نوشته تبلیغی برای ایمان آوردن به مارکسیسم نیست، بلکه تلاشی است برای نشان دادن اینکه هر نقد جدی از جامعه به روش نیاز دارد. نقد اجتماعی اگر از روش تهی شود، هرچند رادیکال به نظر برسد، آسان می‌تواند در سطح داوری اخلاقی، واکنش پراکنده، تفسیرهای جدا از واقعیت یا تکرار فرمول‌های آماده باقی بماند. مسئله فقط این نیست که جامعه را نقد کنیم، بلکه این است که بدانیم چگونه باید آن را شناخت.

از همین جا نسبت میان تفسیر و روش شناخت مارکسیستی اهمیت پیدا می‌کند. هرمنوتیک به ما یادآوری می‌کند که معنا، متن، گفتار و تجربه را نباید ساده گرفت. انسان‌ها جهان را فقط تجربه نمی‌کنند، بلکه آن را می‌فهمند، نام‌گذاری می‌کنند و درون صورت‌های معینی از فهم زندگی می‌کنند. اما روش مارکسیستی در همین نقطه متوقف نمی‌شود. پرسش آن فقط این نیست که یک گفتار یا توضیح مسلط چه معنایی دارد، بلکه این است که این معنا در چه شرایط مادی و تاریخی تولید شده، چه مناسباتی را آشکار یا پنهان می‌کند و با کدام منافع اجتماعی و طبقاتی پیوند دارد.

هدف این مقاله نفی تفسیر نیست، بلکه عبور از تفسیر صرف است. مارکسیسم اگر به چند حکم آماده درباره‌ی طبقه، دولت، سرمایه و ایدئولوژی فروکاسته شود، نیروی زنده‌ی خود را از دست می‌دهد. اما اگر به عنوان روش شناخت فهمیده شود، می‌تواند نشان دهد که پدیده‌های اجتماعی نه طبیعی‌اند، نه ابدی، نه بی‌تاریخ و نه بی‌طرف. هر پدیده در دل مناسبات مادی، تضادهای تاریخی و نیروهای اجتماعی معین شکل می‌گیرد.

هرمنوتیک و مرزهای آن

هرمنوتیک را در ساده‌ترین معنا می‌توان کوشش برای فهم معنا دانست. این معنا می‌تواند در متن، گفتار، دین، قانون، فلسفه، رسانه یا تجربه‌ی روزمره پدیدار شود. از این جهت، هرمنوتیک برای نقد اجتماعی بی‌اهمیت نیست، زیرا جامعه فقط مجموعه‌ای از نهادها و داده‌های عینی نیست، بلکه میدان زبان، معنا و فهم نیز هست.

اما اهمیت هرمنوتیک به معنای کافی بودن آن نیست. اگر نقد اجتماعی در سطح تفسیر بماند، خطر آن وجود دارد که واقعیت مادی جامعه به سطح معنا فرو کاسته شود. در این حالت، پرسش اصلی این می‌شود که یک متن یا گفتار چگونه فهمیده می‌شود، اما کمتر پرسیده می‌شود که خود این فهم در چه شرایطی شکل گرفته است. هرمنوتیک می‌تواند نشان دهد یک گفتار چه معنایی دارد، اما همیشه روشن نمی‌کند که چرا چنین گفتاری پدید آمده، چه مناسباتی آن را ممکن کرده، چه نیروهایی از آن سود می‌برند و چه چیزهایی را از نگاه پنهان می‌کند.

روش شناخت مارکسیستی از همین نقطه راه خود را از تفسیر صرف جدا می‌کند. مارکسیسم تفسیر را نفی نمی‌کند، اما در آن متوقف نمی‌ماند. مسئله برای مارکسیسم فقط این نیست که یک گفتار سیاسی، اخلاقی، دینی یا رسانه‌ای چه می‌گوید. مسئله این است که این معنا در دل کدام مناسبات مادی و تاریخی تولید شده است. کدام رابطه‌ی طبقاتی، کدام شکل مالکیت، کدام دستگاه دولت، کدام تقسیم کار و کدام تضاد اجتماعی پشت آن قرار دارد.

برای نمونه، وقتی فقر نتیجه‌ی تنبلی، ضعف اخلاقی یا ناتوانی فردی دانسته می‌شود، تحلیل مارکسیستی تنها به بررسی زبان این توضیح بسنده نمی‌کند. پرسش اصلی این است که چرا جامعه به چنین توضیحی نیاز دارد، این توضیح چه چیزی را پنهان می‌کند و چرا مناسبات کار، مالکیت، مزد، مسکن، آموزش، سلامت و سیاست‌های دولتی از مرکز بحث کنار زده می‌شوند.

از این منظر، معنا هیچ‌گاه در خلأ پدید نمی‌آید. گفتارهای مسلط فقط جهان را توضیح نمی‌دهند، بلکه در بازتولید آن نیز نقش دارند. آنها می‌توانند برخی مناسبات را طبیعی جلوه دهند، برخی تضادها را پنهان کنند، برخی گروه‌ها را مسئول رنج خود معرفی کنند و برخی شکل‌های قدرت را بی‌طرف یا ضروری نشان دهند. پس روش مارکسیستی از هرمنوتیک فراتر می‌رود، نه به این دلیل که معنا بی‌اهمیت است، بلکه به این دلیل که معنا را باید در پیوند با مناسبات مادی، تاریخ، طبقه، قدرت و پراتیک فهمید.

واقعیت مادی پیش از گفتار

نقطه‌ی آغاز روش شناخت مارکسیستی، واقعیت مادی است. این سخن به معنای بی‌اعتنایی به اندیشه، فرهنگ، دین، اخلاق یا زبان نیست. تاکید بر این است که هیچ‌یک از اینها بیرون از شرایط واقعی زندگی اجتماعی فهمیده نمی‌شوند. انسان‌ها پیش از آنکه جهان را توضیح دهند، در جهانی معین زندگی می‌کنند، در مناسبات کار، مالکیت، دولت، بازار، خانواده، قانون، جنگ، مهاجرت و نابرابری. آگاهی آنان نیز بر همین زمین شکل می‌گیرد، نه در خلأ.

از این رو، روش مارکسیستی از ظاهر گفتارها آغاز نمی‌کند. اگر فقر با تنبلی توضیح داده شود، مهاجرت با تهدید فرهنگی، جنگ با دفاع از ارزش‌ها، بیکاری با کمبود مهارت فردی یا بحران با سوءمدیریت چند شخص، تحلیل مارکسیستی در همان سطح نمی‌ماند. پرسش اصلی این است که آن پدیده در چه شرایط مادی پدید آمده و چه مناسباتی آن را بازتولید می‌کند.

واقعیت مادی یعنی مجموعه‌ی شرایطی که زندگی اجتماعی را ممکن و محدود می‌کنند: شیوه‌ی تولید، مالکیت، تقسیم کار، رابطه‌ی کار و سرمایه، سازمان دولت، جایگاه طبقات و لایه‌های اجتماعی، دسترسی به مسکن، آموزش، سلامت، امنیت، زمان آزاد و امکان مشارکت در زندگی اجتماعی. اینها زمینه‌هایی‌اند که در آنها معنا، اخلاق، سیاست و فرهنگ شکل می‌گیرند.

برای نمونه، خانواده را نمی‌توان فقط به عنوان رابطه‌ای عاطفی یا اخلاقی فهمید. خانواده در دل مناسباتی چون درآمد، مسکن، کار خانگی، تقسیم جنسیتی کار، مراقبت از کودکان، وابستگی اقتصادی و نقش دولت در بازتولید نیروی کار قرار دارد. آموزش نیز فقط انتقال دانش نیست، بلکه با طبقه، زبان، سرمایه‌ی فرهنگی، بازار کار و نظم اجتماعی پیوند دارد.

در همین معنا، واقعیت مادی پیش از گفتار قرار دارد. نه به این معنا که گفتار بی‌اهمیت است، بلکه به این معنا که گفتار خود بر زمینی مادی می‌ایستد. هر توضیحی درباره‌ی فقر، کار، ملت، امنیت، اخلاق، جرم، جنسیت یا دین در دل مناسباتی تولید می‌شود که باید آنها را شناخت. بدون این بررسی، نقد اجتماعی یا به سرزنش فردی فرو می‌غلتد، یا به توضیح‌های سطحی، یا به واکنش‌های پراکنده.

تاریخی بودن پدیده‌ها

اصل دیگر روش شناخت مارکسیستی این است که هیچ پدیده‌ی اجتماعی را نباید طبیعی، ابدی و بیرون از تاریخ فهمید. آنچه امروز بدیهی، عادی یا تغییرناپذیر به نظر می‌رسد، خود محصول روندی تاریخی است. دولت، بازار، ملت، خانواده، قانون، اخلاق، مدرسه، زندان، رسانه و حتی شکل‌های رایج فهم ما از آزادی، امنیت، کار و موفقیت، همگی در شرایط معین تاریخی پدید آمده‌اند و در همان شرایط نیز دگرگون می‌شوند.

تاریخی دیدن پدیده‌ها به معنای بازگویی ساده‌ی گذشته نیست. تاریخ در روش مارکسیستی فهم روند شکل‌گیری، تحول و امکان دگرگونی است. هر پدیده باید در حرکت خود شناخته شود: از کجا آمده، در چه شرایطی رشد کرده، چه تضادهایی آن را ساخته، چه نیروهایی آن را نگه داشته و در کدام نقطه‌ها دچار بحران یا تغییر شده است.

برای نمونه، فقر را نمی‌توان فقط به عنوان کمبود درآمد در لحظه‌ی اکنون فهمید. باید آن را در پیوند با تاریخ مالکیت، کار مزدی، بیکاری، سیاست‌های دولتی، بحران مسکن، خصوصی‌سازی، جنگ، مهاجرت و تقسیم نابرابر منابع بررسی کرد. نژادپرستی نیز صرفا پیشداوری فردی نیست، بلکه با استعمار، برده‌داری، مهاجرت، دولت ملی، بازار کار، مرز و قانون پیوند دارد.

همین مسئله درباره‌ی ملت، امنیت یا جرم نیز صادق است. ملت امر ازلی و طبیعی نیست، بلکه در پیوند با دولت مدرن، زبان رسمی، آموزش، ارتش، مرز، بوروکراسی و بازار ملی شکل گرفته است. امنیت نیز فقط یک نیاز انسانی ساده نیست، بلکه در هر دوره با شکل خاصی از دولت، مالکیت، نظم طبقاتی، قانون و سازوکارهای نظارت و انضباط اجتماعی تعریف می‌شود.

تاریخی دیدن پدیده‌ها همواره با نقد طبیعی‌سازی همراه است. هر نظم اجتماعی، زمانی که می‌خواهد خود را بی‌رقیب و تغییرناپذیر نشان دهد، نخست تاریخ خود را پنهان می‌کند. در چنین وضعی، آنچه در روندی تاریخی پدید آمده، امری طبیعی جلوه داده می‌شود و آنچه محصول مناسبات اجتماعی است، به سرشت انسان نسبت داده می‌شود. روش مارکسیستی درست در برابر همین پنهان‌سازی می‌ایستد و نشان می‌دهد که پدیده‌های اجتماعی ساخته شده‌اند، در شرایطی معین شکل گرفته‌اند و از همین رو امکان دگرگونی دارند. با این حال، تاریخی بودن یک پدیده به معنای آسان بودن تغییر آن نیست. هر پدیده در شبکه‌ای از مناسبات مادی، نهادی و طبقاتی جای دارد و دگرگونی آن نیز تنها با شناخت همین شبکه و نیروهایی که آن را حفظ یا تضعیف می‌کنند، قابل فهم است.

تضاد

واقعیت اجتماعی یک کل آرام، یکدست و هماهنگ نیست. هر نظم اجتماعی درون خود کشاکش‌ها، شکاف‌ها و نیروهای متعارضی دارد که هم آن را نگه می‌دارند و هم امکان بحران و دگرگونی آن را پدید می‌آورند. از نگاه مارکسیستی، پدیده‌ها را نمی‌توان فقط از ظاهر ثابت و منظمشان شناخت. باید دید چه تضادهایی در دل آنها عمل می‌کند.

تضاد در اینجا به معنای اختلاف سطحی نیست. هر اختلافی تضاد بنیادی نیست. تضاد زمانی اهمیت تحلیلی پیدا می‌کند که به ساختار درونی یک پدیده مربوط باشد و حرکت آن را توضیح دهد. در سرمایه‌داری، مسئله فقط تفاوت میان فقیر و ثروتمند نیست. تضاد بنیادی در رابطه‌ی سرمایه و کار نهفته است: تولید اجتماعی است، اما تصاحب محصول آن خصوصی است. کارگران و مزدبگیران نیروی کار خود را می‌فروشند، اما مالک ابزار تولید و محصول نهایی کار خود نیستند. سرمایه برای گسترش خود به کار زنده نیاز دارد، اما همزمان می‌کوشد هزینه‌ی همان کار را کاهش دهد.

توجه به تضاد کمک می‌کند پدیده‌ها را نه سیاه و سفید، بلکه در پیچیدگی واقعی‌شان بفهمیم. دولت می‌تواند خدمات عمومی ارائه کند، اما همزمان حافظ نظم طبقاتی و مناسبات مالکیت باشد. آموزش می‌تواند امکان رشد و آگاهی فراهم کند، اما همزمان نابرابری طبقاتی و فرهنگی را بازتولید کند. قانون می‌تواند از برخی حقوق دفاع کند، اما در همان حال شکل حقوقی سلطه را پنهان کند. خانواده می‌تواند محل عاطفه و مراقبت باشد، اما همزمان محل بازتولید نابرابری جنسیتی، وابستگی اقتصادی و کار بی‌مزد خانگی نیز باشد.

از این منظر، تضاد فقط در لحظه‌های آشکار بحران دیده نمی‌شود. در زندگی عادی نیز حضور دارد. در بازار کار، آزادی حقوقی کارگر با اجبار اقتصادی برای فروش نیروی کار همراه است. در سیاست، برابری رسمی شهروندان با نابرابری واقعی در قدرت، ثروت و دسترسی به منابع همراه است. در رسانه، آزادی بیان با تمرکز مالکیت و جهت‌دهی افکار عمومی درگیر است.

اما توجه به تضاد نباید به ساده‌سازی بدل شود. همه‌ی تضادها در یک سطح نیستند. برخی بنیادی‌ترند، برخی فرعی‌تر. برخی در یک دوره‌ی تاریخی برجسته‌تر می‌شوند و برخی در شرایط دیگر. تحلیل مشخص باید نشان دهد کدام تضاد در یک وضعیت معین نقش تعیین‌کننده‌تری دارد و چگونه با تضادهای دیگر پیوند می‌خورد. بدون این دقت، دیالکتیک به شعار تبدیل می‌شود.

منافع طبقاتی و اجتماعی

هیچ پدیده‌ی اجتماعی را نباید جدا از منافع طبقاتی و اجتماعی بررسی کرد. هیچ قانون، سیاست، گفتار، نهاد، اصلاح، بحران یا توضیح مسلطی در یک میدان بی‌طرف شکل نمی‌گیرد.

در بررسی هر پدیده‌ی اجتماعی باید پرسید: چه نیروهایی از آن سود می‌برند، چه نیروهایی زیر فشار آن قرار می‌گیرند، کدام مناسبات قدرت از راه آن حفظ می‌شود و کدام تضادها به حاشیه رانده می‌شوند.

این پرسش به معنای آن نیست که هر پدیده را باید ساده و مستقیم به نفع یک طبقه یا گروه خاص تقلیل داد. جامعه پیچیده‌تر از آن است که هر قانون، هر سخن یا هر تصمیم سیاسی را بتوان بی‌واسطه به سود یک نیروی معین توضیح داد. گاهی یک سیاست، همزمان رنجی را کاهش می‌دهد و ساختار اصلی نابرابری را دست‌نخورده باقی می‌گذارد. بنابراین تحلیل منافع طبقاتی باید دقیق باشد، نه شعاری.

با این حال، پرهیز از ساده‌سازی نباید به چشم‌پوشی از منافع طبقاتی بینجامد. جامعه‌ی طبقاتی میدان منافع برابر نیست. طبقات، لایه‌ها و گروه‌های اجتماعی در جایگاه‌های متفاوتی نسبت به مالکیت، کار، دولت، قانون، آموزش، مسکن، رسانه و قدرت قرار دارند. آنچه برای یک گروه ثبات نامیده می‌شود، ممکن است برای گروهی دیگر تداوم فشار باشد. آنچه برای یک طبقه آزادی بازار است، برای طبقه‌ی کارگر و مزدبگیران می‌تواند ناامنی شغلی، کاهش مزد، رقابت فرساینده و وابستگی بیشتر باشد.

برای نمونه، وقتی از اصلاحات اقتصادی سخن گفته می‌شود، واژه‌هایی مانند کارآمدی، صرفه‌جویی، انعطاف‌پذیری، رقابت یا کوچک‌سازی دولت باید از نظر منافع اجتماعی بررسی شوند. باید پرسید این سیاست‌ها بار بحران را بر دوش چه کسانی می‌گذارند، چه کسانی از خصوصی‌سازی سود می‌برند و چه کسانی با کاهش خدمات عمومی آسیب می‌بینند.

در سطح گفتارهای مسلط نیز همین پرسش ضروری است. وقتی فقر فردی‌سازی می‌شود، وقتی بیکاری به کمبود تلاش یا مهارت شخصی نسبت داده می‌شود، وقتی مهاجران عامل بحران معرفی می‌شوند، یا وقتی اعتراض اجتماعی به اخلال در نظم عمومی تقلیل داده می‌شود، باید دید این توضیح‌ها چه کارکردی دارند. آنها فقط نظر یا سوءتفاهم نیستند. این توضیح‌ها می‌توانند ریشه‌های مادی بحران را پنهان کنند و نگاه جامعه را از ساختارها به سوی افراد یا گروه‌های آسیب‌پذیر منحرف سازند.

تحلیل طبقاتی زمانی دقیق است که شکل‌های گوناگون ستم را در نسبت با مناسبات مادی و تاریخی بفهمد، نه اینکه آنها را نادیده بگیرد یا در یک توضیح ساده فروبکاهد. ستم جنسیتی، نژادپرستی، ستم ملی، تبعیض مذهبی، مهاجرستیزی و شکل‌های دیگر طرد اجتماعی، هر یک منطق، تاریخ و تجربه‌ی خاص خود را دارند، اما در خلأ عمل نمی‌کنند. آنها با بازار کار، دولت، قانون، مرز، مسکن، آموزش، جنگ، استعمار و تقسیم اجتماعی کار پیوند دارند. روش مارکسیستی زمانی نیرومند است که این پیوندها را آشکار کند، نه اینکه یک سطح از ستم را به سطحی دیگر تقلیل دهد.

ظاهر و ساختار پنهان

روش شناخت مارکسیستی از ظاهر پدیده‌ها عبور می‌کند تا به ساختارهایی برسد که آن ظاهر را ممکن می‌سازند. واقعیت اجتماعی همیشه خود را همان‌گونه که هست نشان نمی‌دهد. بسیاری از روابط اجتماعی در سطح آشکار، طبیعی، عادلانه، بی‌طرف یا ضروری به نظر می‌رسند، اما در عمق خود بر مناسباتی استوارند که بدون تحلیل مادی و تاریخی دیده نمی‌شوند.

این اصل به معنای جست‌وجوی توطئه در پشت هر چیز نیست.

روش مارکسیستی به دنبال کشف سازوکارهاست، نه ساختن داستان‌های پنهان. پرسش آن این است که یک پدیده چگونه در سطح ظاهر معنا پیدا می‌کند و در عمق خود به کدام روابط مادی، طبقاتی، حقوقی، سیاسی و ایدئولوژیک وابسته است.

بازار در ظاهر میدان آزادی است. افراد آزادانه کالا می‌خرند و می‌فروشند. کارگر نیز در ظاهر آزاد است که نیروی کار خود را بفروشد یا نفروشد. اما این آزادی حقوقی با اجبار اقتصادی همراه است. کسی که ابزار تولید، زمین، سرمایه یا امکان مستقل زندگی ندارد، ناچار است نیروی کار خود را بفروشد.

در سطح ظاهر، قرارداد کار میان دو فرد آزاد بسته می‌شود؛ اما در سطح ساختار، این قرارداد بر نابرابری میان مالکیت و بی‌مالکیتی، سرمایه و کار، قدرت اقتصادی و نیاز معیشتی استوار است.

همین مسئله درباره‌ی مزد دیده می‌شود. مزد در ظاهر پرداختی در برابر کار است. اما پرسش مارکسیستی این است که اگر کارگر ارزش کامل کار خود را دریافت می‌کند، سود از کجا می‌آید؟ این پرسش ما را از ظاهر مزد به ساختار استثمار می‌برد، به تفاوت میان کار پرداخت‌شده و کار پرداخت‌نشده، میان نیروی کار و محصول کار، و میان ارزش تولیدشده و سهمی که به کارگر بازمی‌گردد.

دولت نیز در ظاهر نماینده‌ی منافع عمومی است. قانون به نام همه سخن می‌گوید و نهادهای اداری ظاهرا برای نظم عمومی عمل می‌کنند. اما باید پرسید این دولت در کدام جامعه عمل می‌کند، کدام مناسبات مالکیت را حفظ می‌کند، چه اعتراض‌هایی را مشروع یا نامشروع می‌نامد و چگونه میان رضایت، قانون، خدمات عمومی و اجبار تعادل برقرار می‌کند. دولت را نباید فقط دستگاه سرکوب دید، اما نباید آن را بیرون از ساختار قدرت و طبقه نیز فهمید.

عبور از ظاهر به ساختار به معنای انکار ظاهر نیست. ظاهر خود بخشی از واقعیت است. مردم واقعا با مزد زندگی می‌کنند، با قانون روبه‌رو می‌شوند، قرارداد می‌بندند، در بازار خرید می‌کنند و در چارچوب دولت عمل می‌کنند. مسئله این است که ظاهر، تمام حقیقت پدیده نیست. ظاهر همان شکلی است که رابطه‌ی اجتماعی در آن دیده و تجربه می‌شود، اما تحلیل باید نشان دهد این شکل چگونه ساخته شده و چه چیزی را پنهان می‌کند.

از همین جا نقد ایدئولوژی اهمیت می‌یابد. ایدئولوژی فقط مجموعه‌ای از دروغ‌های آشکار نیست. بسیاری از گفتارهای ایدئولوژیک از بخشی از واقعیت آغاز می‌کنند، اما آن را از زمینه‌ی مادی و تاریخی‌اش جدا می‌سازند. آنها ظاهر را به جای کل واقعیت می‌نشانند: از آزادی سخن می‌گویند، اما اجبار اقتصادی را پنهان می‌کنند؛ از قانون سخن می‌گویند، اما نابرابری واقعی در دسترسی به حق را نمی‌بینند؛ از پیشرفت سخن می‌گویند، اما هزینه‌ی طبقاتی، زیست‌محیطی و انسانی آن را کنار می‌گذارند.

پراتیک، سنجش شناخت در عمل اجتماعی

روش شناخت مارکسیستی در تفسیر جهان متوقف نمی‌شود. شناخت، اگر از زندگی مادی، تاریخ، تضادها، منافع طبقاتی و ساختارهای پنهان سخن می‌گوید، باید نسبت خود را با عمل اجتماعی روشن کند. اینجاست که مفهوم پراتیک اهمیت پیدا می‌کند. پراتیک در اینجا به معنای فعالیت ساده، واکنش فوری یا عمل شتاب‌زده نیست. پراتیک یعنی پیوند شناخت با تجربه‌ی اجتماعی، مبارزه، سازمان‌یابی و کوشش آگاهانه برای دگرگونی واقعیت.

این نکته باید با دقت فهمیده شود. روش مارکسیستی وعده نمی‌دهد که شناخت به تنهایی آزادی و عدالت اجتماعی می‌آورد. مقاله، نظریه، تحلیل یا روش، هیچ‌کدام جای نیروی اجتماعی، سازمان‌یابی، تجربه‌ی تاریخی و مبارزه‌ی واقعی را نمی‌گیرند. اما بدون شناخت دقیق نیز عمل اجتماعی به آسانی می‌تواند در سطح واکنش، اخلاق‌گرایی، شعار یا تکرار تجربه‌های شکست‌خورده باقی بماند. شناخت بدون پراتیک، خشک و انتزاعی می‌شود، و پراتیک بدون شناخت، کور و ناپایدار.

پراتیک جایی است که شناخت در برخورد با واقعیت آزموده می‌شود. یک تحلیل ممکن است از نظر زبانی منسجم باشد و ظاهری رادیکال داشته باشد، اما اگر نتواند روندهای واقعی جامعه را توضیح دهد، نیروهای اجتماعی را درست تشخیص دهد، تضادهای اصلی و فرعی را از هم جدا کند و امکان‌های واقعی تغییر را بسنجد، ارزش محدودی خواهد داشت.
پراتیک فقط عمل سیاسی مستقیم نیست. مبارزه‌ی صنفی، سازمان‌یابی کارگران و مزدبگیران، فعالیت زنان و گروه‌های تحت تبعیض، مقاومت در برابر نژادپرستی، دفاع از حقوق اجتماعی، کار فرهنگی، آموزش انتقادی و پژوهش مادی و تاریخی، همه می‌توانند بخشی از پراتیک اجتماعی باشند، اگر با فهم آگاهانه‌ی مناسبات قدرت، طبقه، تاریخ و تضاد پیوند بخورند.

در اینجا تفاوت مهمی با عمل‌گرایی سطحی وجود دارد. عمل‌گرایی سطحی می‌گوید مهم فقط اقدام کردن است. اما روش مارکسیستی می‌پرسد: چه اقدامی، در چه شرایطی، با کدام نیروها، علیه کدام مناسبات، با چه هدفی و با چه درکی از توازن قوا؟ هر عملی دگرگون‌ساز نیست. گاهی عملی که بسیار رادیکال به نظر می‌رسد، در عمل به انزوا، فرسایش یا بازتولید همان نظمی می‌انجامد که قصد نقد آن را داشته است.

در همین معنا، پراتیک معیار ساده و فوری حقیقت نیست. نمی‌توان گفت هرچه در کوتاه‌مدت نتیجه داد، درست بوده است. تاریخ پیچیده‌تر از آن است. گاهی شکست یک تجربه، خود شناختی تازه پدید می‌آورد. گاهی موفقیت کوتاه‌مدت، تضادهای عمیق‌تری را پنهان می‌کند. سنجش شناخت در پراتیک به معنای نتیجه‌گرایی ساده نیست، بلکه یعنی بررسی پیوسته‌ی نسبت میان تحلیل، شرایط واقعی، نیروهای اجتماعی، تجربه‌ی تاریخی و پیامدهای عمل.

جمع‌بندی

روش شناخت مارکسیستی دعوتی به پذیرش پاسخ‌های آماده نیست، همچنان که وعده‌ی میانبری نظری به سوی آزادی و عدالت اجتماعی نیز نمی‌دهد. اهمیت آن در این است که نقد اجتماعی را از سطح ظاهر، داوری اخلاقی و توضیح‌های پراکنده فراتر می‌برد و پدیده‌ها را در پیوند با واقعیت مادی، تاریخ، تضاد، طبقه، قدرت و پراتیک می‌فهمد.

در این معنا، مارکسیسم پیش از آنکه مجموعه‌ای از گزاره‌های قطعی باشد، روشی برای شناخت جهان اجتماعی است. مفاهیمی چون طبقه، دولت، سرمایه، ایدئولوژی، تضاد و استثمار تنها زمانی نیروی واقعی خود را حفظ می‌کنند که به ابزار تحلیل مشخص تبدیل شوند. اگر این مفاهیم صرفا تکرار شوند، به زبان آیینی فرو می‌افتند. اما اگر در بررسی زنده‌ی واقعیت به کار گرفته شوند، نشان می‌دهند که آنچه طبیعی، بی‌طرف یا تغییرناپذیر جلوه می‌کند، خود محصول مناسباتی تاریخی، مادی و اجتماعی است.

از همین جا نسبت مارکسیسم با هرمنوتیک نیز روشن می‌شود. تفسیر، معنا، گفتار و تجربه برای نقد اجتماعی اهمیت دارند، اما معنا در خلأ پدید نمی‌آید. هر معنا بر زمینی مادی می‌ایستد، در تاریخی معین شکل می‌گیرد، با نیروهای اجتماعی پیوند دارد و گاه تضادهایی را پنهان می‌کند که بدون تحلیل مادی آشکار نمی‌شوند. بنابراین فراتر رفتن از تفسیر، نفی فهم نیست، بلکه بازگرداندن فهم به شرایط واقعی تولید آن است.

روش مارکسیستی از یک سو با جزم‌گرایی فاصله دارد، زیرا واقعیت را با پاسخ‌های آماده جایگزین نمی‌کند؛ و از سوی دیگر با تفسیرگرایی صرف مرزبندی می‌کند، زیرا جهان اجتماعی را به زبان و معنا فرو نمی‌کاهد. نیروی آن در پیوند میان شناخت و پراتیک است، در این که واقعیت را نه امری ایستا و بسته، بلکه روندی تاریخی، متضاد و دگرگون‌پذیر می‌بیند.

پس فراتر رفتن از تفسیر به معنای عبور از سخن به سوی واقعیت است: به سوی کار، تولید، مالکیت، دولت، طبقه، ستم، مقاومت، تاریخ و مبارزه. چنین شناختی به تنهایی جهان را تغییر نمی‌دهد، اما بدون آن نیز دگرگونی آگاهانه ممکن نیست. همین جاست که روش شناخت مارکسیستی، نه به عنوان تبلیغی برای ایمان سیاسی، بلکه به عنوان ضرورتی برای نقد جدی جامعه معنا پیدا می‌کند.


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد