logo





هیچ ارزشی تام نیست

دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۸ ژوين ۲۰۲۶

بهمن پارسا

new/bahman-parsa05.jpg
من از دوران دبستان به نقاشی علاقه داشته‌ام. علاقه، اما هرگز برای نقاش شدن کافی نبود و هنوز هم نیست؛ از همین رو همچنان در نقاشی ناتوانم. با این همه، آن علاقه هنوز در من زنده است.

در سال‌هایی که زیسته‌ام، دریافته‌ام که هر کس باید رنگ‌ها و طرح‌های خود را بر بوم زندگی بیافریند. این یعنی انتخاب رسم و راهی برای ادامهٔ حیات فردی در هماهنگی با آنچه هست. بدین‌گونه، فرد به جای پذیرش بی‌چون‌وچرای توصیه‌های دیگران یا توصیه کردن در چارچوب‌های از پیش پذیرفته‌شده، به آفرینش ارزش دست می‌زند.

در این مسیر، شاید مهم‌ترین دریافت آن باشد که هیچ ارزشی ذاتاً ارجمندتر از همهٔ ارزش‌های دیگر نیست. زندگی، در نفس خود، مجموعه‌ای از پدیده‌ها و تجربه‌هاست؛ هم خوب و هم بد، که از زمانه‌ای به زمانهٔ دیگر و از فرهنگی به فرهنگی دیگر رنگ و معنا عوض می‌کنند. اما همچنان همان‌اند که هستند. خردمندی در شناختن این «هستن» است.

نادیده گرفتن آنچه هست به سود آنچه باید باشد، بارها انسان را به ناکجاآباد رسانده است. پذیرش زندگی در تمامیت آن، شاید بهترین راه برای آفرینش ارزش‌های تازه و پدید آوردن ارجمندی‌های نوینی باشد که بتوان بر بنیاد آن‌ها آینده‌ای بهتر و در عمل زیستنی‌تر ساخت.

پرداختن به یک ارزش و کامل و مطلق پنداشتن آن، همان پرتگاهی است که ادیان، ایدئولوژی‌ها و حتی باورهای غیردینی، یکسان از آن به سوی تباهی سقوط می‌کنند. حقیقت، در ظاهر، ارزشی والا است؛ اما مطلق کردن آن می‌تواند به نادیده گرفتن ارزشی دیگر، یعنی عدالت، بینجامد. هر آنچه حقیقت دارد، الزاماً عادلانه نیست؛ همان‌گونه که عدالت نیز به خودی خود حقیقت نیست.

هرگاه بر برتری مطلق یک ارزش اصرار شود، آن ارزش دیر یا زود علیه خویش برمی‌آشوبد و زمینهٔ نفی خود را فراهم می‌کند. ارزش‌ها زمانی بارور می‌شوند که در کنار یکدیگر و در تنشی خلاقانه زیست کنند، نه آن‌گاه که یکی از آن‌ها داعیهٔ فرمانروایی بر همهٔ عرصه‌های زندگی را داشته باشد.گر انسان نخواهد با یاری گرفتن از ارزش‌های موجود نزد دیگران و ایجاد نوعی تفاهم میان آن‌ها به نتایجی ملموس‌تر و محسوس‌تر دست یابد، حتی اگر این وضعیت را پسرفت ندانیم، دست‌کم می‌توان آن را نوعی درجا زدن به شمار آورد.

در همان زمینهٔ نقاشی که آغاز سخن بود، می‌توان شاگرد استادی چون ورمیر شد؛ اما کندذهنی است اگر چشم بر کار و روش هنرمندی دیگر، مانند مونه، ببندیم. هیچ ضرورتی ندارد که شیوه و سلیقهٔ هیچ‌یک از آنان را به طور مطلق بپذیریم. راه بارورتر آن است که در این روش‌ها جست‌وجو کنیم و از دل آن‌ها اندیشه، تخیل یا تصوری تازه بیافرینیم.

آنچه در این مسیر ضروری است، آگاهی از هدف‌ها، موضوعیت آن‌ها و قابلیت تحقق یافتنشان است. بدون چنین اشرافی، آفرینش ارزشی که بتواند در تعامل با دیگر ارزش‌ها دوام آورد و به حیات خود ادامه دهد، بسیار دشوار و شاید ناممکن خواهد بود.

راستی را باید پاس داشت، اما مطلق کردن آن می‌تواند به همان اندازه زیان‌بار باشد که نادیده گرفتنش. پایداری و ماندگاری آنچه حقیقت می‌دانیم، نباید به بهای از میان رفتن دیگر عناصر ضروری زندگی تمام شود.

برای روشن‌تر شدن موضوع، ارکستری سمفونیک را تصور کنیم؛ ارکستری باسابقه، با نوازندگانی چیره‌دست و آگاه. رهبری تازه برای هدایت ارکستر در اجرای یک کنسرتوی ویولن برگزیده می‌شود. فرض کنیم این رهبر در آغاز راه حرفه‌ای خویش است و هنوز تجربه‌ای طولانی ندارد. اگر ویولن اول ارکستر، که سال‌ها تجربه دارد و با چنین آثاری عمیقاً آشناست، پس از نخستین تمرین با صداقت کامل به کمبود دانش رهبر دربارهٔ اثر اشاره کند و بر همین اساس او را به‌کلی نالایق رهبری بداند، در واقع ارزش «راستی» را بر همهٔ ارزش‌های دیگر حاکم کرده است.

در چنین وضعی، حقیقتی بیان شده است؛ اما هم‌زمان ارزش‌های دیگری چون همکاری، امکان رشد، تجربه‌اندوزی، اعتماد متقابل و حتی شکوفایی هنریِ جمعی نادیده گرفته شده‌اند. نتیجه آن است که یک ارزش، یعنی راستی، از جایگاه طبیعی خود خارج شده و به معیاری مطلق تبدیل می‌شود؛ معیاری که در نهایت نه تنها به دیگر ارزش‌ها آسیب می‌زند، بلکه مشروعیت و کارآمدی خود را نیز از دست می‌دهد.

ارزش‌ها زمانی معنا و توان خود را حفظ می‌کنند که در نسبت با یکدیگر سنجیده شوند. هر ارزشی که داعیهٔ سلطهٔ مطلق بر عرصهٔ زندگی را پیدا کند، دیر یا زود به ضد خود بدل خواهد شد.

در عرصه‌های گوناگونِ جنبش‌های اجتماعی و سیاسی نیز می‌توان همین مسئله را مشاهده کرد. آنان که، چه به صورت فردی و چه از طریق سازمان‌ها، احزاب یا شیوه‌های گوناگون رهبری جمعی، بر درستیِ انحصاریِ باورها و روش‌های خود اصرار می‌ورزند، از همان گام نخست در حال ساختن پلی هستند که راه عبور به سوی امکانات تازه را مسدود می‌کند.

برای نمونه، هنگامی که «نبرد مسلحانه» به عنوان تنها راه رهایی معرفی می‌شود، در همان لحظه امکان اندیشیدن به راه‌های دیگر نفی می‌گردد. چنین ارزشی، درست از آن رو که خود را یگانه راه می‌داند، بذر انکار و فرسایش خویش را نیز در درون خود می‌پرورد. همینجاست که حریف خویش را مسلّح میکند. نه اینکه تنها ره رهایی نبرد مسلّحانه است.

همین وضعیت را می‌توان در مورد هر ایدئولوژی دیگری نیز مشاهده کرد. هرگاه سوسیالیسم، لیبرالیسم، ناسیونالیسم یا هر نظام فکری دیگری خود را تنها راه رهایی انسان بداند، از عرصهٔ گفت‌وگو و آفرینش فاصله می‌گیرد و به قلمرو جزمیت وارد می‌شود. در چنین وضعی، ارزشی که قرار بود راهگشا باشد، به مانعی در برابر امکانات دیگر بدل می‌شود.

از سوی دیگر، مطلق کردن ارزش‌ها و امتیازهای نظام سرمایه‌داری نیز اغلب با بسیاری از خواست‌های انسانی، از جمله آزادی، کرامت و برابری، در تعارض قرار می‌گیرد. هنگامی که سود و انباشت سرمایه به معیار اصلی داوری بدل شود، دیگر ارزش‌های انسانی ناگزیر به حاشیه رانده می‌شوند و زمینه برای اشکال گوناگون استثمار فراهم می‌آید.

شاید یکی از بنیادی‌ترین شرط‌های رسیدن به جهانی انسان‌مدارتر این باشد که بپذیریم هیچ ارزشی کامل، نهایی و فراگیر نیست. هر ارزشی تنها در نسبت با ارزش‌های دیگر معنا پیدا می‌کند و تنها در گفت‌وگو با آن‌ها می‌تواند به حیات خود ادامه دهد.

تا زمانی که انسان در جست‌وجوی یک پاسخ نهایی، یک حقیقت نهایی یا یک ارزش نهایی باشد، تاریخ همچنان بر همان پاشنه خواهد چرخید که تاکنون چرخیده است. پیش رفتن شاید نه در یافتن ارزشی مطلق، بلکه در آموختنِ همزیستیِ خلاقِ ارزش‌های گوناگون باشد. هیچ ارزشی تام نیست، انسان هست تا آفریننده ی ارزشهایی نوین در روندتکاملی و تعامل آنان در کنار یکدیگر باشد.

----------------------------------------------------------
یکشنبه ۷جون ۲۰۲۶



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد