کاشکی هفته،
با روز دیگری آغاز میشد
شنبه،
با تنپوش سیاه آمد
در گوش شب خواند
زفراق-
دریا خروشید
اشگ-
بر گونهِ ستاره ها حلقه بست-۱
وقتی کاپیتان،
چشم فرو می بندد
غروبِ ِزیبایی
دشنامیست بر پیشانی من
ماه پشتِ ابر سیاه
و باران در دشتِ کبود
آینه، کابوسِ مرگ است
و شرم روزگارست این بهار
خوابم نمیبرد
رفیق!
خواب از چشمانم گریخته
دیگر از شب
از خواب
از رؤیای ماه در تنهایی-ام
بیزارم
دیگر هیچ اسمی به یادم نمیاید
وقتی...
کاپیتان چشم فرو می بندد
رحمان- ا ۶ / ۳ / ۱۴۰۵
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد