logo





گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم ۹
نقش و رسالت چپ

پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۴ ژوين ۲۰۲۶

اسماعیل رضایی

چپ به عنوان یک سوژۀ تاریخی، نقش و رسالت مهمی در گذار به سوسیالیسم به عهده دارد. زیرا در گذار به سوسیالیسم، جبر تاریخی که بسیاری آن را جریان خود بخودی فروپاشی سرمایه داری می پندارند؛ بایستی با فعال کردن امکان گذار توسط نیروهای چپ در آمیزد؛ تا امکان فراروییدن کمیت های لازم برای تحقق کیفیت نوین فراهم آید. این فعال کردن امکان، نیازمند افق های نوینی است که بایستی با روند تحول و تکامل زیسته جامعه های انسانی و نیازهای برآمده از آن ها همراه شود. این افق های نوین از گذشته گذر می کند و حال را برای آینده ای روشن و انسانی تر مهیا می سازد. اگر این افق های نوین نتوانند قدرت درک و دید نوینی را برای پدیده های در حال تکوین پیدا کنند؛ حافظۀ تاریخی را جایگزین تخیل خلاق تاریخی نموده که به جای فهم نوین، به نوعی توقف در زمان را موجد است. چپ بایستی با درک زمانمندی و علیت تاریخی به درک موقعیت تاریخی، تناقضات دوران و امکانات نوظهور نائل آید تا بتواند کنش های اجتماعی را از واکنش های مقطعی و یا گرایشات نوستالژیک گذشته مصون دارد. اکنون در عصر دیجیتال با تغییراتی که در شکل کار، مفاهیم اجتماعی و آگاهی های نوینی که از شبکه های اجتماعی شکل می گیرند؛ برای چپ،زمانمندی بایستی اهمیت ویژه ای داشته باشد؛ تا از حرکت واقعی تاریخ عقب نماند. تلاشی برای همسو شدن با روندهای عمیق تحولات اجتماعی و گشودن امکان های نوین برای زیست جمعی می باشد.

چپ بایستی با درس آموزی از شکست های گذشته بلوک های سوسیالیستی به این درک نائل آید که صرفا با تغییر مالکیت حقوقی نمی توان نظم جدید را برقرار ساخت؛ مگر اینکه بنیان های مادی آن در دل نظم پیشین رشد کرده باشند. بدین مضمون که ممکن است با انقلاب سیاسی بتوان دولت سوسیالیستی داشت؛ ولی جامعه سوسیالیستی در کنار ساختار غالب اجتماعی و فرهنگی سرمایه دارانه قطعا قابل تصور نیست. زیرا تا زمانی که منطق بازار حتی در شرایط سستی و رخوت خود وجود دارد؛ نشانگر آن است که سرمایه داری هنوز از پتانسیل تداوم حیات خود برخوردار می باشد. چپ بایستی پیش از کسب قدرت سیاسی و یا پس از امکان حضور دولتی، برای استقرار نظم نوین سوسیالیستی حتما بنیان های مادی که با خود قطعیت حیات را حمل می کنند؛ بنیان های نهادی که زندگی جمعی با درک متقابل تعمیمی را با خود دارند؛ و همچنین بنیان های فرهنگی که مروج همبستگی و همکاری متقابل اجتماعی و بدور از رقابت های بقای سرمایه دارانه هستند؛ را فراهم نمایند. در مرحلۀ انفعالی یا پسا سرمایه داری اگر چپ قادر به فهم و شناخت عمیق از تناقضات و عدم تعادل در بطن سازوکارهای موجود نباشد؛ این فرصت را به سرمایه داری برای حفظ برخی از نمودهای کلاسیک را می دهد. بنابراین برخلاف باور بسیاری، رسالت چپ صرفا انقلابی بودن نیست؛ بلکه چپ بایستی وظیفه معماری گذار به نظم جدید را نیز به عهده بگیرد. وظیفه و رسالتی که با خود حفظ و بهبود نهادهای نوپا، گسترش دامنۀ زیست جمعی، دموکراتیزه کردن بنیان های مادی حیات اجتماعی و ایجاد ساختار پایداری که بتواند امکانات پراکنده را گرد هم آورد؛ به همراه دارد. چپ بایستی بداند که جامعۀ سوسیالیستی بدون انسان سوسیالیستی قابل دوام نیست؛ چرا که این بلوغ انسان اجتماعی است که سوسیالیسم را رقم زده؛ و پایداری آن را تضمین می کند. در گذار به سوسیالیسم، جامعه نیازمند بازآرایی ساختار تولید، مالکیت و زیست اجتماعی می باشد؛ تا با تغییر در رابطۀ بین کار و سرمایه، دگرگونی در اشکال و هویت زیست جمعی یا تغییر در سوژۀ اجتماعی و همچنین تغییر در اشکال مالکیت، تصمیم گیری و تولید در سطح شبکه ای و اجتماعی، امکان گذار به سوسیالیسم را ممکن سازد.

چپ بایستی از شتاب زدگی اراده گرایانه بپرهیزد و با فهم ریتم واقعی تاریخ، بسوی نوعی از عقلانیت گذر تاریخی گام بردارد. تعجیل سیاسی که با عدم شکل گیری شرایط مادی، عدم بلوغ آگاهی های جمعی و عدم دگرگونی نهادها همراه است؛ ابزار اعمال زور را برای باز تولید تمرکز قدرت و سلطه گری با خود همراه می سازد. چپ نبایستی با مفاهیم و فرم های متعلق به دوران دیگر تاریخی، از افق امکاناتی که از دل شرایط مادی و آگاهی جمعی بر می خیزد؛ فاصله بگیرد؛ تا از حرکت و نیازهای واقعی جامعه عقب بماند. دیجیتالیزه شدن حیات اجتماعی که با شبکه ای شدن قدرت، جهانی شدن آگاهی، دگرگونی مفهوم کار و بحران های مداوم ساختار متمرکز غالب همراه است؛ نشانه های یک تغییر پارادایمی هستند که در آن نظریه ها و اقدامات گذشته تاریخی نمی توانند بر روند گذار اثر تعیین کننده ای داشته باشند. اکنون در حالی که سلطه گران و متجاوزین به حقوق انسانی در حال سازمان دادن به فناوری ها، مدیریت شبکه ها و تصور و تخیل آینده با اتکای به قدرت های فایق اقتصادی می باشند؛ چپ در حال بازخوانی شکست های گذشته و توقف در بارزه های فکری آن پرسه می زند. اینکه چپ از حقانیت اخلاقی برخوردار است؛ چیزی را عوض نمی کند؛ بلکه فهم و درک به موقع دگرگونی ها، تضادهای نوظهور، امکانات تازه و زبان مناسب و گویای عصر می تواند یک اثرگذاری تاریخی برای گذر به دنیای جدید داشته باشد. اگر چپ نتواند از دایرۀ ایدئولوژی بسته برهد و با نوعی از آگاهی تاریخی پویا پیوند بخورد؛ و نسبت به دگرگونی های زمانه، فهم ریتم گذارو پیوند تحول مادی با آگاهی جمعی حساس نباشد؛ سیاست به تحمیل آینده مبدل شده؛ و از بلوغ تاریخی جامعه جلوگیری می نماید.

چپ اکنون در مسیر اندیشه ورزی، گرفتار مرجحیت و مرجعیت اندیشۀ گذشتگان تاریخ تکامل اجتماعی می باشد. درک این مسئله که اندیشمندان و تئوریسین های برجسته گذشته از بطن تضادها و امکانات زمالۀ خود برخاستند؛ و به تبیین و تحلیل برآمدهای محیطی خود برای پیشبرد اهداف انقلابی روی آوردند؛ عموما حامل حقیقتی فراتاریخی و ابدی نمی توانند باشند. مرجحیت زمانی، با مفهوم پیوند زنده با عصر خود، نیاز به فهمیدن زمانۀ خود، ساختن زبان تاریخی آن و صورت بندی امکانات نهفته در آن را دارد. با تبدیل مرجحیت زمانی به مرجعیت تاریخی، خطر در غلتیدن اندیشه های زمانمند به دکترین های ثابت وجود دارد که اندیشه را از پویایی و زایایی باز می دارد.بدین مضمون که مفاهیم تاریخی به اصول لایتغیر بدل شده و نظریه هایی که برای تبیین و تحلیل اعصار گذشته شکل گرفته اند به قالب هایی برای تمام اعصار مبدل گردیده؛ و اندیشه را از حرکت باز می دارند.در گذشته به دلیل متمرکزتر بودن تضادهای تاریخی، و وضوح بهتر و بیشتر سوژه های تاریخی و همچنین وضوح و روشنی بیشتر افق سیاسی، تئوریسین ها قدرت تولید تئوری های راهبردی بیشتری را داشتند. ولی اکنون با تغییر شرایط تاریخی تولید تئوری که با ارتباطات شبکه ای چند لایه و بسیار پیچیده مشخص می شود؛ میدان های پراکنده اندیشه جای تئوریسین های منفرد را گرفته اند. چپ به جای تقلید از تئوریسین ها و متفکران گذشته بایستی روش تاریخی پرسشگری آن ها را ادامه دهد. پس به دلیل اینکه تاریخ پیوسته در حال تغییر و دگرگونی می باشد؛ هیچ اندیشه ای مرجعیت ابدی ندارد.بنابراین با تثبیت مفاهیم، مرجعیت واقع شکل نمی گیرد؛ بلکه با فهم حرکت تاریخ، و انعطاف نظری برای گشودن افق های نو پیوند دارد. براین اساس مشکل اساسی و بسیار مهم چپ کنونی در تبدیل مرجحیت زمانی به مرجعیت ثابت و دگم می باشد که پویایی و نوزایی اندیشه و عمل را به بن بست کشانده است.

پس چپ در میان پیچیدگی کنونی مفاهیم و اندیشه ورزی نیاز به نوزایی اندیشه در راستای انطباق با حرکت واقعی تاریخی دارد. چپ باید بداند که نوزایی اندیشه بدون نوزایی افق امکان پذیر نیست. چرا که اندیشه صرفا مجموعه ای از مفاهیم نیست؛ بلکه هر اندیشه ای در درون افق دیدی عمل می کند. در افق بسته، مفاهیم تکرار، نظریه ها به نقل قول و سیاست به ابزاری برای بازتولید حافظۀ تاریخی مبدل می شوند. چپ اکنون با افق بسته، ناخواسته در درون افق بورژوازیی سیر می کند. چرا که هنوز با چارچوب فکری گذشته، عمدتا قدرت را متمرکز فهم کرده؛ پیشرفت و توسعه را با الگوهای صنعتی قدیم سنجیده و سیاست را پیرامون تصرف ساختارهای موجود در نظر دارند. در حقیقت چپ اکنون در بطن همان دستگاه مفهومی مدرنیتۀ سرمایه دارانه سیر می کند؛ اگرچه ممکن است بر علیه آن موضع بگیرد؛ و یا سخن بگوید. اکنون برای نوزایی، چپ بایستی از رخداده ها بگذرد؛ و آنچه در حال تکوین است را در یابد؛ و درک کند که بسیاری از مفاهیم تاریخی اکنون قدرت توضیح واقع جهان کنونی را نداشته و بایستی با ویژگی های کنونی انطباق یابند؛ ضمن اینکه در یابد که اندیشه و اندیشه ورزی با تحولات واقعی زندگی انسان ها پیوندی تنگاتنگ دارد؛ و به تبیین و تفسیر آن ها بنشیند. در مجموع بایستی در چپ ها افق ادراکی نوینی شکل بگیرد که کلیشه های منجمد فکری فرو ریزد؛ و دگرگونی های واقعی عصر حاضر برایش قابل درک و تبیین گردند. بدین مضمون که با درک و شناخت رویکردهای فناوری دیجیتال، شبکه های جهانی، دگرگونی مفهوم کار، بحران محیط زیستی و اشکال نوین آگاهی های جمعی، به فهم روندهای نوین نائل آمده؛ و قادر به ساختن زبانی برای فهم آینده گردند.

یکی از وظایف اصلی و اساسی چپ، آشکار و قابل دید و فهم کردن تناقضات درون نظام سرمایه داری برای توضیح و تغییر جهان می باشد. تا زمانی که چپ از دایرۀ مناسبات کلاسیک سرمایه داری فراتر نرود؛ و سوژۀ جدید و مورد لزوم عصر را شکل ندهد؛ در حد یک نیروی اعتراضی محض باقی خواهد ماند. قطعا سوژه های جدید با تحولات بنیان های مادی جامعه چون کارگران پلاتفرمی، کارکنان موقت، کاربران تولید کننده داده و... پیوند تنگاتنگ دارند. فرایندی که در بطن خود اعتراض و نارضایتی پراکنده ای را شکل می دهند؛ و رسالت چپ تبدیل و جهت دهی این اعتراضات و نارضایتی به سوی آگاهی جمعی می باشد. چپ بایستی از این توهم برهد که با کسب قدرت دولتی در بطن ساختار غالب سرمایه داری، امکان تحقق جامعۀ سوسیالیستی ممکن است. چرا که زیستن در بطن تناقضات سرمایه داری بدون سازمان دادن گذر تاریخی، امکان اقتدار گرایی، فاشیسم نو، جنگ های مداوم و فروپاشی زیست محیطی وجود دارد. چپ از پتانسیل لازم برای واقعی ساختن امکان تاریخی آینده برخوردار است؛ و بایستی به جای وعده و وعیدهای دلخوش کننده، گام های عملی بسوی آینده ای بهتر و انسانی تر بردارد. چارچوب های کلاسیک سرمایه داری در دوران مارکس که با گرایش به خطی بودن تاریخ، سوژه بودن طبقه کارگر و همچنین تحقق سوسیالیسم به توسعه دامنۀ نیروهای مولده استوار بود؛ که دقیقا با ویژگی های آن مقطع تاریخی هماهنگی داشت؛ اکنون با کار پراکنده، دگرگونی هویت طبقاتی،دگرگونی ابعاد دامنۀ بحران های اجتماعی، و حتی کالایی شدن اعتراضات به نوعی و... مشخص می شود که نشان می دهد چپ کلاسیک قبل از تغییر جهان بایستی خود را تغییر دهد.

چپ باید درک کند که مبارزه و سازماندهی اگر با پارادایم های نوین عصر دیجیتال پیوند نخورد؛ و با منطق متمرکز و بسته مبارزاتی گذشته برای آزادی و رهایی گام بردارد؛ قطعا به سوی بازتولید نوعی از استبداد حرکت خواهد کرد. زیرا الگوهای گذشته بر ارتباطات محدود، تصمیم گیری های الزاما متمرکز و سازماندهی مبتنی بر سلسله مراتب استوار بود که اشکال مبارزاتی، ناخواسته بخشی از منطق سلطه را در خود داشت. ولی اکنون در عصر دیجیتال با امکانات گستردۀ ابزارهای ارتباطی، جامعه با هماهنگی گسترده، تولید مشارکتی، گردش آزادانۀ اطلاعات و همچنین با شکلگیری آگاهی های جمعی فراملی روبرو می باشد که با بسیاری از بارزه های مبارزاتی گذشته تفاوت فاحش دارند. بر این اساس است که اکنون سلطه گران برای وقفه های تاریخی تلاش دارند با ایجاد دهشت و هراس مداوم، ایجاد بحران های پیاپی و کنترل زیر ساخت های دیجیتال و اطلاعاتی، روندهای گذار را کند، منحرف و یا در قالب های قدیمی خود منجمد سازند. زیرا هر چه قدر جامعه در آشوب و بلوا طی طریق نماید؛ با ایجاد اغتشاش فکری مداوم از شکل گیری آگاهی جمعی پایدار ممانعت کرده؛ و روند گذار را طولانی تر می سازد. پس رسالت چپ در عصر دیجیتال بایستی بر زمانمندی، هماهنگ با تحولات مادی و ممانعت از بازتولید اشکال کهنه سلطه باشد؛ تا از اشکال اعتراضی و مخالفت صرف کنونی بسوی ساختن اشکال نوین زیست و سازمان یابی هدایت شود. چرا که اگر چپ نتواند اشکال نوین همبستگی، نهادسازی های نوین باز و آگاهی مشارکتی را شکل دهد؛ فناوری های نوین که می توانند در رهایی و آزادی نقش موثری ایفا نمایند؛ به ابزار سلطه و استبداد منتهی می شوند. بنابراین شرط گذار از منطق سلطه، ساختن جامعۀ مدنی است که در آن مشارکت و همبستگی نهادینه شود و با درک متقابل انسانی، جامعه توانایی خود سازمان یابی و کنش جمعی آگاهانه را در زندگی روزمرۀ خود بازتولید نماید.

چپ بایستی با باز تعریف جامعۀ مدنی دامنۀ فعالیت و وظایف آن را ابعاد نوینی ببخشد که متناسب با روندهای تحولی و تکاملی کنونی باشد. عرصه های سنتی فعالیت جامعه مدنی در فعالیت انجمن ها و یا نهادهای غیر حکومتی بوده و هست که بایستی به همکاری، اعتماد متقابل، مشارکت پایدار و فهم مشترک از سرنوشت جمعی انسان ها مبدل گردند. در نهادهای مدنی کلاسیک معمولا همبستگی یک پدیدۀ احساسی و اخلاقی بوده که برای تبدیل شدن به نیرویی پایدار، بایستی در نهادهای اجتماعی رسوب کند. بدین مضمون که مشارکت، گفتگوی سازنده و همکاری متقابل بایستی نهادینه شود؛ تا جامعه تدریجا به سوی حیات جمعی آگاه سوق یابد. نهادینه شدن این فرایند در جامعه، پیوندهای انسان ها را ناگسستنی، اعتماد اجتماعی را تقویت و ارتباطات افقی برای گریز از قدرت متمرکز و عمودی را برای فرسایش و دفع منطق سلطه عمومیت می بخشد. گسترش دامنه درک متقابل در فعالیت های جامعه مدنی، نظم مشارکتی را پایدار و جامعه را از قطبی سازی های مخرب کنونی، انزوای فردی و عوامل تشدید کننده تضادهای اجتماعی بسوی گفتگوی واقعی و راهگشا، قبول تفاوت ها و بازتولید همزیستی هدایت می کند. با امکانات عصر دیجیتال، جامعۀ مدنی بایستی با بهره گیری از امکانات شبکه ای، آگاهی جمعی بسازد، همکاری های فراملی را توسعه ببخشد؛ و دامنۀ تجربه های مشترک انسانی را توسعه دهد. پس جامعۀ مدنی نوین بایستی با نهادینه ساختن مشارکت و همبستگی، درک متقابل انسانی برای گذر از منطق سلطه کنونی و باز تولید خود سازمان یابی و کنش های آگاهانه جمعی، بسترهای افق نوین جامعه ای که در آن انسان ها قادر باشند باهم بودن را آگاهانه و پایدار تجربه کنند را ایجاد کند.

چپ اگر نتواند در تشخیص و فهم عناصر نوینی که از دل واقعیت های تاریخی در حال شکل گیری هستند؛ موفق عمل کند؛ حتی اگر به ظاهر هم بسیار رادیکال باشد، عملا به نیرویی بازدارنده مبدل می شود. براین اساس برخی از چپ ها با فاصله گرفتن از سنت انتقادی چپ و با نگاه سیاسی صرف بر رویکردهای داخلی و بین المللی، مطالبات مردم را به حاشیه رانده؛ به توجیه سرکوب داخلی روی آورده و اصولا هر اعتراضی را در پیوند با دشمن خارجی قلمداد می کنند. این گرایشات چپ روانۀ حمایت از دولت یا حکومت خاص، چپ را از رسالت واقعی اش که وفاداری به نقد قدرت، کرامت انسانی، توانایی جامعه برای مشارکت در تعیین سرنوشت خود و... دور ساخته است. بنابراین چپی که زمانمندی تاریخی را نادیده می گیرد؛ در پیوند با جنبش های اجتماعی اگرچه ممکن است از آینده سخن بگوید؛ ولی در عمل با حافظه تاریخی خود زندگی می نماید. چرا که قطعا قادر به تشخیص افول پدیده ها، زایش های نوین و همچنین قادر به درک تضادهای اصلی و فرعی نیست که وی را در کنش های سیاسی دچار سرخوردگی و سردرگمی می نمایند. اکنون بزرگترین خطر برای نیروهای چپ این است که حافظۀ تاریخی را به جای آگاهی تاریخی قلمداد کرده، و از دیدن افق های نو فاصله بگیرد. چپی که با چارچوب های فکری از پیش تعیین شده حرکت می کند؛ حتما انتظار دارد که تاریخ باید خود را با نظریه اش تطبیق دهد؛ و در غیر اینصورت خطا و یا انحراف محسوب می شود. این ویژگی نوعی توهم خود برتر بینی نظری را در بسیاری شکل داده که وحدت و یکپارچگی چپ را زیر سوال برده است. چرا که وحدت و یکپارچگی چپ بر خلاف تصور برخی ها، صرفا در وفاداری به قالب های فکری گذشته بستگی ندارد؛ بلکه به توانایی فهم زمان تاریخی و پاسخگویی به نیازهای نوین و همچنین مشارکت در ساختن اشکال انسانی تر زیست جمعی نهفته است. بنابراین همگرایی نیروهای چپ در قرار دادن سنت های فکری در جایگاه تاریخی شان ممکن می باشد.

نتیجه اینکه: رشد دامنۀ دانش و فناوری، افق های نوینی را در برابر انسان ها قرار داده است. افق هایی که در پیوند با زمانمندی و علیت تاریخی قدرت ترسیم آینده را داشته؛ و قادرند بسوی ارزش های نوین گام بردارند. چپ به عنوان سوژۀ تاریخی گذار،برای رسالت تاریخی خویش بایستی در میان افق های نوین، درک تناقضات، ساختن آگاهی جمعی، ایجاد نهادهای نو، بکارگیری تکنولوژی در خدمت جامعه و جمع و ارتقای جامعه بسوی زیستی به واقع انسانی گام بر دارد. در این انشقاق و پراکندگی چپ ناشی از خود برتر پنداری ایده ای برخی جریانات چپ که هر جریانی خود را حامل تبیین درست می پندارد؛ قطعا فهم اصولی گذر تاریخی نادیده گرفته می شود. روندی که اکنون به شکاف بین آگاهی تاریخی و هویت ایدئولوژیک منجر شده؛ و دامنه پراکندگی و خود برتر پنداری و بدفهمی های تکامل تاریخی را عمق بخشیده است. چپ برای موفقیت قبل از هر چیز نیازمند فهم زمان تاریخی، پاسخگویی به نیازهای زمان و مشارکت در ساختن اشکال انسانی تر زیست جمعی دارد. فرایندی که به نوزایی اندیشه از طریق دیدن آنچه در حال تکوین است، عبور از جزم گرایی و به تبیین و تحلیل تحولات واقعی زندگی انسان ها نیاز دارد. چرا که نوزایی اندیشه نیاز به افق دیدی دارد که از کلیشه ها گذر کرده و اندیشه ورزی را با زمانمندی تاریخی درمی آمیزد. چپ اکنون اسیر کلیشه های فکری است که متاثر از برآمدهای فکری بورژوازی می باشد. چونکه قدرت انطباق خود را با واقعیت های موجود از دست داده است. در حقیقت مشکل اصلی چپ در غلبۀ جاذبۀ سنت های فکری بر جاذبۀ آینده است که ضرورت های تاریخی در حال شکل گیری را تحت الشعاع خود قرار داده اند. وضعیتی که تجارب، مفاهیم و نقدهای ارزشمند چپ تحت تاثیر هویت مداری سنت های فکری، از شکل گیری افق های مشترک برای حل مسائل و مبرمات جدید باز مانده است. باز ماندگی که چپ را از بسیاری از رسالت محوری و کلیدی چون نقد ساختاری و آگاهی بخشی، سازماندهی و مبارزه طبقاتی، حرکت بسوی نوآوری های نهادی، اتخاذ مشی مبارزاتی برای کمیت لازم و یک کیفیت نوین و... باز داشته است.در مقاله بعدی سعی خواهد شد تا با یک جمع بندی نظری، گذار به سوسیالیسم مورد بررسی قرار گیرد.

ادامه دارد

اسماعیل رضایی
04:06:2026


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد