چه کسی شجاعت دارد؟ چه کسی به قربانی کمک میکند؟ دو دختر نوجوان و معلمشان با نویسنده، ساشا استانیشیچ، صریح گفتوگو میکنند؛ نویسندهای که از عذاب وجدان خودش کتابی ساخته است.
در یکی از پنجشنبههای ماه آوریل، چهار نفر در خانه ادبیات شهر اشتوتگارت با یکدیگر دیدار میکنند. یکی از آنها نویسنده کتابی است که قرار است موضوع بحث باشد: ساشا استانیشیچ، ۴۸ ساله. سه نفر دیگر این کتاب را خواندهاند: دانشآموزان نایا کورنلسن، ۱۴ ساله، و ایکی دیتر، ۱۶ ساله، و معلمشان میشائل شوارتسکوف، ۶۲ ساله، که زبان آلمانی و تئاتر تدریس میکند.
نام کتاب گرگ (Wolf) است. داستان در یک اردوی تابستانی در دل جنگل میگذرد. در آنجا پیادهروی میکنند، از صخره بالا میروند، آواز میخوانند – و قلدری هم میکنند. شخصیت اصلی، یورگ، که از پیش در مدرسه نیز فردی منزوی و طرد شده بوده، در تعطیلات هم از دست آزاردهندگانش آرامش ندارد.
داستان این جمع دشوار، ماههاست مدرسه خواهران شول در توبینگن را به خود مشغول کرده است. زیرا در آغاز سال تحصیلی، معلمان اعلام کرده بودند: «تمام مدرسه یک کتاب میخواند!» از آن زمان، گرگ بخشی از زندگی روزمره حدود ۱۶۵۰ دانشآموز این مدرسه شده است؛ از کلاس پنجم تا سیزدهم. چه در کلاس آلمانی، چه هنر، ورزش، اخلاق یا زیستشناسی. تنها کسی که هنوز با او ارتباط نداشتهاند، راوی این داستان بوده است. ساشا استانیشیچ که دائم در سفر است، بهسختی توانسته برای گفتوگو با دانشآموزان، معلم و روزنامه دی تسایت وقتی پیدا کند. چون قرار بود همان شب کتاب تازهاش را در اشتوتگارت معرفی کند، پیشنهاد داد همه اینجا جمع شوند.
اینکه وقتی همه یک مدرسه یک کتاب واحد میخوانند، چه تغییری در فضای مدرسه ایجاد میشود، موضوع اصلی این گفتوگوست. اما بحث همچنین درباره تجربههای شخصی از طردشدگی و زورگویی، و دشواری انجام کار درست در زمانی است که دیگری تحقیر میشود. ساشا استانیشیچ برای این منظور، ذهنش را به سالهای دور مدرسهاش بازمیگرداند. فعلاً برای همه لیموناد میریزد. دخترها با هیجان ریز میخندند – و بلافاصله پرسشی از نویسنده دارند.
نایا کورنلسن: نوشتن کتاب برای کودکان واقعاً سخت است؟
ساشا استانیشیچ:
من در اینجا مسئولیت بیشتری نسبت به تأثیر متن احساس میکنم. وقتی برای کودکان و نوجوانان مینویسم، بیشتر از خودم میپرسم: این چطور دریافت میشود؟ یا در این مورد مشخص: کسی که خودش قربانی زورگویی است، گرگ را چگونه میخواند؟ چون موضوع گرگ چیزی است که میتواند زندگی کودکان را به جهنم تبدیل کند. به همین دلیل هم پیش از انتشار، نسخه دستنویس را به متخصصانی از حوزههای مختلف دادم تا مطمئن شوم حرف بیمعنا یا نادرستی نمیزنم.
ایکی دیتر:
اما چطور میشود در مقام یک بزرگسال، خود را در دنیای زندگی بچههای ۱۲ تا ۱۳ ساله قرار داد؟
استانیشیچ:
هنگام کار روی گرگ مدام به پینک فلوید گوش میدادم، چون یادم آمد که در همان سن در یوگسلاوی هم همین کار را میکردم. یا گاهی به همکلاسیهای پسرم گوش میدادم تا ببینم چطور حرف میزنند. اصلاً نمیخواستم بچههای گرگ مدام فقط بگویند «داداش» یا «رفیق».
دی سایت:
گرگ از زاویه دید پسری به نام کِمی روایت میشود؛ پسری که با اکراه و به اصرار مادر تنها و سرپرستش برای یک هفته در اردوی تابستانی ثبتنام شده است. او حتی هنگام انتظار برای اتوبوس هم میبیند که همان گروهبندیهای مدرسه دوباره شکل میگیرند. یورگ، «مثل همیشه گوشهای ایستاده»، همانطور که در کتاب آمده است. به نظر شما چه موضوعاتی در این داستان مطرح میشود؟
نایا:
برای من درباره زورگویی و طردشدن است.
ایکی:
اما درباره شجاعت هم هست؛ شجاعتی که یورگ لازم دارد تا هر روز دوباره بیرون برود و به میان بقیه برگردد. در پیادهروی شرکت کند، از صخره بالا برود. و کِمی هم به شجاعت نیاز دارد تا دستکم گاهی به یورگ نشان دهد که میفهمد چه خبر است و مراقب اوست. بهنوعی هر خوانندهای میتواند خودش را با یکی از شخصیتها همذاتپنداری کند. این کتابی درباره تکتک ماست.
میشائل شوارتسکوف:
این کتاب همچنین درباره دوستی است. کِمی در ابتدا یورگ را عجیب و غیرعادی میبیند، اما خیلی زود متوجه میشود که یورگ چه تواناییهایی دارد. هنگام پیادهروی، یورگ به همهچیز فکر میکند: چسب زخم برای تاول، غذا، نوشیدنی. کِمی بدون او واقعاً درمانده میشد!
«گرگ»، بخشی از فصل چهارم:
یورگ مثل همه آدمها خاص است و مثل همه با دیگران فرق دارد، اما دیگران او را باز هم «متفاوتتر» میکنند [...]. چون میشود کسی را عمداً «دیگرگونه» کرد. [...] گاهی کوچکترین چیز کافی است تا همهچیز شروع شود. کافی است در جای اشتباه، حرف اشتباهی بزنی؛ همانوقت دوران خوش مدرسه تمام میشود. و بعد نوبت فروخوردن و تحملکردن است، گریهکردن در خانه، و از ترس، هر روز کمتر حرفزدن و کمتر کاری کردن، فقط برای اینکه مبادا «اشتباه» بیشتری مرتکب شوی [...].
دی سایت:
«متفاوتتر» (andersig)، «دیگرگونه کردن» (verandern) – برای توصیف آنچه در اردو بر سر یورگ میآید، شما حتی واژههای تازه ساختهاید، آقای استانیشیچ. این کتاب تا چه حد به زندگی خودتان مربوط است؟
ساشا استانیشیچ:
داستانی از دوران مدرسهام وجود دارد. آن زمان همراه والدینم از بوسنی گریخته بودیم و من در مدرسهای در هایدلبرگ درس میخواندم. یکی از همکلاسیهایم بارها از سوی چند نفر دیگر آزار میدید، و من منفعل ماندم، چیزی نگفتم. این موضوع هیچوقت مرا راحت نگذاشت. چند بار هم دربارهاش نوشتم، اما هیچوقت از نتیجه راضی نبودم. وقتی انتشارات کارلسن از من پرسید آیا مایل هستم رمانی برای نوجوانان بنویسم، بلافاصله همین ماجرا به ذهنم آمد. آن را به یک اردوی تابستانی منتقل کردم؛ به مکانی خنثی، جایی که حتی از مدرسه هم سازوکارهای حفاظتی کمتری وجود دارد و مربیان، بچهها و ساختارهای جاافتاده زورگویی را اصلاً نمیشناسند.
دی سایت:
شما آن زمان فقط نگاه کردید و روی برگرداندید. آیا زورگویی فقط به این دلیل میتواند وجود داشته باشد که آدمهای ترسو و بیجرئتی هستند که کنار میایستند؟
«در این سن، همه موضوع زورگویی را میشناسند»
استانیشیچ:
آنها قطعاً اکثریتاند – کسانی که جرئت نمیکنند چیزی بگویند. این کتاب پیش از هر چیز خطاب به آنهاست: کاری بکنید! در این سن، همه موضوع زورگویی را میشناسند؛ یا بهعنوان قربانی، یا آزارگر، یا شاهد و تماشاگر. برای این داستان، مهم بود که زاویه دید قربانی یا آزارگر را انتخاب نکنم، بلکه بگذارم این پسر ظاهراً بیطرف، کمی عقلکل و تقریباً بدبین، یعنی کِمی، روایت کند. و بله، چون مطمئنم اگر آدمهای شجاع بیشتری وجود داشتند، زورگویی تا این اندازه پدیدهای رایج نمیشد.
دی سایت:
بهعنوان خواننده، آدم از خود میپرسد: سرنوشت کِمی چه خواهد شد؟ آیا خودش هم قربانی میشود؟ یا به آزارگران میپیوندد؟
استانیشیچ:
خیلی به این موضوع فکر کردهام. خطر اینکه آدم به جمع زورگوها بپیوندد، کاملاً واقعی است. آزارگران از قدرت گروهشان زندگی میکنند. آنها به «ماهوارهها»ی خود نیاز دارند. همیشه تلاش میکنند دیگران را جذب کنند. اما در مورد کِمی، شخصیتی ساختهام که هرگز زورگویی نمیکند. او ترجیح میدهد یک بیرونماندهی انتخابی باشد تا اینکه همراه زورگوها شود. برای من، او نوعی استاد تمامِ بیرونماندن است – نمیتوانند او را تغییر دهند. هر کاری هم بکنند.
دی سایت:
آیا چیزی از کِمی در شما هم هست، نایا و ایکی؟
نایا:
کِمی کاملاً مردد است، چون نمیداند چه کار باید بکند. جرئت نمیکند علیه زورگویی چیزی بگوید، و درعینحال میداند که همین کار درست است. من خیلی با این وضعیت ارتباط گرفتم، چون وقتی شاهد زورگویی هستی و به مقابله با آن فکر میکنی، میترسی خودت قربانی بعدی شوی.
ایکی:
در کتاب، کِمی میگوید عصبانی است، اما اینکه فقط عصبانی باشی و چیزی نگویی، به هیچکس کمکی نمیکند. در خیلی از جاهای داستان، کلمات در گلویش گیر میکنند. میخواهد کنار یورگ بایستد، با او حرف بزند، اما یورگ پس میزند و باز هم کِمی هیچ حرفی از دهانش بیرون نمیآید. مثلاً آن صحنهای که یورگ از پیادهروی کنار آبشار برمیگردد و کِمی میبیند کولهپشتیاش پر از گل است، کفشهایش هم همینطور. کِمی حدس میزند که بقیه او را در گل پرت کردهاند.
«گرگ»، بخشی از فصل چهاردهم:
دستهایش هم کثیفاند و موهایش از گل به هم چسبیده، دیگر حتی یک تار مو هم بیرون نزده است.
یورگ وقتی نگاه مرا میبیند، میگوید:
«حسابی سر خوردم. کامل.»
حالا یک خشم: همینجا، درونم. در گوش، در مشت. خشمی نسبت به همهچیز، نسبت به خودم، نسبت به همهچیز. [...] باید چیزی بگویم، کاری بکنم، باید کمکش کنم. اما ساکت میمانم، مینشینم، فقط نگاه میکنم.
ایکی:
این کشمکش درونی کِمی خیلی خوب توصیف شده. من میشناسمش؛ اینکه چقدر سخت است بلند شوی و درباره چیزی که میدانی حرف بزنی.
دی سایت:
به چه موقعیتهایی فکر میکنی؟
ایکی:
در کلاس من، برای مدت طولانی پسری را دست میانداختند. خیلی از این اتفاقها در اینترنت رخ میداد، اما من میدیدم که همکلاسیها مرتب سؤالهای طعنهآمیز از او میپرسند. بعد به جوابهایش میخندیدند و مدام همدیگر را بیشتر تحریک میکردند. من پیش بعضی از آنها رفتم و گفتم: چرا این کار را میکنی؟ این درست نیست! حتی چند بار هم پیش معلم رفتم. اما معمولاً خیلی نتیجهای نداشت.
دی سایت:
چرا نتیجه نداد؟
ایکی:
پیش آمده که همان کسی که قربانی زورگویی بود، از من گلایه کرده که چرا موضوع را به معلم گفتهام. آنوقت حتی کمی احساس کردم سرم کلاه رفته یا مسخره شدهام.
ساشا استانیشیچ:
تو کاملاً کار درست را کردی. معمولاً نمیشود زورگویی را با اینکه خودت مستقیم سراغ آزارگران بروی یا از قربانی بپرسی «چه چیزی کمکت میکند؟» حل کرد. بهترین راه این است که در زنگ تفریح به معلم بگویی: «یک لحظه وقت دارید؟» بسیاری از قربانیان زورگویی ترجیح میدهند همچنان رنج بکشند، تا اینکه بیشتر جلب توجه کنند و بعد شاید حتی بدتر هم آسیب ببینند.
دی سایت:
آقای شوارتسکوف، آیا معلمان اغلب بیش از حد منفعل میمانند؟
میشائل شوارتسکوف:
ما معلمان اغلب خیلی دیر متوجه زورگویی میشویم. زورگویی در پنهان اتفاق میافتد؛ وقتی که نظارتی وجود ندارد. اگر در سلف کسی را از صف بیرون هل بدهند و مجبور شود دوباره ته صف بایستد، این را میبینیم. اما این حالت معمول نیست.
دی سایت:
آیا برای خود شما پیش آمده که روی برگردانده باشید؟
شوارتسکوف:
اگر در موقعیتی دقیقاً نفهمم چه اتفاقی افتاده، از همکاران میپرسم: شما هم مشکوک شدهاید؟ باید واکنش نشان بدهیم؟ چون مدام تعارض و درگیری وجود دارد. اما هر تعارضی لزوماً زورگویی نیست.
ایکی:
من اغلب از معلمهایمان ناامید میشدم. اگر آنها با هم تبادل نظر میکنند، چرا خیلی زودتر دخالت نمیکنند؟
نایا:
در کلاس ما، معلم اصلی همیشه فوراً حاضر میشد، مثلاً وقتی کسی را مسخره میکردند. اما برای او هم سخت بود که تشخیص دهد شوخی است یا جدی.
استانیشیچ:
شوخی، شوخی نیست اگر یکی هیچوقت نخندد.
نایا:
این جمله از کتاب خیلی به نظرم قوی بود. خیلی خوب به یکی از همکلاسیهای من میخورد. ما دخترها اصلاً نمیدانستیم زورگویی برای او تا چه حد بد بوده. مخصوصاً چیزهایی که در گروههای چت اتفاق میافتاد. چون اغلب فقط پسرها در آن گروهها بودند. تازه وقتی فهمیدیم ابعاد ماجرا چقدر بزرگ بوده که آزارگر مجبور شد مدرسه را ترک کند.
شوارتسکوف:
زورگویی همیشه وحشتناک است، اما قبلاً وقتی مدرسه تمام میشد، این چرخه قطع میشد. آدم در خانه آرامش داشت. امروز توهینها و تحقیرها ادامه پیدا میکنند؛ در گروههای چت و شبکههای اجتماعی، بیستوچهار ساعته. اینکه در این مورد، آزارگر اصلی مدرسه را ترک کرد، استثنا بود؛ چون معمولاً این قربانیها هستند که مدرسه را ترک میکنند.
استانیشیچ:
اگر آزارگران کارشان را خوب پیش ببرند، ممکن است ماهها هیچکس از زورگویی خبر نداشته باشد. آن زمان در مدرسه من در هایدلبرگ، وقتی موضوع خیلی شدید شده بود، خوشبختانه کسی آن را به یک معلم مورد اعتماد گزارش داد، وگرنه احتمالاً هیچ کاری انجام نمیشد. بعد از آن فکر میکنم بهتر شد. جالب اینکه خشونتبارترین حملهها در کلاس ورزش اتفاق میافتاد. هیچوقت نفهمیدم چطور معلم ورزش نمیتوانست این را ببیند. زورگوها جای پای استارت آن پسر را عقب میکشیدند؛ با توپ به او میزدند. معلم میتوانست بگوید: «بس کنید، دست بردارید!» بالاخره همکلاسیام یک گواهی پزشکی گرفت تا دیگر مجبور نباشد در کلاس ورزش شرکت کند.
«خودم را خیلی سرزنش کردم»
دی سایت:
آن زمان از اینکه کاری برای او نکردید، خجالت میکشیدید؟
استانیشیچ:
از یک طرف آدم فکر میکند: خوب شد که دیگر مجبور نیست رنج بکشد. و همزمان، وحشتناک است که او رفته. بله، من خودم را خیلی سرزنش کردم. اما صرف سرزنش کردن تا حالا به کسی کمک نکرده است.
دی سایت:
برای خودتان فهمیدهاید چرا نتوانستید واکنش نشان دهید؟
استانیشیچ:
من میترسیدم. آزارگران از نظر بدنی قویتر بودند و واقعاً گردنکلفتهای مدرسه محسوب میشدند. و من نمیخواستم جلب توجه کنم – نه با آلمانیِ ناقصم، نه با لباسهایم که جورواجور و نامرتب بودند، چون پولی نداشتیم. اگر چیزی میگفتم، جلب توجه میکردم.
دی سایت:
آیا به خاطر تجربه فرار و مهاجرت، ذاتاً یک بیرونمانده بودید؟
استانیشیچ:
در واقع نه، چون مدرسه برای بچههای مهاجر مثل ما آماده بود. فقط مدرسه خیلی بزرگ بود و بچههای زیادی داشت؛ هرکدام با داستانی متفاوت. پناهجویانی که در جنگ تجربههای هولناک داشتند، کسانی که با خشونت بزرگ شده بودند، یا تنها بودند. من اصلاً نمیدانستم چه کسی واقعاً قدرت دارد و همیشه محتاط بودم. در جمع خودمان، که عمدتاً از مهاجرها تشکیل شده بود، همه ما بیرونمانده بودیم – پس در واقع هیچکس تنها بیرونمانده نبود.
«گرگ»، بخشی از فصل هفتم:
زندگیای که در داستانها برای خودم تصور میکنم، زندگی بهتری است. در این داستان، من آدم غرغرو و بداخلاقم، اما کمی دوستداشتنی؛ و یورگ قربانی است. [...] اگر بخواهم برای او داستان خوبی بسازم، باید چیزهای زیادی را در واقعیت تغییر بدهم. [...] یورگ بیشتر حرف میزد، شجاعتر بود. برای خودش متحد پیدا میکرد. با هم آدم قویتر است، مگر نه؟ من هم یک متحد میبودم (و شجاعتر و کمحرفتر). ما دوستانِ بیرونمانده میشدیم و نه فقط هماتاقیهای تصادفی یک کلبه. هرچه بیشتر چنین جزئیاتی را تصور میکنم، چنین یورگی نامحتملتر میشود، و پایان خوش او هم بعیدتر.
دی سایت:
در گرگ پایان خوشی برای یورگ وجود ندارد. آیا این نوعی قاعده است که برای قربانیان زورگویی بهندرت پایان خوبی رقم میخورد؟
ایکی:
دو نفر از قربانیان زورگویی در کلاس من مدرسه را ترک کردند. این تنها راه نجاتشان بود. حتی نمیدانم امروز چه وضعی دارند.
نایا:
خود من هم یک بار قربانی زورگویی شدم. در دبستان، کوچکترین بچه کلاس بودم و دو پسر اغلب در حیاط مدرسه هلام میدادند. آن زمان هم با بهترین دوستهای فعلیام دوست بودم، اما ما سه نفر واقعاً رابطهای سمی داشتیم. همیشه یکی از ما کنار گذاشته میشد. البته امروز رابطهمان خیلی خوب است.
دی سایت:
پذیرفته شدن در گروههای دوستی شما چقدر سخت است؟
ایکی:
هر کسی نمیتواند وارد آن شود. ممکن است بگویی: «میتوانی گاهی با ما باشی»، اما این به این معنا نیست که واقعاً به جمع تعلق پیدا کرده باشد. اول باید معلوم شود که آن شخص همان علایق را دارد و ظرفیت دوستی در او هست یا نه.
استانیشیچ:
این در بزرگسالان هم شبیه همین است. آدم هر کسی را که در مهمانی خوشش آمد، به خانهاش دعوت نمیکند. لازم نیست هر کسی را فوراً وارد زندگیات کنی.
ایکی:
برای من هم مهم است که اصلاً با کسی احساس راحتی میکنم یا نه.
شوارتسکوف:
واقعاً چقدر فشار برای همرنگ شدن با دیگران حس میکنید؟ نایا، تو قبلاً در ماشین به ایکی گفتی: «در تعطیلات آدم کاملاً متفاوتی هستی.»
نایا:
در تعطیلات خیلی بیشتر جرئت میکنم، لباس متفاوتی میپوشم. وقتی بدانم این آدمها را دیگر هیچوقت نمیبینم، برایم مهم نیست دربارهام چه فکر میکنند. در مدرسه کمتر خودم را نشان میدهم.
ایکی:
در مدرسه به این فکر میکنم که چه تصویری از من دیده میشود. چیزهایی هست که هرگز در مدرسه انجام نمیدهم؛ مثلاً کفش پاشنهبلند نمیپوشم. اما اگر چیزی را واقعاً بخواهم، برایم مهم نیست دیگران بگویند: «این چه شکلیه؟» یا «عجب آدم عجیبی!»
دی سایت:
آقای شوارتسکوف، کتاب گرگ در مدرسه خواهران شول در توبینگن چه تغییری ایجاد خواهد کرد؟
شوارتسکوف:
ما یک تجربه مشترک میسازیم. چیزی وجود دارد که همه دربارهاش حرف میزنند. این در دنیای فردگرایانه و تکهتکهشده امروز، که تا این حد در فضای دیجیتال جریان دارد، اتفاق خاصی است. ما تلاش میکنیم حول یک داستان به هم پیوند بخوریم؛ داستانی که در سالهای آینده بتوانیم به آن ارجاع دهیم. مثلاً وقتی درباره زورگویی حرف میزنیم، درباره طردشدن، یا درباره تعارضهای واقعی در کلاسهایمان. آن وقت میتوانیم بگوییم: «به گرگ فکر کنید.» و همه میدانند منظور چیست.
دی سایت:
این کتاب چقدر شما را به فکر فرو برد، نایا و ایکی؟ آیا در آینده چیزی را متفاوت انجام خواهید داد؟
نایا:
الان دقیق نمیدانم. اما گرگ را در دو روز بلعیدم، در حالی که معمولاً اصلاً زیاد اهل کتاب خواندن نیستم.
ایکی:
برای من پیامش این است: به حس درونیات گوش کن! و اگر فکر میکنی باید کاری انجام دهی، انجامش بده!
استانیشیچ:
من آنقدر سادهلوح نیستم که فکر کنم با ادبیاتم جهان را تغییر میدهم. من پیشنهادی ارائه میکنم؛ در بهترین حالت، موفق میشوم شما بهعنوان خواننده وارد چیزی شوید که از خودتان سرچشمه نمیگیرد. در جهانی که هر کس تا این اندازه بر خودش متمرکز است، همین هم زیاد است. اینکه شما از چنین کتابی چه چیزی با خود به واقعیت میبرید، فقط خودتان میتوانید تصمیم بگیرید.
پس از دو ساعت گفتوگو، ساشا استانیشیچ باید برود؛ هنوز برای برنامه کتابخوانیاش در سالن قدیمی اسبسواری (Alte Reithalle) کارهای زیادی برای آمادهسازی مانده است. آن شب، بسیاری از اهالی اشتوتگارت به آنجا میآیند. نایا، ایکی و میشائل شوارتسکوف هم آمدهاند.
نام کتاب تازهای که استانیشیچ معرفی میکند این است:
«بدبختی من از آنجا شروع میشود که مدار الکتریکی را به شکل یک مستطیل رسم میکنند».
اما در پایان برنامه، همانطور که برای حضار توضیح میدهد، برای مهمانانش از توبینگن، فصل اول گرگ را هم میخواند. هدیهای اضافه برای ایکی و نایا؛ هر دو با شوق آرامی جیغ میکشند.
و بعد شاهد آن هستند که ساشا استانیشیچ چگونه با صدا و حرکاتش، داستان را به متنی زنده تبدیل میکند؛ متنی که با چنین شدتی پیش از آن تجربه نکرده بودند.
تا جایی که نایا در پایان میگوید:
«فکر کنم باید کل کتاب را یک بار دیگر بخوانم.»
از شماره ۲۲/۲۰۲۶ هفتهنامه دی تسایت
بهروزشده در ۱۵ مه ۲۰۲۶ – این مقاله بخشی از تسایت آخر هفته، شماره ۲۰/۲۰۲۶ است.