مارسل لوتِه – ۹ مه ۲۰۲۶
آنچه در آثار تولستوی ادبیات بود و در کارهای کریستوفر کلارک تحلیل تاریخی، امروز به توصیفِ واقعیت بدل شده است. هرکس دقیق نگاه کند میبیند: «خوابگردها» دوباره برگشتهاند.
درسهای تاریخ دقیقاً به اندازه یک نسل دوام دارند. بعد از آن فرسوده میشوند و بازی از نو آغاز میشود. آنچه پدربزرگ تجربه کرده، برای نوهاش به یک رمان تاریخی تبدیل میشود. و همانطور که میدانیم، مطالب مدرسه بهمحض پایان امتحان فراموش میشوند.
کریستوفر کلارک حدود ده سال پیش کتابی درباره قرن بیستم منتشر کرد که قرار بود این فاصله را پر کند: «خوابگردها – چگونه اروپا به جنگ جهانی اول کشیده شد». این مورخ استرالیایی در این کتاب بهدقت نشان میدهد چگونه یک قاره در سال ۱۹۱۴ بهسوی فاجعهای عظیم لغزید؛ نه بهدلیل یک طرح بزرگ، بلکه بهواسطه ترکیبی از بیاعتمادی متقابل، خطاهای محاسباتی، غرور، طرحهای توسعهطلبانه و ملیگرایی. کافی بود یک جرقه زده شود.
وقتی در زمستان ۲۰۱۳ برای اولین بار این کتاب را خواندم، مطمئن بودم چنین چیزی دیگر تکرار نخواهد شد. ما درس گرفته بودیم. دو جنگ جهانی باید کافی باشد. امروز میدانم که این یک اشتباه بود.
هیدرایی با پایتختهای اروپایی
اگر توصیف کلارک از پیش از جنگ را دوباره بخوانید و فقط نامها را در ذهن تغییر دهید، شباهتها آشکار میشود: بیاعتمادی میان رهبران سیاسی؟ وجود دارد. خطاهای محاسباتی هفتگی؟ کاملاً. غرور؟ یک صدراعظم آلمان اعلام میکند که «در جنگ با پوتین هستیم»، در حالی که ارتش آلمان حتی یک گلوله شلیک نکرده است. طرحهای توسعهطلبانه؟ بله.
اتحادیه اروپا که میکوشد از یک پروژه اقتصادی به یک بلوک نظامی تبدیل شود و پیشنهادهای عضویت را نه بر اساس عقلانیت اقتصادی، بلکه بر پایه لجاجت ژئوپولیتیکی ارائه میدهد. ملیگراییها؟ امروز خود را در قالب «میهندوستی اروپایی» پنهان میکنند، اما همان کارکرد قدیمی را دارند: بسیج علیه دشمنی که برایش باید ساخته شود.
اگر کسی این تصویر را افسردهکننده میداند، هنوز به نتیجه اصلی نرسیده است: قلمرو اتحادیه اروپا در وضعیت کنونی تنها برای جنگ سیساله بعدی مناسب است و در سطح جهانی عملاً بیاهمیت شده است. یک طبقه سیاسی که طی دو نسل به چنین وضعی رسیده باشد، شاید شایسته قدردانی باشد ــ اما نه آن نوعی از قدردانی که خودش برای خود قائل است.
اما کلارک فقط از «خوابگردها» در پایتختها نمیگوید. او از رخوت تودهها نیز سخن میگوید: از همراهیِ خاموش شهروندان، از آمادگی برای اینکه طبلهای رسانههای بسیجگر را بهجای آگاهی بپذیرند. همینجاست که تفاوت میان ۱۹۱۴ و ۲۰۲۶ آشکار میشود ــ هرچند نه به سود ما.
ابزارهایی که امروز برای آمادهسازی افکار عمومی جهت جنگ بهکار میروند، بسیار پیچیدهتر از کاریکاتورهای چکمههای نظامی گذشتهاند. ناتو حتی برای این موضوع یک مفهوم دکترینی خاص ساخته است: «جنگ شناختی» (Cognitive Warfare). هدف اعلامشده این اتحاد ــ که در اسناد راهبردی از سال ۲۰۲۰ قابل مطالعه است ــ تغییر این است که «یک جامعه دشمن چه میاندیشد، چه دوست دارد یا به چه باور دارد». این موضوع صراحتاً شامل جمعیتهای غیرنظامی میشود، هم در زیر آستانه جنگ و هم بالای آن.
نکته طنزآمیز و در عین حال تلخ این است که همان روشهایی که برای محافظت در برابر دستکاری دشمن طراحی شدهاند، در داخل نیز بهکار گرفته میشوند. همان پلتفرمهای تحلیل داده هم در عملیات نظامی استفاده میشوند و هم در پلیسگری مدنی. همان شرکتهای مشاورهای میان ارتباطات راهبردی و مدیریت کارزارهای انتخاباتی جابهجا میشوند. مرز میان «دفاع» و «کاربرد» نه فنی، بلکه صرفاً اعلامی است.
به این ترتیب، قوه مجریه بهطور غیرمستقیم شرایط شناختیِ کسانی را شکل میدهد که باید آن را کنترل کنند ــ پارلمانها، رسانهها و حاکمیت. بیصدا. الگوریتمی.
درس مرکزیِ نظامهای تمامیتخواه قرن بیستم، که در آن مخالفت و آزادی بیان سرکوب شد تا سپس در «منفعت عمومی» جنگی عظیم آغاز شود، در کنوانسیون قانون اساسی هِرِنکیمزه در سال ۱۹۴۸ در یک جمله خلاصه شد: کرامت انسان، آزادی شکلگیری افکار، و کنترل قدرت؛ سه ستون.
هرکس یکی از این ستونها را فروبکشد، دو ستون دیگر را نیز در معرض خطر قرار داده است. این باید اصل بنیادین هر سیاستی باشد که آزادی را نه صرفاً کار روزمره، بلکه مأموریت خود میداند.
تولستوی اپیلوگ «جنگ و صلح» را با اندیشهای به پایان میبرد که اغلب با سختی نادیده گرفته میشود:
«در حالت اول لازم بود از آگاهیِ یک بیحرکتی غیرواقعی در فضا صرفنظر کنیم و حرکتی را ببینیم که احساسش نمیکردیم؛ در حالت حاضر نیز به همان اندازه لازم است از آزادیای صرفنظر کنیم که وجود ندارد، و وابستگیای را بشناسیم که از آن آگاه نیستیم.»
این دقیقاً همان وابستگی است که در دکترین جنگ شناختی به روش تبدیل شده است. کسی که تصور میکند کاملاً آزاد فکر میکند، در حالی که واژههای تیترهای خبری را تکرار میکند، شهروند ایدهآلِ جنگی است که رسماً اعلام نشده است.
«درباره این اتریش با من صحبت نکنید»
جمله نخست «جنگ و صلح» نیز با دقتی آزاردهنده وضعیت ۲۰۲۶ را نشان میدهد:
«آه، درباره این اتریش با من صحبت نکنید!» ــ این را تولستوی به زبان یک بانوی درباری به نام آنا پاولونا میگذارد. «ممکن است من همه چیز را درست نفهمم، اما به نظر من، این کشور جنگ نمیخواهد و هرگز هم نخواسته است.»
بر اساس باور من، هیچ ملتی که توسط انسانهای عاقل و منطقی اداره شود، خواهان جنگ نیست. و دقیقاً همان اتریشی که تولستوی آن را صلحطلب تصویر میکرد، بعدها دقیقترین توضیح را درباره چرایی این موضوع ارائه داد.
مکتب اقتصادی اتریش، با چهرههایی مانند لودویگ فون میزس و فریدریش آگوست فون هایک، در دهههای میان دو جنگ جهانی با منطق سخت نشان داد که جنگ از نظر اقتصادی همیشه بدترین گزینه ممکن است. نه به این دلیل که صلحطلبی ایدهای زیباست، بلکه چون حساب و کتاب آن هرگز جور درنمیآید.
اعداد چه میگویند؟
در مناطق جنگی، تولید ناخالص داخلی حدود ۳۰ درصد سقوط میکند. پنج سال بعد نیز همچنان پایینتر از روند پیش از جنگ باقی میماند. تورم تا ۱۵ واحد درصد افزایش مییابد و سالها بالا میماند.
اما این فقط نیمی از ماجراست. همسایگان و کشورهایی که بهطور اقتصادی درهمتنیدهاند نیز آسیب میبینند: از طریق زنجیرههای تجاری، قیمت انرژی، اختلال در تأمین، و فرار سرمایه. هرکس با منطقه جنگی تجارت دارد، خود نیز آسیب میبیند. نقطه.
این برای شما چه معنایی دارد؟
یعنی هر ساعتی از جنگ که یک سیاستمدار آلمانی با ارسال تسلیحات، ادبیات تشدید تنش یا فرصتهای از دسترفته مذاکره طولانیتر میکند، در قبض برق شما منعکس میشود. در اجارهخانه شما. در قیمت مواد غذایی شما. در حقوق بازنشستگیای که دیگر کافی نخواهد بود. و در خدمات اجتماعیای که در نهایت کاهش مییابد، چون منابع در جای دیگری سوزانده شدهاند.
و یعنی شما در سوگ انسانهایی قرار میگیرید که اگر تصمیم گرفته نمیشد آنها را قهرمانان یک جنگ بیگانه بنامند، شاید سرنوشتشان برای کسی مهم نمیبود.
صدراعظم فعلی آلمان با افتخار از شتاب دادن به افول اقتصادی کشور از طریق هدر دادن دارایی شهروندان سخن میگوید و همزمان جنگی بیمعنا را طولانیتر میکند که همچنان جان هزاران انسان را میگیرد.
و من میپرسم: از دیپلماسی هوشمندانه آلمان چه باقی مانده است؟
یک «حالت اتحاد» که اصلاً وجود ندارد
چه رابطه علّیای اصلاً ایجاب میکند که آلمان در جنگی میان دو قدرت خارجی مداخله کند، در حالیکه با هیچیک از آنها پیمان دفاعی ندارد؟ آن هم به شکلی که فقط آلمان را فرسوده میکند، اما به هیچکس دیگری آسیبی نمیزند؟
این یک پرسش بلاغی نیست. هرکس از «دفاع» سخن میگوید و منظورش مداخله نظامی در یک جنگ خارجی است، از دفاع حرف نمیزند. او در حال برنامهریزی برای یک حمله مغایر قانون اساسی است. ماده ۲۶ قانون اساسی آلمان صریح است: اقداماتی که بهگونهای مناسب برای برهم زدن همزیستی مسالمتآمیز ملتها باشند، غیرقانونیاند و باید مجازات شوند. این شامل آمادهسازی جنگ تهاجمی نیز میشود.
در کنار آن: جهان فقط در اروپای شرقی در آتش نیست. در خاورمیانه، ساحل آفریقا، و دریای چین جنوبی نیز شعلهها زبانه میکشند. جهانی با اینهمه جرقه همزمان، یک بشکه باروت است. در چنین وضعی نباید رقصید؛ باید مذاکره کرد ــ با همه.
آنچه سوسیالدموکراتها و محافظهکاران زمانی میدانستند
این موضعگیری اصلاً قابل طبقهبندی ساده چپ یا راست نیست. این موضع کسانی است که جنگ را میشناختند.
فرانز یوزف اشتراوس، وزیر دفاع وقت آلمان و سیاستمدار حزب CSU، در نوامبر ۱۹۵۸ در پارلمان فدرال گفت:
«درباره پرسش “مذاکره یا عدم مذاکره” قبلاً موضع خود را گفتهام. بدیهی است که باید مذاکره کرد! من از وظیفه خود فرار نمیکنم و نیازی هم ندارم بعدها بگویم پشیمانم، اگر این جمله را بپذیرم که: بهتر است ده سال مذاکره کنیم تا حتی یک روز جنگ اتمی داشته باشیم!»
چهار سال پیش از آن، در ۱۸ نوامبر ۱۹۵۴، اوتو برنر ــ رئیس اتحادیه کارگری IG Metall و سوسیالدموکراتی قاطع ــ در بحث درباره بازسلاحسازی آلمان غربی گفته بود:
«ما معتقدیم یک سال مذاکره بهتر است از حتی یک روز جنگ.»
اشتراوس و برنر ــ دو جهان ایدئولوژیک کاملاً متفاوت ــ در یک نقطه اساسی همنظر بودند: هر دو جنگ را نه از اسناد راهبردی، بلکه از تجربه زیسته میشناختند. وقتی پای جنگ در میان است، میدانستند که هر ساعت مذاکره بهتر از نخستین ساعت بمباران است.
اما کسانی که امروز با شمشیر لفظی تقلا میکنند، جنگ را اغلب فقط از تلویزیون و اسناد استراتژیکِ کمدقت لابیها میشناسند. و این موضوع آنها را کمخطرتر نمیکند؛ برعکس.
هرکس پس از ۱۹۱۴ و ۱۹۳۹ باز هم بخواهد به جنگطلبی تن بدهد، باید ابتدا به یک مدرسه ابتدایی برود و برای دانشآموزان کلاس چهارم و والدینشان توضیح دهد چرا کارمندان پشتمیزنشینِ بیتجربه میخواهند آنها را در جنگی قربانی کنند. اگر نتواند، پاسخ خود را گرفته است. چون کسی که جنگ را ندیده باشد، تنها اوست که برای جنگ است.
درباره نویسنده
مارسل لوتِه (متولد ۱۹۷۷) تا سال ۲۰۲۱ نماینده پارلمان برلین بود. در سال ۲۰۲۰ در اعتراض به سیاستهای کرونا از حزب FDP جدا شد. پس از انتخابات ۲۰۲۱ برلین، نتایج را به چالش کشید و تخلفات انتخاباتی را افشا کرد، که در نتیجه آن دادگاه قانون اساسی انتخابات را باطل اعلام کرد. در سال ۲۰۲۲ اتحادیه «Good Governance Gewerkschaft (GGG)» را تأسیس کرد و اکنون رئیس آن است. در حال حاضر نیز اعتراض او به انتخابات فدرال ۲۰۲۵ و شکایتی علیه بسته مالی تریلیونی دولت در دادگاه قانون اساسی آلمان در جریان است.
به نقل از روزنامه برلینر سایتونگ (Berliner Zeitung)