logo





ویکتور دی. سندیگو

سایه‌های باران غبارآلود

ترجمه علی اصغر راشدان

دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۱ ژوين ۲۰۲۶

( ژانر: درام )

بعد از ظهر، سربازها از طرف شمال پیدا و وارد شهر شدند. چیزهای جامانده از یک لاشه را عقب یک کامیون کشیدندو نزدیک فواره‌ی میدان انداختند.

گرد و خاک از زمین بلند شد.

کاپیتان آمد پائین، توی میدان آهسته قدم زد. همان‌طورکه می‌گشت، نگاه موشکافانه ش را روی تک تک ساکنانی متمرکز کرد که هر کدام با روحی منحصر به فرد بر چهره خود، ساکت ایستاده بودند.

کامیون‌، ایستاده، دود دیزلش را رها می‌کرد. صحرابا آسمان سنگین برخورد می کرد. سربازها در بین چهره شهری‌ها گشتند، نگاه تک تک افراد را بررسی کردند تا ردی از سرکشی در نگاهشان پیدا کنند. زنی را توی کامیون نشاندند، کامیون را راه انداختند و دور شدند. هوا غرغر کرد و بعد محو شد.

یک سرباز جوان پشت سرشان ایستاد، پسری با یک دست. هفت تیر یا تفنگ نداشت، کلاهم روی سرش نبود.

جکسون از پنجره میدان را نگاه کرد. گرد و خاک کامیون توی بستر خیابان که فروکش کرد، جکسون خارج شد. چهره ی سرباز جوان تهی ماند.

جکسون پرسید " تو واسه چی اونجائی؟ "

سرباز جوان که یک‌دست نداشت و از یاران بریده و ناکامل شده بود، گفت:

" ما تو جنگ پیروز شدیم. "

" نه. تو واسه چی تنها اونجائی؟ "

پسر نفسی عمیق کشید و مکث کرد، کلاهی پراز هوای صحرا بیرون کشید و گفت " ملچر ".

جکسون پرسید " تو از اون چی میدونی؟ "

توماس ملچر مبارزی بود که چندی قبل ناپدید شده بود. این کلمه توی چهره شهری ها پراکنده شد.

" اون پدر من بود. "

جکسون لحظه ای ساکت ایستاد، بعد به شلوغی و بی‌نظمی‌ای که سربازها کنار فواره داشتند، اشاره کرد و پرسید " اون همونه؟ "

ملچر جوان سر تکان داد و به چهره‌ شهری که با ریش قهوه‌ای روشن و اخم، به آنها خیره شده بود، نگاه کرد. اطراف چهره شهری را نگاه کرد و گفت:

" حالا من بی ارزشم. "

جکسون گفت " اول یه خائن، حالایه قربانی. "

چهره‌های شهری دایره ی خود را یکی دو قدم تنگ‌تر کردند. پوتین هاشان ابرهای کوچکی از خاک را بلند کردند.

جکسون کف دست‌هاش را روبه جماعت بلند کرد. ایستادند.

جکسون پرسید " چطور دستتو از دست دادی؟ "

ملچر جوان دندان‌هاش را درهم فشرد، مشتش را روی دهن‌اش گذاشت و گفت"

" از دست ندادم، کنده شد. "

خورشید نسیمی سوزان را نفس کشید. پرنده ئی بزرگ به طرف جنازه ی کنار چشمه فرود آمد. یکی دیگر.

جکسون پرسید " داری میری بجنگی؟ "

ملچر جوان مشتش را پائین آورد، اما همان‌طور مشت شده نگاه داشت؛ گفت:

" این کار مسئله ئی توش داره؟ "

جکسون گفت " نه، ما خیلی هستیم. "

چهره شهری ها دوباره دایره خود را تنگ‌تر کردند.

ملچر اطراف را نگاه کرد، پرسید " این قضیه کمکی میکنه؟ "

" چی ؟ "

" وقتی منو بکشی، کمکت میکنه که فراموش کنی؟ "

جکسون گفت " نه. بازم رو گورامون خاک می‌وزه. "

" درسته. "، همه سنگ قبرهایی را در قلب‌هاشان حمل می‌کردند. مهربانی، خون خود را بر زمین خشکانده بود.

یک چهره شهری که نزدیک‌تر شده بود، خود‌ را از جماعت جدا کرد و چهره ی یک زن جوان شد، با خراشی روی گونه ش، گفت " اون می‌تونست کمک کنه."

زن جوان گفت " اون میتونست کمک کنه، اگه ما اون‌همه از دست نداده بودیم. "

چهره شهریها زمزمه‌ای یکپارچه کردند و به مرور ساکت شدند. مدت چند ثانیه هیچکدام تکان نخوردند، بعد نزدیک چشمه، پرندگان سکوت را درهم شکستند.

ملچر جوان نفس کشید و چند سالش را بیرون داد، گفت:

" دست توهم کنده شده بود. "

جکسون سر تکان داد. با ملچر جوان وجه مشترکی داشت.

با این‌همه، کافی نبود. اینکه دزدی ضرر به حساب می آمد یا ضرری که با کامیون‌‌های غبارآلود وارد شهر می‌شد، برای جکسون یا چهره شهریها اهمیت چندانی نداشت. آنچه اهمیت داشت و به عنوان نماینده در مقابل آنها ایستاده بود، با یک دست که آویزان بود و دست دیگرش که جایی در میان دسته‌های چرخ دستی قرار داشت.

این احتمالا چیزی نبوده که آنها عمیقا آرزو کرده بودند و نه آن که زمانی مورد احترامشان بوده،اما هرازگاه، مصلحت و سهولت از سایه‌های محض باران غبارآلود برمی‌خاست. همانطور که تمامشان، هر کدام بر اساس تقویم غم و اندوه شخصی خود، مشاهده کرده بودند. هرازگاه، عدالت صرفاً بیرون از دایره‌ی تنگ‌ محکومیت می‌ایستاد و می‌گذاشت که جشنِ خودش را داشته باشد...
________________________________________________

ویکتور دی. سن‌دیگو در بلند صحرای مرکزی مکزیکو زندگی می کند.

کارهاش در مجلات و روزنامه های متفاوتی عرض وجود کرده و در رادیوی عمومی به تصویر درآمده اند. بنیانگذار هنر شعر نیمه‌بادی و بنیانگذار/ سردبیر مجله گلوگاه سگ و یک نشریه آنلاین رمان کوتاه و شعر منظوم است.

بیشتر کار‌هاش را می‌توان در عقیده ی پویا پیداکرد، جائی که داستان های خلاقانه و خاطره‌انگیز برای کسانی که داستان‌های متفکرانه و جسورانه‌ ی شرایط مشترک انسانی ما براشان تامل برانگیزند و لذت می‌برند، منتشر می کند.



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد