هفته پیش پرویز قلیچخانی، پس از چند سال تحمل بیماری، ما دوستان و یارانش را برای همیشه ترک کرد و جامعه ورزش، فرهنگ و آزادیخواهان ایران را داغدار ساخت. وظیفه خود میدانستم ادای احترامی به او داشته باشم. در چند مورد نیز همراه با دوستان و رفقای دیگر پرویز، برای گرامیداشت یاد او کارهایی انجام دادیم. با این همه، چون تمایلی ندارم درباره عزیزانم پس از مرگشان چیزی بنویسم، درباره پرویز نیز چیزی ننوشتم.
اما برخی از دوستان، با اشاره به سابقه دوستی و آشناییام با پرویز، از من خواستند که درباره او بنویسم. مدتی مقاومت کردم، اما در نهایت به راهحلی رسیدم که گمان میکنم هم با روحیه من سازگار است و هم خواست دوستان را برآورده میکند.
حدود پانزده سال پیش، به مناسبت شصتوپنجمین سالگرد تولد پرویز، مطلبی نوشتم که بسیاری از حرفها و احساسات امروز من نیز در آن بازتاب یافته است. این نوشته در زمانی منتشر شد که خود پرویز آن را دیده و خوانده بود و آنگونه که خودش گفت، پسندیده بود. از آنجا که این متن را در روزگار حیاتش، از او ترسیم کرده ام، ترجیح میدهم همان را بازنشر کنم.
انتشار نوشتهای که به مناسبت تولد نوشته شده، در زمان مرگ، برایم خوشایندتر از نگارش یک سوگنامه است. شاید هم در فضای اندوه و سوگواری، بیشتر مورد توجه قرار گیرد؛ چرا که بسیاری از ما ترجیح میدهیم حرفهای ناگفته خود را پس از مرگ دوستان و آشنایانمان بر زبان آوریم. حرفهایی که اغلب یکجانبه هم هست.
عکسی است که در تابستان ۲۰۲۴ منزل اکبر سیف به همراه تعداد دیگری از یاران عمو پرویز جمع شده بودیم. این عکس پرویز نویدی و من در لحظه رساندن پرویز قلیچ خانی به آسایشگاه است.
با این مقدمه، همان مطلبی را که سالها پیش به مناسبت تولد پرویز نوشتم، آن را بازنشر می دهم:
از زمانی که نجمه موسوی مرا از "نقشه" خود آگاه کرد تا امروز که میخواهم با این "نامه سرگشاده" احساسم را نسبت به پرویز قلیچخانی بیان کنم، ماندهام چه بنویسم. حقیقت این است که در این مدت، بهرغم گرفتاریهای فراوان و مشغلههای بسیار، این فکر که به مناسبت شصتوپنجمین سال تولد عمو پرویز چه میتوان گفت یا نوشت، رهایم نکرده است.
از این گذشته، نوشتن درباره دو گروه از آدمها برایم دشوار است: نخست کسانی که گفتنی چندانی دربارهشان ندارم و دوم آنان که ذهنم لبریز از خاطره آنهاست. پرویز برای من از گروه دوم است، از آن دست آدمهایی که از فراوانی حرف و خاطره، بیحرف شدهام.
هرچه بیشتر فکر میکنم که چگونه باید آغاز کرد تا حق مطلب در یادداشتی کوتاه ادا شود، به جایی نمیرسم. سرانجام تصمیم میگیرم از نخستین دیدارم با او آغاز کنم؛ احساسی را که در آن دیدار داشتم بازگویم و سپس هرچه از خاطرم گذشت، بیآنکه دستچینش کنم، بنویسم و به پرویز تقدیم نمایم.
به گمانم پس از انشعاب "۱۶ آذر" در سال ۱۳۶۰ در سازمان فدایی بود که نخستین بار پرویز را از نزدیک دیدم. به اقتضای کار سیاسی ـ تشکیلاتی، از خوزستان به تهران آمده بودم. تا یافتن مکانی برای اقامت، چند ماهی را بهطور موقت در منزل دوست گرامیام، مسعود نقرهکار، زندگی میکردم.
دکتر مسعود که آن زمان مجرد بود، در طبقه دوم آپارتمان سهطبقه پرویز قلیچخانی زندگی میکرد. پرویز نیز به همراه همسر و دو دخترش در طبقه سوم ساکن بود و طبقه اول خالی بود. در واقع، یک آپارتمان سهطبقه نسبتاً امن در اختیار ما قرار داشت.
دقیق به خاطر ندارم، اما فکر میکنم یک یا دو روز پس از اقامتم بود که شبی پرویز برای دیدنم به خانه ما آمد. او با تیشرت، شلوار گشاد جیبدار و موهای کوتاه، به سبک ورزشکاران "خاکی" آن دوره، وارد شد. به استقبالش رفتم. دستم را به گرمی فشرد و محکم در آغوشم گرفت. مرا "عمو سهراب" خطاب کرد.
نمیدانم چرا برخوردش بیش از اندازه به دلم نشست. شاید به خاطر آشنایی قبلیام با نام و آوازه او بود؛ شاید آن گل بهیادماندنیاش در مسابقه فوتبال با اسرائیل، از فاصلهای دور در آن شرایط سیاسی، در ذهنم نشسته بود؛ شاید به این دلیل که با ورزش آشنا بودم و آن را دوست داشتم؛ و شاید هم به دلایل دیگر. نمیدانم. هرچه بود، از همان برخورد نخست، چون یاری دیرینه برایم جلوه کرد و رفتارش بسیار به دلم نشست.
از سوی دیگر، مدتها بود که در مناسبات ما فداییان، واژه "رفیق" بیش از اندازه ورد زبانها شده بود. از ستادهای علنی سازمان فدائی گرفته تا خانههای تیمی، همه جا و بیجا یکدیگر را "رفیق" خطاب میکردیم. در چنین فضایی، خطاب "عمو سهراب" برایم تازه و جالب بود. تا آن زمان این واژه را از زبان یک "رفیق" نشنیده بودم.
نمیدانم پرویز در چهره من چه دید که بلافاصله برایم توضیح داد چرا مرا "عمو سهراب" خطاب کرده است. برخلاف تصور او، نهتنها از این خطاب بدم نیامد، بلکه آن را صمیمانه، دلنشین و دوستداشتنی یافتم.
پرویز، مسعود و من هر سه در یک تشکیلات فعالیت میکردیم. زندگی در مجاورت یکدیگر و برخوردهای نزدیک و روزمره، امکان شناخت متقابل را افزایش میداد. عمو پرویز از همان نخستین دیدارها چنان مهربانانه رفتار میکرد و با چنان محبتی سخن میگفت که ظرف چند روز ره چندساله پیمود و به آشناییای دیرینه بدل شد.
با توجه به شناختی که از جایگاه او در فوتبال داشتم، طبیعی بود که بخواهم صحبت را به گذشته و مسابقات ورزشی آن دوران بکشانم. اما او چنان افتاده و فروتنانه از فوتبال سخن میگفت که اگر نمیدانستم کیست، گمان میکردم در یکی از باشگاههای دسته دوم یا سوم تهران فوتبال بازی کردهاست.
آغاز سال تحویل ۲۰۲۴ منزل خانواده رضا اکرمی هستیم. از راست به چپ رضا اکرمی، نادر عصاره، پرویز قلیچ خانی، پرویز نویدی و محمد اعظمی
بیتردید، فروتنی او در قبال افتخارات ورزشیاش یکی از برجستهترین ویژگیهای شخصیتیاش بود. افزون بر این، پرویز از معدود کسانی بود که مهارتی شگرف در برقراری ارتباط با مردم داشت. او میدانست چگونه با اقشار و لایههای مختلف جامعه به زبان خودشان سخن بگوید. در واقع، مهارت او در برخورد با دیگران و تواناییاش در امکانسازی کمنظیر بود.
سالها بعد، همین ویژگی به یکی از پشتوانههای اصلی نشریه آرش تبدیل شد و او تقریباً یکتنه و با تکیه بر همین روابط گسترده، بار سنگین انتشار آن را بر دوش کشید. شاید به دلیل همین توانایی و شبکه وسیع ارتباطاتش بود که عمو پرویز برای اداره آرش کمتر خود را نیازمند کار جمعی میدید.
ارتباط گسترده با مردم همواره با رعایت ضوابط امنیتی در درون تشکیلاتها در نوعی تعارض بوده است. این ارتباطات، هرچند از یک سو میتواند حافظ امنیت فرد باشد، از سوی دیگر با برخی ضوابط سختگیرانه امنیتی که برای تشکیلات در شرایط حاکمیت استبداد ضروری است، سازگار نیست.
عمو پرویز نیز چنین خصوصیتی داشت. بهرغم آنکه طبق ضوابط امنیتی، ناگزیر بودیم فاصلههایی را میان خود حفظ کنیم، اما بهدرستی یا نادرستی، این مرزها در عمل درهم میریخت و پرویز خود در شکستن این فاصلهها پیشقدم میشد. رفتار مهربانانه او بر خشکی ضابطهها غلبه میکرد و لطافت و نرمش را به درون آییننامهها و مقررات میکشاند.
تنها چیزی که مانع ورود عمو پرویز به منزل ما میشد، برگزاری جلسه تشکیلاتی بود. کافی بود مطمئن شود جلسهای در کار نیست تا با ظرفی غذا از راه برسد و ما را به یک شام دو یا سه نفره مهمان کند.
نمیدانم پرویز درباره من به فاطی، همسرش (فاطمه صفا)، چه گفته بود و مرا چگونه معرفی کرده بود، اما روشن است که تا زمانی که من در آنجا اقامت داشتم، به منزل آنها در طبقه سوم نمیرفتم. با این حال، در عمق رفتار محترمانه فاطی، که گاه در راهپله یا حیاط کوچک ساختمان با او برخورد میکردم، مهری دیده میشد که بوی آشنایی دیرینه میداد.
چیزی که بیش از هر چیز در ذهنم مانده است، رفتار دو دختر فاطی و پرویز، بهویژه رفتار هاله با خواهر کوچکترش، الدوز، بود. با وجود آنکه تفاوت سنی چندانی نداشتند، هاله با الدوز رفتاری مادرانه داشت. من شیوه تربیت فاطی و پرویز را بسیار پخته و سنجیده یافتم و مناسبات این دو خواهر را هنوز هم، پس از گذشت این همه سال، فراموش نکردهام.
پس از چند ماه، به اجبار محل زندگیام را تغییر دادم. اما حدود دو هفته پیش از خروج من از آنجا، یکی دیگر از اعضای رهبری سازمان فداییان خلق ایران، ناصر رحیمخانی، ساکن طبقه اول آپارتمان پرویز شد.
اگر اشتباه نکنم، در نخستین سالگرد ۱۶ آذر سال ۱۳۶۰ بود که ما، اعضای جداشده از سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)، این روز را در محافل خصوصی یا جمعهای کوچک تشکیلاتی گرامی میداشتیم. البته ما نیز تا حدود دو سال، با همین نام و تنها با حذف کلمه "اکثریت" از درون پرانتز، فعالیت میکردیم.
نمیدانم از چه طریقی مطلع شدیم که عمو پرویز چهار مدال طلای خود را ـ که دقیق نمیدانم در مسابقات به دست آورده بود یا در مراسمی به او اهدا شده بود ـ به مناسبت سالگرد ۱۶ آذر برای چهار تن از اعضای هیئت سیاسی آن دوره فرستاده است.
آن زمان هیئت سیاسی ما هفت عضو داشت. اما عمو پرویز از میان آنان چهار نفر، یعنی هبت معینی، علی کشتگر، من و ناصر رحیمخانی ـ یا شاید هبت غفاری، که اکنون دقیق به خاطر ندارم ـ را برگزیده بود. او مدالها را در بستههایی جداگانه و به نام هر یک از ما فرستاده بود. به گمانم معیار این انتخاب بیشتر عاطفی بود.
من شخصاً بسیار خوشحال شدم، زیرا مدالی که به من هدیه داده بود، تصویر برجسته کوچکی از لنین را بر خود داشت. تا آنجا که به خاطر دارم، دیگران نیز جز ابراز خوشحالی و تشکر، واکنش دیگری نشان ندادند و بیشتر بحث بر سر این بود که چگونه از محبت پرویز قدردانی کنیم.
هبت معینی، که در تشکیلات با نام همایون شناخته میشد، نظر دیگری داشت. او پیشنهاد کرد که ضمن تشکر از پرویز، مدالها را به او بازگردانیم. همایون استدلال میکرد که این مدالها بخشی از سرمایههای ملی ما هستند و باید حفظ شوند. به اعتقاد او، برای نگهداری این یادگارها کسی شایستهتر از خود پرویز نبود. میگفت باید این سرمایهها، که حاصل تلاش و افتخارآفرینی خود اوست، به وی بازگردانده شود تا از آنها نگهداری کند و دیگر چنین نکند. او حتی معتقد بود که روزی این مدالها باید به موزه ملی ایران سپرده شوند.
هبت در وصف پرویز و جایگاه او سخنانی زیبا و شاعرانه بر زبان آورد که جزئیات آن را به خاطر ندارم، اما مضمونش همین بود. پس از سخنان او، همه ما با نظرش موافقت کردیم و قرار شد هبت معینی و من، از طرف هیئت سیاسی و نیز از جانب چهار نفری که هدیهها را دریافت کرده بودیم، ضمن تشکر، مدالها را به پرویز بازگردانیم.
با دستهگلی به دیدار پرویز در طبقه سوم آپارتمانش رفتیم. هبت و من همان سخنان را با او در میان گذاشتیم. هنگام صحبت، در چشمان مهربان هبت برقی از محبت نسبت به پرویز موج میزد که با یک نگاه میشد آن را دید.
به گمانم پرویز در آن دیدار عمیقاً تحت تأثیر قرار گرفت. سخن چندانی نگفت، اما از سرخی صورت و نگاه محجوبش، که سایهای از شرم و نجابت انسانی بر آن نشسته بود، میشد تأثر او را احساس کرد. گاه نگاهش را از ما میگرفت و به پایین خیره میشد.
با وجود این، هنوز هم دقیق نمیدانم بازگرداندن مدالها او را خوشحال کرد یا دلآزرده. حتی پس از گذشت این همه سال، هرگز از او نپرسیدهام که نسبت به آن رفتار ما چه احساسی داشته است.
پس از خروج از منزل پرویز، باز هم درباره او با یکدیگر صحبت کردیم. هبت میگفت در این تشکیلات کوچک ما، جا برای افرادی چون پرویز و نیز برای برجستگان ادب و هنر کشورمان تنگ است. به باور او، تشکیلات باید گستردهتر و فراگیرتر شود تا چنین افرادی بتوانند تواناییهای خود را بروز دهند. او معتقد بود سازمان باید توجه ویژهای به این رفقا داشته باشد.
من با سخنان او کاملاً موافق بودم و همواره به یافتن راهی برای کاستن از این ضعف اندیشیدهام.
مهر و محبت هبت معینی نسبت به پرویز بسیار عمیق بود. هرگاه به علاقه و عاطفهای که پرویز نسبت به هبت داشت میاندیشم، درمییابم که احساسات این دو تا چه اندازه با یکدیگر پیوند خورده بود. بیجهت نیست که در همه این سالها ندیدهام عمو پرویز در مراسم بزرگداشت جانباختگان، نام هبت را از قلم بیندازد. بیش از صد شماره آرش گواه این مدعاست. هر جا که نامی از جانباختگان به میان آمده، تقریباً همیشه نام و تصویر هبت معینی نیز در کنار آنان حضور داشته است. تداوم و استمرار این عاطفه و وفاداری انسانی در پرویز، برای من همواره دوستداشتنی و ستودنی بوده است.
تشکیلات ما زیر ضرب پلیس رفت. بسیاری از یارانمان دستگیر و زیر شکنجه قرار گرفتند. کم نبودند عزیزانی که دلیرانه شکنجههای قرونوسطایی را تاب آوردند و با وجود دنیایی از آرزو، از جان خویش پرچمی علیه پلشتیها برافراشتند و سرانجام ایستاده بر خاک افتادند. بخشی نیز توانستند جان به در برند و از زیر ضرب خارج شوند. عمو پرویز از جمله همین جانبهدربردگان بود؛ آن هم در شرایطی که منزل او، از بد حادثه، یکی از کانونها و مراکز شناختهشده برای پلیس به شمار میرفت.
پرویز خوشبختانه گرفتار نشد و به خارج از کشور آمد. مدتی در ترکیه از جمله کسانی بود که برای انتقال اعضای تشکیلات به اروپا تلاش میکرد و برای این منظور بیشترین بهره را از امکانات و روابط شخصی خود میبرد.
پرویز در ترکیه، به یمن شهرت و محبوبیتی که داشت، به مدد توانایی ارتباطگیری و تسلطش به زبان ترکی، بهتنهایی یک تشکیلات بود. او در استقرار اعضای سازمان در ترکیه و سازماندهی انتقال آنان به اروپا نقش قابل توجهی ایفا کرد و در همان مدت کوتاه، امکانات و ارتباطاتی فراهم آورد که پس از او نیز برای سازمان مفید و کارآمد باقی ماند.
پس از استقرار بخشی از کمیته مرکزی، اعضا و کادرها در خارج از کشور، سازمان در مسیر برگزاری نخستین کنگره گام برداشت تا به نوبه خود در جهت دموکراتیزه کردن مناسبات تشکیلاتی اقدام کند.
اهمیت مباحث و تصمیمات آن کنگره در این بود که پیش از تحولات بزرگ شوروی مطرح میشد. در آن زمان، در درون سازمان صفبندی نظری شکل گرفت و تشکیلات به دو بخش تقسیم شد. بخشی از کمیته مرکزی، در دفاع از دموکراسی، به نقد لنینیسم و دیکتاتوری پرولتاریا رسیده بودند و بخش دیگر، از جمله خود من، به نادرست با آنان در عرصه نظری همراه نشدیم.
این صفبندی بسیار حاد بود و تا درون تشکیلات امتداد یافته بود. در همان حال، وحدت با جریان دیگری از فداییان که با نام "آزادی کار ایران" فعالیت میکردند نیز در دستور کار کنگره قرار داشت. خطر آن بود که پیش از شکلگیری وحدت، انشعاب دیگری پدید آید.
"آزادی کار" بیشتر با آن بخش از تشکیلات همراه بود که از دیکتاتوری پرولتاریا دفاع میکرد، هرچند ما نیز تفسیر متفاوتی از آن ارائه میدادیم. عمو پرویز در این صفبندیها با ما همنظر و همراه بود، اما با وجود این تمایلی به تندتر کردن "دعوا" نداشت.
این ویژگی مثبت در آن دوران، نه نقطه قوت، بلکه نشانه ضعف تلقی میشد. هرچه دعواها تندتر میشد، دیدگاه افراد معتدل و منعطف جذابیت کمتری پیدا میکرد. اساساً روحیه نرمش، انعطاف و سازش ـ که لازمه هر حرکت جمعی و از پایههای اساسی آن است ـ در جوامع استبدادی و بهویژه در میان بخشی از اپوزیسیون چپ و ترقیخواه ایران، چندان ارج و قربی نداشت و هنوز هم در میان برخی چنین است.
در آن مقطع، همین ویژگی پسندیده پرویز به نقطه ضعف او تبدیل شد و صدایش برای آرام کردن دو طرف شنیده نشد. دوره، دوره "فصل" بود، نه "وصل". و پرویز مرد دفاع از وصل بود. از همین رو، در آن فضا درک نشد.
برخوردهای نسنجیده ما در آن فضای "جنگی"، طرفداران صلح و آشتی را میرماند و پرویز نیز، شاید تحت تأثیر همین فضا، از سازمان دلسرد شد و کنار رفت.
رفتن پرویز برای من بسیار سنگین بود. هرچند هیچگاه در این باره با او گفتوگو نکردهام، اما این موضوع هیچگاه ذهنم را رها نکرده است. در آن روزها بارها به یاد سخن همایون میافتادم که میگفت: "در این تشکیلات کوچک ما جا برای افرادی چون پرویز و نیز برجستگان ادب و هنر کشورمان تنگ است. باید تشکیلات گستردهتر شود تا این رفقا بتوانند تواناییهای خود را بروز دهند"
من نه امروز، بلکه همان زمان نیز رفتار نرم و منعطف پرویز را میپسندیدم و خود نیز همواره کوشیدهام چنین رفتار کنم. سالگرد تولد پرویز بهانهای شد تا این موضوع، که سالها بر ذهنم سنگینی میکرد، مجال بیان پیدا کند.
بیتردید درباره پرویز بسیار بیش از اینها میتوان نوشت؛ از جایگاه او در ورزش گرفته تا نقش مهمش در نشریه آرش و حتی علاقهاش به سیاست. اما من ترجیح دادم بیشتر به موضوعاتی بپردازم که به مناسبات شخصی میان ما مربوط میشد. آگاهانه و برای پرهیز از طولانی شدن نوشته، به دیگر جنبههای زندگی و فعالیت او نپرداختم.
و در پایان، جا دارد ارزش کار نجمه موسوی را نیز یادآوری کنم. ما عادت کردهایم کمتر در حضور عزیزانمان از آنها سخن بگوییم و قدرشان را بدانیم. کاری که نجمه انجام داد و ما را تشویق کرد که درباره پرویز و در حضور خودش سخن بگوییم، ابتکاری ارزشمند و ستودنی بود. آرزو میکنم این کار سرمشقی شود تا قدرشناسی از انسانهای ارزشآفرین کشورمان را به زمانی موکول نکنیم که دیگر در میان ما نیستند.