logo





لباس بالماسکه خلق‌های ایران در مهد کودک سیاست آقای رضا پهلوی

دوشنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۸ مه ۲۰۲۶

باقر مرتضوی


رضا پهلوی و پاپاق بر سرها

در فرهنگ آلمانی هرگاه سطح موضوع بحث یا مفهومی سیاسی بسیار پایین آمده باشد، می‌گویند به مهد کودک وارد شده است. حال که به جهان پیرامون خود نظر می‌کنم، انگار در عرصه سیاست جهانی وارد یک مهد کودک شده‌ایم. سیاست ترامپ که شاید بشود از هم‌اکنون بر آن نام "ترامپیسم" نهاد، یک نمونه است. سیاست هذیان‌گویی‌هایی او را کمتر می‌توان حتا در کودکان مهد کودک یافت. به ایران و ایرانیان که برگردیم، موضوع به ویژه در میان طیف طرفداران ترامپ که عموماً سلطنت‌طلبان هستند، بسیار خنده‌دار و در عین حال تراژیک به نظر می‌رسد. رقص و آوازهای خیابانی و شور و شوق‌های پایان‌ناپذیر در حمله نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران، گلباران کردن سفارتخانه‌های آمریکا و اسرائیل در کشورهای مختلف، راهپیمایی‌های حمایتی و سپاس از "عمو ترامپ" و "عمو بی‌بی" با در دست داشتن پرچم‌های این دو کشور در کنار پرچم‌های دوران سلطنت؛ از پرچم شیروخورشید گرفته تا پرچم ساواک شاهنشاهی، تنها گوشه‌هایی کوچک از کارزار بزرگ لشگر پادشاهی‌خواهان ایرانی هستند در خارج از کشور.

در کنار این کارزار باید پیام‌ها و فرمان و بیانیه‌های ضد و نقیض رضا پهلوی را نیز شنید که رنگ و بوی بیانیه‌های "عمو ترامپ" را دارد و هر روز از رسانه‌های بی‌شمار پادشاهی‌خواهان پخش می‌شود. انگار در مهد کودک به بازی مشغولیم. چه دردآور است تماشای این مهد کودک از بیرون.

در این مختصر که پیش رو دارید من نمی‌خواهم وارد این مهد کودک شوم و از رفتار کسانی که در آن به بازی مشغول هستند سخنی بگویم و یا تحلیلی ارایه دهم. اما از آن‌چه که می‌بینم و یا می‌شنوم، این احساس را دارم که گاه یادآوری و یا دقت در بعضی از حوادث، تاریخ نهفته بر پشت آن را در نظر زنده می‌کند. از جمله این حوادث موضوع مردم غیرفارس و زبان مادری در ایران آینده است. می‌خواهم مختصری درباره برخورد آقای رضا پهلوی به مسئله "ملیت‌ها" یا "اقوام" ایرانی بنویسم.

جهانِ منِ ترک

قبل از ورود به بحثم اصلی‌ام مایلم برای کنار زدن هرگونه سوء‌تفاهم، چند نکته را یادآوری کرده باشم.

من یک ترک آذربایجانی یا ترک تبریز هستم. البته نمی‌خواهم وارد این بحث طولانی و ناسرانجام هم بشوم که آذربایجان کجاست و ترک ایرانی باید آذری خوانده شود و ادامه ماجرا، و یا مسائلی در این راستا. هر نام و عنوانی را که طرفداران آقای پهلوی و شخص خودش قبول دارند می‌توانند بر منِ نوعی بنهند. من در اینجا احساس خودم را می‌نویسم. می‌خواهم بگویم که سال‌ها در باره مسئله‌ای که "ملی"، "قومی" و یا اتنیکی گفته می‌شود کار کرده و تجربه‌ اندوخته‌ام. علیرغم اینکه کار سازمانی‌ام را سال‌هاست کنار نهاده‌ام، عضو هیچ گروه و سازمانی سیاسی هم نیستم، و حال غیرایدئولوژیک به مسئله نگاه می‌کنم، ولی همواره علاقمند مسائل سیاسی و فرهنگی کشورم بوده‌ام. در این روند هیچ‌گاه علاقه‌ام به زبان و ادبیات کشورم و زبان و ادبیات زادگاهم را فراموش نکرده و به آن افتخار هم می‌کنم. تلاش دارم با سایر هموطنان ایرانیم در این باره به گفتگو بنشینم و باهم اجماع نظری پیدا کنیم. هدف همراه و همگام شدن است. و راه مشترکی برای ادامه مبارزه یافتن. دوست ندارم در برابر هم صف‌آرایی کنیم و به جدلی بی‌سرانجام روی آوریم.

در این فضای فکری است که مشتاق شنیدن نظرات آقای رضا پهلوی، خارج از هیاهوهای رایج فضای مجازی، بودم. برایم جالب بود که بدانم نظر ایشان در این باره چیست. به "کتابچه اضطرار" آقای رضا پهلوی رجوع کردم، آن را خواندم. مطالب بسیاری در آن یافتم که با انشایی خوب و محتوایی مبهم نوشته شده بودند. حرف‌هایی عام و رایج که فکر می‌کنم، بیشتر برای رفع تکلیف نوشته شده است. بیشتر از همه علاقه داشتم و می‌خواستم بدانم در باره مسئله "ملی" چه گفته‌اند. می‌خواستم آگاه شوم، حال که ایشان ساکن خارج از کشور است، خود را رهبر و «پدر ملت» می‌خواند و می‌داند، در این رابطه چه می‌گویند و چه راهی برای این مشکل در فردا پیشنهاد دارند. او نیز چون من می‌داند که ایران کشوری است که در آن ملت‌ها و یا خلق‌های مختلف به زبان‌های گوناگون سخن می‌گویند. راه حل او برای این‌که این آدم‌ها، بی هیچ مشکلی، انسان‌وار در کنار یکدیگر برای آبادانی ایران فردا دست در دست هم دهند، چیست؟ آیا شرایط و موقعیت این افراد که او دوست دارد قوم و یا خویشاوند نامیده شوند، در حکومت ایشان، البته اگر به حکومت برسند، بهتر یا بدتر از دوران پدرش خواهد شد.؟

متاسفانه این کتابچه مرا خیلی مایوس کرد. بالا پائین کردم و چیزی در آن درباره مسئله ملی یا قومی بطور آشکار و جدی پیدا نکردم. برایم خیلی عجیب بود. در کنجکاوی‌های بیشتر، در دنیای مجازی جستجو کردم، عکسی را از آقای رضا پهلوی یافتم که با عده‌ای که ظاهری کرد داشتند برداشته شده بود. ایشان در وسط آنها قرار گرفته بودند. پیش‌تر نیز عکس و فیلمی از ایشان در میان جمعی که گویا از «اقوام» غیرفارس بودند، دیده بودم. در این فیلم مردی که حدس زده می‌شود نماینده ترک‌های ایران باید بوده باشد، پاپاقی بر سر داشت و کنار آقای پهلوی نشسته بود. آیا همین؟ و پایان؟

در مقابله با جمهوری اسلامی

اکنون در صحنه سیاسی ایران رژیم آدم‌کش و ضد بشری جمهوری اسلامی را می‌بینیم و در مقابل آن، اپوزیسیونی را شاهدم که در میان آن‌ها، آقای رضا پهلوی نیز ادعای رهبری بخشی از آن‌ها را دارد. او نیز می‌خواهد جمهوری اسلامی را براندازد. هوادارانش در سیمای او شاه آینده ایران را می‌بینند. اگرچه او خود در همین کتابچه اضطرار صحبت از دوران گذار می‌کند و انتخاباتی هم‌چون «جمهوری اسلامی؛ آری یا نه» خمینی را پیشنهاد می‌کند تا مردم نجات‌یافته از بند جمهوری اسلامی را این‌بار در برابر این سئوال قرار دهد که: رژیم شاهنشاهی؛ آری یا نه. او می‌خواهد تضمین کند که با رفتن حکومت آخوندی، رژیمی جانشین آن گردد که برای مردم ایران و خلق‌های ساکن این کشور، آزادی، دمکراسی و شادی و برابری‌طلبی ببار آورد. طبیعی است که چنین باید باشد. اگر چنین نباشد چرا تعویض رژیم؟

رضا پهلوی از دمکراسی، به وِیژه در مجامع بین‌المللی، زیاد می‌گوید ولی از نظر اندیشه و بیان، در شمار انحصارگراترین افراد خود را نشان می‌دهد. او بدتر از پدر خویش به شیوه‌ای شناخته‌شده، از خلق‌های ایران مترسکی می‌سازد برای نشان دادن قدرت خویش.

نشستی را مجسم کنید که خود در وسط نشسته، عده‌ای در پوشش کت و شلوار و کراوات، او را در برگرفته‌اند. در این میان چند نفر نیز با لباس‌های محلی در کنار او نشسته‌اند که از آنان به عنوان "خویشاوند" یاد می‌شود. این افراد که پنداری لباسی برای بالماسکه بر تن دارند، در واقع نمایندگانی از "اقوام" ایران هستند که در این نمایش قرار است، سندی باشند بر حمایت خلق‌ها یا اقوام ایرانی ساکن ایران از آقای رضا پهلوی.

من تا کنون فکر می‌کردم که نماینده از پایین انتخاب می‌شود و نه از بالا انتصاب می‌گردد. و حال این انتصابیونِ نماینده، که افرادی بی‌نام و نشان هستند، چه جایگاهی باید در ایران فردا داشته باشند. آیا این شکل از نمایش به بازی‌های مهد کودک نمی‌ماند؟ در نظر آورید که این نمایندگان پس از برداشتن عکس‌های دستجمعی و فیلم‌برداری‌های تبلیغاتی، آنگاه که نمایش پایان می‌یابد، لباس نمایش را درآورده، با لباسی معمولی به خانه‌هایشان می‌روند. آیا این به بالماسکه‌ای در مهد کودک شباهت ندارد؟

برخوردی چنین سطحی با روشی چنین عوامانه، به مسئله‌ای بسیار مهم و پیچیده، تراژدی دردناک تاریخ است که به این شکل به یک کمدی تبدیل شده است. با این نمایش‌ها سطح گفت‌و‌گوی سیاسی به طورشکننده‌ای فرو می‌غلطد.

ما همین نمایش‌ها را در تظاهرات خیابانی نیز از شیفتگان سلطنت شاهدیم. افرادی لباس نمایش بر تن کرده و در نقش انسان عصر هخامنشی که شاید یادآور کورش و داریوش باشند، ظاهر می‌شوند. این مردان را زنانی پوشیده در لباس‌هایی رنگین و ناملموس همراهی می‌کنند. در روزهای اخیر نمایندگانی از "خویشاوندان" رضا پهلوی نیز ملبس در لباس‌های محلی در این اجتماعات دیده می‌شوند. از این نمایش چه برداشتی باید بشود؟

ارزش یا تحقیر؟

کت و شلوار و کراوات از اواخر دوره قاجار به ایران راه یافت. این لباس در آن زمان نشانه‌ای بود از تفاخر و فرنگی بودن. اگر به عکس‌ها و تصویرهای پیش از این دوران بنگریم، حتا پادشاهان نیز لباسی دیگر پوشیده‌اند. در رابطه با بالماسکه رضا پهلوی نمی‌دانم او خود چرا لباس پیشینیان خود را نمی‌پوشد و اصرار دارد مردم غیرفارس این لباس‌ها را بر تن کنند. آیا جز این است که می‌خواهد برتری نژادپرستانه خویش را در نوع پوشش نیز به نمایش بگذارد. فارس پیشرفته است. کت و شلوار می‌پوشد و کراوات می‌زند. ترک و بلوچ و کرد و دیگر خلق‌های ساکن ایران عقب‌مانده هستند، پس لباس سالیان پیش را می‌پوشند. انگار عقل و دانش در لباس است. و یا یک کرد برای نمونه نمی‌تواند لباس غربی، هم‌چون رضا پهلوی بپوشد و در کنار او بنشیند و از کرد و کردستان بگوید. این تحقیر در کدام نگاه نهفته است و چقدر با جهان متمدن فاصله دارد. آیا این همان بازی سیاست در مهد کودک نیست؟

به یاد دارم در زمان شاه، آنگاه که آموزش زبان مادری ممنوع بود و در مدارس دانش‌آموزان را برای کاربرد زبان مادری در مدرسه جریمه می‌کردند، تلویزیون محمد رضا پهلوی در شب عید نوروز خوانندگانی را از دیگر خلق‌های ساکن ایران، در لباس‌هایی محلی، جمع می‌کرد تا هر یک به زبان مادری خویش در تلویزیون ملی ایران ترانه‌ای بخواند. طبیعی‌ست که این خوانندگان با لباس محلی از زادگاه خویش به سوی تهران راه نیفتاده بودند. آنان این لباس را در چمدان حمل می‌کردند و تنها در راهروساختمان تلویزیون، برای استودیو و فیلمبرداری، آن را بر تن می‌کردند. پس از پایان نمایش نیز در همان ساختمان آن را از تن خارج کرده، در چمدان می‌گذاشتند تا مبادا در خیابان‌های تهران نیز با همان لباس تحقیر گردند. این لباس تنها در همان برنامه اعتبار داشت و بیرون از استودیو در خیابان به تحقیر نگریسته می‌شد. شگفتا که حال در خارج از کشور همین نمایش در بارگاه هنوز برپانگشته آقای رضا پهلوی خود را نشان می‌دهد.

انقلاب بر این تحقیر نقطه پایان گذاشت. در بهار آزادی حضور کردها و بلوچ‌ها و دیگر خلق‌ها در لباس ملی خویش، در تهران و دیگر شهرها اعتبار بود. پنداری آزادی پوشش نیز هم‌چون رهایی زبان در فضایی آزاد به پرواز درآمده بود. متأسفانه این موقعیت دوام نداشت، و دگربار همه‌چیز در خفقان جمهوری اسلامی گرفتار آمد.

رفتار رضا پهلوی و طرفدارانش چیزی جز نمایش نیست؛ نمایشی که تحقیر و راسیسم را نمایندگی می‌کند. آیا او حاضر نیست با کسی از خلق‌های ایران بنشیند که هم‌چون خودش لباس می‌پوشد و از حقوق و کرامت انسانی برابر برخوردار است.؟ بالماسکه خلق‌های ایران در سیاست رضا پهلوی، نمونه‌ای روشن از بازی در مهدکودک سیاسی است؛ جایی که نمایندگان واقعی مردم نه حضور دارند و نه نقشی جدی، بلکه تنها ابزار نمایش قدرت فردی محسوب می‌شوند.

بازگشت با گذشته‌ای خوفناک؟

و اما برگریم به موضوع زبان مادری یا زبان پدری که اگر آقای رضا پهلوی حکومت را به کمک اسرائیل و آمریکا از جمهوری اسلامی بگیرد و او حاکم بر ایران گردد، آیا زبان‌های ملیت‌های دیگر، بر خلاف دوران پدر، آزاد خواهند شد یا نه؟

در کتابچه دوران اضطرار آمده است که اگر در دوران گذار نتوانند گره از مشکلی بگشایند، در آن مورد قوانین دوران پیشاجمهوری اسلامی را بر کشور جاری خواهند کرد. و این یعنی نه تنها بازگرداندن ساواک، بلکه قوانین منع آموزش به زبان مادری.

آقای رضا پهلوی با استفاده از واژه "حقوق بشر" و آوردن آن در دفترچه اضطرار، شوخی می‌فرمایند و از این مفهوم سوء‌استفاده می‌کنند تا باطنی زشت و ناپسند را در ظاهری زیبا نشان دهند. ایشان یک‌بار از خود نپرسیده‌اند که دیکتاتوری پدر عزیزشان در عرصه آزادی‌های سیاسی و اجتماعی، با چه ابزاری بر هستی کشور جاری می‌شدند و چه فجایعی را نتیجه دادند. انقلاب محصول همان دیکتاتوری است.

من معتقدم بدون آموختن از تاریخ کشورمان و بدون تجزیه و تحلیل نسبتاً دقیق از وقایع تاریخی و یادگیری از آن، نمی‌توان به آینده‌ای متمدنانه و مدرن در تمامی عرصه‌ها امید بست.

در گذشته‌ای نه چندان دور نظام شاهنشاهی بر ایران حاکم بود. تدریس زبان ترکی و دیگر زبان‌های داخل کشور، در مدارس ایران قدغن بود. اجازه نداشتیم در مدرسه به ترکی بنویسیم و صحبت کنیم. من به یاد دارم که در کلاس اول دبستان، معلم ما که خود نیز ترک زبان بود، نه تنها خودش به زبان شکسته بسته فارسی حرف می‌زد، بلکه ما را هم به خواندن و نوشتن فارسی مجبور می‌کرد. در غیر این‌صورت جریمه می‌شدیم. آیا این وضع در رژیم دوباره پهلوی ادامه پیدا خواهد کرد.؟

به این مسئله بنیادی از هر نظر و زاویه که نگاه کنیم و نزدیک می‌شویم، متوجه می‌شویم که نمی‌توان موضوع حاشیه‌ای تلقی کرد و به همین سادگی از آن گذشت. این موضوع در گیرودار مبارزه دمکراسی‌طلبی در کشورمان جایگاهی ویژه و تعیین‌کننده‌ دارد. نه تنها از دید فرهنگی، کاربرد و آموزش زبان مادری/ پدری، بلکه در ساختار سیاسی کشور نیز، زبان نقش بسزائی ایفا می‌کند. اگر بخواهیم یک کشور دمکراتیک و مستقلی داشته باشیم، با فرض بر اینکه نظام کشور جمهوری باشد یا سلطنتی، باز هم دو راه بیشتر باقی نمی‌ماند: یا باید با دیکتاتوری و حکومتی متمرکز این کشور را اداره کرد و با چماق «تجزیه‌طلبی» در برابر دمکراسی ایستاد، و یا این‌که با دمکراسی و پلورالیسم سیاسی پیش رفت.

موضوعی را نیز فکر می‌کنم باید اشاره کنم، و آن این‌که: احساس می‌کنم آقای رضا پهلوی وحشت از واژه خلق و ملت دارد. هر آن‌کس از ایرانیان که خارج از زبان و فرهنگ فارس‌زبانان برای خویش هویتی دست‌وپا کند، تجزیه‌طلب محسوب می‌دارند. برای نمونه برخورد او را با احزاب کرد و "تجزیه‌طلب" نامیدن آن‌ها، در موضوع حمله آمریکا و اسرائیل به ایران دیدیم. من نمی‌خواهم وارد بحثی جامعه‌شناختی بشوم، ولی وارد یک موضوع بسیار ساده می‌شوم: پنج زبان داخل کشور ایران، یعنی ترکی، کردی، عربی، بلوچی، ترکمنی، با پنج کشور هم‌زبان همسایه هستند. حاکمیت در این پنج کشور برای خویش ملیت و زبانی را به رسمیت می‌شناسد که ما به فاصله ده متر جغرافیایی، حاضر نیستیم، آن را هویت برخی از ساکنان ایران نیز بپذیریم. برای نمونه ترک‌های ترکیه و یا آذربایجان، و یا چند کشور عرب همسایه ایران را ما به عنوان زبان و یا ملت می‌پذیریم، ولی همین زبان و ملت را نمی‌خواهیم برای ترک‌ها و عرب‌های ساکن ایران نیز به رسمیت بشناسیم. اگر ترک‌های ترکیه و آذربایجان ملت هستند، چرا ترک‌های ایران ملت نیستند؟ و همین‌طور دیگر زبان‌ها و ملت‌ها در این کشورها.

آقای رضا پهلوی به خوبی می‌داند که پدربزرگ ایشان "ملت‌پرستی" را از کمال آتاتورک آموخت و نوعی از آن را در ناسیونایسم خویش در ایران به کار گرفت. آیا ایشان از خود پرسیده‌اند و یا می‌پرسند که چرا ترک‌های ترکیه، و در همسایگی آن‌ها، ترک‌های آذربایجان، یک ملت محسوب می‌شوند ولی ترک‌های ایران به "خویشاوند" فرومی‌کاهند؟

آقای رضا پهلوی البته می‌داند که چه دارد می‌گوید، ولی نمی‌خواهد و یا نمی‌تواند موضوع را به شکلی شفاف طرح کند. عدم شفاویت در سخنان ایشان در رابطه با مسئله ملی بسی ناچیزتر از مخالفت با آن است. او بی‌آن‌که شهامت این را داشته باشد که بگوید چه می‌خواهد، بارها و بارها از نفی آن می‌گوید. از چماق «تجزیه‌طلبی» استفاده می‌کند برای کوبیدن چیزی که اصلاً واقعیت ندارد. شفافیت آن چیزی است که امروز بیش از هر زمانی ما محتاج آن هستیم. و این آن چیزی است که متأسفانه در سخنان آقای پهلوی یافت نمی‌شود.

ارزش تنوع زبانی و فرهنگی

این‌که هرکس از مسئله ملی حرف می‌زند لزوماً دمکرات و یا آزادی‌خواه نیست، و این را نیز می‌دانیم که اگر با تفکری ایدئولوژیک به این موضوع نزدیک شویم، راه به چاه خواهد رسید. در گذشته آن را دیده و تجربه کرده‌ایم. موضوع در جمهوری اسلامی نیز برایمان ملموس بود.

من فکر می‌کنم این مسئله را نمی‌توان موضوعی حاشیه‌ای قلمداد کرد. این موضوع از مهمترین و بنیادی‌ترین مسئله در درون موضوع دمکراسی‌خواهی جای دارد. اینکه آینده کشور به کدام سمت و سو خواهد رفت و ساختار سیاسی آن به چه شکلی خود را نشان خواهد داد، بحثی است بسیار پراهمیت در هویت آینده ایران. بدون درک و تعمیق در این موضوع، مشکل هم‌چنان بدون حل باقی خواهد ماند. من چند موئلفه را در این باره ذکر می‌کنم.

باید همه، چه چپ وچه راست، بپذیریم که تنوع ملی، قومی، زبانی و فرهنگی در ایران یک واقعیت اجتماعی است. وجود ترک‌ها یا آذربایجانی‌ها، کردها، بلوچ‌ها، ترکمن‌ها، عرب‌ها ووو همه نشانی روشن بر این واقعیت اجتماعی است. بنابراین پرداختن به این مسئله نباید به ابزاری برای شکاف انداختن بین مردم ایران بدل گردد. با نگاهی گسترده‌تر و آزادانه‌تر به موضوع، چندزبانه و چند فرهنگی بودن یک کشور می‌تواند سرمایه‌ای بسیار افتخارآمیز برای آن جامعه باشد. این غنای ارزشمند را نباید در خفقان و عقب‌ماندگی ذهنی به بند کشید. باید با چشمانی باز آن را ببینیم و بپذیریم، که اگر چنین نکنیم، دگربار باید فجایعی را شاهد باشیم.

امروزه یونسکو تلاش دارد برخی از زبان‌های جهان امروزی را که در حال نابودی هستند، بازسازی کند و آنرا حفظ کرده، گسترش دهد. در کشور ما که اینهمه اقوام و ملیت‌های گوناگون با تاریخ و فرهنگی چندهزارساله وجود دارد، باید با جان و دل همه‌مان به آن افتخار کرده و در حفظ آن کوشا باشیم.

رضا پهلوی: کارگردان یک نمایشنامه و یا آن «پادشاه لخت»؟

من نه سلطنت‌طلب هستم و نه علاقه‌ای به سخنان ضدونقیض رضا پهلوی دارم، ولی در رابطه با زبان و فرهنگ، فکر می‌کنم، مشکل او، مشکل من نیز هست، البته از نگاهی کاملاً متفاوت. نظرات ایشان در حل این مشکل، اما به جای راهگشایی، خود مشکلی بر مشکل‌ها می‌افزاید. در همین رابطه است که این موضوع را در سخنان و رفتار او واکاویده‌ام. فکر می‌کنم رفتار ایشان در این عرصه مانند آن «پادشاه لخت» است. با این تفاوت که شاهزاده ما هنوز شاه نشده است. و این داستان بیش از او، برازنده پدرش بود. تکرار ماجرای داستان در این‌جا شاید بد نباشد.

داستان «پادشاه لخت» یا «لباس جدید امپراتور» اثر هانس کریستین آندرسن، یکی از مشهورترین افسانه‌های ادبیات جهان است. نخستین‌بار در سال ۱۸۳۷ منتشر شد و به‌ظاهر قصه‌ای کودکانه است، اما در حقیقت طنزی تند درباره قدرت، ترس اجتماعی، تملق و خودفریبی جمعی به‌شمار می‌آید.

خلاصه داستان چنین است: امپراتوری وجود دارد که شیفتهٔ لباس و تجمل است و بیشتر از حکومت‌داری، به نمایش ظاهر خود اهمیت می‌دهد. دو شیاد وارد شهر می‌شوند و ادعا می‌کنند پارچه‌ای جادویی می‌بافند که فقط افراد دانا و شایسته می‌توانند آن را ببینند؛ احمق‌ها یا کسانی که لیاقت مقام خود را ندارند، قادر به دیدن آن نیستند.

امپراتور که هم مغرور است و هم می‌خواهد وفاداری و «صلاحیت» اطرافیانش را بیازماید، به آن‌ها پول فراوان می‌دهد. شیادان وانمود می‌کنند که مشغول بافتن‌اند، اما در واقع هیچ پارچه‌ای وجود ندارد.

وزیران و درباریان یکی‌یکی به دیدن «لباس» می‌روند. هیچ‌کس چیزی نمی‌بیند، اما چون می‌ترسند احمق یا بی‌صلاحیت به نظر برسند، همه تظاهر می‌کنند که لباس را می‌بینند و حتی از زیبایی آن تعریف می‌کنند. خود امپراتور نیز، با اینکه چیزی نمی‌بیند، همین نمایش را ادامه می‌دهد.

سرانجام روز رژه فرا می‌رسد و امپراتور برهنه در شهر راه می‌رود، در حالی که همه مردم از ترس یا همرنگی اجتماعی، لباس خیالی او را تحسین می‌کنند؛ تا اینکه کودکی فریاد می‌زند: «او که هیچ لباسی به تن ندارد!»

همین جمله، طلسم دروغ جمعی را می‌شکند و مردم حقیقت را به زبان می‌آورند. با این حال، امپراتور از شرمساری باز هم به راه رفتن ادامه می‌دهد. این‌بار او می‌داند که لخت است، ولی نمی‌خواهد در اقتدارش خللی وارد شود.

اهمیت این داستان فقط در روایت ساده‌اش نیست؛ بلکه در لایه نمادین آن است. این اثر معمولاً به چند معنا تفسیر می‌شود. یکی از معناهای آن، افشای سازوکار «توهم جمعی» است.

دلیل اصطلاح «پادشاه لخت است» در زبان سیاسی و فرهنگی جهان تبدیل به یک استعاره شده است؛ یعنی وضعیتی که همه حقیقتی آشکار را می‌بینند، اما کسی جرئت بیانش را ندارد تا اینکه فردی ساده یا مستقل آن را بر زبان می‌آورد.

این داستان بعدها در فلسفه، سیاست، جامعه‌شناسی و حتی نقد علم بارها به‌عنوان تمثیل به‌کار رفته است.

آیا رضا پهلوی در حال تولید «پادشاه لخت» نیست؟ او و طرفدارانش واقعیت تاریخی زبان و فرهنگ خلق‌های ساکن ایران را می‌بینند، ولی لازم می‌بینند که آن را حاشا کنند.

شاید هم رضا پهلوی دارد نقش بازی می‌کند و یا می‌خواهد در اجرای نمایشنامه‌ای، نقش کارگردان را بازی کند. بازیگران به خواست کارگردان، لباس‌هایی بر تن دارند که باید بپوشند. گذشته از نقش‌آفرینی، پوشش آنان نیز بخشی از نمایش است و بیانی هنری دارد. نمایش که پایان یافت، بازیگران لباس نمایش از تن خارج می‌کنند و لباسی معمولی خویش می‌پوشند.

با این تفاصیل: آیا نمایندگان به اصطلاح «قومی» و یا «خویشاوندان» آقای پهلوی که عکس آنان در جهان مجازی تکثیر می‌شود، در شمار همین بازیگران نیستند؟

باقر مرتضوی

17.5.26


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد