"در کشور ما، قهرمان بودن یک وظیفه مقدس است. کسی که [در آتش هدف/عشق] نسوزد، دوده میدهد [و فضا را آلوده میکند] - این یک قانون است. زنده باد شعلههای زندگی»! (ن. آستروفسکی...)
پیشگفتاری کوتاه از نیکولای آستروفسکی
آستروفسکی در ۱۶ سپتامبر (۲۹) ۱۹۰۴ در روستای کوچک ویلیا، در استان ولین (که اکنون منطقه اوسترو در منطقه ریوین اوکراین است) متولد شد. پدرش، الکسی ایوانوویچ، یک نظامی بازنشسته بود که در یک کارخانه تقطیر کار میکرد و مادرش، اولگا اوسیپوونا، آشپز بود. این خانواده با چهار فرزند بزرگ شدند: نیکولای دو خواهر بزرگتر به نامهای اکاترینا و نادژدا و یک برادر به نام دیمیتری داشت. در آغاز جنگ جهانی اول، آنها از جبهه فرار کردند و به شپتوفکا نقل مکان کردند. در آنجا، آستروفسکی در یک مدرسه دو ساله ثبت نام کرد. تحصیلات او زیاد طول نکشید. پسری کنجکاو بود و سوالاتش در طول درسهای «حقوق مذهبی» معلمش را عصبانی میکرد و منجر به اخراج نویسنده آینده در بهار ۱۹۱۵ شد. خانواده فقیر بودند. در سن دوازده سالگی، آستروفسکی به عنوان متصدی تقطیر استخدام شد، سپس در یک انبار، به عنوان دستیار سوخترسان و به عنوان دستیار برقکار کار کرد. اما مهم نبود کار چقدر سخت باشد، مهم نبود چقدر زمان میبرد، پسر، که در آن زمان نوجوان بود، بدون توجه به خستگی، تمام اوقات فراغت خود را به مطالعه اختصاص میداد. او به ویژه از کتابهایی مانند "اسپارتاکوس" نوشته جووانیولی، "خرمگس" نوشته ووینیچ و "آندری کوژوخوف" نوشته استپنیاک- کراوچینسکی لذت میبرد.
در سال ۱۹۱۹، آستروفسکی به کومسومول پیوست و خیلی زود داوطلبانه به جبهه رفت. او در ارتشهای کوتوفسکی و بودیونی جنگید و به شدت زخمی شد. پس از ترخیص از ارتش سرخ، آستروفسکی در چکا خدمت کرد، در مبارزه با باندها شرکت داشت و در ساخت راهآهن باریکی که برای حمل هیزم به کیف طراحی شده بود، کار کرد. در سال ۱۹۲۴، او به عضویت حزب کمونیست درآمد. سختیهای شدید جنگ داخلی، سلامت آستروفسکی را به خطر انداخت. روماتیسم او بدتر شد و ستون فقراتش شروع به سفت شدن کرد. این بیماری، کمونیست جوان را در رختخواب حبس کرد، اما او که سرشار از اشتیاق سوزان برای مفید بودن برای حزب بود، حتی در بیماری نیز به کار سیاسی خود ادامه داد: او با جوانانی که به خانهاش میآمدند کار میکرد و خستگیناپذیر خود را مطالعه میکرد. در نوامبر ۱۹۳۰، نیکولای آستروفسکی ، که از قبل نابینا شده بود، کار بر روی رمان «چگونه فولاد آبدیده شد» را آغاز کرد. این اثر ادامهی مبارزهی او برای سعادت زحمتکشان بود؛ او با غلبه بر بیماری و رنج، تمام قدرت روح شجاع، پرشور و روشن خود را وقف آن کرد. در سال ۱۹۳۲، بخش اول رمان «چگونه فولاد آبدیده شد» منتشر شد. نام نویسنده نیکولای آستروفسکی بی درنگ برای عموم مردم شناخته شد. در سال ۱۹۳۵، به آستروفسکی نشان لنین اعطا گردید. آستروفسکی در نامه خود به استالین به همین مناسبت نوشت: «یک بیماری بیرحم مرا فلج کرده است، اما با شور و اشتیاقی حتی بیشتر، با سلاحی دیگر به دشمن حمله خواهم کرد، سلاحی که حزب لنین و استالین مرا با آن مسلح کرد، سلاحی که از یک پسر بچهی کمسواد طبقهی کارگر، نویسندهای شوروی را پرورش داد». در سال ۱۹۳۴، آستروفسکی شروع به نوشتن رمان جدیدی با عنوان «زادهی طوفان» کرد. ن.آ. آستروفسکی در ۲۲ دسامبر ۱۹۳۶ در مسکو درگذشت. در روز تشییع جنازه او، ۲۶ دسامبر، جلد اول رمان «زاده طوفان» منتشر شد. کتابهای این نویسنده- رزمنده از بهترین دستاوردهای ادبیات ما هستند: آنها الهامبخش سربازان شوروی در نبردهای جنگ بزرگ میهنی بودند.
*********
مسئله نیاز به خواندن ادبیات کلاسیک در برنامه درسی مدارس کنونی برای انسان واقعی و ملت واقعی قابل بحث نیست. از این رو، برنامه درسی ادبیات مدرسه پیش از هر چیز باید شامل کتابهایی باشد که بیاموزند چگونه باید و چگونه نباید در زندگی عمل کرد ، اندیشه و درک از جهان را آموزش دهند. در فرآیند پرورش و آموزش ادبیات باید به شکلگیری یک جهانبینی کامل ضمن ارائه نمونههایی از رفتار انسانها و جوامع کمک کند. ادبیات باید همراه با دیگر موضوعات، به شکلگیری انسان در درون خود کمک کند. در این راستا، کنار رفتن ادبیات کلاسیک از برنامه درسی مدارس قابل درک است. به جای آنها، سولژنیتسین، اولیتسکایا و دیگر افراد میانمایه، بی استعداد و دروغگو برای ما تحمیل و قرار داده می شوند. اتحاد جماهیر شوروی نویسندگان بزرگ را از برنامه درسی ادبی خود حذف نکرد. نویسندگان شوروی به نویسندگان روسی پیش از انقلاب اضافه شدند. آثار کلاسیک حفظ و مورد بررسی قرار گرفتند. نظر آوانگارد لئونتیف، بازیگر، معلم و هنرمند مردمی فدراسیون روسیه، که در سال ۲۰۱۴ بیان شده چنین است: «من بتازگی از اردوگاه اورلیونوک بازدید کردم و برای بچهها در ساحل دریای سیاه آثار کلاسیک خواندم. جوانان با دقت به گورکی گوش میدادند و نفسشان را در سینه حبس میکردند. فقط تصور کنید، کنسرت یک ساعت طول کشید! و نوجوانان به تک تک کلمات گوش میدادند و ثابت میکردند که شنوندگان قدرشناسی هستند. وقتی از آنها پرسیده شد آیا کسی نیکولای آستروفسکی را میشناسد (بنای یادبودی از او در محوطه اردوگاه وجود دارد)، هیچکس پاسخ نداد. فقط فکرش را بکنید، هیچکس این مرد بزرگ را نمیشناسد». رمانتیسم آری، آستروفسکی شیفتهی ایدههای انقلابی بود، اما خود و تندرستیاش را فدای آرمانهای میهن و مردم خود کرد.
مطالعه آثار کلاسیک بدون ابزارهایی مانند بیان و تالیف غیرممکن است.. کودکان باید سخن گفتن را یاد بگیرند. امروزه، آنها خود را با زبان عامیانه آمیخته با اصطلاحات جنایی بیان میکنند. به جای زبان روسی، نوعی زبان جدید شنیده میشود. زبان جوانان امروزی ناچیز است. بین دو کلمه "لعنتی" و "خلاصه(کلام)"، شرح کوتاهی از افکار آنها گنجانده شده است. این غم انگیز است. زبان غنی ما، که عظمت آن توسط جامعه بینالمللی به رسمیت شناخته شده است، با سطح آموزش امروزی به گوشه ای رانده شده است. نیکولای الکسیویچ آستروفسکی در ۱۶ سپتامبر ۱۹۰۴ در روستای ویلیا در منطقه ریوین اوکراین به عنوان پنجمین فرزند یک خانواده پرجمعیت متولد شد. او در شپتیفکا، یک مدرسه ابتدایی دو ساله و سپس یک مدرسه ابتدایی عالی را گذراند. او به بلشویکهای محلی نزدیک شد، در طول اشغال آلمان در فعالیتهای زیرزمینی شرکت کرد و از مارس ۱۹۱۸ تا ژوئیه ۱۹۱۹ به عنوان رابط کمیته انقلابی شپتیفکا خدمت کرد.
آستروفسکی در پانزده سالگی داوطلبانه به جبهه رفت و در تیپ سوارهنظام گریگوری کوتوفسکی افسانهای خدمت کرد و بعدها در ارتش اول سوارهنظام بودیونی جنگید. او کمتر از یک سال جنگید، اما در نزدیکی لووف از ناحیه ستون فقرات بر اثر اصابت ترکش دچار جراحت شدید شد. در شانزده سالگی، معلول گردید، اما این امراو را از پا نینداخت.
او توانایی راه رفتن را از دست داد. تنها ۲۳ سال داشت، و با این حال انسانی محروم از تمام شادیهای زندگی بود. اما آستروفسکی تسلیم نمیشود. بله، او نمیتواند حرکت کند، اما مغز و دستانش کار میکنند، حافظهاش نام رفقایش در جنگ و اعمال قهرمانانهشان را حفظ میکند. او در نوشتن تلاش میکند. یک سال بعد، آستروفسکی بینایی خود را از دست میدهد. زندگی بیمعنی به نظر میرسد. اما او خودش چیزی اختراع میکند. استنسیل میکند و به فعالیت ادبی خود ادامه میدهد. در این دوره زمانی او روی آفرینش رمان «چگونه فولاد آبدیده شده بود » کار میکرد. نیکولای آستروفسکی خود به معنای واقعی کلمه در آن رویدادها قهرمانانه و تراژیک شرکت داشت. او رمان فوقالعاده «چگونه فولاد آبدیده شد» را درباره این دوره نوشت. و اگرچه سرنوشت شخصیت اصلی رمان، پاوکا کورچاگین، بسیار شبیه به سرنوشت نویسنده است، پاوکا هنوز هم شخصیتی مرکب و فردی نمونه از زمان خود است. در مارس ۱۹۳۵، مقاله «شجاعت» اثر میخائیل کولتسوف در روزنامه پراودا منتشر شد. از طریق آن، میلیونها خواننده برای نخستین بار دریافتند که قهرمان رمان «چگونه فولاد آبدیده شد»، پاول کورچاگین، ساخته و پرداخته ذهن نویسنده نیست. اینکه نویسنده این رمان خود قهرمان داستان است. رمان او به انگلیسی، ژاپنی و چکی ترجمه شد. همچنین در روزنامههای نیویورک نیز منتشر گردید.
در دسامبر ۱۹۳۵، به نیکولای آلکسیویچ آپارتمانی در خیابان گورکی در مسکو تعلق گرفت و یک خانه ویلایی ویژه او در سوچی ساخته شد. همچنین به او رتبه نظامی کمیسر تیپ اعطا گردید. آستروفسکی به کار خود ادامه داد و در تابستان ۱۹۳۶، بخش اول رمان خود با عنوان «زاده طوفان» را به پایان رساند. با اصرار نویسنده، کتاب جدید در جلسه هیئت رئیسه اتحادیه نویسندگان شوروی که به آپارتمان نویسنده در مسکو برگزار شد، مورد بحث قرار گرفت.
نیکولای الکسیویچ آخرین ماه عمرش را صرف ویرایش رمان کرد. او «سه شیفت» کار میکرد و برای استراحت آماده میشد. اما در ۲۲ دسامبر ۱۹۳۶، قلب نیکولای الکسیویچ آستروفسکی از تپش ایستاد. در روز تشییع جنازهاش، ۲۶ دسامبر، کتاب وی منتشر شد - کارگران چاپخانه آن را در مدت زمان بیسابقهای حروفچینی و چاپ کردند. وی نویسندهی تنها دو رمان بود - چگونه فولاد آبدیده شد و زاده طوفان - اما چه انفجار ادبی رخ داد! و چه شهرت جهانی بدست آورد! ن. ا. آستروفسکی ماموریت خود را در زندگی با موفقیت به انجام رساند! وی پس از انتشار رمان، نوشت: «کتاب منتشر شده است، که یعنی شناخته شده است! یعنی چیزی برای زندگی کردن وجود دارد»! او آگاهی جوانان را برانگیخت! او به بت آنها تبدیل شد! مایرهولد نمایشی درباره پاوکا کورچاگین، بر اساس نمایشنامهای از رمان یوگنی گابریلوویچ (۲۹ سپتامبر ۱۸۹۹ - ۵ دسامبر ۱۹۹۳) به روی صحنه برد. یوگنی ایوسیفوویچ گابریلوویچ چند سال پیش از مرگش، از چه نمایش باشکوهی تعریف میکرد: «در زمان نمایش، تماشاگران از شدت تشویق منفجر شدند! بسیار پرشور و خیرهکننده بود! این یک تراژدی باشکوه بود».
رمان «چگونه فولاد آبدیده شد» اثر آستروفسکی به بیش از ۲۰۰ زبان منتشر شد. تا پایان دهه ۱۹۸۰، این رمان جایگاه کلیدی در برنامه درسی مدارس داشت. این آن چیزی است که نویسنده و روزنامه نگار، دکتر علوم فنی آندری ودیایف، درباره آستروفسکی و آثارش مینویسد: «زندگی و آثار نیکولای آستروفسکی به یکی از برجستهترین فصلهای میراث فرهنگی و تاریخی دوران شوروی تبدیل شد. و حذف رمان او، «چگونه فولاد آبدیده شد»، از برنامه درسی مدارس باید به عنوان یکی از شرمآورترین فصلهای «زنگ زدگی فلز» در روسیه پس از اصلاحات شناخته شود». نیکولای آستروفسکی در رمان خود با عنوان «چگونه فولاد آبدیده شد» تصویری باشکوه از انسانی از دوران نو خلق کرد که از نظر قدرت، شجاعت، وفاداری به اصول والا و فداکاری در راه آرمانهای رهایی بشر با قهرمانان محبوبش برابری میکند. پاوکا کورچاگین بلافاصله به قهرمانی محبوب در میان جوانان شوروی تبدیل شد. بسیاری از مردان و زنان جوان در سراسر اتحاد جماهیر شوروی تلاش کردند تا از او پیروی کنند و اعمال قهرمانانه او را در خطوط مقدم و پشت جبهه دشمن در دوران جنگ کبیر میهنی، در اماکن ساختمانی، کارخانهها و مزارع اشتراکی در شرایط بحرانی تکرار کردند. قهرمانی کورچاگین فعالیتهای ضدفاشیستی جولیوس فوچیک را تحت الشعاع قرار داد. در سال ۱۹۳۴، او کتاب «چگونه فولاد آبدیده شد» را خواند و با تأمل در مورد آزمایشهایی که در انتظارش بود، در مورد مرگ احتمالیاش، به دوستانش گفت: «هیچ چیز برای یک کمونیست ترسناک نیست - این نتیجهگیری کتاب است، این خلاصه زندگی نویسنده است. اما خلاصه زندگی ما چه خواهد بود؟» فوچیک که توسط نازیها اعدام شد، «گزارش با طناب دار دور گردنش» را نوشت، کتابی که خلاصه زندگی این چکسلواکی انقلابی پرشور را برای بشریت حفظ کرد. در طول جنگ بزرگ میهنی، نام مستعار «پاول کورچاگین» به قهرمانان پارتیزانی بلغاری و یوگسلاوی اعطا شد. نام کورچاگین همچنین به گروههای زیرزمینی کومسومول که در طول مبارزات آزادیبخش مردم در چین، ویتنام و کره شجاعانه جنگیدند، اختصاص داده شد.
عمل قهرمانانه کورچاگین به مارسیف، قهرمان ادبی «داستان یک مرد واقعی»، کمک کرد تا دوباره روی پاهایش بایستد و به پرواز بازگردد. جای تعجب است که نیکولای آستروفسکی و پاوکا کورچاگین، نویسنده زندگینامهاش - اهل غرب اوکراین (او در زمانهای مختلف در مناطق ریونه، خملنیتسکی و ترنوپیل زندگی میکرد) - و رویدادهای رمان و فیلم در همان مناطق روی می دهد. مرکز اصلاح و تربیت نوجوانان که در آن ولگردها، دزدها و کودکان بیخانمان به آدمهای «واقعی» تبدیل میشدند و ماکارنکو در آنجا کار میکرد، نیز در اوکراین قرار داشت. آیا ساکنان امروزی اوکراین، دانشآموزان و دانشآموزان مدرسه، از این موضوع اطلاع دارند، آیا آنها را به یاد دارند؟ اگر عبارت «نویسندگان اوکراینی» را جستجو کنید، نام آستروفسکی و ماکارنکو یا بسیاری دیگر را در این فهرست پیدا نخواهید کرد. این در حالی است که آنها سهم بزرگی در توسعه فرهنگ و آموزش نه تنها در کشور ما، بلکه در سراسر جهان داشتهاند. آنها صرفاً برای سعادت تمام بشریت، نه فقط یک گروه کوچک یا یک ملت خاص، مبارزه کردند.
دست کشیدن از ریشههای خود به معنای مرگ، هرج و مرج و پایان یک ملت است. یادآوری و احترام به گذشته، پایه و اساس محکمی برای ساختن آیندهای روشن فراهم میکند.
اگر ژانر و گونه «چگونه فولاد آبدیده شد» را در نظر بگیریم، ژانر آن حماسی است و ژانر اثر، رمانی آموزشی است. با این حال، داستانی نه درباره تربیت فرزندان، بلکه درباره خودآموزی یک مبارز روایت میکند. نیکولای آستروفسکی با تکیه بر زندگی خود، مسئلهی بازآموزی سوسیالیستی مردم، یعنی تولد انسانی نو را بررسی کرد که تا آخرین لحظهی زندگی خود، برای سودمند بودن به کشورش تلاش میکند. موضوع کار یکی از مضامین اصلی در اثر است. نیکولای آلکسیویچ نشان میدهد که چگونه یک انسان شخصیت خود را از طریق نبرد، کار و نبردی دشوار با بیماری شکل میدهد. به نظر ما، درونمایه رمان را میتوان همان نام کنونی موزه آستروفسکی در مسکو نامید - «چیره شدن».
ایده رمان آشکارا توسط نویسنده در شناخته ترین سطرهای اثر ارائه شده است:
«گرانبهاترین چیزی که یک انسان دارد، زندگی است. این زندگی فقط یک بار به او داده میشود، وو باید طوری زندگی کند که به خاطر سالهایی که بیهدف گذرانده، احساس رنجش و عذاب وجدان نداشته باشد، تا شرم گذشتهای پست و حقیر او را از پا درنیاورد، و تا هنگام مرگ بتواند بگوید: تمام زندگی و تمام توانش وقف زیباترین چیز جهان شد - مبارزه برای رهایی بشریت شده است».
اما برای رسیدن به آزادی بشر، تحمل جنگ، سرما و گرسنگی و کار سخت ضروری بود. و بسیاری از مردم در مبارزه برای آزادی جان باختند، به همین دلیل است که رمان نیکولای آستروفسکی پر از تراژدی است.
پاول کورچاگین، با مثال زدن زندگی خود، ثابت میکند که «... فولاد با گرمای زیاد و سرد شدن سریع آبدیده میشود. سپس قوی شده و از هیچ چیز نمیترسد». انسان ایدهآل در دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ توسط یک قهرمان نو نمایندگی میشد: چاپایف، لوینسون، پاول کورچاگین، سمیون داویدوف، کوژوخ. یوری باراباش مینویسد: «در نتیجه تأثیر عظیم این تصاویر و دیگر تصاویر ادبیات شوروی، آرمانهای سوسیالیسم برای میلیونها نفر در سراسر جهان روشنتر و نزدیکتر شد». نیکولای استروسکی خود درباره شخصیتهایش مینویسد: «من شخصیتهای اصلی را شخصاً میشناختم و در به تصویر کشیدن آنها میخواستم این کار را صادقانه انجام دهم و به همه کاستیها و جنبههای مثبت آنها اشاره کنم». اگر در مورد منحصر به فرد بودن زبان رمان صحبت کنیم، پیش از هر چیز، میخواهم به تغییرات در گفتار شخصیت اصلی رمان توجه کنم. پاول کورچاگین به عنوان یک شخص تکامل مییابد». در آغاز، او خام و مبتدی است: 'روح من رفته است'، ' نیانبان را خواهم نواخت'، 'آنها مرا از مدرسه بیرون انداختند'، 'به شهر میرود' و غیره. اما در رمان، پاول فقط تیراندازی نمیکند - او بسیار میخواند و فکر میکند». اینگونه بود که دولت جوان شوروی جوانان خود را تربیت کرد! اینگونه بود که کومسومول آنها را تربیت کرد! با این حال، نسل پاول کورچاگین را نمیتوان زاهد نامید. آنها کمال زندگی را تجربه میکنند و دلاوری های آنها را نمیتوان فداکارانه نامید: آنها جایگاه خود را در زندگی حس میکنند و از این رو اعتماد به نفس و اعتقاد راسخ دارند که کاری بزرگ انجام میدهند.
آرمانهای حماسی و زیباییشناختی نویسنده و قهرمان رمانش با این ویژگیها مشخص میشود: آنها قاطعانه با هرگونه ابتذال مخالفند، صادق و منصف هستند، از خود و دیگران مطالبهگرند و از شوخیهای مربوط به مسائل جنسیتی بیزارند. نیکولای آستروفسکی و پاوکا کورچاگین - این دو نام به طور جداییناپذیری در خاطرات مردم پیوند خوردهاند. میلیونها نفر تحت تأثیر این نامها قرار گرفتند. هزاران «پسر هفده ساله مو فرفری»، «که پشت دیوارهای کارخانه زندگی میکردند»، «چیز زیادی از دنیا ندیده بودند» و «هرگز کلمات محبتآمیز نشنیده بودند»، اما «رویای سپیده دمهای بهاری » و « آرمانهای کارگران» - را در سر میپروراندند، رفتند تا بجنگند». بسیاری از آنها در جوانی جان خود را فدا کردند و زندگی خود را وقف «زیباترین چیز در جهان - مبارزه برای رهایی بشریت» نمودند. اما به لطف قهرمانی فداکارانه خود، "آتامانها را شکست دادند و فرمانداران را پراکنده کردند." بازماندگان جبهه بازگشتند و شروع به بازسازی اقتصاد ویران شده و ساختن جامعهای نو، جامعهای مبتنی بر عدالت اجتماعی کردند. و و در بیست سال صلح، کشوری ویران به کشوری قدرتمند با صنعتی بسیار پربار و کشاورزی توسعهیافته، مجهز به نیروهای مسلح قدرتمند و مجهز به فناوری پیشرفته تبدیل شد.
آنها جملات ناب رمان را تا آخر عمر به خاطر داشتند:
«... همه این قهرمانیهای کاغذی است، برادر! هر روز خودت را تنبیه کن.»
یک احمق همیشه و در هر زمانی قادر به انجام این کار خواهد بود. او بزدلترین و سهلانگارترین است.
راهی برای خروج از این وضعیت. اگر زندگی سخت است، تسلیم شو. آیا این را امتحان کردهای؟
برای غلبه بر زندگی؟ تو هر کاری کردی تا از این مهلکه رهایی یابی
حلقهها؟ و فراموش کردهای که هفده بار چقدر به نووگراد-ولینسکی نزدیک شدی؟
تمام روز حمله کردی و بالاخره با وجود همه مشکلات موفق شدی؟ هفتتیر را قایم کن.
و هرگز در این مورد به کسی چیزی نگو! بدان که چگونه زندگی کنی، حتی اگر
«زندگی دارد غیرقابل تحمل میشود. آن را مفید کن».
همین کلمات به تنهایی ارزش خواندن کتاب «چگونه فولاد آبدیده شد» را دارند.
رمان «چگونه فولاد آبدیده شد» چندین بار در اتحاد جماهیر شوروی مورد اقتباس سینمایی قرار گرفت. اولین اقتباس سینمایی از کتاب نیکولای آستروفسکی با عنوان «چگونه فولاد آبدیده شد» در سال ۱۹۴۲، در دوران سخت جنگ کبیر میهنی، اکران شد. در آن زمان، شخصیت اصلی رمان، پاول کورچاگین، الهامبخش مردم شوروی در مبارزه با مهاجمان نازی بود. نقش او را بازیگر و. پریست-پترنکو بازی کرد. بلافاصله پس از فیلمبرداری ، او به جبهه رفت و در اواخر همان سال درگذشت. در سال ۱۹۵۷، فیلم مشترک کارگردانی ولادیمیر نائوموف و الکساندر آلوف، پاول کورچاگین، منتشر شد که در آن شخصیت اصلی توسط واسیلی لانووی بازی میشد. در سال ۱۹۷۳، نیکولای ماشچنکو، کارگردان، مجموعه تلویزیونی شش قسمتی «چگونه فولاد آبدیده شد» را ساخت که در آن ولادیمیر کونکین نقش کورچاگین را بازی میکرد. این فیلم دو جایزه لنین کومسومول را از آن خود کرد. بازی کونکین در نقش پاوکا با نسخههای قبلی پرده سینما از شخصیت کورچاگین متفاوت بود، زیرا او غناییتر، رمانتیکتر و باهوشتر بود. در سال ۱۹۷۵، اقتباسی سینمایی از این رمان با همین عنوان «چگونه فولاد آبدیده شد» منتشر شد. در سال ۲۰۰۰، مجموعه تلویزیونی ۲۰ قسمتی «چگونه فولاد آبدیده شد» که توسط فیلمسازان چینی در اوکراین فیلمبرداری شده بود، به عنوان بهترین سریال سال در چین انتخاب شد. آندری سامینین، بازیگر اوکراینی، نقش کورچاگین را بازی کرد. من مطمئنم که این رمان که به حق در صندوق طلایی ادبیات جهان گنجانده شده است، باید به جایگاه خود در برنامه درسی مدارس بازگردد.
اسرار رمان "چگونه فولاد آبدیده شد"(2)
در چین، پاوکا کورچاگین هنوز محبوبترین قهرمان است.
دقیقاً ۹۰ سال از زمانی که نیکولای آستروفسکی بستری و تقریباً نابینا شد و به نوشتن کتاب افسانهای خود، «چگونه فولاد آبدیده شد»، آغاز کرد، میگذرد. این اثر یکی از محبوبترین آثار در اتحاد جماهیر شوروی بود - تا سال ۱۹۹۱، ۷۷۳ بار تجدید چاپ شده بود و تیراژ کل آن به رقم خیرهکننده ۵۳ میلیون نسخه رسید. این رمان به بیش از ۱۰۰ زبان ترجمه و در ۱۰۰ کشور منتشر شده است. در لنینگرادِ محاصرهشده، گرسنه و سرد در سال ۱۹۴۲، کتاب آستروفسکی چاپ دستی شد و تیراژ ۱۰۰۰۰ نسخهی آن در عرض دو ساعت به فروش رسید.
بوریس پولووی، نویسنده، به یاد میآورد که چگونه در دوران دفاع از استالینگراد، شبانه از محل استقرار یکی از گردانهای خط مقدم بازدید کرده بود. سربازان دور آتش جمع شده بودند: «همه گوش میدادند، با دقت نشسته بودند و تلاش میکردند حتی یک کلمه را هم از دست ندهند. آنها رمان «چگونه فولاد آبدیده شد» را میخواندند. وقتی شروع به صحبت کردند، سربازان شکایت کردند که کل هنگ فقط یک کتاب دارد. برای سهولت خواندن، آن را به چند قطعه تقسیم میکردند و در زمانهای نادر استراحت ، آنها را میخواندند و در حالی که ورق های کتاب را می خواندند، آنها را به عقب و جلو میفرستادند». حتی امروز، تنها در چین، رمان کورچاگین در ۱۵ سال گذشته بیش از ۲۰ بار منتشر شده است و برای اکثر چینیها، پاوکا قهرمان ادبی شماره یک آنهاست. دهها میلیون نفر در این کشور هنوز کتاب نیکولای آستروفسکی را میخوانند. و جملهای که شخصیت او در رمان میگوید هنوز هم نمادین تلقی میشود:
«گرانبهاترین چیزی که یک انسان دارد، زندگی است. این زندگی فقط یک بار به او داده میشود، و باید طوری زندگی کند که به خاطر سالهایی که بیهدف گذرانده، احساس رنجش و عذاب وجدان نداشته باشد،تا شرم گذشتهای پست و حقیر او را از پا درنیاورد، و تا هنگام مرگ بتواند بگوید: تمام زندگی و تمام توانش وقف زیباترین چیز جهان شد - مبارزه برای رهایی بشریت شده است».
نسل قدیمیتر به خوبی از زندگینامه نیکولای آستروفسکی و خود رمان او آگاه است. نویسنده آینده که در یک روستای کوچک اوکراینی متولد شد، به یک فعال زیرزمینی تبدیل گردید، سپس داوطلبانه به خطوط مقدم جنگ داخلی رفت و در آنجا زخمی شد. او درگیر کار کومسومول شد و سپس، در جریان ساخت و ساز ناگهانی یک راه آهن باریک، که مجبور بود تا زانو در آب یخ زده کار کند، به یک بیماری جدی مبتلا شد، معلول، فلج و تقریباً کاملاً نابینا گردید. باور بر این بود که زندگینامه خود آستروفسکی تقریباً به طور کامل با زندگینامه شخصیت اصلی رمانش مطابقت دارد.
در آغاز، نویسنده، که در رختخوابش بستری بود، رمان خود را با دست مینوشت، اما وقتی آستروفسکی تقریباً بطور کامل نابینا شد، از دستیارش خواست که یک پوشهی مقوایی بردارد و در آن خطوطی به اندازهی خطوط خودش برش دهد و با بکارگیری شابلون به نوشتن ادامه داد. پس از مدتی، دستش شروع به درد گرفتن کرد و کاملاً از کار افتاد. سپس با دیکته کردن شروع به نوشتن کرد. هنگامیکه رمان بالاخره در اواسط سال ۱۹۳۲ تکمیل و نسخه خطی آن برای مجله «مالادایا گواردیا» ارسال شد، آستروفسکی در پاسخ با انتقاد تندی مواجه شد که گویی «شخصیتهای به تصویر کشیده شده در کتابش غیرواقعی هستند». بهرحال، این نخستین شکست این نویسنده مشتاق نبود. در سالهای ۱۹۲۷-۱۹۲۸، به درخواست دوستانش، آستروفسکی داستانی درباره کوتوویتها با عنوان «زاده توفان» نوشت، اما نسخه خطی آن هنگام ارسال به دفتر تحریریه گم شد. هنگامیکه بخش نخست رمان «چگونه فولاد آبدیده شد» منتشر شد، با وجود مشکلات، ناشران کاملاً شگفتزده شدند، تیراژ چاپ فوراً تمام شد. صفهای طولانی برای رمان در کتابخانهها بسته شد. با این حال، منتقدان ادبی در آغاز هیچ علاقهای به این کتاب نشان ندادند، هیچ نقدی در مطبوعات منتشر نشد و اداره سانسور خارکف حتی رمان «چگونه فولاد آبدیده شد» را ضد شوروی خواند و خواستار «حذف فوری» آن شد. شهرت واقعی تنها در سال ۱۹۳۵ به لطف روزنامهنگار مشهور میخائیل کولتسوف به آستروفسکی رسید. مقاله او در پراودا، تمام کشور را از وجود این نویسنده جوان فلج و کتابش آگاه کرد.
این رمان به طور گسترده تنها توسط مبلغان حزب، مورد تحسین قرار نگرفت. ولادیمیر مایرهولد، کارگردان مشهور، به بازیگران تئاتر خود گفت: «من یک گفتگوی یک روزه با لئو تولستوی داشتم و با آنتون چخوف زیاد صحبت کردم. من نیکولای آستروفسکی را در رتبه سوم قرار میدهم. چه فرهنگ عجیب، چه بینش نا رایج از حقیقت زندگی، چنین توانایی در درک چیستی هنر». هیروشیمونک سمپسون، در آثار خود «زندگینامه، گفتگوها و آموزهها»، نوشت: «او این عشق بزرگ به انسان را داشت، هرچند یک خداناباور بود، اما هنوز هم عشق میورزید. اثر شگفتانگیز او، «چگونه فولاد آبدیده شد»، ابراز عشق به انسان است. از صمیم قلب. و شاید حتی معنوی» . مورخ انگلیسی، د. لیندسی، تأیید کرد: «در کتاب او حتی یک نکته نادرست وجود ندارد. این کتاب باعث میشود که انسان به انسان نامیده شدنش افتخار کند». و آندره ژید، نویسنده فرانسوی برنده جایزه نوبل، یادداشتهای خود در مورد دیدار با آستروفسکی را کمی پیش از مرگش به جا گذاشت: «نمیتوانم بدون احساس عمیقترین احترام از آستروفسکی سخن بگویم. اگر در اتحاد جماهیر شوروی نبودیم، میگفتم 'او یک قدیس است». نویسندهی کتاب «چگونه فولاد آبدیده شد» در اتحاد جماهیر شوروی بسیار مورد تحسین قرار گرفت. به او نشان لنین اهدا شد. دولت اوکراین خانهی جدیدی در سوچی، در خیابانی که به نام او نامگذاری شده بود، برای او ساخت. در مسکو، آپارتمانی در خیابان تورسکایا (که در آن زمان خیابان گورکی نام داشت) به او داده شد. در آن زمان، این امر به منزلهی به رسمیت شناختن جایگاه او به عنوان یک نویسندهی کلاسیک ادبیات شوروی بود. در سال ۱۹۳۶، کمیساریای ملی دفاع به او عنوان افتخاری کمیسر تیپ را داد. یونیفرم ویژه ای دوخته شد و تقریباً همیشه از آستروفسکی با آن عکس گرفته میشد. هیئتهای نمایندگی برای دیدار با او صف میکشیدند. نویسنده با غلبه بر درد خود، رمان نویی با عنوان «زادهی توفان» را برای انتشار آماده کرد. اما مرگ او در ۲۲ دسامبر ۱۹۳۶، زمانی که تنها ۳۲ سال داشت، رخ داد.
رمز و راز رمان
تا اینجا یک راز باقی مانده است که چگونه نیکولای آستروفسکی ، انسانی بدون آموزش رسمی در زبانشناسی، موفق به خلق اثری شد که به یک کتاب پرفروش جهانی تبدیل شد. در نتیجه، او نیز سرنوشتی تقریباً مشابه شولوخوف را تجربه کرد. پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، هنگامی که بایگانیها در دسترس قرار گرفتند و بسیاری از بتهای پیشین از صحنه کنار گذاشته شدند، شایعات و زمزمه هایی در مورد تناقضات موجود در زندگینامه رسمی نویسنده و جزئیات ناشناخته قبلی در مورد خلق رمان نمادین او به وجود آمدند. در آوریل ۲۰۰۰، هفتهنامه "دلایل و فاکتها" مقالهای منتشر کرد که در آن نویسنده گویی داستانی درباره چگونگی خلق آن شرح داده بوده. این موضوع را بابلویان، کارمند انتشارات "مالادایا گواردیا"، به او گفته است. بابلویان ادعا کرد: «من جزو اکیپ خلاق بودم که این رمان را خلق کرد... من آخرین بازمانده آن اکیپ هستم. و همه چیز به این گونه روی داد. نویسنده نسخهای از کتاب را فرستاد که کیفیت ادبی آن فقط میتوانست به صورت مشروط مورد بحث قرار گیرد. انتشار آن غیرممکن بود. اما ما، کارمندان انتشارات کومسومول، نمیتوانستیم درخواست او، یکی از اعضای باسابقه کومسومول، را رد کنیم. به مدت دو سال، این نسخه از دفتر تحریریه به دفتر تحریریه دیگر می رفت، به این امید که کسی راهی برای خروج پیدا کند. هر دفتر تحریریه به نویسنده پاسخ میداد که آنها نسخه خطی را بررسی کرده و آن را برای تکامل بیشتر به دفتر تحریریه دیگری منتقل کردهاند. نویسنده، ن. آستروفسکی ، نامهای به کمیته مرکزی کومسومول نوشت و توضیح داد که سالهاست نتوانسته نسخه خطی را که بازتاب دهنده دوران قهرمانانه در تاریخ کومسومول باشد، منتشر کند.
کمیته مرکزی کومسومول نسخه خطی را از ناشر درخواست کرد. آن را بررسی کردند. آنها جلسهای با کارکنان انتشارات برگزار کردند. تصمیم گرفته شد که یک تیم خلاق صرفاً برای آمادهسازی رمان برای انتشار اختصاص داده شود. کار مداوم، جامع و جمعی روی نسخه خطی آغاز شد. اگرچه کاملاً باور نداشتیم که بتوانیم دست نوشته ای را که فقط برای سطل زباله ویراستاری مناسب است، کاری درخور شأن انتشارات ما انجام دهیم. اما آنها از ما پنهان نکردند که انتظار یک شاهکار را دارند. کمیته مرکزی کومسومول به طور سیستماتیک پیشرفت کار را زیر نظر داشت. جلسات همزمان با پیشرفت کار تشکیل می شد. ما وارد کار شدیم. ما در سوژه داستان غرق شدیم. به زندگی شخصیتهای نسخه خطی پرداخته شد. هر صفحه آن قلب و روح ما را لمس میکرد. گذشته از این، مهارت حرفهای ویراستاران یکی از بهترین انتشاراتیهای کشور نیز وجود داشت. و نتیجه چیزی بود که بعداً یکی از بهترین آثار ادبیات شوروی محسوب میشود. نیکولای آستروفسکی به یک نویسنده کلاسیک شوروی تبدیل شد...
آیا واقعاً همه چیز اینطور بود؟
در آن زمان، صیقل دادن آثار نویسندگان آینده دار، به ویژه کتابهایی با محتوای میهنپرستانه، امری رایج تلقی میشد.
یک ویراستار خوب و بااستعداد گاهی اوقات به یکی از نویسندگان واقعی اثری که روی آن کار میکرد تبدیل میشد، چیزی که البته در کتابی که بعداً منتشر میشد، ذکر نمیشد. از این رو، این رویداد میتوانسته در طول انتشار «چگونه فولاد آبدیده شد» رخ داده باشد، اما روایت بابلویان هیچ تأیید رسمی ندارد. برخی از پژوهشگران ادبی حتی بر این باور بودند که آرکادی گیدار در ویرایش نسخه خطی رمان نقش داشته و حتی گفته میشود برخی از فصلها را نوشته است. با این حال، همه اینها گمانهزنی و حدس و گمان محض است و نیکولای آستروفسکی به حق تنها نویسنده «چگونه فولاد آبدیده شد» در نظر گرفته میشود.
سانسور و حذفیات
با این حال، متن منتشر شده رمان با آنچه که واقعاً آستروفسکی نوشته است، تفاوت قابل توجهی دارد. این امر به این دلیل نیست که ویراستاران سعی در "بهبود" آن داشتهاند، بلکه بیشتر به دلیل سانسور سیاسی است. آنطور که پژوهشگران ادبی ثابت کردهاند، بخشهایی از مشارکت پاول کورچاگین در "اپوزیسیون کارگری" از نسخه خطی حذف شده است، همانطور که اشاراتی به بحث در مورد اتحادیههای کارگری نیز حذف شده است. بخشهایی که تروتسکی در ارتش و در جبهه حضور داشت حذف شده است، همانطور که بحثهای داغ آن سالها با تروتسکیستها و مخالفان که منجر به انشعاب در حزب و کمسومول شد، حذف شدند. خطوط داستانی در مورد بدنه دانشجویی جعلی "فرصتطلبان" در دوران نپ و بورژوازی متجاوز در زندگی روزمره نیز به طور قابل توجهی تغییر یافته است. حتی داستان عاشقانه شخصیت اصلی نیز به طور قابل توجهی تغییر یافته است.
تاریخ نگاران ادبی همچنین در مورد جزئیات خاصی از زندگینامه نیکولای آستروفسکی بحث میکنند. آستروفسکی دو ماه پیش از مرگش، در مصاحبهای درباره کتابش، به یک روزنامهنگار انگلیسی اعتراف کرد که این کتاب شرح حال خود او نیست. اما در مقدمه چاپ اول رمان که در مجله "نگهبان جوان" منتشر شد، آستروفسکی چیزی کاملاً متفاوت میگوید. او جزئیات بیشماری از زندگی خود ارائه میدهد که کاملاً با زندگینامه کورچاگین مطابقت دارد. تقریباً همه زندگینامهنویسان ادعا میکنند که آستروفسکی در جنگ داخلی در صفوف ارتش اول سواره نظام جنگیده است. نیکولای در آن زمان هنوز زیر سن قانونی بود، اما چنین حوادثی رایج بود. با این حال، تا به امروز هیچ مدرک مشخصی از خدمت آستروفسکی در ارتش منظم وجود ندارد. و زندگینامه او در سال ۱۹۲۴ هیچ اشارهای به مشارکت او در جنگ داخلی نمیکند. فرم ثبت نام شخصی نیکولای آستروفسکی ، که او خود در سال ۱۹۲۴ هنگام ثبت نام در حزب پر کرده بود، تا به امروز باقی مانده است. او یک خط تیره زیر عنوان «شرکت در عملیات نظامی و خدمت در ارتش سرخ» گذاشته است. و در صفحه بعد، با ذکر کل دوران حرفهای خود، آستروفسکی حقایق زندگینامه خود را بدون اشاره به مشارکتش در عملیات نظامی تکرار میکند.
یک کتاب بزرگ
اما آیا واقعاً زندگینامه نویسنده تا این حد اهمیت دارد؟ برای نمونه، دانیل گرانین، آنطور که اکنون مستند شده است، هرگز فرمانده یک گروهان تانک سنگین در نزدیکی کونیگسبرگ نبود، همانطور که در مصاحبهها نوشته و اظهار داشته است، بلکه به عنوان یک افسر سیاسی در یک تیپ تعمیر و بازسازی در طول جنگ خدمت کرده است. الکساندر گرین اغلب داستانهای خیالی درباره خودش میساخت. آنچه برای یک نویسنده مهم است، آنچه درباره خودش میگوید نیست، بلکه آنچه نوشته است مهم است. و تأثیری که آثارش بر خوانندگان داشته است. و «چگونه فولاد آبدیده شد» تأثیر فوقالعادهای گذاشت. و همچنان در سراسر جهان این تأثیر را دارد.حتی منتقد ادبی باتجربهای مانند دیمیتری بیکوف، که هرگز نمیتوان او را به همدردی با کمونیستها یا ادبیات میهنپرستانه متهم کرد، به این موضوع اذعان کرده است. او با رد شایعاتی مبنی بر اینکه کتاب آستروفسکی ثمره یک تلاش جمعی است و همچنین تناقضات موجود در زندگینامهاش، مینویسد: «واقعیت این است که این کتاب بار سنگینی بر دوش دارد، بیمیلی شدیدی برای پذیرش مسلمات، بیمیلی شدیدی برای پذیرش مرگ، برای جدا شدن از زندگی. این بار به بسیاری کمک کرده است تا زنده بمانند. کارکرد این کتاب، صرف نظر از شایستگیهای هنریاش، بسیار عظیم است».
وقتی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ فروپاشید و لیبرالها قدرت را در کشور، از جمله در حوزه فرهنگی، به دست گرفتند، کتاب «چگونه فولاد آبدیده شد» بلافاصله از برنامه درسی اجباری مدارس حذف شد. چرا یک جامعه مصرفی به قهرمان نیاز دارد؟ آنها رویکردی کاملاً متفاوتی به زندگی دارند. برای نمونه، آنطورکه یک نویسنده ناشناس – از قرائن متن آن- یک معلم کنونی مدرسه - امروز در مورد این رمان به صورت آنلاین مینویسد: «رمان «چگونه فولاد آبدیده شد» داستانی درباره یک مازوخیست انتهاری است، درباره مردی که عمداً روزانه خود را میکُشت و از انسان بودن امتناع میورزید. پاول کورچاگین، که در ابتدا پسری شجاع، مغرور و سرکش بود، به یک ربات جنگجو، یک مرد آهنین تبدیل شد که جسم خود را مطیع قدرت آگاهی کرد و داوطلبانه خود را وقف ریاضت فیزیکی کرد... فولاد آبدیده میشود تا سختی و استحکام آن افزایش یابد، به طوری که سالهای زیادی دوام بیاورد. برای دستیابی به این هدف، تحت عملیات حرارتی قرار میگیرد که در آن دقت بسیار مهم است. اگر فولاد به اندازه کافی سرد یا گرم نشود، معیوب میشود...».
اما برای آموزش جوانان خود باید از چه الگویی استفاده کنیم؟ معلمی که پاوکا کورچاگین را یک «مازوخیست» میداند، چه چیزی میتواند به دانشآموزان مدرسه بیاموزد؟ چگونه یک کشور میتواند بدون اعمال قهرمانانه و قهرمانانی مانند کورچاگین زنده بماند؟ به ویژه روسیه که در حال حاضر از همه طرف محاصره ، توسط پایگاههای نظامی احاطه شده و از طریق تحریمها در معرض تهدید نابودی است. این [جامعه] فرو خواهد ریخت، آنطور که ایالات متحده آمریکا- آن دژ متکبر جامعه مصرفی - اکنون در حال فروپاشی است. اما خوشبختانه در کشور ما، افرادی مانند پاول کورچاگینِ آستروفسکی هنوز وجود دارند. این افراد شامل سربازان گروهان ششم لشکر هوابرد پسکوف میشوند که در چچن در نبرد با گروهی از جنگجویان تروریست که تعدادشان بسیار بیشتر از خودشان بود، جان باختند. این افراد شامل خلبان روسی رومن فیلیپوف میشود که در سوریه هواپیمایش سرنگون شد و به جای تسلیم شدن در برابر داعش، خود را با نارنجک منفجر کرد. این افراد شامل افسر پلیس داغستانی، محمد نورباگاندوف، میشود که در زیر تهدید به مرگ به سوگند خود وفادار ماند و با جسارت از رفقایش خواست: «برادران، شروع به کار کنید»! شمار آنها زیاد است و بدون آنها، فولاد وازده و ناقص میشود.
-------------------------
1- منبع. نویسنده. آلا پترونا السینا
2- منبع. نویسنده. ولادیمیر مالیشف