وحید بنی عامری
برخی از سخنان وحید بنی عامریان پیش از اعدام
زندانی سیاسی ۳۲ ساله ای که در تاریخ ۴ آوریل ۲۰۲۶ برابر با ۱۵ فروردین ۱۴۰۵ به دار آویخته شد، از پشت میله های زندان اوین
پیام به ایرانیان و جهانیان
هدفم علنی کردن دفاعیاتم میباشد با وجود تمام خطرها، این رژیم از آنجایی که میداند هیچ مشروعیتی ندارد از علنی کردن دادگاه زندانیان سیاسی به شدت وحشت دارد.
هزار هزار در مقابل شما سر خم نکردند و بر چوبه دار بوسه زدند پس یقین کن که ما تکثیر میشویم حتی اگر جنازه های ما را مخفی کنید.
من و پنج نفر از دوستانم در محکمه ای محکوم شدیم که هیچ شباهتی به دادگاه نداشت. اساسا قوه قضاییه و دستگاه امنیتی توی رژیم های که دیکتاتور و فاشیستی هستند پایه های سرکوب و جنایت هستند و نه مجری قانون.
ما اصلا به رسمیت نمیشناسیم چنین دستگاهی را و حرفی هم با شما نداریم.
چند جمله خلاصه سخنان من بود در دادگاه
تمام اتهامات شما را قبول نداریم و تماما تحت شکنجه بودیم و دادگاهی که نتیجه اش از قبل روشن است. ما بر سر موضع خود ایستاده ایم.
سوال شد:
چرا بعد از آزادی از زندان دنبال زندگیت نرفتی و چرا جوانیت را هدر میدی؟
پاسخم این است:
حرام باشد بر من آن زندگی که بهایش پا گذاشتن روی وجدان و چشم بستن روی دردهای مردمم باشد……
بعد از آزادی مرا به یشاگرد تبعید کردید
من بچه های معصوم بلوچ را که در کپرهای محروم با نیش عقرب پر پر میشدند با چشم خود دیدم
بعد از آن طرف شما از جیب مردم و روی خون آنها برای خودتون به تخت قدرت لم بدید و به قتل و عام و ویرانی ادامه دهید.
میلیونها انسان را زیر خط فقر نگه دارید و جنگ راه بیاندازید. زن ستیزی تون و ستم مضاعف تون بر علیه ملیتها، مذاهب و عقاید را ادامه دهید.
بعد من سرم را بکنم توی درسم توی زندگیم
هرگز هرگز
آیلا نویدی
Molières یا «جایزه مولیر»، معتبرترین و مهمترین جایزهٔ تئاتر در فرانسه است که هر ساله به برترین آثار، بازیگران، کارگردانان و نویسندگان تئاتر اهدا میشود. این جایزه که از آن بهعنوان معادل فرانسویِ جوایز تونی در آمریکا یاد میشود، نقشی مهم در معرفی و حمایت از چهرههای برجستهٔ تئاتر معاصر فرانسه دارد. سیوهفتمین دورهٔ این مراسم در سال ۲۰۲۶ برگزار شد؛ مراسمی که امسال، علاوه بر جنبهٔ هنری، صحنهای برای همبستگی با مردم ایران و محکومیت سرکوب و اعدامها نیز بود.
در این مراسم، آیلا نویدی، نویسنده و کارگردان فرانسوی ـ ایرانی، هنگام اعلام و معرفی برندهٔ جایزهٔ بهترین نویسندهٔ نمایشنامه، سخنانی تأثیرگذار دربارهٔ وضعیت مردم ایران ایراد کرد؛ سخنانی که با استقبال و تشویق حاضران روبهرو شد.
آیلا نویدی در سال ۲۰۲۴ نیز با نمایش 4211 km برندهٔ دو جایزهٔ مولیر شده بود.
آیلا نویدی ( از یک خانواده پناهنده سیاسی ایرانی است ) در سیوهفتمین مراسم اهدای جوایز مولیر در تلویزیون فرانسه که میلیونها نفر بیننده دارد !
سخنان ایلا نویدی. سلام و شببخیر به همگی.
بسیار مفتخرم که جایزهٔ «مولیر» بهترین نویسندهٔ نمایشنامه را اهدا میکنم و از کسانی تجلیل میکنم که مینویسند، روایت میکنند و جان و روح ما را صیقل میدهند.
گاهی وظیفهٔ ما هنرمندان این است که پژواک صدای کسانی باشیم که صدایی ندارند.
به همین دلیل، میخواهم کلمات زنی ایرانی را با شما در میان بگذارم؛ کلماتی که او توانست، با وجود قطع اینترنت از سوی جمهوری اسلامی ــ که بیش از ۶۶ روز ادامه داشته ــ به ما برساند.
«دوازدهم فروردین ۱۴۰۵ ــ اول آوریل ۲۰۲۶ ــ آغاز جنگ.
بعد از تمام بلاهایی که بر سرمان آوردهاند، این وضعیت باید پایان یابد.
شش روز بعد؛ وقتی بمبها میبارند، تا وقتی هنوز روشنایی هست، دوام میآوریم. اما وقتی در تاریکی مطلق فرو میرویم، در حالی که دخترم را در آغوش گرفتهام، احساس میکنم همین حالا نیز در تابوت خودم هستم.»
و آخرین پیام او:
«بله، اوضاع کمی آرامتر شده، اما ما به گروگان گرفته شدهایم. اگر زیر بمباران کشته نشویم، جمهوری اسلامی ما را خواهد کشت. تو چطوری؟ خوبی؟
این تنها یک صداست؛ صدایی از میان میلیونها انسانی که میان بمبارانهایی که برای «آزادی» آنها انجام میشود و رژیمی تروریستی که هر روز بیشتر مردمش را سرکوب، زندانی و اعدام میکند، گرفتار شدهاند.
ایرانیان هر صبح با خبر اعدامهای تازه از خواب بیدار میشوند. از ابتدای سال تاکنون، بیش از ششصد نفر اعدام شدهاند. دیروز نام آنها ناصر بکرزاده و محراب عبداللهزاده بود؛ دو جوان بیستوشش و بیستوهشت ساله.
من از خودم میپرسم و از همهٔ ما میپرسم:
ما کجاییم؟
ما که کشور «حقوق بشر» هستیم، چه میکنیم؟
با وجود سرکوب، شکنجه، اعدام و بمباران، مادران داغدار در میان اشک میرقصند و زندانیان سیاسی برای رهایی ذهنشان شعر میخوانند.
امید واقعی، خودِ آنها هستند؛ شجاعت و ایستادگیِ آنها.
من نیز، مانند شما، به قدرت واژهها ایمان دارم؛ به توان کلمات برای بیدار کردن، به پرسش کشیدن، تکان دادن و بخشیدن نیروی امید و مقاومت.
ما هنوز از موهبت «آزادی» برخورداریم و من باور دارم که این آزادی ما را فرامیخواند تا در برابر فاشیسم نوین ایستادگی کنیم؛ ما را فرامیخواند تا همواره در کنار ملتها بایستیم.
این جنگ روزی پایان خواهد یافت و این رژیم نیز روزی فرو خواهد ریخت. اما قصههای ما، شعر ما، هنر ما، موسیقی ما و انسانیت ما زنده خواهند ماند
زن زندگی آزادی
تقی مختار
"خصلت اوباشمآبانهی سلطنتطلبان ایرانی"
مجله آتلانتیک امروز مقاله ای چاپ کرده با عنوان "خصلت اوباشمآبانهی سلطنتطلبان ایرانی" به قلم رابرت وُرث.
رابرت وُرث یک روزنامهنگار و نویسنده برجسته آمریکایی است که بخش عمدهای از فعالیت حرفهای خود را به گزارشگری میدانی و گسترده از خاورمیانه اختصاص داده است.
ترجمه فارسی بخشهایی از این مقاله:
«کارزار پهلوی مانند جنبشهای پوپولیستی که از آنها تقلید میکند، با وجود اینکه به بخشی از پایگاه او قدرت میبخشد، وجهه اوباشمآبانهای دارد که بسیاری از حامیان بالقوه را از خود میراند. اگرچه پهلوی همچنان میگوید که طرفدار اپوزیسیونی متنوع و دموکراتیک است، مشاوران و پیروانش که بسیاری از آنها سلطنتطلبان متعهد هستند، مرتباً هر کسی که به پادشاه آینده شان کاملاً وفادار نباشد، را تهدید کرده و به او توهین میکنند. سعید قاسمینژاد، مشاور اقتصادی شاهزاده، اوایل سال جاری در نوشته ای در ایکس گفت: «شما یا با شاهزاده رضا پهلوی هستید یا با جمهوری اسلامی.»
این امر همچنین تضاد موجود در قلب جنبش پهلوی را تشدید کرده است: ولیعهد پیشین میگوید که آیندهای دموکراتیک برای ایران میخواهد، اما دستیاران و حامیانش با او مانند پادشاهی رفتار میکنند که نمیتوان حرفش را زیر سؤال برد. یک ایرانی-آمریکایی برجسته در صنعت فناوری که او نیز مانند چند نفر دیگر به دلیل فضای آزار و اذیت آنلاین خواست نامش فاش نشود، از یک دودستگی آشکار در شبکههای ثروتمندی که پهلوی سعی کرده در آنها پول جمعآوری کند به من گفت: «برخی میگویند پهلوی تنها گزینه است. دیگران میگویند، 'چرا یک دیکتاتور را با دیکتاتوری دیگر جایگزین کنیم؟'»
برخی از نزدیکان قدیمیتر پهلوی به من گفتند که از لفاظیهای جنگطلبانه دستیاران و حامیان او مبهوت شدهاند. به نظر میرسد این تغییر چهره حدود ۱۰ سال پیش آغاز شده باشد، زمانی که پهلوی دو معاون جدید — قاسمینژاد و مشاور جوان دیگری به نام امیر اعتمادی — را به کار گرفت که آشکارا با جنبشهای خودکامه در ایالات متحده و خارج از آن همسو بودند. قاسمینژاد هشت سال را به عنوان تحلیلگر اقتصادی در «بنیاد اف دی دی» گذراند؛ یک اندیشکده راستگرای مستقر در واشنگتن دیسی که سالهاست همپیمان نزدیک نتانیاهو و دولت او بوده است.
مشاوران پهلوی در حال توهین او به عنوان یک پادشاه و وارث «میراث باشکوه» سلطنت ۲۵۰۰ ساله ایران هستند. به نظر میرسد که این امر مستلزم جنگ با هر کسی بوده که برتری او را به رسمیت نمیشناسد. یک نفر که با قاسمینژاد و اعتمادی کار کرده است به من گفت که این مشاورانِ پهلوی معتقدند «درهم شکستن اپوزیسیون به اندازه مبارزه با رژیم مهم است. آنها واقعاً باور دارند که پهلوی نمیتواند مؤثر باشد مگر اینکه تنها صدا باشد.»
پهلوی به دلیل تشویق مردم به اعتراض و سستی ادعاهایش درباره نیروهای ریزشی، که ممکن است به مردم احساس امنیت کاذب داده باشد، مورد انتقاد گسترده قرار گرفت. هرگز هیچ مدرک قابل راستیآزمایی برای ادعای پهلوی وجود نداشت، و منتقدان گفتهاند سیستمی که او برای ثبت ریزشی ها با استفاده از کیوآر (QR) کد و فرمهای گوگل راهاندازی کرد، مستعد نفوذ توسط سرویسهای امنیتی جمهوری اسلامی بود؛ سرویسهایی که ممکن است نتایج را بهطور مصنوعی بالا برده باشند یا حتی از این پلتفرم برای شناسایی و مجازات کسانی که با نیت جدی از آن استفاده کرده بودند، بهره برده باشند.
منتقدان پهلوی در اپوزیسیون اکنون صدایشان از همیشه بلندتر شده، و اواخر ماه گذشته، یکی از برجستهترین سلطنتطلبان داخل ایران، یک زندانی سیاسی به نام منوچهر بختیاری، به آنها پیوست. بختیاری در یک پیام صوتی گزنده خطاب به پهلوی گفت: «در میان کسانی که ادعای حمایت از سلطنت دارند، این شما هستید که بیش از هر کسی، به آنچه سوگند یاد کردید پاس بدارید و به خود نهاد سلطنت پشت کردهاید.»
اکنون که ترامپ آشکارا از جنگ به ستوه آمده است، درخواستهای پهلوی برای بمباران بیشتر، لحنی مستأصلانه به خود گرفته است. در خصوص مردم ایران، به نظر می آید که آنها اکنون بیش از پیش در برابر نیروهای تندرویی که قرار بود این جنگ آنها را تضعیف کند، آسیبپذیر شده اند. یک ایرانی که اوایل سال جاری از ایران گریخت به من گفت که معتقد است پهلوی همچنان در داخل کشور محبوبیت دارد، اما فقط به عنوان نوعی شبح — «او بیشتر فقدانِ چیزی است تا وجودِ آن. مردمی که در تقابل با رژیم اقتدارگرا مستأصل شدهاند، به دنبال کسی یا چیزی بودند که بتواند جای خالی فرد یا چیزی را پر کند که قادر است اوضاع را سامان بخشد. مانند یک ظهور دوم.»
«آنها هنوز به دنبال این هستند که آن جای خالی را پر کنند.»
مرضیه ستوده
مشاهده و پرسش،
چرا اپوزیسیون خارجنشین،عقیم مانده ...
من سعی دارم مشاهده خودم را در حد پست فیسبوکی، بنویسم و روشن است که ممکن است اشتباه کنم ...
دلیل عقیمماندگی اپوزیسیون این است که، ملت ایران را نمیشناسد از زندگی مردم در بافت اجتماعی و لایههای زیرین و زبرین آن بیخبر است.
علیرغم بیش از چهار دهه، خفقان ممتد، سرکوب، اعدامها، کشتار در زندانها، و دی ماه خونین، در هر خیزش و جنبشی بگیر و ببندها، اما ملت ایران توانسته زندگی کند، کار کند و خلاقیت و پیشرفت داشته باشد با حداقل امکانات، زندگی ساخته، رفتهرفته یک مملکت را ساخته، چگونه؟ در بستر زندگی موازی ...
در رمانهای مطرح از نویسندگان برجسته دنیا، همچنین از متفکران و اندیشمندان خوانده ایم، هنگام شرایط دهشتناک، تابآوری را در خلق زندگی موازی یافته اند. برای زندگی کردن و خاک پاشیدن در چشم زمانه و شرایط موجود ...
تابآوری در زندگی موازی، میتواند شکل سیاسی داشته باشد در ساحت آگاهیبخشی و روشنگری، و یا پناه بردن به دنیای امن و امان هنر که لایههای زبرینش بالقوه، سرشار از خلاقیت است. ...
و یا مثل نود ودو میلیون ملت ایران، با اقوام گوناگون در سرزمین پهناور ایران، در قانونی نانوشته، علیرغم تبعیض طبقاتی وحشتناک، علیرغم رانتخواری آقا و آقازادهها، تابآوری را در کار و کار و کار و ساختن مملکت ادامه داده ...
علیرغم سهمیه بندی حکومتی در دانشگاهها، اکثرا زنان توانسته اند وکیل، مهندس صنعتی، شیمی و معماری، پزشک و پرستار و مهمتر استاد و معلم شوند. و کلاسهای آموزش موسیقی برقرار است. در همهی شهرها، حتی دورافتادهترین روستاها، دختران و زنان ساز میزنند و کلاس آوازخوانی میروند.
در حد پست فیسبوکی شناختام را در زمینه زنان کارآفرین مینویسم...
گویی سالها پیش از جنبش زن زندگی آزادی، این کیفیت والا و خلاق در زنان کارآفرین جریان داشته ...
علیرغم تبعیض جنسیتی حکومتی، زنان کارآفرین کار کار کار کردهاند. کارگاههای دوزندگی و آرایشگری برای خانوادههای فقیر دایر کردهاند و در سطح وسیعی در کشور، نهادهایی مثل NGO تشکیل داده و به کمک یکدیگر آمده اند. و در این راه، ارتباط با یکدیگر را زندگی کرده و حیات بخشیدهاند.
در ویدئوهایی که دیدهایم، خلاقیت زنان در صنعت گردشگری و بومگردی، تحسینبرانگیز است. زنان روستایی توانسته اند با خلاقیت، بخشی از خانهشان را به کلبه ای برای مسافر درست کنند. این کلبههای تزیین شده در دل روستاها به خصوص در جنوب و شمال ایران دیدنی است و برای مسافر که از شهر میآید، نعمتی است برای آرامش و مهمتر رابطهی شهری و روستایی است که پا میگیرد وادامه مییابد ...
مثال زیاد است درز میگیرم.
در این راستا، لازم میدانم به اپوزیسیون سلطنتطلب بپردازم. نه به خود رضاپهلوی که ایشان یک مهرهی سوخته و عاطل و باطل است. به سطلنتطلبان، البته شیکهاشان ترجیح میدهند پادشاهیخواه نامیده شوند، (شین پادشاهی) را با شش نقطه غلیظ بخوانید.
روشن است که با سلطنتطلب لمپن و سیرک گاردجاویدان کاری ندارم، با سلطنتطلب در خطهی ادب و هنر کار دارم. راستی، در ذهنشان چه میگذرد که با اطمینان کامل میگویند، رضاپهلوی تنها گزینه است.
مثلا نیلوفر بیضایی در آخرین پستش نوشته : " رضا پهلوی که سابقهای در حکومتگری و یا سرکوب ندارد" برای یادآوری: از سه سال پیش که تظاهرات سلطنت طلبان در امریکا راه افتاد از همان اول همراه بود با عکس عالیجناب جلاد ثابتی و بعد هم خودش حضور به هم رسانید، در کنار پرچم اسرائیل ...
نیلوفر بیضایی را مثال میزنم چون اکثر هواداران از خطهی ادب و هنر، این طور مثل هم فکر میکنند و مینویسند. بحثی را مطرح میکند که بسیار سست و عقب مانده است. به مقایسهی نخنمای سلطنت محمدرضاشاه میپرازد که کمتر کشت و شکنجه داد نسبت به رژیم کنونی. سبعیت رژیم کنونی، به هیچ وجه دیکتاتوری و خسران زمان شاه را تطهیر نمیکند.
بیضایی مینویسد " همهی ما ایرانیان، صرف نظر از آنجه میاندیشیم، یک وظیفهی ملی و تاریخی داریم و آن این است که این نظام پوسیده و آدمکش را براندازیم، از تکرار سرکوب و کشتار در هر شکل و لباسی جلوگیری کنیم و به برقراری شرایطی امن برای بیان افکار و برقراری دمکراسی در ایران تلاش کنیم."
شما اول باید تلاش کنید که ملت ایران و سازندگیهایش را بشناسید این وظیفهی ملی و تاریخی شما است. وقتی در کنار رضاپهلوی و پرچم اسرائیل قرار میگیری و خواهان بمباران بیشتر و بیشتر هستی، ملت رنج دیده ایران، نه تنها شما قبول ندارد بلکه شما را خائن میداند چون شما در پناه زندگی امنتان، درکی ندارید از تابآوری و دسترنج و سازندگی هر ایرانی که حالا خواهان براندازی با بمباران بیشتر و بیشتر هستی.
با اطمینان گفتن رضاپهلوی تنها گزینه است، نشانهی حماقت و توهین به شعور ملت ایران است.
و دیگر از خواص مضحک پادشاهیخواهی که علم کرده اند ، " ایرانیت " است. آیا کسی در این پنج دهه، از خانواده پهلوی، ایرانیتی دیده؟؟؟
یا در قرن بیست و یکم دنبال ژن همایونی هستید؟ از ملت رنج کشیده، خلاق و سازنده ایران، شرم نمیکنید؟
ابراهیم محجوبی
حقایقی چند در باره " گیوتین "
اغلب تصور می شود که مخترع دستگاه آدمکشی موسوم به " گیوتین " شخصی به نام گیوتین بوده است. این تصور اما فقط نیمی از حقیقت را بیان می کند: درست است که ابزار اعدام یاد شده به نام دکتر " ژوزف گیوتین " ( ۱۸۱۴ - ۱۷۳۸ ) معروف شده، ولی او سازنده یا مخترع آن نبوده است. خیلی پیش از انقلاب فرانسه، آن وسیله آدمکشی در سال ۱۵۶۴ در اسکاتلند ساخته شده بود و The Maiden نامیده می شد.
اصل ماجرا در انقلاب فرانسه این بود که دکتر گیوتین با انگیزه های انسانی خواهان آن بود که اجرای حکم اعدام باید طوری باشد که مرگ خیلی سریع به سراغ محکوم بیاید. تا اولاً از هرگونه زجر و شکنجه اضافی جلوگیری شود و ثانیاً آن عمل خشن از حالت مراسمی برای تماشا و " کارناوال " گونه ( چنانکه در آن دوران هنوز مرسوم بود) خارج شود. او معتقد بود که حکومت حتی در مورد بدترین جنایتکاران نیز هنگام کشتن آنها بایستی " حق تن " آنان را به رسمیت بشناسد. از این رو، دکتر گیوتین در همان آغاز انقلاب، یعنی در سال ۱۷۸۹، پیشنهاد انساندوستانه خود را به اطلاع مسئولان رسانده بود. اما مجلس فرانسه به کارگیری دستگاه گیوتین را ابتدا در ماه مارس ۱۷۹۲ تصویب نمود و یک ماه بعد یک جنایتکار با آن وسیله اعدام گردید. در ۲۱ اوت ۱۷۹۲ گیوتین برای اعدام مخالفان سیاسی به کار گرفته شد.
از آنجا که دکتر گیوتین با الهام از آموزه های عهد روشنگری خواهان جدی حذف مناسک و رسوم دینی رایج در اعدام ها بود، گردانندگان انقلابی قدرت جدید ابتدا موافقت کردند که اعدام ها در محیطی خنثی و دور از حضور مردم انجام گیرد. کما اینکه برای آن کار گوشه ای در جنگل انتخاب می شد و با ایجاد سد معبر و موانع فیزیکی دیگر مردم را از مراسم دور نگه می داشتند. اما با تیزتر شدن شعله های انقلاب و افزایش نقش جریان های رادیکال، دستگاه گیوتین از جنگل به میدان های شهر انتقال داده شد. و آن هم ابتدا در میدانی کوچک بود ولی خیلی زود به میدانی بزرگتر در جنب موزه لوور انتقال یافت. جائی که گنجایش ۱۲ هزار تا ۲۰ هزار " تماشاچی " را داشت! و این کار شنیع به جائی رسید که برای مراسم اعدام پادشاه سرنگون شده، لوئی ۱۶ میدانی باز هم وسیع تر در مرکز پاریس در نظر گرفته شد. مکانی که قبلاً میدان لوئی ۱۵ نام داشت و اینک میدان انقلاب نام گرفته بود. و در این مکان بود که سر لوئی ۱۶ در ۲۱ ژانویه ۱۷۹۳ به وسیله گیوتین از تن جدا شد.
ابراهیم محجوبی
" یاخشی ساخلا "!
برگی از تاریخ
شاه عباس اول، حکمرانی بود با کارنامه متناقض. یک رویه آن، شماری کارهای خوب و مثبت بود در راستای ایجاد حکومت مقتدر مرکزی، گشودن پنجره هائی به سوی غرب، و پروژه های آبادانی فراوان. در رویه دیگر کارنامه، او فردی بود سخت بیرحم، با قساوتی کم نظیر و خشونت بی پایان. کما اینکه، ۵۰۰ جلاد حرفه ای همیشه در خدمتش بودند. در حضر و سفر. آن جماعت را غالباً مردانی قد بلند، قوی هیکل و بد قیافه تشکیل می دادند. بخشی از آن تیم آدمکش، در خوردن گوشت خام بدن محکومان تخصص داشت و از این رو " چیگ یئیَن " ( خام خور ) نامیده می شد. با صدور فرمان قتل از سوی پادشاه، " چیگ یئیَنلر " به جان محکوم می افتادند. از گوش و دماغ شروع کرده و به سایر بخش های بدن می رسیدند.
شاه عباس وقتی حکم قتل می داد، یک علامت رمز ابداع کرده بود. و آن چنین بود: به محض اینکه غلامان فراخوانده می شدند تا مجرم یا متهم را ببرند، شاه به ترکی می گفت " یاخشی ساخلا "( = خوب ازش مراقبت کن ). و این جمله دو کلمه ای به معنای آن بود که جلادان بی درنگ محکوم را گردن بزنند. و آن بینوای بخت برگشته، با شنیدن " یاخشی ساخلا "ی پادشاه خیال می کرد مورد عفو و شفقت قرار گرفته، در حالی که عکس آن قرار بود اتفاق بیفتد.
در طول حکمرانی شاه عباس، اشکال گوناگون مجازات ابداع شده و تکامل یافته بود. مانند به سیخ کشیدن محکوم و کباب کردن وی و یا جوشاندن در دیگ های بزرگ در میدان شهر. یکی از قربانیان که در دیگ جوشانده شد، آدم کمی نبود. او " زهرمار سلطان " ( بنگرید به نام او!)، از سران طایفه ارشلو بود که گویا علیه شاه شوریده بود.
احمد خلفانی
حیرت در جنگل
روزی حیوانی برای نخستینبار انسانی را دید. شگفتزده شد که وقتی میتواند از هر چهار پایش استفاده کند چرا اینطور سیخ و نااستوار روی دو پا ایستاده است. با خودش گفت: همین حالاست که بیفتد.
ولی نیفتاد.
و حیوان احساس کرد که دلیل نیفتادن آن موجود این است که دو پایش را چون دو میخ طویله محکم به زمین فروکوبیده است.
ولی لحظاتی بعد، آن موجود که انسان بود، حرکت کرد، راه افتاد، و حیوان بیچاره فهمید که اشتباه کرده است و از میخ یا ابزار دیگری خبری نیست.
آن حیوان، در عمرش موجودات زیادی دیده بود، موجوداتی کوچک و بزرگ، پهن و کلفت. موجودات دراز و کشیدهای هم دیده بود که روی زمین میخزیدند و به این سو و آنسو میرفتند. مثلاً مار را دیده بود که گاهی، هنگام احساس خطر، خشمگین سرش را بلند میکند و میکوشد با تمام بدنش از زمین جدا شود؛ راستقامت و تقریباً عمودی لحظاتی در هوا بماند، اما خیلی زود دوباره به حالت معمول خود بازمیگردد.
ولی این موجود که انسان بود، همانطور در هوا مانده بود.
آن حیوان درخت را هم دیده بود که ریشه داشت و سفت به زمین چسبیده بود و در هوا قد میکشید. ولی حالا، از دیدن آن موجود متحرک، و راه رفتنش روی دو پا، آن قدر تعجب کرده بود که از دیدن راه رفتن یک درخت میتوانست تعجب کند. سعی کرد راه رفتن درختی را در ذهنش تداعی کند. ناممکن بود. اصلا تصورش هم ناممکن بود.
با خودش گفت: این بیشک یکی از همان حیوانات جنگلی است که بازیاش گرفته و اینطوری ادا درآورده است. میخواست داد بزند که: "بابا، بسه دیگه، کوتاه بیا! میافتی." و دهانش را بازوبسته کرد و داد زد و تقریباً همین را گفت. ولی آن موجود دوپا، دور شده بود و نمیشنید.
حیوان گفت: شاید اصلا یکی از خود ماها باشد. به خودش نگاه کرد و تصور کرد که به فرض، خودش هم بتواند روی دوپایش بلند شود و مثل یک درخت یا مثل یک مار مدتی دیوانهوار در هوا سیخ بماند، باز هم آنطور نمیشود که آن یکی شده است.
همانطور ایستاده بود و چشمانش از تعجب گشاد و گشادتر میشدند. باز نگاه کرد. آن قدر نگاه کرد که موجود دوپا کمکم از دید او پنهان شد.
آن حیوان که پلنگ بود خوشحال شد که دستکم اینطور میتواند تعجبش را خنثی کند. خنثی نه؛ فراموش کند. فراموش کند که چنین موجود دوپایی روی زمین هست.
و فراموش کرد. فراموشی مثل علف هرز دورتادور ذهنش را گرفت و تاریکش کرد.
ولی چند روز بعد آن موجود دوپا بار دیگر پیدا شد. پلنگ باز هم شگفتزده شد.
پلنگ البته میدانست که از دیدن چیزهای شگفتانگیز معمولاً فقط یک بار میشود تعجب کرد.
ولی او، بارها و بارها منظرۀ آن موجود دوپا را میدید و هر بار به همان شکل سابق و حتی بیشتر تعجب میکرد.
با خودش میگفت: این نه درخت است نه مار و نه کسی از خود ما که بازیاش گرفته باشد. چیز عجیبی است. این را میگفت و باز هم تعجب میکرد.
و خیره نگاه میکرد تا آن موجود دوپا دور شود و باز از نو پدیدار شود.
و هر بار از نو درمییافت که بر زمین موجودی هست که نمیتوان به آن عادت کرد.
ا. خلفانی
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد