«برای شاملوی عزیز و یاد و نام ممنوع او»
نعره ی قورباغه ای
به هنگام جهیدن از سنگی خُرد
که جلگه و دشت را
با قطره های آب، پیوند میدهد سست،
تمنای پرسشی در گلوگاه را
به آشوب می کشاند.
.
.
تردد مشکوک کرمهای خاکی
و پیش بینی انفجار در حنجره
آسمان واژگون
و نظاره ی جفت گیری عقاب با ملخ
در لفاظی پرهای ریخته!
.
.
سپاس که
آلاله ی براقی نیستم
تاختگاه سنجاقکی هم نفس باد
با چهار بال نازک در ارتعاش.
از گذرش
هر چند در منظر دو مردمک ریز
گستره ای از جهان به نمایش می آید، اما
تنها نقطه ای بر دفتری بی آغاز و بی پایان نقش می بندد!
.
هم خاک با شقایقی سوخته
ریشه هایم روان در ژرفا،
به فصلی بلند،
در زایش
زرد و سفید و سبز می گردم!
.
.
شبی که بادِ کلوخ انداز
چون کودکان فلسطین
بر سر و روی غاصبانِ خاک، تگرگ ریزد
و مه در دشت برهنه
یخ بندد
در برهوت زمین
آنم که ایستاده ام
در هیئت پرسشی ممنوع!
چرا از بوران بلرزم؟
نوبت به من که رسد
و به دیده ی خام، ساق تهی گردانم
از زِهدان آتش و خاک
در تراکم کربنی باز می گردم
تا هزار ساله آتشی را بیفروزم
بی آتشبان!
.
.
آتلانتا، فروردین ۱۴۰۵
divanpress.com