logo





کارولین آملینگر - اولیور ناخ‌توِی

ما شاهد ظهور فاشیسم دموکراتیک هستیم

جمعه ۱۸ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۸ مه ۲۰۲۶



۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵- ۶ مه ۲۰۲۶

فاشیسم معاصر ریشه در ساختار احساسی خاصی دارد که در جوامع مدرن یافت می‌شود: جست‌وجوی نوعی متفاوت از مدرنیته. جامعه مدرن مدعی است که با سلسله‌مراتب‌های طبیعی مخالفت می‌کند و اجازه می‌دهد عقل و عقلانیت بر ایمان و خرافه پیروز شوند. این جامعه تلاش می‌کند طبیعت را به تسلط انسان درآورد، اما در عین حال، به فناپذیری و محدودیت‌های طبیعی انسان نیز اذعان دارد. با این حال، وعده مرکزی جامعه مدرن - یعنی ادغام اجتماعی از طریق تحرک رو به بالا - دیگر برقرار نیست. شبح نزول اجتماعی به نوعی منفی‌گرایی تعمیم‌یافته انجامیده است. بدین ترتیب، مدرنیته لیبرال نوعی ویرانگری را در دل خود پرورانده که متوجه خویش است: فاشیسمی نو که ویرانی را به‌مثابه راهی برای التیام عرضه می‌کند.

در پایان سال گذشته، دونالد ترامپ بیش از دو هزار مأمور از اداره مهاجرت و گمرک ایالات متحده (ICE) را به مینیاپولیس و سنت پل اعزام کرد و عملاً «شهرهای دوقلو» را به اشغال خود درآورد و در مقایسه، استقرارهای پیشین او از گارد ملی در واشینگتن، دی‌سی و سایر شهرهای تحت مدیریت دموکرات‌ها را شبیه به یک گشت محله جلوه داد. مأموران حدود سه هزار مهاجر را تعقیب و بازداشت کردند و رِنه گود و الکس پرِتی، دو شهروند ایالات متحده که به اعتراضات علیه این عملیات پیوسته بودند، را به قتل رساندند.

یورش برق‌آسای مینیاپولیس روشن ساخت که ترامپ قصد دارد اداره مهاجرت و گمرک ایالات متحده نه صرفاً به‌عنوان یک نیروی پلیسی اقتدارگرا با بودجه‌ای نامتناسب، بلکه به‌عنوان شبه‌نظامی سیاسی شخصی او عمل کند. این امر، از جمله، در غیرحرفه‌ای‌گری آشکار اداره مهاجرت و گمرک ایالات متحده مشهود بود، به‌گونه‌ای که مأموران غالباً لباس‌های غیررسمی بر تن داشتند و تنها آموزش حداقلی دریافت می‌کردند، در حالی که به‌طور هدفمند و مکرر دولت‌های محلی و ادارات پلیس را تضعیف می‌کردند. با این حال، این اقدام همچنین به‌منظور خلق یک نمایش بود: نمایش عمومیِ بی‌رحمی نسبت به مهاجران که هم‌زمان محدودیت‌های اعتراض مسالمت‌آمیز را به مخالفان او نشان می‌داد. حتی پادکستر جو روگن نیز اداره مهاجرت و گمرک ایالات متحده را با گشتاپو مقایسه کرد.

اگرچه قیاس جو روگن ممکن است معیوب بوده باشد، اما به مسئله‌ای بنیادی‌تر درباره ماهیت دولت ترامپ اشاره دارد. در دوره نخست ریاست‌جمهوری او، به نظر می‌رسید این پرسش حل‌وفصل شده است. با وجود لفاظی‌های زننده او، کارنامه ترامپ در مقام ریاست‌جمهوری کم‌وبیش همان چیزی بود که می‌توان از یک رئیس‌جمهور جمهوری‌خواه انتظار داشت، و با شکست او در سال ۲۰۲۰، چنین به نظر می‌رسید که سیاست ایالات متحده تا حد زیادی به وضعیت عادی بازخواهد گشت. این وضعیت تا ۶ ژانویه ۲۰۲۱ ادامه داشت، زمانی که جمعیتی که به‌واسطه ترویج نظریه‌های توطئه ترامپ درباره سرقت انتخابات تحریک شده بودند، در تلاشی برای جلوگیری از انتقال مسالمت‌آمیز قدرت به ساختمان کنگره یورش بردند. تا آن زمان، باید روشن شده می‌بود که ترامپ چیزی بیش از صرفاً یک پوپولیست با گرایش‌های اقتدارگرایانه است. اما آیا او، در این صورت، یک فاشیست بود؟

فاشیسم تاریخی نخستین‌بار حدود یکصد سال پیش از ۶ ژانویه، در اکتبر ۱۹۲۲، به قدرت رسید، زمانی که بنیتو موسولینی پنجاه هزار نفر از «سیاه‌پوشان» را رهبری کرد و در رویداد «راهپیمایی به سوی رم» قدرت را تصاحب کرد (یا دقیق‌تر، نخبگان محافظه‌کار را وادار کرد که قدرت را به او واگذار کنند). یورش به ساختمان کنگره بدیهی است که «راهپیمایی به سوی رم» نبود. ترامپ هرگز به‌طور صریح کسی را به تصرف چیزی فرا نخواند، و زمانی که حامیان او سرانجام موفق شدند وارد ساختمان شوند، عمدتاً در آن پرسه زدند و از خود عکس‌های سلفی گرفتند.

این رویداد حال‌وهوایی کارناوالی داشت و شامل آمیزه‌ای آشفته از کنشگران بود: شبه‌نظامیان راست افراطی، پیروان کیوانان، فعالان تی پارتی، موتورسواران، گیمرها و کازپلی‌کنندگان «مانوسفِر»، که از طریق رسانه‌های اجتماعی هماهنگ شده بودند اما تنها تا حد محدودی سازمان‌دهی شده بودند. از این منظر، ۶ ژانویه نشانه‌ای از روندی گسترده‌تر بود: راست افراطی امروز به‌صورت عمودی یکپارچه نیست، بلکه عملاً غیرمتمرکز است و بیش از آنکه شبیه یک آرایش رزمی باشد، «گله‌وار» عمل می‌کند. افزون بر این، نوعی ابتذال خطرناک از خود نشان می‌دهد: برخلاف پیشینیان قرن بیستمی خود، در چارچوب قواعد دموکراسی انتخاباتی و در دل زندگی روزمره ما عمل می‌کند. تبلیغات فاشیستی عملاً در پلتفرم‌های رسانه اجتماعی مانند ایکس فراگیر است و به‌طور فزاینده‌ای در فرهنگ عامه برجسته می‌شود. در اسپانیا، یک نسخه بازترکیب‌شده از سرود فالانژیستی «کارا آل سول» در جدول‌های اسپاتیفای صدرنشین شد، در حالی که در آلمان، نوجوانان ثروتمند و اسکین‌هدها به‌یکسان از هم‌سرایی شعارهای بیگانه‌ستیزانه با ضرباهنگ قطعه یورودنسِ دی‌جی ایتالیایی جیجی دآگوستینو با عنوان «لامور توژور» لذت می‌برند. فاشیسم امروز با نوای دموکراسی می‌رقصد.

فاشیستی چیست و چی فاشیستی نیست؟

حتی در دوره نخست ریاست‌جمهوری ترامپ نیز، بحث‌ها پیرامون این‌که تا چه حد حکومت او مصداق شکلی نو از فاشیسم محسوب می‌شود، به‌شدت جریان داشت. در حالی که نیروهای مترقی و لیبرال‌ها تمایل داشتند این برچسب را، به‌اصطلاح، با تساهل به‌کار برند، منتقدان تأکید می‌کردند که بسیاری از عناصر حیاتی فاشیسم تاریخی به‌سادگی در دوران ترامپ حضور نداشتند. به‌ویژه صداهایی در جناح چپ بر ریشه‌های سیاست‌های ترامپ در دموکراسی آمریکایی و تداوم آن‌ها با خاستگاه‌های استعمارِ مهاجرنشین این کشور تأکید می‌کردند.

فاشیسم واژه‌ای سنگین و از نظر تاریخی دارای بار ارزشی است که اغلب صرفاً برای برانگیختن واکنشی اخلاق‌گرایانه به‌کار می‌رود. با این حال، از منظر تحلیلی، کاملاً موجه است که فاشیسم را به‌مثابه پدیده‌ای در نظر بگیریم که نه، یا دیگر، منحصراً تاریخی نیست. سونامیِ پسرفت سیاسی در سراسر جهان غرب در حال گسترش است و موارد خشونت رو به افزایش‌اند، خواه تیراندازی به فعالان «بلک لایوز متر»، یورش به ساختمان کنگره، شورش‌های راست‌گرایانه در بریتانیا، یا تهدید به مرگ علیه سیاستمداران در مناطق ایالتی آلمان. مجموعه‌ای از احزاب که سیاست‌هایشان بسیار فراتر از اقتدارگرایی غیرلیبرالِ ویکتور اوربان است، اکنون در آستانه دستیابی به قدرت قرار دارند. در شرق آلمان، حزب «آلترناتیو برای آلمان» که جریان راست افراطی آن رؤیای «تغییر نظام»، به‌معنای پایان دموکراسی پارلمانی، را در سر می‌پروراند، در نظرسنجی‌ها به ۴۰ درصد رسیده است.

این به‌هیچ‌وجه بدین معنا نیست که همه راست‌گرایان فاشیست هستند. در جریان کارزار انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۲۴، کامالا هریس بارها ترامپ را یک فاشیست خواند. آنچه او واقعاً مدنظر داشت این بود که ترامپ یک خودکامه است. همین امر در مورد فیلسوف جیسون استنلی نیز صادق است که از نظر او ایالات متحده از پیش فاشیستی است، که بدیهی است چنین نیست. در حالی که دموکرات‌ها ممکن است اپوزیسیونی ناکارآمد و بی‌اثر باشند، نه غیرقانونی اعلام شده‌اند و نه تحت آزار و تعقیب قرار دارند. شبه‌نظامیان برنی سندرز و الکساندریا اوکاسیو-کورتز را به اردوگاه‌ها نمی‌کشانند. استنلی این اصطلاح را به همه جنبش‌های فرا‌ملی‌گرایانه‌ای اطلاق می‌کند که در آن‌ها ملت توسط یک رهبر واحد بازنمایی می‌شود. با این کار، او ویژگی‌های خاص فاشیسم را از نظر دور می‌دارد. او همچنین جنوب ایالات متحده در دوران برده‌داری را شکلی از فاشیسم تلقی می‌کند. بی‌تردید، هر نظامی که گروهی از انسان‌ها را از حقوق برابر محروم کند و آنان را به کار اجباری وادارد، عمیقاً ناعادلانه است، اما دموکراسی برده‌دارانه آمریکایی انتخابات آزاد، تفکیک قوا و حقوق مدنی گسترده برای اکثریت سفیدپوست را تضمین می‌کرد؛ اموری که در یک جامعه فاشیستی غیرقابل تصور است. افزون بر این، استنلی تمایز میان جنبش اجتماعی و رژیم سیاسی را مخدوش می‌کند و همه انواع فرا‌ملی‌گرایی را صرف‌نظر از نحوه ظهور یا این‌که آیا قدرت را اعمال می‌کنند یا نه، در یک دسته قرار می‌دهد.

در آلمان، بسیاری اکنون این اصطلاح را از منظری تدریجی‌گرا به‌کار می‌برند و از «فاشیستی‌شدن» سخن می‌گویند که مترادف با رادیکالیزه‌شدن نئولیبرالیسم یا حتی کل جامعه بورژوایی تلقی می‌شود. اما با گسترش مفهوم فاشیسم به یک مقوله عام که بر طیف گسترده‌ای از بی‌عدالتی‌های تاریخی قابل اطلاق است، توانایی خود را برای ارائه تحلیلی روشن و مشخص از وضعیت کنونی از دست می‌دهیم. همچنین با محو تفاوت کیفی میان اقتدارگرایی دموکراتیک و فاشیسم، خطر آن را می‌پذیریم که ماهیت دگرگون‌ساز نیروهای فاشیستی را دست‌کم بگیریم. به‌هرحال، همان‌گونه که اخراج‌های بسیاری در دوران باراک اوباما و جو بایدن نیز انجام شد، تنها ترامپ است که آن‌ها را به نمایشی عمومی بدل می‌کند تا حامیانش از آن لذت ببرند.

نه تراژدی و نه کمدی

اگر قرار است مفهوم فاشیسم به زمانهٔ حاضر اطلاق شود، نخست باید آن را در بستر تاریخی‌اش قرار داد. با وجود برخی شباهت‌ها در برنامه و سبک، آنچه امروز فاشیسم خوانده می‌شود همان نازیسم نیست؛ نازیسم جنبشی توده‌ای بود مبتنی بر ایدئولوژی به‌شدت نژادپرستانه که تبلیغات اتنوناسیونالیستی را با پوگروم‌های خشونت‌آمیز ترکیب می‌کرد. همچنین فاشیسم در عصر حاضر به‌عنوان ابزاری برای سرکوب جنبش کارگری در دوره‌ای از تعارضات حاد طبقاتی بازنمی‌گردد.

از منظر تاریخی، فاشیسم به شکل خاصی از راست افراطی در دوره میان‌ دو جنگ اشاره دارد که با کیش رهبر، خشونت سازمان‌یافته خیابانی، دیکتاتوری، و تلاش برای حذف همه مخالفان و دشمنان «مردم»، چه واقعی و چه خیالی، مشخص می‌شود. در این چارچوب، حکومت‌های اقتدارگرا لزوماً فاشیستی نیستند: نخست‌وزیر ایتالیا جورجا ملونی و نخست‌وزیر پیشین مجارستان ویکتور اوربان ممکن است در پی تبدیل کشورهای خود به دموکراسی‌های صراحتاً غیرلیبرال بوده باشند، اما آنان دیکتاتور نیستند.

جریان‌های معاصر راست افراطی تفاوت‌های بیشتری با فاشیسم تاریخی دارند تا شباهت‌های آن، در حالی که امپریالیسم و استعمار امروز نیز شکلی کاملاً متفاوت به خود گرفته‌اند. از یک سو، قدرت‌های اروپایی و آتلانتیک در وضعیت جنگ با یکدیگر قرار ندارند. از سوی دیگر، هرچند جنگ‌های اخیر برای سلطه ژئوپلیتیک، مانند در افغانستان یا خاورمیانه، بی‌تردید تعداد زیادی کهنه‌سرباز تولید کرده‌اند، اما شمار آنان در مقایسه با توده‌های عظیم «مردان مازاد» که پس از جنگ جهانی اول خود را طردشده و بیگانه از جامعه جریان اصلی یافتند، ناچیز است.

شرایط اجتماعی-سیاسی و اقتصادی نیز متفاوت است. بحران مالی ۲۰۰۸ به نیروهای راست‌گرا شتاب تازه‌ای بخشید، اما بحران‌های اقتصادی امروز و پیامدهای اجتماعی مرتبط با آن‌ها قابل مقایسه با دهه ۱۹۳۰ نیستند؛ زمانی که بیکاری گسترده حس هدفمندی را در میان مردم فرسایش می‌داد و قضاوت آنان را مخدوش می‌کرد. امروزه بانک‌های مرکزی و دولت‌ها به‌طور منظم برای کاهش اثرات بحران‌ها مداخله می‌کنند. بازار بورس در سال‌های اخیر به رکوردهای جدیدی دست یافته است و برخلاف دوران رکود بزرگ، ایالات متحده در دوره نخست ریاست‌جمهوری ترامپ به نزدیکی اشتغال کامل رسید. به همین ترتیب، ما با تورم مواجه هستیم، اما نه ابرتورم، و به‌جای وجود یک بدیل قدرتمند سوسیالیستی که برای کسب قدرت رقابت کند، لحظه تاریخی کنونی با چپی به‌شدت ضعیف مشخص می‌شود. از این منظر، دهه ۲۰۲۰ قطعاً تکرار دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ نیست - نه به‌صورت تراژدی، و نه به‌صورت کمدی.

پادمدرنیتهٔ فاشیسم

بنابراین، فاشیسمِ جدید را تنها در بستر تاریخیِ خاصِ خودش می‌توان فهمید. اقتدارگراییِ ترامپ بازتابِ جامعه‌ای آمریکایی است که همچنان زیر تأثیر میراث برده‌داری قرار دارد و در آن، نابرابری، نژادپرستی و خشونت بسیار بیش از اروپا بر زندگی عمومی سایه افکنده‌اند. بومی‌گرایی نیز در این میان نقش دارد، همان‌طور که برتری‌طلبیِ سفیدپوستان. در مقابل، احزاب راست افراطی در اروپا معمولاً نوعی ناسیونالیسمِ دولت‌محور را بسیج می‌کنند که هدفش مقابله با تهدیدهای ادعایی علیه وحدت ملی است.

یکی از نیروهای محرک اصلی فاشیسم تاریخی، مبارزه با برابری اجتماعی بود که تا حد زیادی تبیین‌کننده عزم آن برای نابودی جنبش‌های سوسیال‌دموکرات و کمونیست است. اگرچه فاشیست‌ها لزوماً عوامل مستقیم سرمایه که برای نجات سرمایه‌داری به کار گرفته شده باشند، آن‌گونه که کمینترنِ ژوزف استالین ادعا می‌کرد، نبودند، اما فاشیسم بدون حمایت بخش‌هایی از سرمایه بزرگ نیز قابل تصور نبود. همچنین این جنبش یک پدیده غیرعقلانی ناشی از فریب‌خوردگان و فریب‌دهندگان شوم نبود، آن‌گونه که برخی پژوهش‌های اولیه درباره فاشیسم ادعا می‌کردند. با این حال، همان‌گونه که ماکس هورکهایمر به‌طور مشهور بیان کرد: «هر کس حاضر نیست درباره سرمایه‌داری سخن بگوید، باید درباره فاشیسم نیز سکوت کند» - زیرا سرمایه‌داری و فاشیسم هر دو نظام‌هایی هستند که نابرابری را طبیعی‌سازی می‌کنند.

همان‌طور که ما استدلال می‌کنیم، فاشیسم معاصر ریشه در ساختار احساسی خاصی دارد که در جوامع مدرن یافت می‌شود: جست‌وجوی نوعی متفاوت از مدرنیته. جامعه مدرن مدعی است که با سلسله‌مراتب‌های طبیعی مخالفت می‌کند و اجازه می‌دهد عقل و عقلانیت بر ایمان و خرافه پیروز شوند. این جامعه تلاش می‌کند طبیعت را به تسلط انسان درآورد، اما در عین حال، به فناپذیری و محدودیت‌های طبیعی انسان نیز اذعان دارد. با این حال، وعده مرکزی جامعه مدرن - یعنی ادغام اجتماعی از طریق تحرک رو به بالا - دیگر برقرار نیست. شبح نزول اجتماعی به نوعی منفی‌گرایی تعمیم‌یافته انجامیده است. بدین ترتیب، مدرنیته لیبرال نوعی ویرانگری را در دل خود پرورانده که متوجه خویش است: فاشیسمی نو که ویرانی را به‌مثابه راهی برای التیام عرضه می‌کند.

فاشیسم در دوره‌های تغییرات سریع اجتماعی از جمله به این دلیل جذابیت می‌یابد که نوعی همذات‌پنداری جمعیِ نارسیسیستی را تقویت می‌کند. هر فرد خشمگین و سردرگم می‌تواند در جامعه ملت ادغام شود، جامعه‌ای که خود در تقابل با جامعه فردگرایانه و چندفرهنگی ترسیم می‌شود. جناح‌های مختلف این اجتماع نیز از طریق شورش ویرانگر علیه دموکراسی لیبرال و تمایل به بازسازی سلسله‌مراتب‌های اجتماعی با یکدیگر متحد می‌شوند.

به همین دلیل، فاشیسم نه در گذشته و نه در حال حاضر به معنای دقیق کلمه در تقابل با مدرنیته نیست. در واقع، این پدیده بسیاری از وجوه مدرنیته را در خود دارد، از جمله در شیوه مواجهه با فناوری یا اقتصاد. بنابراین، فاشیسم نه در پی ضدمدرنیته، بلکه در پی نوعی ضدمدرنیته بدیل است: نظمی اسطوره‌ای که در برابر عقلانیت‌ سرد و ماهیت سیال و بحران‌زای جامعه بورژوایی مدرن، اخلاق و ثبات را وعده می‌دهد. افزون بر این، این ایدئولوژی خود را به‌عنوان نظمی جاودانه تعریف‌شده با عظمت می‌بیند؛ نظمی که در آن حتی فرد نیز می‌تواند به چنین عظمتی دست یابد (پیتر تیل یا ایلان ماسک در اینجا به ذهن می‌آیند).

تاریخ‌نگار آکسفوردی، راجر گریفین، در اوایل دهه ۱۹۹۰ تعریفی اثرگذار از فاشیسم ارائه داد. از نظر او، فاشیسم یک جنبش انقلابی با «هسته اسطوره‌ای» است؛ یعنی نوعی خیال‌پردازی از ملت و باززایی آن به‌مثابه شکلی از «فرا‌ملی‌گرایی پوپولیستی». فاشیسم همواره برای جهت‌دهی به آینده، به اسطوره‌ای ملی درباره گذشته نیاز دارد. زیرا فاشیسم صرفاً درباره بازگرداندن یک آرمان‌شهر ازدست‌رفته نبود، بلکه درباره خیال‌پردازی یک آینده عظیم نیز بود - نوعی همذات‌پنداری نارسیسیستی با ملت که به آن عظمت تاریخی-جهانی نسبت داده می‌شود. در اینجا می‌توان به توهمات تب‌آلود نازی‌ها درباره «رایش هزارساله» اشاره کرد.

لذت خشونت

پژوهشگر فاشیسم، رابرت پاکستون، در یک نکته کلیدی از بُعد صرفاً ایدئولوژیکِ تعریف گریفین فراتر می‌رود و بر عنصر کنش تأکید می‌کند. به‌زعم پاکستون، فاشیسم «شکلی از رفتار سیاسی است که با دل‌مشغولی وسواس‌گونه نسبت به افول، تحقیر یا قربانی‌شدن جامعه مشخص می‌شود و و با ترویج کیش‌های جبرانگرِ وحدت، نیرو و خالص‌سازی جامعه همراه است.» وحدت، قدرت و پاکی از طریق طرد و خشونت علیه مخالفان سیاسی و اقلیت‌ها حاصل می‌شود. خشونت ویژگی تعیین‌کننده فاشیسم است، اما معنایی بسیار فراتر از کارکرد صرف دارد: خشونت واجد بُعد عاطفی، رستگارکننده و رهایی‌بخش است؛ ابزاری برای گذر از مرزها و در عین حال تعالی، که از طریق آن فرد با خویشتن یکی می‌شود. خشونت همچنین در اسطوره ملت به‌عنوان قربانی نقش دارد، همان‌گونه که خود فرد نیز در جایگاه قربانیِ نخبگان، تهدیدهای خارجی و بیگانگان قرار می‌گیرد.

در اندیشه فاشیستی تاریخی، جایی برای فردگرایی وجود نداشت: جامعه از هنگ‌ها و یگان‌ها تشکیل می‌شد، نه از افراد. فاشیسم تاریخی خود را به‌مثابه ادغام کامل و تمام‌عیار تمامی حیات اجتماعی درک می‌کرد. از منظر اقتصادی نیز، فاشیسم ابزاری برای نوسازی سرمایه‌داری بود - سرمایه‌داری‌ای پالوده از مبارزه طبقاتی، که جای آن را «جامعه ملی» گرفته بود. جنبش فاشیستی ملت را برای دستیابی به نوعی تعالی از مخالفان خود پاکسازی می‌کند. هر آنچه در مسیر باززایی آن قرار گیرد باید نابود شود. از این رو، فاشیسم همواره مستلزم وجود شبه‌نظامیان بود، جایی که انرژی‌های مردان فاشیست می‌توانست مطابق «ریتم، سرمستی، اجبار و رنج»، و به تعبیر جامعه‌شناس آلمانی کلاوس تِوله‌ایت، مطابق «راه‌پیمایی، کوبیدن پا، صعود، تعقیب، فروبردن و پیروزی» آزاد شود.

مورخ ایتالیایی انزو تراورسو در کتاب چهره‌های جدید فاشیسم مسئله مفهومیِ مرکزی این بحث را چنین جمع‌بندی کرده است: «به‌طور خلاصه، مفهوم فاشیسم هم نامناسب به نظر می‌رسد و هم برای درک این واقعیت جدید ضروری است.» به‌زعم تراورسو، آنچه با آن مواجه هستیم نه بازگشت فاشیسم قدیم است و نه پدیده‌ای کاملاً متفاوت و جدید، بلکه نوعی جنبش سیاسی هیبریدی و ناهمگون است که از تخیل بازسازانه و سیاسی گذشته تغذیه می‌کند، اما آینده آن همچنان نامشخص است. هنگامی که پرسیده می‌شود آیا ترامپ یک فاشیست است، تحلیل غالباً به شکلی دوگانه تقلیل می‌یابد: یا هست یا نیست، یا فهرستی از ویژگی‌ها بررسی می‌شود تا مشخص گردد آیا معیارهای کافی برآورده شده‌اند یا نه. این دیدگاه بیش از حد ایستا است و پویایی‌ها و تحولات راست افراطی را به اندازه کافی در نظر نمی‌گیرد.

فاشیسم دموکراتیک؟

فاشیست‌های اولیه با افتخار برچسب فاشیسم را بر خود حمل می‌کردند. این وضعیت پس از آشکار شدن جنایات هولوکاست تغییر کرد و در پی آن، تئودور و. آدورنو به دگرگونی رابطه احزاب راست افراطی با دموکراسی چنین اشاره کرد: «جنبه‌های آشکارا ضددموکراتیک حذف می‌شوند. برعکس: آنان پیوسته به دموکراسی واقعی استناد می‌کنند و دیگران را به ضددموکراتیک بودن متهم می‌سازند.» در همین معنا، ما اصطلاح فاشیسم دموکراتیک را برای توصیف راست افراطی در حال ظهور امروز پیشنهاد می‌کنیم.

در نگاه نخست، مفهوم «فاشیسم دموکراتیک» متناقض به نظر می‌رسد، زیرا فاشیسم به‌عنوان یک نظام سیاسی، نفیِ دموکراسی بود. اما در کاربرد ساده‌انگارانه و شعارگونهٔ این اصطلاح، توجه بسیار کمی به فرایندی می‌شود که طی آن فاشیسم در چارچوب نظم دموکراتیک ظهور می‌کند و به قدرت می‌رسد، تا بعداً همان نظم را نابود کند. در آلمان، تنها چند هفته میان انتخاب قانونیِ آدولف هیتلر و تصویب «قانون اختیارات» فاصله بود. در ایتالیا، موسولینی سه سال زمان برد تا یک دیکتاتوری تمام‌عیار برقرار کند.
بنابراین، مفهوم فاشیسم دموکراتیک بازتاب این واقعیت است که فاشیسم امروز در وضعیتی متناقض و مبهم بروز می‌یابد. دولت ترامپ یک رژیم فاشیستی نیست و آلمان نیز با کودتای فاشیستی مواجه نیست. با این حال، افراط‌گرایان راست‌گرا می‌توانند حتی در چارچوب یک دموکراسی نیز به برخی اهداف خود دست یابند. با وجود تمام تفاوت‌ها، نیروهای فاشیستی تاریخی و معاصر یک خودتصویر بسیار مشابه دارند: آنان خود را «انقلابیون ملی» می‌دانند. این موضوع به‌روشنی در اظهارات کوین رابرتز، رئیس بنیاد هریتیج، بیان شده است، زمانی که به هواداران گفت: «ما در حال اجرای دومین انقلاب آمریکایی هستیم، انقلابی که اگر چپ اجازه دهد، بدون خونریزی خواهد ماند.»

جنبش فاشیستی معاصر خود را در حال نوسازی دموکراسی می‌بیند، با هدف نهایی تضعیف آن. دست‌کم در حال حاضر، دیکتاتوری در دستور کار قرار ندارد. بنابراین، هسته «فاشیسم دموکراتیک» در رابطه دوگانه و متناقض آن با دموکراسی نهفته است. برخلاف فاشیست‌های تاریخی که به‌طور مداوم و آشکار قصد خود را برای نابودی پارلمانتاریسم اعلام می‌کردند، فاشیست‌های دموکراتیک (حتی اگر گاه با خیال‌پردازی‌های سلطنت‌طلبانه نیز همراه شوند) تنها در پی آن هستند که دموکراسی را از نهادهای لیبرال آن تهی کنند.

تا اینجای کار، گونه‌ای از فاشیسم ترامپی بیشتر به آن چیزی نزدیک است که استیون لویتسکی و لوکان وی «اقتدارگرایی رقابتی» می‌نامند. در این نوع نظام‌ها رقابت واقعی برای کسب قدرت سیاسی وجود دارد و انتخابات برگزار می‌شود، هرچند صاحبان قدرت اقتدارگرا با تغییر قواعد بازی به نفع خود، میدان رقابت سیاسی را به‌طور نظام‌مند به هم می‌زنند. اپوزیسیون از نظر حقوقی مجاز است، اما نظام قضایی و رسانه‌ها دیگر به‌طور مستقل عمل نمی‌کنند و در نتیجه رقابت سیاسی را تضعیف می‌کنند. با این حال، فاشیسم دموکراتیک بر تصوری اساساً متفاوت از دموکراسی نسبت به آنچه ما می‌شناسیم استوار است. این تصور اغلب ریشه در نوشته‌های حقوقدان آلمانی کارل اشمیت دارد؛ کسی که به‌عنوان «حقوقدان ارشد» رایش سوم شناخته می‌شد و زمانی قوانین نژادی نورنبرگ نازی‌ها را «قانون اساسی آزادی» توصیف کرده بود. امروزه اشمیت یکی از منابع اصلی ارجاع برای پیتر تیل و جی. دی. ونس محسوب می‌شود.

برای اشمیت، دموکراسی نباید با حق رأی همگانی و بحث پارلمانی خلط شود - دموکراسی واقعی «همانندی حاکمان و حکومت‌شوندگان» است. او استدلال می‌کرد دموکراسی زمانی وجود دارد که اراده عمومی مردم در قالب یک رهبر ملی تجلی یابد. این امر مستلزم «مردمی است که اعضای آن تا حدی مشابه یکدیگرند و اراده وجود سیاسی دارند.» اشمیت به‌روشنی توضیح می‌دهد که این به چه معناست: «بنابراین دموکراسی نخست به همگنی نیاز دارد و دوم - در صورت ضرورت - به حذف یا نابودی ناهمگنی.» در فاشیسم دموکراتیک، این همگنیِ اراده عمومی در قالب اکثریت‌گرایی بروز می‌یابد - یعنی بازآرایی دموکراسی در راستای منافع اکثریت «بومی»، که خود را در معرض تهدیدی بنیادین از سوی گسترش حقوق اقلیت‌ها می‌بینند و در نتیجه، آزادی‌های سیاسی و اجتماعی آنان باید محدود شود. این منطق، همراه با اخراج‌های گسترده، در اصل گونه‌ای مدرن‌شده از اندیشه‌های اشمیت است.

ترامپ ممکن است در حال ساختن دولتی اقتدارگرا برای هدف قرار دادن اقلیت‌ها یا مخالفان باشد، اما در بسیاری حوزه‌های دیگر، مانند آموزش یا محیط زیست، قصد دارد دامنه مداخله دولت را کاهش دهد. در حالی که نازی‌ها می‌کوشیدند «مردم عادی» و طبقه تجاری را کنترل و هدایت کنند، دولت ترامپ می‌کوشد از مسیر آنان کنار برود. بازرگانان باید بتوانند آنچه می‌خواهند انجام دهند - یعنی کسب سود - با حمایت دولت اما بدون هدایت آن. فاشیسم تاریخی هیولایی رها و بی‌مهار بود، آن‌گونه که فرانتس نویمان آن را «دولت بی‌قانونی» توصیف کرد. فاشیسم امروز بیشتر شبیه یک مشارکت مشترک در دولتی مقررات‌زدایی‌شده است که نه مقررات زیست‌محیطی و نه قوانین ضدتبعیض قادر به مهار آن نیستند. به‌جای ادغام کامل وعده‌داده‌شده توسط فاشیسم تاریخی، فاشیسم دموکراتیک بیشتر به نوعی رادیکالیزه‌شدن فروپاشی نئولیبرالی شباهت دارد.

فاشیسم دموکراتیک بر پیروی از یک حزب به‌عنوان هسته اصلی استوار نیست، بلکه بر یک حوزه عمومی به‌شدت سیاسی‌شده متکی است؛ نوعی «فرا-سیاست» که در شبکه‌های عاطفی پیوندهایی ایجاد می‌کند. این وضعیت، طیفی چندشکلی از نیروهای سیاسی را شکل می‌دهد که از هرگونه مجموعه صلب و ثابت از ویژگی‌ها جدا شده است. جمهوری‌خواهانِ دگرگون‌شده به حامیان ترامپ، هواداران جنبش ماگا، لیبرتارین‌های اقتدارگرا در سیلیکون‌ولی، مسیحیان انجیلی، اعضای گروه «پراید بویز» و هواداران خشمگین تی پارتی، همگی در قالب ائتلافی تحت رهبری ترامپ گرد آمده‌اند، اما هر یک منطق خاص خود را دنبال می‌کند. اگر بتوان یک وجه مشترک برای آنان در نظر گرفت، این است که همگی ضدبرابری‌خواه، ضدجهان‌وطنی و طردگرا هستند.

در این چارچوب، فاشیسم دموکراتیک به‌طور وسواس‌گونه‌ای بر دشمنان خود متمرکز است، در حالی که نوعی صورت‌بندی مدرن‌شده از ملت را تصور می‌کند. فاشیست‌های دموکراتیک خواهان عقب‌گرد در لیبرالیزه‌شدن سبک‌های زندگی فردی هستند، اما با همجنس‌گرایی آشکار مشکلی ندارند، مشروط بر آنکه این امر بازتولیدکننده سلسله‌مراتب‌های اجتماعی باشد. حملات آنان به افراد ترنس متوجه امر غیر دودویی است که این سلسله‌مراتب‌ها را تضعیف می‌کند.

نژادپرستی نیز در اینجا لایه‌های متفاوتی دارد. سیاست جمعیتی به‌عنوان ابزاری کلیدی در حکمرانی ملی عمل می‌کند: هدف، کاهش مهاجرت «کم‌هوش» یا «بی‌ارزش»، به تعبیر ترامپ، است، اما نه لزوماً ایجاد یک جامعه ملی همگن. در حوزه روابط جنسیتی، راست پیرامون ترامپ به‌شدت «فموناسیونالیست» است؛ یعنی با حق سقط جنین مخالفت می‌کند و الگوهای خانواده سنتی را ترویج می‌دهد، اما به‌طور بنیادین مشارکت زنان در نیروی کار یا تصمیم‌گیری سیاسی را زیر سؤال نمی‌برد.

ترامپ، کارآفرینِ رنجش

اگرچه فاشیسم جدید نیز به گذشته‌ای اسطوره‌ای و ملی ارجاع می‌دهد، اما تنها تا حدی چیزی شبیه به یک نظم متعالی را تصور می‌کند. در عوض، بیشتر نوعی اسطوره خاستگاهِ احیاگرانه است. شعار دونالد ترامپ، «آمریکا را دوباره عظیم کنیم»، دقیقاً بر بازگرداندن چیزی دلالت دارد: قرار است آمریکا دوباره عظیم شود. در اینجا امپراتوری جدید ماهیتی عرفی و سکولار پیدا کرده است - امپراتوری‌ای که می‌خواهد جهان را اداره کند، اما خود به‌تنهایی «عظیم» باشد.

طیف گسترده‌ای از خیال‌پردازی‌های مربوط به نظم را می‌توان در محیط فکری جنبش ماگا یافت؛ از اقتصادهای بازار سلطنتی با مدیرعامل-امپراتور، شهرهای خصوصی و دولت‌های خصوصی، تا اتوپیاهای تاریکِ تکینگی فناوری و استعمار مریخ. در مقابل، تصورات آینده‌محور ترامپ نسبتاً زمینی به نظر می‌رسند. خیال‌پردازی‌های عبور از مرز واقعیت تنها در قالب میم‌ها یا ویدئوهای هذیانی تولیدشده با هوش مصنوعی دیده می‌شوند؛ جایی که او گاه به‌صورت امپراتور رومی، ابرقهرمان انتقام‌جو و تنبیه‌گر، یا مجسمه‌ای طلایی در غزه‌ای پاکسازی‌شده از نظر قومی ظاهر می‌شود.

نئوفاشیست‌ها نیز کمتر به بازسازی مولکولی کل جامعه به‌صورت یک پیکر ملی علاقه دارند: هدف آنان ایجاد یک دولت تمامیت‌خواه جامع که سیاست، اقتصاد و زندگی روزمره را به‌طور کامل دیکته کند نیست، هرچند ممنوعیت زبان خنثی از جنسیت‌، محدودیت‌های حق سقط جنین و سرکوب همبستگی با فلسطین وجود دارد. نئوفاشیسم بیش از آنکه در پی ایجاد یک دولت تمامیت‌خواه باشد، در پی احیای جامعه‌ای نواقتدارگرا و سلسله‌مراتبی است.

ترامپ (هنوز) یک دیکتاتور نیست و همچنین فاشیستی از مکتب کلاسیک که وعده تعالی و رستگاری می‌دهد نیز به شمار نمی‌رود. او بیشتر شبیه یک رئیس مافیایی مبتذل به نظر می‌رسد. اما سبک سیاسی او، همان‌گونه که کریستوفر براونینگ توصیف کرده است، دارای ویژگی‌های فاشیستی است: «گردهمایی‌های تحریک‌آمیز؛ دامن‌زدن مداوم به ترس، رنجش و احساس قربانی‌بودن؛ تأیید ضمنی و بی‌پرده خشونت؛ پذیرش فراگیر نظریه‌های توطئه؛ خشونت نمایشی؛ گرایش غریزی به هدف قرار دادن اقلیت‌ها و گروه‌های آسیب‌پذیر؛ و کیش شخصیت.»

طیف فاشیستی به‌طور ضروری شامل نوعی هم‌نشینی با آن چیزی است که جامعه‌شناس مایکل مان زمانی «خشونت اخلاقی‌شده» نامید؛ یعنی خشونتی که به‌عنوان امری ضروری، مشروع و درست توجیه می‌شود.

سبک فاشیستی را می‌توان در حزب آلترناتیو برای آلمان نیز مشاهده کرد، جایی که رهبر شاخه ایالتی حزب در تورینگن، بیرن هوکه، با اشتیاق به نقل از فیلسوف آلمانی پیتر اسلوتردایک می‌پردازد؛ کسی که در سال ۲۰۱۶ هنگام ترسیم چشم‌انداز خود از سیاست مهاجرت اروپا از اصطلاح « خشونت مهارشده» استفاده کرده بود. از منظر جهانی، هر دو نوع فاشیسم، چه دموکراتیک و چه تاریخی، در بسیاری جهات واجد ابعاد زیبایی‌شناختی و عاطفی هستند. اندیشمند پیشگام راست نوین آلمان، آرمن مولر، این نکته را به‌صورت موجز چنین بیان کرده بود: خطابه فاشیستی بر پیوندهای منطقی استوار نیست، بلکه بر «ایجاد یک لحن خاص، خلق یک فضا و اقلیم، و برانگیختن تداعی‌ها» تکیه دارد.

تا اینجا، لیبرال‌ها تلاش کرده‌اند ترامپ و دیگر رادیکال‌های راست افراطی را از طریق حقوقی‌سازی به‌مثابه سلاح سیاسی متوقف کنند. این راهبرد محکوم به شکست بود. نخست، در نظام سرمایه‌داری، توازن نیروها در نظام حقوقی بازتاب می‌یابد و ترامپ نماینده طبقه مالکان و صاحبان دارایی است. دوم - و مهم‌تر از آن - فاشیسم یک فضای عاطفی است. ترامپ توانست با خطاب قرار دادن یک ساختار احساسی خاص، یعنی بیگانگی عمیق از مدرنیته سرمایه‌دارانه، به قدرت برسد. او کارآفرین کامل رنجش است، هم به‌عنوان تولیدکننده و هم به‌عنوان نماینده آن. چپ هنوز پاسخ مؤثر و پایداری برای او نیافته است. با این حال، مردم مقاوم‌تر از آن هستند که تصور می‌شود. مقاومت در برابر اداره مهاجرت و گمرک ایالات متحده در مینیاپولیس تا حدی به این دلیل مؤثر بود که روایت راست آمریکا را بی‌اعتبار کرد: جوامع چندقومیتی انسجامی بیش از آنچه پیامبران راست‌گرا برای افول آخرالزمانی جامعه تصور می‌کردند، از خود نشان دادند.

منبع: یاکوبین

درباره نویسندگان:

کارولین آملینگر جامعه‌شناس ادبیات و پژوهشگر وابسته در دپارتمان زبان‌شناسی و مطالعات ادبی دانشگاه بازل است. او یکی از نویسندگان کتاب آزادیِ رنجیده: ظهور اقتدارگرایی لیبرتارین است.
اولیور ناخ‌توِی
استاد جامعه‌شناسی در دانشگاه بازل است. او نیز یکی از نویسندگان کتاب آزادیِ رنجیده: ظهور اقتدارگرایی لیبرتارین است.



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد