ترامپ میگوید: جزیره نوبت بعدی است. در فلوریدا، یامیلا پرز امیدوار است که او بالاخره حمله کند. در حالیکه مادرش در هاوانا زندگی میکند — و همچنان به رژیم وفادار مانده است.
یامیلا پرز میگوید در زندگیاش در اصل فقط یک چیز اشتباه پیش رفته است: اینکه بهعنوان یک کوبایی به دنیا آمده و نه یک آمریکایی. نزدیک به سه سال است که او اکنون اینجاست، در ساراسوتا در فلوریدا؛ شهری که بیشتر مردم برای تعطیلات، برای لذت بردن از دریای فیروزهای و سواحل شنی سفید به آن سفر میکنند. اما یامیلا پرز اینجاست چون میخواست از جایی بگریزد که شش دهه آن را خانهی خود مینامید.
او از انبارک باغی که در آن بهصورت اجارهای زندگی میکند بیرون میآید و سوار تویوتای مدل ۲۰۰۴ خود میشود. پیش از آنکه موتور را روشن کند، صلیب میکشد. پیش از هر رانندگی همین کار را میکند — تازه رانندگی را یاد گرفته، آن هم در ۶۲ سالگی. او نمیداند چگونه از سیستم مسیریاب استفاده کند، بنابراین فقط مسیرهایی را میرود که از حفظ است: به سوپرمارکت، به مرکز توزیع مواد غذایی، به خشکشویی و به محل کارش.
اولین پیچ به راست، هشتمین به چپ، چهارمین به راست، از کنار حصاری عبور میکند که پشت آن چند سالمند روی ویلچر در آفتاب صبح نشستهاند. از کنار تابلوی «ایندین بیچ» میگذرد — که نام یک ساحل نیست، بلکه نام خانه سالمندانی است که یامیلا پرز در آن کار میکند.
در پشت ساختمان، ورودی کارکنان قرار دارد. هنوز نیم ساعت تا شروع شیفتش باقی مانده و او همکارش، خورخه، سرایدار، را میبیند و به او سلام میکند. او هم کوبایی است و پانزده سال است در آمریکا زندگی میکند. روی یک صندلی چرمی کهنه جلوی گاراژ نشسته است. یامیلا کنار او مینشیند، روی دستهی صندلی، و او سیگاری به او تعارف میکند؛ با هم سیگار میکشند.
خورخه: «دیدی؟ حالا ترامپ به پاپ هم توهین کرده! من از این آدم خوشم نمیآد. اهل سیاست نیستم، ولی طرفدار دموکراتها هستم؛ برای ما مهاجرها بیشتر کار میکنند.»
یامیلا: «خورخه، باید بهتر خودت را آگاه کنی. ترامپ خوب است، او میخواهد به ما کوباییها کمک کند. من طرفدار ترامپ هستم!»
خورخه: «کارهایی که میکند را دوست ندارم. جنگ در کشورهای دیگر — چنین چیزی را برای کوبا نمیخواهم.»
یامیلا: «گاهی ترامپ دیوانه به نظر میرسد — اما وقتی چیزی بگوید، آن را انجام هم میدهد.» به گفتهی او، زیاد طول نخواهد کشید تا ترامپ کوبا را «آزاد» کند؛ تا حکومت کمونیستها در آنجا به پایان برسد.
بعد به شکم گرد خورخه میزند و میگوید: «انگار وقت زایمان نزدیک است!» هر دو میخندند و از هم خداحافظی میکنند. شروع شیفت. هشت ساعت آینده، یامیلا پرز درپوشهای لیوانهای نوشیدنی را میبندد، بشقابها را با غذا پر میکند و میان سالمندان آمریکایی توزیع میکند — کسانی که زبانشان را تقریباً اصلاً نمیفهمد — ماشین ظرفشویی را پر و خالی میکند. ساعتی ۱۵ دلار.
او در یک انبارک باغی زندگی میکند. حداقل دستمزد را میگیرد. و میگوید: «من دارم رؤیایم را زندگی میکنم.»
صبح همان روز، جلوی انبارک، یامیلا تلفنش را برداشته و در واتساپ روی مخاطب «مامان» زده بود — کاری که روزی یک یا دو بار انجام میدهد. تصویری محو روی صفحه ظاهر شد: چهرهی زنی سالخورده با موهای کوتاه خاکستری. مادرش، کلارا، در فاصلهای نزدیک به ۵۰۰ کیلومتر، در هاوانا.
یامیلا: «مامان! حالت چطور است؟»
کلارا: «از دیروز ساعت پنج بعدازظهر برق ندارم.»
یامیلا: «همهاش تقصیر آن بالاییهاست، باید به جهنم بروند.»
کلارا: «عیبی ندارد.»
یامیلا: «الان میروم سر کار، بعداً خبر میدهم.»
کلارا: «بوس.»
یامیلا میداند که سیاست چیزی نیست که مادرش دوست داشته باشد دربارهاش با او حرف بزند. مادرش که فیدل کاسترو را تحسین میکند. مادرش که طرفدار رژیمی است که یامیلا آن را به جهنم میفرستد. اما در عین حال، زندگی هر دوی آنها شاید بهندرت تحت تأثیر چیزی به این اندازه بوده باشد: سیاست.
تاریخ کوبا همیشه در عین حال تاریخ ایالات متحده نیز بوده است. رابطهی این دو کشور شبیه رابطهی خویشاوندانی است که با هم قهرند — بیش از حد به هم نزدیکاند که بتوانند نسبت به یکدیگر بیتفاوت باشند، و آنقدر بارِ گذشته بر دوششان سنگینی میکند که نتوانند عادی با هم سخن بگویند.
یامیلا، دختری که در فلوریدا زندگی میکند، و مادرش کلارا در هاوانا، به یکی از صدها هزار خانوادهای تعلق دارند که اعضایشان سالها یا دهههاست در دو سوی متفاوت قرار گرفتهاند — جداشده تنها با چند ده مایل دریایی و دشمنیِ دو نظام. دشمنیای که اکنون بهندرت تا این اندازه شدید بوده است.
دونالد ترامپ در ۲۷ فوریه:
«شاید ما کوبا را بهصورت دوستانه در اختیار بگیریم.»
۹ مارس:
«اما ممکن است این یک تصاحب دوستانه نباشد.»
۱۶ مارس:
«واقعاً فکر میکنم این افتخار را خواهم داشت که کوبا را بگیرم. اینکه آزادش کنم یا تصرفش کنم — فکر میکنم بتوانم هر کاری که بخواهم با آن انجام دهم.»
۲۹ مارس:
«کوبا نوبت بعدی است.»
۱۷ آوریل:
«بیایید آن را یک صبح تازه برای کوبا بنامیم.»
هاوانا
کلارا یک بستهی خالی پنیر خامهای را از بالکن به پایین میاندازد. کلید داخل آن است، صدا میزند که بالا بیایند — دیگر خوب نمیتواند راه برود. ۸۲ سال دارد و در طبقهی سوم ساختمانی با گچکاریِ ترکخورده زندگی میکند، تنها چند متر دورتر از «مالکون»، تفرجگاه ساحلی.
آپارتمان روشن و بسیار بزرگ است. کلارا — که در واقع نام دیگری دارد — تنها زندگی میکند؛ سه سال پیش شوهرش درگذشته است. میگوید از گفتوگو با «دی سایت» کمی عصبی است. نمیخواهد نام واقعیاش در این پرونده بیاید، چون نمیخواهد با دستگاه امنیتی کوبا به مشکل بخورد.
«در حالیکه من فقط حقیقت را میگویم!»
از بالکنش به دریای آبی تیره و خیابانی که در آن زندگی میکند نگاه میکند: ماشینهای فرورفته، آسفالت ترکخورده، مردی که در سطل زباله میگردد.
کلارا روی صندلی گهوارهای مینشیند و با لحنی که انگار از یک معجزه حرف میزند، میگوید که اکنون برق هست. دیروز تمام روز برق نداشتند. بدون برق کار چندانی برای انجام دادن ندارد. روزها بهجای تماشای تلویزیون جدول سودوکو حل میکند و بعد از تاریکی، سعی میکند با یک چراغ کارگاهی کوچک یا چراغقوه در خانه راه برود، بیآنکه زمین بخورد.
سپس جملهای میگوید که در روزهای آینده بارها تکرار خواهد کرد:
«اوضاع واقعاً آسان نیست.»
کوبا سختترین بحران خود را در دهههای اخیر میگذراند. کلارا این را انکار نمیکند — اصلاً نمیتواند انکار کند، چون بیش از حد آشکار است. پرسش این است که تقصیر را باید به گردن چه کسی انداخت.
بیشتر خطوط هوایی پروازهای خود را لغو کردهاند، چون دیگر نمیتوانند در جزیره سوختگیری کنند. خیابانها خلوت است، چون تقریباً هیچ کوبایی توان پرداخت لیتری هشت دلار برای بنزین را ندارد. در بسیاری از شهرها جمعآوری زباله متوقف شده است. مدارس زیادی تعطیل شدهاند.
دلیل همهی اینها: کوبا با کمبود نفت روبهروست. این کشور روزانه حدود ۱۰۰ هزار بشکه نفت نیاز دارد؛ ۴۰ هزار بشکه را خود تولید میکند. باقی را مدتها از خارج تأمین میکرد — ۳۰ هزار بشکه از روسیه و مکزیک، و ۳۰ هزار بشکه از متحد سوسیالیستیاش، ونزوئلا.
اما پس از آنکه ایالات متحده حاکم ونزوئلا، نیکلاس مادورو، را بازداشت کرد، کوبا را «تهدیدی فوقالعاده» برای امنیت ملی اعلام نمود و تمام ارسالهای نفت را مسدود کرد، این جریان قطع شد.
یک هفته پیش از این دیدار در ماه آوریل، یک نفتکش روسی با وجود این محاصره به کوبا رسید و ۷۳۰ هزار بشکه نفت آورد — چیزی که تنها برای حدود دوازده روز، یعنی تا اوایل ماه مه، کافی است.
و بعد از آن چه؟
در سایهی جنگ ایران، اکنون در اطراف کوبا نیز یک درام در حال شکلگیری است. بعید به نظر میرسد که ایالات متحده — آنگونه که یامیلا در فلوریدا آرزو دارد — بهزودی دست به اقدام نظامی علیه این دشمن بزند؛ چرا که بیش از حد در خاورمیانه درگیر است.
اما یک چیز روشن است:
چیزی رخ خواهد داد.
باید رخ دهد.
برق هنوز وصل است وقتی کلارا از جا بلند میشود و تلویزیون را روشن میکند. کمی بعد از ساعت هشت شب است؛ اخبار شبانگاهی. زنانی در میدانی، نزدیک خانهی کلارا، دیده میشوند. پرچمهای کوبا را تکان میدهند، برخی پیشانیبند بستهاند: «زنان کوبایی علیه تحریم».
یک زن باردار روی صحنه ایستاده و در میکروفن فریاد میزند:
«میخواهم فرزندم بداند که مادرش تسلیم نشد. که مردمش تسلیم نمیشوند!»
پس از او، مادربزرگی صحبت میکند:
«برای نوهام اسلحه به دست میگیرم!»
کلارا به صفحهی تلویزیون خیره میشود. خودش هم دوست داشت در این گردهمایی شرکت کند؛ همانطور که هر چند هفته یکبار به نشستهای حزب کمونیست کوبا میرود و با دیگر زنان سالمند گفتوگو میکند.
«اما دیگر نمیتوانم اینقدر طولانی سر پا بایستم»، میگوید.
در کمد کنار تلویزیون، یک جعبه کفش فرورفته را نگه میدارد که با چسب نواری پیچیده شده است. داخل آن، یک کارت کاغذی رنگباخته قرار دارد با یک عکس پرسنلی چسباندهشده به رنگ سپیا: زنی که با نگاهی ثابت به دوربین خیره شده — موهایی تا روی شانه، بلوزی راهراه. کلارای جوان. کنار عکس، مُهری دیده میشود: «دفاع مدنی».
کلارا با خطی خوش زیر آن امضا کرده است. بهعنوان عضو این میلیشیا، قرار بود در صورت جنگ از انقلاب کوبا دفاع کند.
«آمریکاییها ما را استثمار کردند»
کلارا از سال ۱۹۷۶ عضو حزب است. میگوید: «اینکه مرا پذیرفتند، یک افتخار بود.» حزب با او مصاحبه کرده و از همسایهها پرسیده بود که آیا مانند یک انقلابی رفتار میکند یا نه. او با تفنگهای بلند و سنگین تیراندازی آموخت، در فصل برداشت بهعنوان داوطلب در مزارع کار کرد، خیابانها را جارو زد.
کلارا در حالیکه روی صندلی گهوارهای نشسته میگوید انقلاب برای کوباییها نور و امید به ارمغان آورد:
«من صد درصد زندگیام را برای آن دادهام.»
این تصادفی نیست که او — این زن ۸۲ ساله و طرفدار انقلاب — هنوز کارت میلیشیای خود را با دقت نگه میدارد. در کوبا، احساس تهدید از بیرون همواره بخشی از زندگی بوده است.
از اواخر قرن نوزدهم، کوباییها علیه یک قدرت خارجی جنگیدند — آن زمان استعمارگران اسپانیایی بودند. ایالات متحده در کنار کوبا وارد جنگ شد و اسپانیا جزیره را از دست داد. اما وقتی کوبا به جمهوری تبدیل شد، آزادی طعم آزادی نداشت: وابستگیای چند دههای به همسایهی بزرگ شمالی آغاز شد.
کوبا در دههی ۱۹۴۰، یعنی زمانی که کلارا به دنیا آمد، یکی از نابرابرترین کشورهای آمریکای لاتین بود: بیسوادی، فقر، گرسنگی — بهویژه در مناطق روستایی.
اما در پایتخت، هاوانا: کازینوها، روسپیخانهها، هتلهای لوکس — بسیاری از آنها متعلق به آمریکاییها و برای آمریکاییها.
در حالیکه آنها در ثروت زندگی میکردند، کلارا با چهار خواهر و برادر در شهری کوچک بزرگ شد، در خانهای چوبی با سقف فلزی. پدرش در کارخانهی شکر کار میکرد که متعلق به آمریکاییها بود؛ کیسههای شکر را انبار و بارگیری میکرد.
کلارا میگوید با وجود زحمت بسیار، چیزی نصیب او نشد. بیشتر کارخانههای شکر و مزارع جزیره در مالکیت شرکتهای آمریکایی بودند:
«آمریکاییها ما را استثمار کردند.»
پس از پایان دبستان، کلارا نیز شروع به کار در همان کارخانهی شکر کرد. خانوادهاش توان مالی برای فرستادن او به مدرسهی متوسطه را نداشتند.
مردی را که وعده داده بود میهن کلارا را از چنگال سلطهی آمریکا رها کند، او برای نخستینبار در اواخر دههی ۱۹۵۰ در تلویزیون دید: فیدل کاسترو. کلارا که آن زمان نوجوان بود، هنوز ریش پرابهت و کاریزمای خیرهکنندهی او را به یاد دارد.
«کسی مثل او — در هر صد سال فقط یکبار پیدا میشود.»
کاسترو، وکیلی تحصیلکرده از یکی از استانهای کوبا، رهبری یک گروه چریکی را بر عهده داشت که هر روز افراد بیشتری به آن میپیوستند؛ پدر کلارا هم با این مبارزان همدلی داشت.
در ۸ ژانویه ۱۹۵۹، آنها وارد هاوانا شدند: فیدل کاسترو، برادرش رائول، چهگوارا. چریکها پیروز شده بودند. کلارا بهخوبی به یاد دارد که فیدل اعلام کرد این یک انقلابِ مردم عادی است، بهدست مردم عادی. و اکنون بالاخره «استقلال واقعی» از ایالات متحده فرا خواهد رسید.
و واقعاً هم چنین شد: شرکتهای آمریکایی مصادره شدند، از جمله همان کارخانهی شکری که کلارا و پدرش در آن کار میکردند. زمینهای بزرگ میان کشاورزان کوبایی تقسیم شد.
اما در عین حال، مخالفان در اردوگاهها بازداشت شدند، هزاران نفر اعدام شدند — برخی حتی در برابر دوربینها. ایالات متحده سفارت خود را در هاوانا بست و کوبا نیز سفارتش را در واشنگتن. آمریکا همان کاری را کرد که امروز هم میکند: در تأمین نفت کوبا اخلال ایجاد کرد. اما اتحاد جماهیر شوروی وارد عمل شد و نفت مورد نیاز را با قیمتی بسیار ارزان تأمین کرد. کوبا اکنون یک متحد داشت — دشمن نظامی ایالات متحده.
در اکتبر ۱۹۶۲، زمانی که شورویها قصد داشتند کلاهکهای هستهای در جزیره مستقر کنند، دولت آمریکا تا آستانهی حمله به کوبا پیش رفت — و جهان در آستانهی جنگ هستهای قرار گرفت. در نهایت توافقی حاصل شد: مسکو موشکها را برداشت، واشنگتن وعده داد به کوبا حمله نکند. دشمنی میان این دو همسایه به وضعیتی عادی تبدیل شد.
برای کلارا و بسیاری از همنسلانش، آن سالها آغاز دورهای بود که امروز از آن بهعنوان «دوران طلایی» سوسیالیسم یاد میکنند. فیدل کاسترو درمانگاهها، جادهها و سینماها ساخت و در نظام آموزشی سرمایهگذاری کرد. کلارا نیز توانست دوباره به مدرسه برود.
او با مردی آشنا شد که از کارخانهی شکر میشناخت — سرکارگری محترم که از همان ابتدا بهطور مخفیانه از انقلابیون حمایت میکرد، با لباس و غذا. کلارا و او دیگر در خانهی چوبی با سقف فلزی زندگی نمیکردند، بلکه در آپارتمانی با یخچال بزرگ ساکن شدند. آنها صاحب دو فرزند شدند: در سال ۱۹۶۴ یامیلا به دنیا آمد و دو سال بعد پسری به نام آلخاندرو.
فلوریدا
کلارا: «دخترم! موهایت بلند شده.»
یامیلا: «دیگر آرایشگاه نمیروم، اینجا خیلی گران است. حالت چطور است؟»
کلارا: «امروز با یکی از دوستانم جلوی خانه بودم.»
یامیلا: «خیلی خوب است، مامان. مراقب خودت باش.»
یامیلا میگوید بعضی روزها، وقتی مکالمههای تلفنیشان رنگوبوی سیاسی میگیرد — وقتی بیش از حد دربارهی وضعیت بحرانی رژیم، دربارهی ترامپ و نیتهایش صحبت میشود — مادرش ناگهان شروع به آواز خواندن میکند:
«A la rueda, rueda de pan y canela ...»
یک ترانهی کودکانهی آمریکای لاتین: «در دایره، دایرهای از نان و دارچین».
صبح همان روز، کمی پیش از دیدار روزنامهنگار آلمانی در ساراسوتا، مادر در تلفن به او هشدار داده بود:
«مواظب چیزهایی که علنی میگویی باش. میخواهم قبل از مرگم دوباره تو را ببینم.»
یامیلا اکنون این را تعریف میکند. نگرانی کلارا این است که دخترش دیگر هرگز نتواند به کوبا بازگردد یا در آنجا بازداشت شود، اگر سخنانی بگوید که به مذاق دولت کوبا خوش نیاید — همان دولتی که او، کلارا، با وجود همهچیز همچنان به آن وفادار مانده است.
در حالیکه مادر در هاوانا هنگام گفتوگو با «دی سایت» مدام نگران پیامدهای احتمالی است، دختر در فلوریدا بارها و بارها تأکید میکند که از رژیم کوبا نمیترسد، از بیان نظرش هراسی ندارد.
در نگاه یامیلا، کاستروها چیزی جز یک باند جنایتکار نیستند. انقلاب: یک دروغ بزرگ.
«من مادرم را دوست دارم. اما او را جزو نسل گناهکار میدانم.»
نسل مقصر. این جمله تقریباً شبیه حرفهای برخی از نسل ۶۸ آلمان دربارهی والدین نازیشان به گوش میرسد.
یامیلا میگوید هرگز نتوانسته این را بفهمد و بارها از پدر و مادرش پرسیده است:
«مامان، بابا، چرا زندگیتان را وقف انقلاب کردید؟ شما میتوانستید کوبا را نجات دهید. میتوانستید در برابر رژیم بایستید.»
یامیلا پرز دوست داشت یک کارآفرین مستقل شود — شاید صاحب یک مغازه یا یک هتل کوچک. اما در کوبا هرگز چنین امکانی برایش فراهم نشد، و حالا در آمریکا، به گفتهی خودش، دیگر برای این کار پیر شده است.
یامیلا احساس میکند فرصتهای زندگی از او ربوده شدهاند.
او امروز مرخصی دارد و در انبارک باغیاش روی تخت نشسته است. در این فضای کوچک جایی برای میز یا صندلی نیست — زندگی در دوازده متر مربع. یامیلا به دیوارها عکسهایی از مرلین مونرو و چارلی چاپلین چسبانده است. تلویزیون در پسزمینه روشن است؛ یک اینفلوئنسر معروف در حال صحبت است — او هم طرفدار ترامپ است، او هم کوبا را ترک کرده. میگوید یکی از پهپادهای ترامپ تازه بر فراز سواحل کوبا پرواز کرده است:
«دونالد ترامپ، کوبا را آزاد کن!»
یامیلا میگوید با علاقه به کودکیاش در کوبای دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ فکر میکند. از کلاسهای شنا یاد میکند و اینکه بعد از مدرسه برای برادر کوچکش تخممرغ میپخت، چون والدینش عصرها در خانه نبودند. خانواده در آن زمان به هاوانا نقل مکان کرده بودند؛ مادر در وزارت ساختمان کار میکرد و پدر در وزارت گردشگری.
یامیلا میگوید «زندگیمان خوب بود».
هر صبح در مدرسه باید شعار میداد:
«پیشگامان برای کمونیسم — ما مانند چه خواهیم شد.»
او به آنچه به او گفته میشد باور داشت: کوبا خوب است. در کوبا همه برابرند. آمریکا بد است. آمریکاییها امپریالیستاند.
کوبا داوود بود و آمریکا جالوت.
اما در هجده یا نوزدهسالگی، به گفتهی خودش، شک در دلش جوانه زد. نه یک لحظهی ناگهانی، بلکه مجموعهای از تجربههای کوچک.
مثلاً آن پسر که مدتی با او رابطه داشت — پسر یکی از مقامات بلندپایهی حزب. وقتی به خانهی او رفت، برای اولین بار یک جکوزی دید. چند هفته بعد، آن پسر با خانوادهاش به مکزیک سفر کرد.
یامیلا میگوید: «آن زمان هیچکس نمیتوانست همینطور آزادانه به خارج سفر کند. و من از خودم پرسیدم: چرا آنها؟ چرا بقیه نه؟ مگر ما همه برابر نیستیم؟»
وقتی دربارهی تردیدهایش در خانه حرف میزد، به یاد میآورد که والدینش میگفتند:
«یامیلا، زیاد حرف نزن.»
او تلاش کرد سیاست را از زندگیاش دور نگه دارد. اما سیاست همیشه راهی پیدا میکرد تا به زندگیاش بازگردد.
تحصیل در رشتهی ادبیات اسپانیایی را آغاز کرد، اما آن را نیمهکاره رها کرد و در وزارت گردشگری مشغول به کار شد. در سال ۱۹۸۸ نخستین دخترش، دوریندا، به دنیا آمد. سه سال بعد، دختر دومش، لیلیان.
در همان سالها، قدرتمندترین متحد کوبا، اتحاد جماهیر شوروی، فروپاشید. دیگر نفتی در کار نبود. اقتصاد کوبا فرو ریخت. یامیلا حتی صابون برای شستن کهنههای پارچهای دخترش نداشت. تردیدهایش عمیقتر شد.
میدید که آشنایانش یکییکی ناپدید میشوند: در دههی ۱۹۹۰، مردان و زنان و کودکان بسیاری تلاش کردند با کلکهای دستساز و قایقهای فرسوده از دریای میان کوبا و فلوریدا عبور کنند. بعضی به مقصد رسیدند، برخی غرق شدند. چند تن از پسرعموهای یامیلا نیز این خطر را به جان خریدند. فقط برای فرار از این جزیره. برادرش آلخاندرو با یک زن سوئیسی ازدواج کرد و به سوئیس رفت.
برخی تاریخنگاران میگویند شدت یک انقلاب را میتوان از تعداد کسانی سنجید که از آن میگریزند. از سال ۱۹۵۹ تاکنون، بیش از دو میلیون کوبایی جزیره را ترک کردهاند — بیش از یکپنجم جمعیت — و بیشترشان به سوی ایالات متحده رفتهاند.
در آغاز، این نخبگان قدیمی بودند که رفتند؛ کسانی که فیدل کاسترو آنها را از موقعیتهای قدرت کنار زده بود. در سال ۱۹۸۰، شش کوبایی عادی به سفارت پرو در هاوانا پناه بردند و درخواست پناهندگی کردند. وقتی خبر پخش شد، طی چند روز هزاران نفر دیگر نیز به آنجا هجوم بردند. در این وضعیت بحرانی، فیدل کاسترو یکی از بنادر کوبا را برای همهی کسانی که دیگر تحمل سوسیالیسم او را نداشتند باز کرد. بیش از ۱۰۰ هزار نفر کشور را ترک کردند.
به این ترتیب، خروج از کوبا به ابزاری سیاسی تبدیل شد. هر زمان که فشار داخلی بر رژیم بیش از حد افزایش مییافت — وقتی سفارتی اشغال میشد، وقتی مردم ناراضی به خیابان میآمدند، وقتی اقتصاد فرو میپاشید — دولت دریچه را باز میکرد: هر که میخواست، میتوانست برود.
شاید کاسترو متوجه نشد که با این کار، فشار را از بین نمیبرد، بلکه فقط آن را به جای دیگری منتقل میکند. هر موج جدید مهاجرت جمعی، در سوی دیگر تنگه، جامعهی کوباییان را بزرگتر میکرد: در فلوریدا، اپوزیسیونی در تبعید شکل گرفت.
امروز یکی از قدرتمندترین مردان ایالات متحده از دل همین جامعه برخاسته است.
یک ظهر یکشنبه در اواخر آوریل، چند نفر در گوشهای از خیابانی در میامی گرد هم میآیند. صندلیهای تاشو همراه دارند و پلاکاردهایی در دست گرفتهاند که رویشان نوشته شده: «آزادی برای کوبا» و «نه به کمونیسم». برخی کلاههای قرمز «آمریکا را دوباره عظیم کنیم» بر سر دارند و تیشرتهایی با تصویر دونالد ترامپ پوشیدهاند. فریاد میزنند:
«مرگ بر دیکتاتوری!»
آنها هر یکشنبه، از ده سال پیش تاکنون، همینجا علیه دولت کوبا اعتراض میکنند. خودشان را «چهارراه ضدکمونیستی» مینامند. خودروها از کنارشان عبور میکنند و رانندگان در نشانهی حمایت بوق میزنند.
محلهای که مخالفان رژیم در آن گرد میآیند «هاوانای کوچک» نام دارد. مرغها در خیابانها پرسه میزنند، سالمندان روی میزهایی در پیادهرو نشستهاند و دومینو بازی میکنند، همهجا زبان اسپانیایی شنیده میشود. بازدیدکننده خیلی زود فراموش میکند که در ایالات متحده است، نه در کوبا.
یامیلا پرز امروز نمیتواند در آنجا باشد، چون باید کار کند. اما میگوید میامی همان چیزی است که کوبا میتوانست باشد: شهری ساختهشده به دست کوباییها، با خیابانهای تمیز، برق و شغلهای مناسب.
مردم در آن گوشهی خیابان حالا سرود ملی آمریکا را میخوانند و بعد از آن سرود ملی کوبا را. کوباییهای ساکن آمریکا خود را مهاجر یا پناهنده نمینامند؛ آنها خود را «تبعیدی» میدانند — و به این عنوان افتخار میکنند.
آنها میخواهند روزی به میهن بازگردند. میخواهند هاوانای بزرگ خود را دوباره پس بگیرند.
برخی از تظاهرکنندگان از خانوادههایی هستند که پس از مصادرهی اموالشان در دههی ۱۹۶۰ کوبا را ترک کردند. برخی دیگر در دههی ۱۹۷۰ بهتنهایی به آمریکا آمدند — والدینشان آنها را فرستاده بودند، از ترس اینکه دولت کوبا حق حضانتشان را سلب کند. گروهی دیگر بسیار جوانترند: مخالفانی که پس از سرکوب خشونتآمیز اعتراضات گسترده در تابستان ۲۰۲۱ از کوبا گریختند.
یکی در آنجا وکیل بود و اکنون نظافتچی است. دیگری بیوشیمیدان و استاد دانشگاه بود. همهی آنها هنوز خویشاوندانی در کوبا دارند. خانوادههای دوپاره، مانند خانوادهی یامیلا و کلارا — یا مانند خانوادهی مارکو روبیو.
وزیر خارجهی ترامپ، متولد ۱۹۷۱، تنها چند دقیقه با همین «چهارراه ضدکمونیستی» در میامی بزرگ شد. والدینش در معنای دقیق کلمه تبعیدی نبودند — آنها پیش از انقلاب به فلوریدا آمده بودند. اما هنوز هم بستگانی از خانوادهی روبیو در کوبا زندگی میکنند، و همین پیشینه و تاریخ خانوادگی باعث شده که برای بسیاری در «هاوانای کوچک»، مارکو روبیو یکی از خودشان باشد.
او با این تصور بزرگ شد که کوبا باید روزی آزاد شود. پیروزی فیدل کاسترو برای او هرگز چیزی متعلق به گذشته نبود، بلکه چیزی بود که باید با آن مبارزه کرد. تقریباً هر کوبایی که در فلوریدا دربارهی وزیر خارجه از او بپرسید، یک جمله میگوید:
«مارکو روبیو درد ما را حس میکند.»
یامیلا پرز نیز از طرفداران اوست — حتی بیشتر از دونالد ترامپ، و این خود نکتهی قابلتوجهی است.
روبیو نخستین پیروزی انتخاباتیاش را نزدیک به سه دهه پیش در همین منطقه به دست آورد: یک کرسی در شورای شهر وست میامی. او سیاستمداری نیست که وقتی به رأی نیاز داشت «کوباییها» را کشف کرده باشد. او بیش از هر کس دیگری نمایندهی این محیط است — و همین محیط به او کمک کرد تا به بالاترین سطوح قدرت برسد.
از آغاز کارش، روبیو با کوباییهای تبعیدیِ بانفوذ پیوند برقرار کرد، زبان و لحن آنها را آموخت؛ سختگیری او در برابر هاوانا به سرمایهی سیاسیاش تبدیل شد.
فلوریدا یک ایالت معمولی در آمریکا نیست. حزبی که در آن پیشتاز باشد، شانس بسیار بیشتری برای به دست گرفتن قدرت در واشنگتن دارد. در حال حاضر این جمهوریخواهان هستند — و این تا حد زیادی به دلیل مارکو روبیو است.
در اینجا اهمیت سیاسی کوباییهای تبعیدی آشکار میشود: آنها به یک گروه رأیدهندهی مهم تبدیل شدهاند که باید خواستههایشان برآورده شود — همانند زنان خانهدار حومهنشین یا مردان جوانِ به حاشیهراندهشده. بسیاری از آنها اکنون شهروند آمریکا شدهاند، و کسانی که مانند روبیو در آمریکا به دنیا آمدهاند، از ابتدا گذرنامهی آمریکایی دارند.
در ماه نوامبر انتخابات میاندورهای سراسری برگزار خواهد شد. بسیار محتمل است که دولت آمریکا پیش از آن، این تنش را تشدید کند — جمهوریخواهان به رأی نیاز دارند.
با این حال، هرچند امید در «هاوانای کوچک» این روزها بسیار است، همه به دونالد ترامپ اعتماد ندارند.
یک مرد جوان — از همان کسانی که در سال ۲۰۲۱ علیه رژیم کوبا به خیابان آمد و سپس از کشور گریخت — میگوید:
«رابطهی من با او شبیه اسکیزوفرنی است. دوستش دارم — و از او متنفرم.»
درخواست پناهندگی او در آمریکا رد شده و اکنون از اخراج میترسد:
«اگر برگردم، مستقیم در کوبا به زندان میافتم.»
ترامپ در فلوریدا زندان اخراجیای به نام «آلگیتور-آلکاتراز» ساخته است — بازداشتگاهی در باتلاقها که دستکم ۶۳۰ کوبایی در آن نگهداری میشوند.
همان کسی که بسیاری از آنها به او امید بستهاند، بیش از هر رئیسجمهور دیگری کوباییها را از کشور اخراج کرده است.
هاوانا
کلارا خورش خود را هم میزند، موزهای نارس را سرخ میکند و گوجهها را خرد میکند. همسر سابق پسرش را برای ناهار دعوت کرده است — پزشکی که با وجود جدایی، هنوز با او دوست ماندهاند و چند بار در هفته همدیگر را میبینند.
پزشک تعریف میکند که در بیمارستانها تقریباً همهی داروها کمیاب شدهاند، عملهای غیرضروری لغو شدهاند و دیگر خدمات اورژانس وجود ندارد. صدایش پر از ناامیدی است. در برخی کلینیکها، عملهای جراحی با نور چراغقوهی موبایل انجام میشود. در این بحران، انسانها میمیرند.
پزشک: «از کی اینجا برق نداری؟»
کلارا: «از دیروز.»
این همان گفتوگوی تکراری در کوبای سال ۲۰۲۶ است.
کلارا امروز کمی گیج به نظر میرسد. صبح از خانه بیرون رفت، با چرخدستی کهنهاش به بازار رفت تا سبزی بخرد، اما فهمید کیف پولش را جا گذاشته است. حالا جلوی یخچالی ایستاده که در حال آب شدن است؛ میگوید فقط باید خیلی کوتاه درش را باز کرد، وگرنه مواد غذایی خراب میشوند.
«گاهی از این موضوع عصبانی میشوم.»
او نمیخواهد چیز بدی دربارهی دولت بگوید، اما در روزهایی مثل امروز از خود میپرسد:
«اصلاً چه کار میکنند که به ما کمک کنند؟»
پس از فروپاشی اتحاد شوروی، رژیم کوبا ناچار به نوعی شروع دوباره دست زد: استفاده از دلار آمریکا را قانونی کرد و کشور را به روی گردشگران غربی گشود تا ارز خارجی به دست آورد. بعدها، نفت ونزوئلا بدترین کمبودها را تا حدی جبران کرد. در دههی ۲۰۰۰، زندگی برای بسیاری از مردم کمی آسانتر شد — از جمله برای یامیلا، که با خانوادهاش در یک ساختمان قدیمی زیبا زندگی میکرد و اتاقی را به گردشگران اجاره میداد. او توانست پسانداز کند و حتی بعدها یک آپارتمان بخرد.
اما در کوبا، هر رونقی با رکودی دنبال میشود.
در سال ۲۰۱۵، دختران یامیلا کوبا را ترک کردند. او آپارتمانش را فروخت تا هزینهی سفر آنها به آمریکا را تأمین کند: ابتدا به مکزیک، سپس بهطور غیرقانونی از مرز عبور کردند. هر دو پناهندگی گرفتند و بعد شهروند آمریکا شدند.
یامیلا در کوبا ماند و از پدرش مراقبت کرد — همان سرکارگر ساختمانی و حامی اولیهی انقلاب — که به آلزایمر مبتلا شده بود. سپس همهگیری کرونا آمد، گردشگری فروپاشید، و از آن زمان به بعد، کوبا دوباره در بحران فرو رفت: اعتراضات، خشونت پلیس، بازداشتهای گسترده. پدر یامیلا درگذشت.
«با خودم فکر کردم اگر حالا مادرم هم بمیرد، کاملاً تنها میشوم.»
او از دخترانش خواست برایش درخواست پیوستن به خانواده در آمریکا بدهند. هرگز پیش از آن به آمریکا نرفته بود، اما حالا میدانست که میخواهد دوران پیریاش را آنجا بگذراند. وقتی ویزا رسید، دو چمدان بست.
«از ترک کوبا ناراحت نبودم؛ فقط از این ناراحت بودم که زودتر این کار را نکردم.»
او میگوید تازه در آمریکا فهمیده چقدر در کوبا به او دروغ گفتهاند:
«آمریکاییها، همان بهاصطلاح امپریالیستها، در واقع مهربان و سخاوتمندند. و سرمایهداری زندگیات را پیش میبرد — حتی اگر بدانم چقدر میتواند سخت باشد.»
یامیلا حدس میزند اکنون بیش از ۷۰ درصد همکلاسیهای سابقش در آمریکا زندگی میکنند. در کوبا، دولت کسانی را که کشور را ترک میکنند «گوسانوس» — «کرمها» — مینامد. کلارا در هاوانا هم وقتی از نوههایش در آمریکا حرف میزند، همین واژه را به کار میبرد — «کرمکها» — که تقریباً لحنی محبتآمیز پیدا کرده است.
«ما به پروانه تبدیل میشویم»
کلارا هنوز هم باور دارد که در تمام این سالها در راه درست قدم برداشته است — شاید باید این را باور کند تا زندگیاش معنا داشته باشد.
زن ۸۲ ساله میگوید، «هیچ پشیمانیای ندارم».
در پاسخ به اتهام یامیلا که او را بخشی از «نسل مقصر» میداند، میگوید:
«این حرف سخت است، دردناک است و مرا غمگین میکند.»
به باور او، فرزندانش نمیدانند زندگی پیش از ۱۹۵۹، پیش از فیدل کاسترو، چقدر دشوار بوده است. او میخواست یامیلا و آلخاندرو را به فرزندانی نمونه برای انقلاب تبدیل کند — اما موفق نشد. بهتدریج، ابتدا در سکوت و سپس آشکارا، هر دو از او و از انقلاب فاصله گرفتند.
اینکه دخترش امروز در آمریکا، نزد «دشمن نظام»، نزد دونالد ترامپ — «این آدم خطرناک و پریشان» — زندگی میکند، برای کلارا حتماً چیزی شبیه خیانت است.
و با این حال، تردید وجود دارد. بحران بیش از حد عمیق است.
«نمیشود خورشید را با یک انگشت پنهان کرد!»
و نیز:
«وقتی وضعیت کشورمان را میبینی، میتوانی از خودت بپرسی که آیا واقعاً ارزشش را داشت؟»
فلوریدا
در انبارک باغیاش، یامیلا عکسهای دو دخترش را مثل یک محراب کوچک چیده است. «کرمکها» اکنون یازده سال است که در آمریکا زندگی میکنند.
«فقط نگاه کن وقتی کوبا را ترک میکنیم چه میشویم! ما به پروانه تبدیل میشویم.»
دختر کوچکترش در کالیفرنیا بهعنوان آشپز کسبوکار خودش را راه انداخته است. یامیلا بهندرت او را میبیند — شش ساعت پرواز فاصله دارند. دختر بزرگتر در فلوریدا زندگی میکند و برای یک شرکت بیمهی خودرو کار میکند. یامیلا تقریباً هر هفته او را میبیند.
«چندی پیش به دخترانم گفتم: اگر میخواهید کاری خوب برای کوبا انجام دهید، در انتخابات میاندورهای نوامبر به جمهوریخواهانِ ترامپ رأی بدهید.»
کلارا: «دخترم!»
یامیلا: «مامان! امروز غذا پختی؟»
کلارا: «خیلی زیاد پختم! مهمان داشتم.»
یامیلا: «مامان، نگذار غذایت را ازت بگیرند. اوضاع طوری نیست که بتوانی برای دیگران هم غذا بپزی.»
کلارا: «باشه، باشه.»
یامیلا: «بوس!»
کلارا: «بوسِ متقابل.»
یامیلا کیف پولش را باز میکند و بررسی میکند که کارت عضویتش در «بانک غذا» داخل آن هست یا نه. سوار ماشینش میشود، صلیب میکشد و به پارکینگ یک کلیسای نزدیک میرود. چند نفر پشت میزهای تاشو ایستادهاند و روی میزها کوهی از کیسههای پلاستیکی پر از مواد غذایی قرار دارد.
یامیلا کارت را نشان میدهد و چند داوطلب هشت کیسه را در صندلی عقب ماشینش میگذارند.
داوطلبان میگویند: «روزتان پربرکت باشد.»
یامیلا با یکی از معدود واژههای انگلیسیاش پاسخ میدهد: «متشکرم.»
در خانه، کیسهها را باز میکند: بروکلی، سیبزمینی شیرین، قارچ، لوبیا، یک قوطی گوجهی پورهشده، دو بسته گوشت مرغ چرخکرده، یک باگت.
یامیلا میگوید:
«در کوبا از همهچیز کم بود. اینجا از همهچیز زیاد است — آنقدر زیاد که آمریکاییها حتی غذایشان را هم میبخشند!»
او در کارش در خانه سالمندان ماهانه حدود ۲۰۰۰ دلار خالص درآمد دارد. از این مقدار، ۸۰۰ دلار را صرف اجاره میکند. بقیه خرج بیمهی درمانی، بیمهی خودرو، خریدهای ضروری و بنزین میشود. آنچه باقی میماند را برای مادرش کنار میگذارد.
کلارا در هاوانا ماهانه تنها ۴۰۰۰ پزوی کوبایی حقوق بازنشستگی میگیرد — حدود ۷ یورو. با تورم فعلی، این مبلغ فقط برای یک بسته بزرگ تخممرغ کافی است.
یامیلا از زیر تختش جعبهای بیرون میکشد: دو جفت کفش ورزشی بدون بند.
«برای آدمهای مسن راحتتر است.»
روز مادر نزدیک است و یامیلا هرچه بتواند برای کلارا جمع میکند. در فلوریدا فروشگاههای زیادی هستند که بستهها را به کوبا میفرستند — با کشتی هر پوند ۱.۹۹ دلار، با هواپیما ۲.۹۹ دلار. از دلِ نیاز کوبا، یک تجارت شکل گرفته است.
بعدتر، یامیلا در گوشیاش سایتی به نام supermarket23.com را باز میکند. در پروفایل، نام و آدرس خودش نیست، بلکه نوشته: کلارا، منطقهی «پلازا د لا رِوولوسیون»، هاوانا. کارت اعتباری یامیلا ثبت شده است. از هرجای دنیا میتوان از این طریق برای کوبا خرید فرستاد.
او در سایت جستوجو میکند و بلغور جو دوسر، روغن زیتون، دندهی گاو و صابون را به سبد خرید اضافه میکند. قرار است چند روز دیگر، درست بهموقع برای روز مادر، همهی اینها به دست کلارا برسد.
در حالیکه یامیلا مرتب بستههای حمایتی و مواد غذایی میفرستد، برادرش آلخاندرو — که در سوئیس مربی بدنسازی است — پول نقد ارسال میکند. برآورد میشود حدود ۴۰ درصد از مردم کوبا با پولهایی که از آمریکا و اروپا برایشان فرستاده میشود زندگی میکنند.
گویی از بیرون، خون به بدن کمخونی تزریق میشود — درست به اندازهای که از فروپاشی کامل جلوگیری کند.
یامیلا میگوید:
«دوست ندارم با این کار به دوام یک دیکتاتوری کمک کنم. اما نمیخواهم مادرم از گرسنگی بمیرد.»
مهاجرت ناراضیان که فشار سیاسی مستقیم را از دوش رژیم برمیدارد، و در کنار آن حوالههای مالی که از تبعید برای باقیماندگان ارسال میشود — اینها باعث شدهاند کوبا، این جزیرهی منزوی بدون مرز زمینی، تا این مدت به حیات خود ادامه دهد؛ زیرا نظام، عملاً توسط همان کسانی که دیگر نمیخواهند بخشی از آن باشند، تثبیت شده است. دستکم تا امروز.
اکنون حتی آخرین ذخایر نفتی که نفتکش روسی آورده بود نیز تمام شده است.
یامیلا میگوید:
«ترامپ بهتر است اصلاً اجازه ندهد نفت وارد شود — حتی اگر این یعنی مادرم کمی بیشتر رنج بکشد. او به این رنج عادت دارد.»
در روز کارگر، اول مه، نیم میلیون کوبایی در هاوانا علیه ایالات متحده تظاهرات کردند. چند ساعت بعد، دونالد ترامپ تحریمها را تشدید کرد، از جمله علیه مقامات بخش انرژی کوبا.
او در سخنرانیای در فلوریدا گفت که کوبا را «تقریباً بلافاصله در اختیار خواهد گرفت». به سبک همیشگیاش، نیمهشوخی و نیمهجدی افزود:
«در راه بازگشت از ایران، ناو هواپیمابر USS Abraham Lincoln — بزرگترین در جهان — را از آنجا عبور میدهیم. آن را جلوی سواحل نگه میداریم، و آنها خواهند گفت: خیلی ممنون، ما تسلیم میشویم.»
مارکو روبیو، وزیر خارجه، چهار روز بعد اعلام کرد:
«وضع موجود در کوبا قابل قبول نیست. ما به آن رسیدگی خواهیم کرد.»
اما اگر رئیس او اصلاً به دنبال تغییر رژیم نباشد چه؟ اگر فقط بخواهد معامله کند؟
ونزوئلا. ایران. کوبا. هرچه بیشتر روشن میشود که دونالد ترامپ میخواهد رئیسجمهوری باشد که مشکلات حلنشدهی سیاست جهانی را — همانهایی که پیشینیانش با آنها دستوپنجه نرم کردهاند — حل میکند. رئیسجمهوری برای ثبت در کتابهای تاریخ.
اما او همیشه به کسبوکار هم فکر میکند. در این مورد: صدها کیلومتر خط ساحلی بکر در کوبا، سواحل رؤیایی با شنهای سفید. حتی در سال ۲۰۰۸، نام تجاری «ترامپ» در هاوانا برای کازینوها، هتلها و زمینهای گلف ثبت شده بود.
یامیلا میگوید:
«اگر ترامپ بخواهد در کوبا تجارت کند — چه بهتر! دستکم شغل ایجاد میشود.»
با این حال، اگر در نهایت رژیم در قدرت بماند، ناامید خواهد شد.
«من میخواهم همهی کاستروها را در دادگاه ببینم. رائول ۹۴ ساله را. و فیدل را هم باید از داخل تابوتش بیاورند و محاکمه کنند.»
چند هفته پیش، مارکو ربیو با نوهی رائول کاسترو دیدار کرد — کسی که بهخاطر آنکه گفته میشود با شش انگشت در یک دست به دنیا آمده، لقب «سرطان» دارد. او سالها محافظ شخصی پدربزرگش بود.
پس از این دیدار، روبیو اشاره کرد که شاید آمریکاییها حاضر باشند نظام موجود در کوبا مدتی دیگر ادامه پیدا کند — چیزی شبیه یک «توافق»، همانطور که در مورد ونزوئلا، یا شاید در آینده دربارهی ایران هم مطرح است: معامله بهجای تغییر رژیم.
تا آن زمان، بهاحتمال زیاد در کوبا همان روند فرسایشی ادامه خواهد داشت:
قطع برقهای بیشتر، مواد غذایی گرانتر، مهاجرت بیشتر — و حوالههای مالی بیشتر.
بحران، همانطور که همیشه بوده، اما هر بار شدیدتر.
هاوانا
حدود ده سال پیش، آلخاندرو، برادر یامیلا — که اکنون مربی بدنسازی در سوئیس است — یک آپارتمان بزرگ قدیمی در هاوانا، کنار «مالکون» با چشمانداز دریا خرید.
یامیلا میگوید:
«تصور این بود که روزی همه با هم آنجا زندگی کنیم — والدینمان، ما، و بچههایمان.»
اما امروز فقط یک نفر در آن خانه زندگی میکند: کلارا.
او روی صندلی گهوارهایاش نشسته، تنها.
میگوید:
«نه، من هیچوقت چیز بدی دربارهی سوسیالیسم نمیگویم.»
هر چه پیش بیاید، در کوبا خواهد ماند.
«اینجا میمانم و منتظر مرگم میشوم.»
دربارهی این گزارش
برای تهیهی این پرونده، در ماه آوریل دو خبرنگار هفتهنامه دی سایت چند روز بهطور جداگانه در دو مکان حضور داشتند:
* میگل هلم در هاوانا، نزد زنی ۸۲ ساله که در این گزارش «کلارا» نامیده شده و از رژیم حمایت میکند
* آمرای کوئن در فلوریدا، نزد دختر او، یامیلا پرز، که از طرفداران دونالد ترامپ است
پیشنهاد مطالعه
کتاب Cuba: An American History نوشتهی Ada Ferrer یکی از مهمترین آثار معاصر دربارهی تاریخ کوباست. این کتاب برندهی جایزه پولیتزر تاریخ شده و تاریخ چندصدسالهی کوبا را در پیوندی عمیق با ایالات متحده بررسی میکند .
فِرر نشان میدهد که تاریخ کوبا و آمریکا عملاً از هم جدا نیستند و بدون درک این رابطهی پیچیده، فهم هیچکدام ممکن نیست .