تئودور دبلیو. آدورنو (سمت چپ) در سال ۱۹۶۹ در مؤسسه فرانکفورت خود همراه با دانشجویان
در دهه پنجاه، تئودور دبلیو. آدورنو قصد داشت ذهنیت آلمانیها را آزمایش کند – نتایج نگرانکننده این پژوهش را ترجیح داد پنهان نگه دارد. اکنون بررسی «آزمایش گروهی» افسانهای او آغاز شده است.
نتیجه بیش از حد حساس بود. آنقدر حساس که تئودور دبلیو. آدورنو تصمیم گرفت آن را به افکار عمومی آلمان پس از جنگ ارائه نکند. در اوایل دهه پنجاه، او و همکارانش در مؤسسه پژوهشهای اجتماعی فرانکفورت، ذهنیت آلمانیها را بررسی کردند و از آنان درباره گرایشهای یهودستیزانه، ضددموکراتیک و قومی-ملیگرایانه پرسشهایی مطرح کردند. برای دههها، این پژوهش موسوم به «آزمایش گروهی» – یکی از گستردهترین مطالعات جامعهشناسی آلمان – به صورت منتشرنشده در آرشیو مؤسسه باقی ماند، تا اکنون.
اینکه ناسیونالسوسیالیسم در ذهن بسیاری از آلمانیها حتی پس از ۱۹۴۵ ادامه یافت، و اینکه «نازیزدایی» رسمیِ قدرتهای اشغالگر الزاماً به معنای نازیزدایی ذهنی نبود، امروزه به یک اجماع اجتماعی تبدیل شده است. اما دقیقاً این اندیشههای ناسیونالسوسیالیستی چگونه در سالهای پس از جنگ ادامه پیدا کردند؟
یک بعد از ظهر جمعه، جامعهشناس اشتفان لسنیش – جانشین آدورنو به عنوان مدیر مؤسسه پژوهشهای اجتماعی – و فیلسوف دیرک براوناشتاین، رئیس آرشیو مؤسسه، در دفتر لسنیش در غرب فرانکفورت نشستهاند. این دو نفر باعث شدهاند که الگوهای فکری آلمان پس از جنگ به شکلی کاملاً جدید قابل مشاهده شوند. براوناشتاین میگوید: «وقتی برای اولین بار آزمایش گروهی را دیدم، فکر کردم: این باید منتشر شود.» لسنیش با تأیید سر تکان میدهد و آن را «مادهای شگفتانگیز» مینامد. او و براوناشتاین در همکاری با دانشگاه ووپرتال، از آوریل پروژهای پژوهشی دوازدهساله را آغاز میکنند که طی آن این آزمایش در سالهای آینده برای نخستین بار در قالب یک نسخه دیجیتال منتشر خواهد شد.
برای کسانی که با آدورنو و مؤسسه پژوهشهای اجتماعی آشنا هستند، «آزمایش گروهی» مفهوم شناختهشدهای است: از اوت ۱۹۵۰ تا مه ۱۹۵۱، کارکنان مؤسسه در مجموع ۱۶۳۵ پاسخ را در بحثهای گروهی گرد هم آوردند. هدف آنان ثبت افکار غیررسمی در جمهوری فدرال جدید آلمان بود؛ یعنی نگرشهایی که بیشتر در گفتوگوهای خصوصی بیان میشدند. مانند بسیاری از پروژههای پژوهشی پس از جنگ، این آزمایش نیز توسط قدرتهای اشغالگر غربی تأمین مالی شد. بحثها در فرانکفورت، لوبک، آگسبورگ، مونیخ، هامبورگ و دیگر نقاط آلمان غربی برگزار شد و بیش از ۳۳ هزار صفحه گزارش از آن باقی مانده است.
پرسشگر (مسئول آزمایش): بله، حالا شما امروز یک دولت را چگونه تصور میکنید – یک دولت مدرن – آیا به نظر شما مردم باید بر اساس نژادها و طبقات و غیره تقسیم شوند، یا یعنی بر اساس نژادهای مختلف ...
فردی از میان جمع: نه، نباید چنین باشد!
صدای دیگری: البته! انسانها از طبیعت نژادهای متفاوتی دارند، و این در واقع قانون خداست که این نژادها خالص نگه داشته شوند، درست نیست؟ چون این را نمیتوان طور دیگری فهمید. این امر نقض قانون طبیعت است.
پرسشگر: خانم هورن. میخواهم بدانم سایر خانمها چه نظری دارند. آیا شما به «خلوص نژادی» اعتقاد دارید؟
خانم هورن: بله، هر نژادی باید خالص حفظ شود. [...]
خانم دیتس: به نظر من در آلمان باید مردی حکومت کند که توانایی رهبری انسانها را داشته باشد و بتواند طبقات مختلف را نیز هماهنگ کند. در این صورت میتواند به همزیستی قابلتحمل ملتها برسد [...].
اگر متنهای پیادهشده را بخوانیم – که با ماشینتحریر نوشته شده و با دست و خودکار اصلاح شدهاند – با الگوهای آشنا روبهرو میشویم: از یک سو یهودستیزی آشکار («آنها بیپرواترند، یهودیان») و انکار مسئولیت شخصی («در دوره هیتلر ما در واقع مهرههای شطرنج بودیم»). از سوی دیگر، تطهیر رژیم نازی («کارهای خوبی هم انجام شد، و از بدیهایی که بعدها در ۱۹۴۵ دربارهاش شنیدیم، آن زمان هیچ اطلاعی نداشتیم») و تصور گریزناپذیر بودن گذشته نزدیک («ناسیونالسوسیالیسم بخشی از رشد فکری ملت آلمان است»).
اما نکته شگفتانگیزتر این است که پاسخدهندگان، دموکراسی جوان جمهوری فدرال آلمان را به هیچ وجه به عنوان رهایی از دیکتاتوری تجربه نمیکنند.
در درونِ مؤسسه، آدورنو این «آزمایش گروهی» را «فرزند عشق، اما در عین حال فرزند نگرانی» نامیده بود. اینکه دقیقاً چرا او تنها به انتشار گزینشیِ نتایج رضایت داد و با انتشار کامل آن مخالفت کرد، امروز فقط بهصورت محدود قابل بازسازی است. او در حاشیهی یک متن مصاحبه نوشته بود: «شوکآور خواهد بود!» – و سپس ظاهراً به این نتیجه رسید که افکار عمومی آلمان پس از جنگ توان تحمل چنین شوکی را ندارد.
اشتفان لسنیش میگوید: «آدورنو به این نتیجه رسید که در آلمان هیچ پایه اجتماعی برای دموکراسی وجود ندارد؛ اینکه مردم چنین چیزی را ارائه نمیکنند و با اشکال کاملاً متفاوتی از جامعه و حکومت نیز میتوانند کنار بیایند.» در جریان یکی از بحثهای گروهی در هامبورگ در نوامبر ۱۹۵۰، یکی از شرکتکنندگان با نام مستعار «خانم دیتس» (در گزارش آمده: «۴۱ ساله / منشی / مجرد / پروتستان») اظهار میکند که سلطنت «آن حالت میانیای است که ما آلمانیها به آن نیاز داریم».
احتمالاً دغدغه آدورنو این بود: چنین گفتههایی برای هدف اصلی، یعنی ایجاد و تثبیت دموکراسی، میتوانست کاملاً ضدتولیدی باشد.
آلمانی بدون نازیها
آلمان، ۱۹۵۰: بسیاری از کارگزاران رژیم نازی همچنان مناصب بالای اداری را در اختیار دارند. یک سال پیش، دادگاههای نورنبرگ به پایان رسیدهاند، اما هنوز همه جنایتکاران محاکمه نشدهاند. تقسیم آلمان به جمهوری فدرال و جمهوری دموکراتیک تازه انجام شده است. بازسازی کشور به کندی پیش میرود؛ برای نمونه، مرکز شهر فرانکفورت هنوز عمدتاً ویرانه است. پس از سالها جیرهبندی مواد غذایی و کمبود مسکن، کمکم نشانههای رونق اقتصادی پدیدار میشود. این همان بستر تاریخی است که آدورنو و همکارانش در آن «آزمایش گروهی» را انجام دادند.
از منظر امروز، روشی که آنان به کار گرفتند، صرفاً از نظر اخلاق پژوهش دیگر قابل تصور نیست: به پرسشنامهها نامهای ساختگی از یک سرباز آمریکایی پخش میشد که روی صفحه خوانده میشد. این سرباز خیالی درباره نیروهای اشغالگر، شکست آلمان در جنگ جهانی دوم، یهودستیزی و «خصلت سختکوش» آلمانیها صحبت میکرد. آنچه امروز از هیچ کمیته اخلاقی تأیید نمیگرفت، در آن زمان با این توجیه مجاز دانسته میشد که این نامه محرکهای مختلفی ایجاد میکند تا گروههای همگن درباره آن وارد گفتوگو شوند.
روش «گفتوگوی گروهی» را کارکنان مؤسسه فرانکفورت از تبعید در ایالات متحده آمریکا با خود به آلمان آورده بودند؛ برای علوم اجتماعی آلمان آن زمان، این روش یک نوآوری انقلابی محسوب میشد. ایده این بود: در گروههای کوچک میتوان روند شکلگیری افکار اجتماعی را بازسازی کرد؛ یعنی از تجربه چند شخص مورد آزمایش، به سطح جامعه آلمان غربی تعمیم داد.
تا امروز نیز چنین بحثهای گروهی در جامعهشناسی انجام میشود؛ از جمله در مطالعهی بسیار مورد توجه «نقاط تحریک» (Triggerpunkte) در برلین در سال ۲۰۲۳. لسنیش این روش را چنین توصیف میکند: «اجماعها کجا شکل میگیرند؟ چه کسی سکوت میکند، چه کسی موافقت میکند؟ چه نوع پویاییهای قدرت وجود دارد؟»
در همین ساختمان ساده و بیتزئین دهه پنجاهی در خیابان سنکنبرگآنلاگه ۲۶، مؤسسه پژوهشهای اجتماعی فرانکفورت قرار دارد؛ همانجا که از سال ۱۹۵۱ دوباره فعال شد. پیشتر، در سال ۱۹۴۹، تئودور دبلیو. آدورنو و ماکس هورکهایمر از تبعید در ایالات متحده به آلمان بازگشته بودند. در ابتدا، کارکنان مؤسسه – که در دوران ناسیونالسوسیالیسم بخشی از آنها آلمان را ترک کرده و بخشی دیگر در ارتش خدمت کرده بودند – در زیرزمین ویرانشده دانشگاه فرانکفورت کار میکردند. پرسش مرکزی آنها این بود: فاشیسم تحت چه شرایط اجتماعی و روانی اصلاً ممکن شده بود؟
آدورنو، مانند بسیاری از مهاجران آلمانی که به کشور خود بازمیگشتند، تجربهای عجیب داشت: او آلمانی بدون نازیها را در برابر خود میدید. در نامهای به توماس مان در سال ۱۹۴۹ نوشت: «بهجز چند شرور قدیمی که مثل عروسکهای خیمهشببازیاند، هنوز هیچ نازی ندیدهام؛ و نه فقط به این معنا که کسی نمیخواهد نازی بودن خود را بپذیرد، بلکه به معنایی بسیار هولناکتر: آنها واقعاً باور دارند که نازی نبودهاند.»
در این نامه، آدورنو نسبت به آلمانیها بهطرز غیرمنتظرهای آرام به نظر میرسد: او باور ندارد که هنوز نازیها فعال باشند و امیدوار است «در این نقطه تعیینکننده دچار خطا نشده باشم». اما همین امید، با نتایج «آزمایش گروهی» به چالش کشیده میشود.
پرسشگر: اکنون میخواهم از شما بپرسم – و از سایر خانمها نیز – آیا شما میپذیرید، یا دستکم برخی از شما، که آلمانیها حق داشتند یهودیان را بهعنوان یک نژاد بیگانه، یک بدن بیگانه در درون ملت تلقی کنند و در نتیجه برای آنها مجازاتهایی در نظر بگیرند؟
پاسخ از جمع: بله! [...]
خانم رویتر: این بیشتر به این دلیل است که یهودیان هم با ما خیلی با ملایمت رفتار نکردهاند؛ این تا حدی نوعی انتقام بوده، میخواهم بگویم، چیزی که برخی آلمانیها را واداشته تا بهاصطلاح به دنبال روسها یا یهودیان بروند.
این متنها تصویری از این واقعیت ارائه میدهند که جامعه آلمان غربی در سالهای اندکی پس از «آزادی» توسط متفقین، چگونه در سطح زندگی روزمره – پشت میز شام، در گفتگوهای راهپلهها، یا در پیشخوان میخانهها – با یکدیگر ارتباط برقرار میکرد.
برای کسانی که والدین یا پدربزرگومادربزرگهایی دارند که دوران جنگ و پس از جنگ را تجربه کردهاند، شاید تکههایی از این نوع گفتار آشنا باشد: یهودستیزیِ زیرلبی و زمزمهوار، انکار مسئولیت و گناه، و این جملهی تکراری که «در دوره هیتلر همه چیز بد نبود».
اما پرسش این است: امروز از «آزمایش گروهی» چه میتوان آموخت؟
لسنیش میگوید: «باید فرض کنیم که ذهنیتهای دوران پس از جنگ بعد از دو نسل بهسادگی از میان نرفتهاند. اقتدارگرایی امروز فقط در پرتو روابط و جهانبینیهای آن زمان قابل فهم است.»
از یک سو، این موضوع را میتوان با دادههای جامعهشناسی انتخاباتی نیز پشتیبانی کرد: در مناطقی که در دهه ۱۹۳۰ حزب نازی (NSDAP) قویتر بود، امروز حزب AfD نیز رأی بالاتری دارد؛ امری که میتواند نشانهای از تداوم گرایشهای راست افراطی باشد.
از سوی دیگر، جنبشهای اقتدارگرا در سالهای اخیر در سطح جهانی نیز موفق بودهاند – حتی در کشورهایی که هیچ سابقه تاریخی فاشیسم نداشتهاند.
بنابراین، هرچند نمیتوان وضعیت امروز را بهطور کامل از «آزمایش گروهی» توضیح داد، انتشار این اسناد همچنان میتواند نوری قوی بر این واقعیت بیندازد که ناسیونالسوسیالیسم دستکم برای چندین سال پس از پایان جنگ، در ذهنها ادامه یافته است.
از شماره ۱۹/۲۰۲۶ هفتهنامه DIE ZEIT
بهروزرسانی: ۳ مه ۲۰۲۶