logo





خوانش کرونولوژی «در حَضَر» نوشته‌ی «مهشید امیرشاهی» با رویکرد «تاریخگرایی نو»

دوشنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۴ مه ۲۰۲۶

سورنا دانایی



خوانش و به ویژه داوری در مورد وقایع‌نگاری "در حَضَر" (۱۹۸۷) ساده نیست زیرا نویسنده شخصیتی بس فرهیخته، با استعداد، هوشیار، دانا و مبارز است و از همان آغاز ناآرامی‌های سیاسی کشور از هفده شهریور ۱۳۵۷ تا اِشغال سفارت آمریکا در ۱۳ آبان ۱۳۵۸ (جمعاً در طی چهارده ماه) با تمام نیرو از نخست وزیر زنده‌یاد "دکتر شاپور بختیار" و موضع سیاسی او سرسختانه دفاع می‌کند و در جلد دیگر کتاب خود با عنوان "در سفر" (۱۹۹۵) مبارزه و حمایت خود را از این رجل سیاسی در "پاریس" و در پیوند نزدیک با تشکیلات سیاسی او ادامه می‌دهد اما موضع انتقادی را هم در قبال تشکیلات او برای خود محفوظ می‌دارد. هوشیاری ژرف و نیروی استدلال نویسنده، نیرومند و قانع کننده می‌نماید و خواننده را مجذوب و مرعوب خود می‌کند. در همان حال، موضع سیاسی و اجتماعی او به شدت لیبرالی است و متن نمی‌تواند به بسیاری از پرسش‌های مقدّر و محتمَل خواننده پاسخ دهد. زبان و شیوه‌ی استدلال نویسنده البته جذاب است و خواننده را با خود هم‌داستان می‌کند اما قادر نیست اما نمی‌تواند به پرسش‌های جامعه‌شناسانه‌ی خواننده‌ی ژرف‌نگر پاسخ دهد. برخی از امیدواری‌های ساده دلانه‌ی نویسنده در مورد این که گویا پشتیبانی از دکتر "داریوش بختیار" و شرکت در تظاهرات به سود وی، می‌تواند توازن نیروهای سیاسی را به سود او تغییر دهد، از آن گونه ارزیابی‌های شتابزده‌ای است که خواننده را شگفت‌زده می‌کند. این گونه موضع‌گیری‌ها وقتی بیرون از "زمینه" یا "هم‌بافت" ((context تاریخی – اجتماعی مورد داوری قرار می‌گیرد، نیروی استدلال نویسنده را علی‌رغم همه‌ی صداقت و صمیمیتش، مورد تردید قرار می‌دهد.

قراینی نشان می‌دهد که نویسنده در بررسی رخدادها و پدیده‌های تاریخی، اجتماعی و به ویژه فرهنگی، دینی و ایده ئولوژیک، دانش کافی برای داوری فراگیر و علمی ندارد. به یقین، دانسته‌ها و آگاهی اجتماعی نویسنده در قیاس با خواننده‌ی متوسط در همان زمان، بسی بیشتر است؛ به ویژه که او خود مترجم نیز هست و از رهگذر یک یا دو زبان خارجی، با گنجینه‌های آگاهی اجتماعی و ادبی جهان آشنا است. با این همه، در مطالعه و نگاه به پدیده‌های پیچیده و پیوسته در حال تحول فرهنگی و ایده‌ئولوژیک، آگاهی نویسنده وافی به مقصود نیست، چنان که نشان خواهیم داد. نویسنده از آموزه‌های "قرآن" و واقعیت "تاریخ اسلام" و ناگفته‌ها و فاش‌ناشده‌های آن و خواب‌هایی که سران چهار کشور امپریالیست در نشست "گوآدلوپ" در فاصله‌ی روزهای ۱۷-۱۴ دی ماه ۱۳۵۷ در بیرون از کشورمان، کوچکترین آگاهی ندارد – که البته طبیعی است - و به همین دلیل، به هنگام داوری در مورد برخی نمودهای عقیدتی، رفتاری و پراگماتیستی رهبر انقلاب و پیروان او در بالاترین تا نازل‌ترین سطوح "قدرت" ـ که بازتابی از تکرار رخدادهای تاریخی در صدر اسلام و در زمان کنونی است ـ به خطا می‌رود. امروز پس از گذشت چهل و هفت سال از "انقلاب اسلامی" و کارنامه‌ی سیاه و تباه آن و اِشراف ما بر دانسته‌ها و مدارک و شواهد موجود، بهتر می‌توانیم داوری کرد. اما آنچه شایسته‌ی تأمل می‌بود، این است که نویسنده نیک می‌داند که "شاه" به یاری دو کشور امپریالیست ایالات متحد آمریکا و انگلستان در 1332 به قدرت رسیده و لازم بود در موضع‌گیری‌های خود در قبال قدرت‌هایی که تاج و تخت خود را مدیون آنان است، بیش‌تر احتیاط و تأمل می‌کرد و این بیت شیخ اجلّ را آویزه‌ی گوش خود می‌ساخت که:

چون نداری ناخن درّنده تیز / با بدان آن بِه که کم گیری ستیز

تاریخگرایی نو، رخدادهای تاریخی را محصول وضعیت عینی و ذهنی جامعه میداند: "لوئیز تیسن" (L. Tyson) در
مورد سرشت "تاریخ‌گرایی نو" می‌نویسد:

"از نظر بیشتر تاریخ‌گرایان نو، هویت فردی ما، نه به تمامی محصول جامعه است، نه کاملاً ناشی از اراده و میل ما . . . تاریخ‌گرایان نو به جای طرح این پرسش که "آیا هویت آدمی را جامعه تعیین می‌کند یا آدمی، موجودی خودمختار و آزاد است؟" می‌گویند بهتر است چنین سؤال شود: "چه روندهایی هستند که زیر تأثیر آن‌ها، هویت فردی و شکل‌بندی‌های اجتماعی ((formations از نوع نهادهای سیاسی، قانونی، مذهبی و ایده‌ئولوژی‌ها به وجود می‌آیند؛ ارتقا می‌یابند یا متحول می‌شوند؟ . . . تاریخگرایی نو، تاریخ را به عنوان "متن"ی می‌شناسد که باید "تفسیر" شود؛ درست همان گونه که منتقدان ادبی، متون ادبی را تفسیر می‌کنند. برعکس، متون ادبی هم فراورده‌های فرهنگی در زمان و مکان خاصی تلقّی می‌شوند" (تیسن، ۲۰۰۶، ۲۸۷-۲۸۴).

چنان که از این عبارات برمی‌آید، رخدادهای تاریخی مطابق اراده‌ی آدمی و چنان‌که ما انتظار داریم، اتفاق نمی‌افتند. انقلاب‌های اجتماعی البته مانند رخدادهای طبیعی از نوع سیل و زلزله و توفان نیستند که غیرقابل پیش‌بینی، دفعی و ناگهانی باشند؛ بلکه نتیجه‌ی اوضاع و احوالی هستند که زمینه‌ی روانی، ذهنی و عینی آن‌ها به تدریج فراهم آمده و چون به نقطه‌ی اوج و جوش خود برسند، بی آن که بخواهیم و اراده کنیم، رخ می‌دهند و دیگر چندان هم قابل مهار کردن نیستند. آنچه در بهمن ۱۳۵۷ در ایران رخ داد، نتیجه ی طبیعی و محتوم وضعیت عینی و ذهنی در کشور از یک سو، و مناسبات جهانی از سوی دیگر بود. ما هرگز نمی‌توانیم به تاریخ دستور دهیم که ما "اصلاحات" می‌خواسته ایم، نه "انقلاب" زیرا زمینه و بسترهای لازم برای امر "اصلاحات" و "تغییرات اجتماعی تدریجی" فراهم نبوده است. همه‌ی نظامهای خودکامه و استبدادی، نطفه‌ی "انقلاب" و "انفجار" و "طغیان" کور را در دل خود می‌پرورانند. "انقلاب فرانسه" انفجار اجتماعی در وضعیتی بود که امکان هر گونه اصلاحات را از "بالا" یا از "پایین" غیرممکن ساخته بود. نمی‌شود کشور فرانسه را به خاطر پیامدهای ناگوار انقلابی که اندکی پس از رخدادهای ۱۷۸۹ به وقوع پیوست، محکوم کرد. "انقلاب بلشویکی" ۱۹۱۷ در روسیه، اجتناب‌ناپذیر بود، زیرا ارتجاع دولتی پس از انقلاب ۱۹۰۵ به ویژه در روزگار نخست وزیری "استولیپین" ۱۹۱۱) ـ (Stolypin:۱۹۰۶ چنان بر طبقات اجتماعی پایین سخت گرفت و جنگ جهانی اول چنان ته‌مانده‌ی رمق سیاسی ـ اقتصادی را از این کشور گرفت، که "انقلاب" تنها گزینه‌ی اجتناب‌ناپذیر این کشور بود و ارتش نیز به انقلابیان پیوست. توده‌ی شیفته‌سار انقلاب، پیوسته به طرف نیرویی رادیکال و هیجانی جذب می‌شوند که تندترین و اما تسکین‌دهنده‌ترین و فوری‌ترین داروها را تجویز می‌کنند. اینک ببینیم "امیرشاهی" در همان نخستین صفحات رمان خود چه‌گونه تاریخ را به خاطر وقوع چنین "انقلاب"هایی محکوم، و از این که چرا کشورمان از راه "اصلاحات" و رفورمیسم اقتصادی ـ سیاسی و فرهنگی به تحولات اجتماعی آرام دست نیافته، شکایت می‌کند؛ گویی مردم جز "انقلاب" گزینه‌ی دیگری هم می‌توانسته‌اند داشته‌باشند:

"انقلاب از هر جنگی، کثیف‌تر است؛ از هر حادثه‌ای خودکامه آفرین‌تر، از هر فاجعه‌ای، خونبارتر. کلمه‌ی انقلاب، می‌کُشد؛ میلیون‌ها به خاطرش مرده‌اند. انقلاب، جز خفقان ره آوردی ندارد. . . "دوران وحشت" انقلاب فرانسه ۱۲ ماه به درازا کشید و 38 هزار جسد به جا گذاشت. پس از آن، خون‌ریزی‌ها پنج سال ادامه داشت. نتیجه‌اش ناپلئون بود و جنگ‌هایی که به قیمت جان دو میلیون نفر تمام شد. انقلاب روسیه، استالین را حاکم کرد. در تصفیه‌ها و "گولاگ"های استالینی ۲۰ میلیون مُردند. پایه‌گذار انقلاب آلمان، هیتلر بود؛ زندانبان یک میلیون زندانی و مبتکر اتاقهای گاز و مخترع اردوگاه‌های شکنجه، باعث جنگ جهانی دوم و عامل قتل ۳۸ میلیون انسان. مائو تسه تونگ، انقلاب فرهنگی چین را به راه انداخت. اگر رنگ فرهنگ را زدود، در عوض زمین را رنگین کرد با ریختن خون یک میلیون زن و مرد. در طول انقلاب چین، چند نفر از بین رفته اند؟ معلوم نیست. بعضی می‌گویند ۲۰ و بعضی ۶۰ میلیون. کدام انقلاب، آزادی ارمغان داشته است؟ کدام کشور بر پیکر قربانیان انقلابش، بنای آزادی بر پا کرده است؟ . . . آزادی فرانسه سال‌ها پس از انقلاب و با "اصلاحات" به دست آمد. آن‌ها که در پی آزادی بودند، انقلاب را خواستند؟ آنها که آزادی را می‌شناختند، به پیشواز دشمنانش رفتند؟ مصلحان را راندند؟ بدبخت تاریخ! تاریخی که هرگز درسی نمی‌دهد؛ هرگز شاگردی ندارد و برای ابد، در کنج کتاب‌خانه‌ها خاک می‌خورد" (امیرشاهی، ۱۹۸۷، ۲-۱).

رسانه‌های گروهی خارج از کشور در باره ی روند "مدرنیزاسیون" در روزگار "پهلوی"ها دادِ سخن می‌دهند اما هیچ گاه از ضرورت "توسعه‌ی سیاسی" در کنار "توسعه‌ی اقتصادی" سخنی به میان نمی‌آورند. آنچه در آن دوره‌ی پنجاه ساله به عنوان یک اتفاق تعیین‌کننده رخ داد، "مدرنیته" نبود؛ شماری از نمودهای سطحی "مدرنیته" آن هم "از بالا" بود و آنچه که خودکامه‌گان روا می‌دارند. دموکراسی و آزادی در همه‌ی اشکال و سازه‌هایش، جوهر اصلی "مدرنیته" است و "کانت" ((I. Kant می‌گوید مدرنیته به روزگاری گفته می‌شود که آدمی دیگر تحت قیمومتِ قدرت‌های غالب قرار ندارد و دارای آزادی لازم برای اداره‌ی امور فردی و اجتماعی است. "شاه شاهان" سرِ خود "حزب رستاخیز" دایر و دو حزب فرمایشی پیشین "حزب مردم" و "حزب ایران نوین" را منحل می‌کند و می‌گوید یا در این حزب ثبت نام کنید، یا به کشور شوراها بروید یا به زندان؛ گویی کشور "روسیه‌ی شوروی" مستعمره‌ی دورافتاده‌ی ایران است و هرکه را خواهد به آن‌جا می‌تواند تبعید کند؛ یا هر که مخالف ما است، طبعاً کمونیست است و مخالف ما، باید زندانی شود. وقتی "پرویز ثابتی" رئیس "ساواک" تهران به حضور شاه بار یافت تا شمّه‌ای از فساد چیره بر "سازمان بازرسی شاهنشاهی" و حیف و میل‌ها، ریخت و پاش‌ها و فساد مالی اعضای برجسته‌ی همین سازمان و برخی نهادها و شخصیت‌های برجسته‌ی اداری و نظامی را گزارش دهد، به مذاق شاهانه خوش نیامد و "عَلَم" وزیرِ همیشه دربار بر او خرده گرفت که چرا با چنین گزارش‌هایی، خاطر خطیر ملوکانه را مکدّر می‌کند؟ اگر کسی بخواهد از این اندازه اختناق و محدودیت بیان حتی در سطوح بالای قدرت سیاسی بیشتر آگاه شود، می‌تواند به جزوه‌ی " دو نامه به شاه" نوشته‌ی دکتر "علی‌اصغر حاج سید جوادی" در ۲۷ بهمن سال ۱۳۵۴ رجوع کند که از طریق "معینیان" (رئیس‌دفتر مخصوص شاه) برای او فرستاد تا با مطالعه‌ی آن دریابد که چه‌گونه حتی یک مقام ارشد در "ساواک" نمی‌تواند حتی به حکم وظیفه‌ی شغلی یا ملّی به شخص اول مملکت آزادانه گزارش دهد. "ارتشبد طوفانیان" در خرید تسلیحات پیشرفته از آمریکا سوء استفاده می‌کند و مقام امنیتی و ارشد "ساواک" جرأت ندارد آن را به شاه گزارش دهد، آن هم در حالی که "ثابت" وظیفه دارد اخبار امنیتی و مهم را شخصاً و تنها به "شاه" گزارش دهد و این، در حالی است که شخص اول مملکت خود به چنین فساد گسترده‌ای در کشور تصریح کرده و "سازمان بازرسی شاهنشاهی" را مأمور اجرای مبارزه با فساد در ارگان‌های دولت کرده است. همه‌ی شخصیت‌های حاضر در این نهاد مهم دولتی، برگزیده و از شمار "دوستان" نزدیک "اعلی‌حضرت" هستند و طبعاً با پیشنهاد "ثابتی" مخالفت می‌کند. در یک مورد دیگر، "ثابتی" از محتوای کتاب مغرضانه‌ی "غرب‌زدگی" و نویسنده‌اش "جلال آل احمد" به "شاه" گزارش می‌دهد و اجازه می‌خواهد او را بازداشت کند. اما "سرلشکر "منوچهر ریاحی" باجناق "جلال آل احمد" است و با پا درمیانی او، مسأله خاتمه‌یافته تلقی می‌شود. در چنین وضعیتی جهنمی است که "امیرشاهی" با خواننده‌ی خود از گزینه‌ی "اصلاحات"می‌گوید. ما در این که روند تدریجی اصلاح‌طلبی بر هر گونه "انقلاب" و جنبش‌های کور و دفعی برتری دارد، با نویسنده هم‌داستانیم اما تصور می‌کنیم که لازمه‌ی رفورمیسم، وجود اندکی "آزادی بیان" دست کم در سطح محافل نزدیک به "قدرت" و "شاه" است. در این وحشت‌آباد نه مقام ارشد امنیتی حق دارد گزارش و نظر بدهد، نه "دکتر "نهاوندی" وزیر و رئیس "دانشگاه‌ تهران" و "دانشگاه شیراز". عیب تفکر روشنفکری لیبرالی همین است که بدون در نظر گرفتن وضعیت اجتماعی، حکم صادر می‌کند و از تحلیل مشخص از وضعیت مشخص، باز می‌ماند و نمی‌تواند دریابد که در نبودِ دموکراسی و آزادی بیان، نهادهای مدنی و "سازمان‌های غیردولتی" (N.G.O) انفجارهای اجتماعی و "طغیان توده‌ها"ی لگام‌گسیخته و ناآگاه، غیر قابل پیشگیری است. توده‌های آسیب دیده، سنگ‌هایی را که به آنان خورده، پیش خود نگه می‌دارند تا به وقت مناسب، با آن‌ها دمار از ستمگران برآرند. نتیجه‌ی مقدّر چنین انتقام‌جویی‌هایی، طغیان توده‌ها یا "انقلاب" است. "انقلاب" به این معنی، چیزی جز تصفیه حساب‌های شخصی، فردی، اجتماعی و طبقاتی نیست. "انقلاب" نتیجه‌ی تصفیه حساب شخصی تبعید کننده ("شاه") با تبعید شده ("خمینی") بود. "انقلاب" تقابل شکنجه دیده و زندانی شده‌ی "ملی‌گرایان" و "چپ"ها با زندانبانان و شکنجه‌گران، آمران و عاملان است. به این دلیل، نیروهای سیاسی سرکوب شده با هر نیروی تباهی دیگری هم که هدفی جز انتقام‌جویی شخصی ندارد، همکاری می‌کنند. انقلاب، فدایی و مجاهدِ انقلابی را در انتقام‌جویی از دشمنان مشترک با "شاه" و "خلخالی" روان‌پریش، هم‌داستان می‌کند "انقلاب" دست‌ها را برمی‌گشاید و عقل را به زنجیر می‌کشد. "انقلاب" دستاوردی چشمگیر ندارد، اما دستاوردها و ارزش‌های حاصل شده را هم تباه می‌کند و روند طبیعی، آرام و سنجیده‌ی اصلاحات اجتماعی را منحرف می‌سازد.

تاریخگرایی نو، به تعدد و تکثر گفتمان‌ها باور دارد: "آن بی. دابی" (Ann B. Dobie) در مورد تلقّی منتقدان ادبی در
قبال "تاریخگرایی نو" می‌نویسد:

"منتقدی ادبی که با رویکرد تاریخگرایی نو به خوانش اثر می‌پردازد، به ویژه علاقه‌ی خاصی به درک ساختار قدرت فرهنگ دارد. او چه بسا می‌کوشد یک رخداد مطرح شده در متن ادبی را به حساسیت‌ها و علایق دوره‌ای خاص مربوط بداند که این متن ادبی در آن مقطع زمانی نوشته شده است. اما پرسشی که گاه برای خواننده ممکن است پیش بیاید این نیست که شخصیت‌های متن ادبی و داستان تا چه اندازه اشخاص واقعی هستند یا این که متن ادبی تا چه اندازه نتیجه‌ی تجربیات و حیات شخص نویسنده یا تا چه اندازه بازتاب روح زمان است؟ بلکه پرسش مهمتر خواننده این است که این متن، چه‌گونه گفتمان‌های موجود در فرهنگ را بازتاب داده است؟ به باور تاریخ‌گرایان نو همه‌ی متون در حکم اسنادی اجتماعی اند که هم زیر تأثیر جهان ما هستند، هم بر آن تأثیر می‌گذارند. خواندن هر یک سند به تنهایی، آگاهی ناقصی از جهان به دست می‌دهد اما اگر این اسناد با هم مورد مطالعه قرار گیرد، تفسیری جامع از جامعه ترسیم می‌کند " (دابی، ۲۰۱۵، ۱۸۴).

نکته‌ی محوری در کنش‌های سیاسی و تأملات نظری نویسنده، بر لزوم حضور سیاسی دکتر "شاپور بختیار" و ضرورت پشتیبانی از وی متمرکز شده است. چنان که می‌دانیم او در شانزدهم دی ماه ۱۳۵۷ به نخست وزیری رسید و بیش از پنج هفته هم در این سِمَت باقی نماند و افزون بر این، ظاهراً به دلیل ندیده گرفتن انضباط سازمانی و ناهم‌داستانی با "شورای مرکزی جبهه‌ی ملّی" هم از این جبهه اخراج شد. او از آن دسته از اعضای این جبهه بود که همیشه باور داشت که "شاه" فقط باید "سلطنت" کند، نه "حکومت" و به همین دلیل هم چند بار به زندان افتاد:

"می‌دانم که شاپور بختیار در دولت مصدق، معاون وزارت کار بوده است. می‌دانم پدرش را در دوره‌ی رضا شاه کشته‌اند. می‌دانم بعد از ۲۸ مرداد، چند بار زندانی شده. . . این اواخر هم اسمش برده می‌شد به خاطر نامه‌ای که همراه سنجابی و فروهر به شاه نوشت و در ماجرای "کاروانسرا سنگی" که دستش شکست. همه می‌گویند ملّی است و نشان داده که شجاع است. اولین احساسی که بعد از شنیدن خبر دارم، آرامش است و بعد شادی. پس درست درآمد. آرزوی من و امثال من برآورده شد. از فردا می‌شود زندگی کرد. در پرتو دولتی ملّی ـ که کارها را به دست می‌گیرد ـ اصلاحات را شروع می‌کند؛ نظم را برمی‌گرداند" (۶۸).

راوی به اتفاق برخی دوستان خود پرچم ایران در دست، در تظاهراتی شرکت می‌کند که طرفدار قانون اساسی و نخست وزیری "بختیار" هستند. او در سرِ راه خود به جوانانی برمی‌خورد که توده‌ای سنگ و پاره آجر آماده برای پرتاب دارند:

"همه‌شان ما را ـ که به طرف تظاهرکنندگان می‌رویم، مسخره و هو می‌کنند. یکی برایمان شیشکی پرصدایی می‌بندد و یکی دیگر می‌گوید: "اوهوی! طرفدار قانون اساسی! طرفداران قانون اساسی را با لحن دشنام، مثل فحش و چون کلمه‌ای رکیک به کار می‌برد. . . جمعیت فریاد می‌کشد: بختیار! بختیار! سنگرتو نگه دار. . . من در دلم شعار را تکرار می‌کنم و دستهایم را روی چوب پرچم کاغذی‌ام فشار می‌دهم. گاه از اطراف، قلوه سنگ یا پاره آجری به طرف جمعیت پرت می‌شود . اینجا و آنجا کتک‌کاری و درگیری هست. مأموران انتظامی به چشم نمی‌خورند و آنهایی هم که هستند، خود را از شلوغی دور نگه می‌دارند" (۸۷-۸۶).

با این همه، نویسنده خود به همین شرکت در تظاهرات و اعلام حمایت از "بختیار" اکتفا نمی‌کند. او تصمیم می‌گیرد در روزنامه‌ی "آیندگان" مقاله‌ای در پشتیبانی از "شاپور بختیار" بنویسد و در آن از کسانی گله می‌کند که به حمایت او برنخاسته‌اند و از یکی از دوستان خود به نام "سیروس" هم در فرانسه می‌خواهد که چنین مقاله‌ای در مطبوعات فرانسه بنویسد و انتشار دهد و می‌افزاید:

"من آرزویم این است که همه وارد میدان بشوند. هرکس هر کاری که از دستش برمی‌آید، بکند؛ هر قدمی که می‌تواند، بردارد" (۹۴).

"امیرشاهی" در مقاله‌ای که با عنوان "کسی نیست از بختیار حمایت کند؟" ـ که در ۱۷ بهمن ۱۳۵۷ در روزنامه‌ی "آیندگان" انتشارداد ـ تنها شخصیتی بود که رسماً و علناً از نخست وزیری او حمایت کرد و امیدوار بود که دولت "بختیار" بتواند به ناآرامی‌های سیاسی موجود در کشور پایان دهد. او در بخشی از این مقاله نوشته بود:

"من تا امروز به هیچ روزنامه و نشریه‌ای مطلبی نداده‌ام که حال و هوای سیاسی داشته باشد. شاید به این دلیل که تا امروز در مملکتم به سیاستمداری چون شاپور بختیار برنخورده بودم که بدانم سیاست الزاماً مغایر شرافت، صمیمیت و وطن پرستی نیست. من تمام این صفات، شرافت، صمیمیت، وطن‌پرستی را در آقای شاپور بختیار سراغ کرده ام. به علاوه به سرافرازی و آزادگی او مؤمنم. من ایمان دارم که اگر امروز او را از صحنه‌ی سیاست مملکتمان برانیم، خطایی کرده‌ایم جبران ناپذیر و نابخشودنی. من معتقدم که این مرد عزیز، این مرد عمل، دارد فدای هیجان و غلیان عده‌ای و فرصت طلبی‌های عده‌ای دیگر می‌شود و اگر فدا شود، اسف‌انگیزترین شهید حوادث اخیر خواهد بود.

من صدایم را به پشتیبانی از آقای شاپور بختیار با سربلندی هر چه تمام‌تر بلند می‌کنم، حتی اگر این صدا در فضا تنها بماند. من از تنها ماندن هرگز هراسی به دل راه نداده ام. ولی این بار می‌ترسم نه به خاطر خودم، بلکه به خاطر آینده‌ی این ملک و سرنوشت همه‌ی آنها که دوستشان دارم."

دکتر "صدرالدین الهی" در نوشته‌ای کوتاه و گذرا با عنوان "پُررنگیها، کمرنگیها و بیرنگیها" می‌نویسد:

"شاپور بختیار اصلاً مرد سیاسی نبود تا در آن لحظات بسیار حساس سیاسی، کار هدایت سیاست به دستش سپرده شود. انتخاب عجولانه‌ی او در حقیقت، نوعی رفع تکلیف بود از سوی پادشاهی که می‌دید ناگهان همه‌ی چاکران بارگاهش، روی برتافته و خواجه‌تاشان درگاهش، پرده‌داران تعزیه‌ی‌ انقلاب شده‌اند. در آن لحظات، شجاعت، راست‌گویی و جوان‌مردی، به زرق و ریا و سالوس می‌باخت. کافی نبود که از جان گذشته‌ای عاشق ایران و آزادی با سابقه‌ای سرشار از شرف و پاک‌دامنی و انبانی تهی از تجربه‌ی سیاسی، به کاری گمارده شود که پیرامونیان جان نثار برخوردار از خوان نعمتِ بی‌دریغ سال‌های سرخوشی هر یک از گوشه‌ای فرارفته بودند تا مبادا آستینشان را بگیرند و بگویند که بیا نعل بر ستور سُم‌شکسته ی سیستم ببند. کسی که فراخوانده شده بود، سرمایه‌ای جز یک‌رنگی نداشت. جز به صراحت و روشنی، به زبانی دیگر سخن نمی‌توانست گفت. اما در مقابلِ آن همه هفت رنگی، این یکرنگی کاری می‌توانست کرد؟ . . . کار، بزرگتر از اندازه‌ی مرد صمیمی بود. با سیّد برخاسته از قعر تاریکی نمی شد، به زبان سپیده‌دم سخن گفت. اصلاً زبان او با زبان این، دو زبان از دو ریشه‌ی جدا بود " (ماهنامه‌ی "پژواک"، اکتبر ۲۰۲۰).

این گونه برخورد با یک رخداد بزرگ تاریخی، بیش از آنچه به آن لحظه‌های ناب و استثنایی و تعییین‌کننده‌ی تاریخی نظر داشته باشد، تحلیلی روان‌شناختی است که هرچند به گوشه‌ای از واقعیت در مورد ویژه‌گی‌های اخلاقی و منش والای "بختیار" اشاره می‌کند، قادر به تبیین واقعیت تاریخی نیست. چنان که اشاره شد، رویکرد "تاریخگرایی نو" در تحلیل رخدادها و بزنگاه‌های تاریخی موجود در یک اثر ادبی، در پی این است که هر رخدادی را در پیوند با زمینه‌ی تاریخی‌ای مورد بررسی قرار دهد که باعث ناآرامی‌های سیاسی شده و اثر ادبی خود محصول همه‌ی این وضعیت بوده‌است. به این دلیل، به راستی برای امیدواری به دولت "بختیار" جایی باقی نمی‌ماند. رادیکالی شدن فضای سیاسی حاکم در فاصله‌ی شهریور تا دی ماه سال ۵۷ و سپس آن اندازه کشته و زخمی و رویارویی مردم با کل نظام سلطنتی و از سوی دیگر، فعال شدن نیروهای سیاسی جامعه در فضای باز سیاسی از جمله سازمان‌های چریکی "فداییان خلق" و "مجاهدین خلق" و "حزب توده"ی همیشه شرمگین، رسوا و تازه از گرد راه رسیده از اروپا و از دیگر سو، سازمان یافته‌گی نیروها و تشکلات مذهبی ـ سیاسی مانند "هیأت مؤتلفه" و "حجتیّه" ـ که از سال ۱۳۵۴ فعال شده بودند ـ و بازاریان سنتگرایی که نیروهای طرفدار "خمینی" را از نظر مالی و ایده‌ئولوژیک تغذیه می‌کردند، شانسی برای پیروزی "بختیار" باقی نمی‌گذاشت. از همه بدتر، این بود که شخص "بختیار" هم حتی مورد تأیید و حمایت تمامی "جبهه‌ی ملی" خودش هم قرار نداشت. کوته‌نظری‌ها و سازش‌کاری برخی از رهبران "جبهه‌ی ملّی" از نوع "دکتر سنجابی" و نداشتن چشم‌انداز سیاسی و برنامه‌ی کار مشخص و راهبردی، حتی رنگ و بوی ملّی‌گرایی و وجهه‌ی ملی فراگیر را هم از "بختیار" می‌گرفت. در چنین وضعیتی، دفاع "امیرشاهی" از "بختیار" همان اندازه "نا به هنگام" بود که نخست‌وزیری "بختیار" به اعتبار مقطع تاریخی. در کتاب به کارشکنی‌های رهبران "جبهه‌ی ملی" و حسادت‌ها و رقابت‌های آنان، اشاره می‌شود:

"اعتراض جبهه‌ی ملی به بختیار اینه که مشورت نکرده و تصمیم گرفته. می‌پرسم: دیدار سنجابی با خمینی و صدور آن اعلامیه، با مشورت انجام شده؟ یعنی موضع رسمی جبهه‌ی ملی اونه؟ که جبهه بره زیر عبای آخوندا؟ به جای این که خودش رهبری رو به دست بگیره؟ نخست وزیری بختیار، تنها شانس جبهه‌ی ملّیه که خودشو از این خفّت نجات بده. آقای "یحیوی" می‌گوید: گرفتن فرمان نخست وزیری از شاه هم، مورد اعتراض ایناس. به سنجابی و صدیقی که پیشنهاد شد، نپذیرفتن. لابد به همین ملاحظاته. الآن جوّ حاکم طوریه که اگه کسی مقامی رو قبول کنه، طرد میشه. وجاهتشو از دست میده.

مهندس می‌گوید: والله من شنیدم دکتر صدیقی حاضر به قبول مسؤولیت بوده، منتها شاه شرایطشو نپذیرفته؛ مثل این که صدّیقی اصرار داشته که شاه بمونه. خب چنین چیزی، ممکن نیست. نه مردم دیگه شاهو میخوان، نه خود شاه دیگه میخواد بمونه. آدم بز دلیه. همیشم بزدلیشو نشون داده" (۷۰).

تذبذب و انفعال در داشتن اراده‌ی فردی و ملی در "شاه" در باقی‌ماندن در کشور خود و پیشگیری از فروپاشی ارتش، خود یک دشواری دیگر بود. "شاه" زیر تأثیرهشدار و اتمام‌حجت "آمریکا" دایر بر رفتن از کشور، از خود سستی نشان می‌داد. وقتی دکتر "هوشنگ نهاوندی" مأموریت می‌یابد که همراه گروهی دل‌سوز و وطن‌دوست "شاه" را از رفتن به خارج باز دارد، با صحنه‌ای مواجه می‌شود که قابل تأمل است و دیگر برای دوام حکومت وبقای آن، امیدی باقی نمی‌گذارد:

"مصفّا [دکتر مظاهر مصفا استاد دانشگاه تهران، طرفدار "مصدق" اما هم‌داستان با "نهاوندی"] شعر خواند که پدر ["شاه"] بچه [ملت] اش را نمی‌گذارد و فلان و فلان. . . اعلی‌حضرت عصبانی شدند، گفتند: "شما دارید درس سیاست می‌دهید که ما نرویم یا برویم؟" ما هم راستش را بخواهید، هنوز از ایشان می‌ترسیدیم. جا زدیم و مثل سگ دم‌مان را گذاشتیم روی کولمان و برگشتیم آمدیم بیرون و خلاصه، هیچی" (خبر فوری، ۱۴۰۴).

اما علت این که دکتر "غلام‌حسین صدّیقی" از قبول نخست وزیری در مقابل پیشنهاد "شاه" خودداری ورزید، دقیقه‌ی دیگری بود. او مدت‌ها به عنوان وزیر پست و تلگراف و تلفن و نیز وزیر کشور و نایب نخست وزیر "مصدق" فعال بود و برای نخستین بار "جامعه‌شناسی" را او به "دانشگاه تهران" و سپس "دانشگاه تربیت معلم" آورد و خود یکی از بنیان‌گذاران "موسسه‌ی مطالعات و تحقیقات اجتماعی" وابسته به "دانشگاه تهران" بود. او با شناخت دقیقی که از وضعیت اجتماعی و سیاسی کشور در آغاز انقلاب داشت، خیلی زود دریافت که زمان برای قبول سِمَت نخست‌وزیری سپری شده و او دیگر شانسی برای هدایت سکان "برآمدِ انقلابی" را در دریایی توفانی ندارد. "شاه" هم حاضر به پذیرش شرایط قبول نخست وزیری او نبود و نمی‌خواست از همه‌ی "قدرت" خود حتی اندکی بکاهد. او به عنوان یک سیاستمدار و جامعه‌شناس با شناخت دقیق "انقلاب کوران و کران" با تیزبینی خاص خود آینده‌ی این به اصطلاح "انقلاب" را پیش‌بینی کرد و آنچه را ما در آیینه نمی‌دیدیم، او در خشت خام دید. معروف است که گفته است: "روزی خواهد آمد که شما در عرصه‌ی بین‌المللی از آوردن نام ایران و ایرانی خجل و شرمسار باشی") "رادیو زمانه" ، "روز شمار یک انقلاب". "سی سال پیش در چنین روزی". "شاه پذیرفت، صدیقی نپذیرفت". نقل از "ویکیپدیای فارسی").

اما اگر قرار بود شخصیت‌هایی ملّی و وجیه زمام امور دولت را در دست گیرند و از وقوع "انقلاب کوران و کران" پیش‌گیری شود و از راه اصلاحات تدریجی به پیشرفت اجتماعی ـ اقتصادی و دموکراسی دست یافت، سال‌های ۱۳۵۵ـ۱۳۵۴ بهترین سال‌ها بود؛ یعنی یک سال پس از آن که تنها درآمد نفتی ایران ناگهان به بیست میلیارد دلار رسید؛ یعنی هنگامی که نقدینه‌گی دولت افزایشی ناگهانی و غیرقابل انتظار یافت و فرصتی طلایی پدید شد که دولت طرح‌هایی برای توسعه‌ی کوتاه و بلند‌مدت جهت پیشرفت اجتماعی ـ اقتصادی و به ویژه توسعه‌ی سیاسی پایدار ارائه‌کند. با این همه، منش خودکامانه‌ و جاه‌طلبانه‌ی "شاه" جایی برای ارائه و تحقق این پروژه‌ها باقی نمی‌گذاشت. "شاه" خود را فراتر از "دولت" می‌دانست و اراده‌ی ملوکانه بر تشخیص و خواست کارشناسان "سازمان برنامه و بودجه" ـ که شخصی‌های برجسته و جامعه‌شناسی چون دکتر "احمد اشرف" در آن کار می‌کردند ـ چیره بود.

لازم به یادآوری است که من نمی‌خواهم دانسته‌های تاریخی خود را مطرح کنم؛ بلکه هدفم این است که نشان‌دهم چرا امید "مهشید امیرشاهی" برای این که بتواند این کشتی طوفان زده را به ساحل امن برساند، بی‌پایه و نا‌به‌هنگام بوده است. "شاه" ـ که اکنون به خاطر چانه‌زنی در مورد بهای هر بشکه نفت صادراتی خود در "اوپک" جای و جایگاهی استوارتر یافته بود ـ دچار غرور و توهّم کاذب شد. دسترسی ناگهانی به میلیاردها دلار نفتی، گونه‌ای خودپسندی در او به وجود آورد تا به برنامه‌های بلند پروازانه‌ی خود، جامعه‌ی عمل بپوشاند. او ناگهان خود را از آنچه بود، بزرگ‌تر و نیرومندتر یافت. تا آنجا که حافظه‌ی من یاری می‌کند، یک میلیارد دلار به "بانک جهانی" و "صندوق بین المللی پول" داد تا وانمود کند کشور ایران به چنان پیشرفتی در اقتصاد ملی رسیده است که می‌تواند مانند کشورهای پیشرفته‌ی سرمایه‌داری غرب، به کشورهای "جهان سوم" نیز وام بدهد. "شاه" 400 میلیون دلار به یک مجتمع صنعتی و فولادسازی آلمانی "تیسن کروپ" ((TyssenKrupp پرداخت تا آن را از ورشکسته‌گی اقتصادی نجات دهد. برخی از تاریخ‌نگاران و اندیشه‌ورزان، این گونه تصمیمات شتاب‌زده‌ای را بر توان اقتصادی و سیاسی و گرایش ضدغربی او حمل کرده‌اند. "شاه شاهان" اراده فرمود ایران باید با پرداخت ۳۰۰ میلیون دلار و شرکت در طرح‌های آبیاری انگلستان، به این کشور نشان دهد که "ایران" و "شاه ایران" دیگر همانند شاهان گذشته نیست و می‌تواند در پروژه‌های عظیم یک کشور اروپایی و معروف به "پیر استعمار" سهیم شود. "شاه" ایران دستور داد برای جلوگیری از قدرت‌یابی کمونیست‌ها در "افغانستان" یک کمک مالی بلا‌عوض به مبلغ یک میلیون دلار به این کشور پرداخت شود. "شاه محبوب" ایران به "ساواک" دستور داد مراقب نفوذ شوروی در "افغانستان" و احزاب چپ آن کشور باشد که زیر نفوذ شوروی بودند. "تیمسار نصیری" رئیس "ساواک" نتوانسته بود از میزان نفوذ "اتحاد شوروی" در "افغانستان" آگاهی کافی کسب کند تا بتواند مانع از پیروزی کمونیست‌ها و "انقلاب ثور" به رهبری "تَرَکی" و سپس "ببرک کَرمَل" شود. شاه برای تنبیه "ارتشبد نصیری" او را از ریاست "ساواک" معزول کرده، به عنوان سفیر ایران به پاکستان اعزام و "سرلشکر پاکروان" معلوم‌الحال را به ریاست "ساواک" منصوب فرمود.

به این ترتیب، درآمدهای سرشار نفتی - که می‌بایستی صرف هزینه‌ها و پروژه‌های کشاورزی، صنعتی، دامداری و توسعه‌ی اجتماعی و زیربنایی ایران به ویژه در استان‌های فقیرتر کشور (کردستان، کرمانشاه، لرستان، سیستان و بلوچستان) می‌شد، دست و دلبازانه در اختیار کشورهای غربی قرار گرفت تا عقده‌ی حقارت سیاسی خود را از یک سو، و بلند‌پروازی‌ها و جاه طلبی‌های دیرین و شخصی‌اش را جبران کند. "امیر عباس هویدا" یک بار در ۱۳۵۳ گفته بود کشورهای اروپایی جمعاً ۹ میلیارد دلار از ایران کمک مالی دریافت داشته‌اند که از این میان سهم فرانسه به تنهایی ۳ میلیارد دلار بوده است. در خبری دیگر همین شخصیت در هفتم مهرماه همین سال گفته‌است: "مازاد درآمدهای نفتی خود را در آلمان، فرانسه و استرالیا سرمایه‌گذاری می‌کنیم" (اقتصاد نیوز"، ۱۴۰۲). این حاتم بخشی‌ها درست هنگامی صورت می‌گرفت که بر پایه‌ی آمار "بانک جهانی" ۴۶ % مردم ایران در سال ۱۳۵۶ (یک سال قبل از انقلاب کوران و کران) زیر خط فقر زنده‌گی می‌کرده‌اند. در حالی که بخش‌هایی جنوبی "تهران" شاهد رشد قارچ مانند زاغه‌نشینان "حصیرآباد"ها، "حلبی آباد"ها و سیل جمعیت بیکار و بی‌فرهنگی بود که در پی "اصلاحات ارضی شاهانه" از روستاها به شهر مهاجرت کرده بودند و فقر در برخی از نواحی جنوبی "تهران" مانند "میدان خراسان"، "کشتارگاه" و "میدان شوش" و "عودلاجان" و "درخونگاه" بیداد می‌کرد و در بعضی نقاط محروم‌تر خوزستان مانند "شطیط" درست بیخ گوش و در چهار کیلومتری "آبادان" ـ که زن و مرد و گاو و گوسفند و مرغ و خروس در خانواده‌ها، کنار هم زنده‌گی می‌کردندـ یا محلاتی چون "حصیرآباد"، "چادرآباد"، "کاغذآباد" و "ذوالفقاری"ـ یا در "سیستان و بلوچستان" ـ که برخی خانواده‌ها دختران خود را برای گذران زنده‌گی می‌فروختند و هزاران بیکار سیستانی‌اش برای کار در پنبه‌زارها به "گنبد قابوس" و "ترکمن صحرا" می‌رفتند ـ "شاه شاهان" ـ که خود را جانشین و فرزند خلف "کوروش کبیر" می‌دانست ـ ۶۵۰ میلیون پوند سفارش برای خرید ۱۵۰۰ دستگاه تانک "چیفتِن" (Chieftain) به انگلستان می‌دهد و بهای آن را نقداً و پیش از تحویل سفارش می‌پردازد تا باز خودی نشان داده باشد. از این تعداد، تنها ۱۸۵ دستگاه به ایران تحویل داده شد و پس از انقلاب کور وکَر ما، بقیه‌ی مطالبات و بدهی انگلستان به ایران در حساب بانکی این کشور باقی ماند. "شاه" آنچه را به خانه روا بود، به مسجدی می‌بخشید که متولی‌اش "روباه پیر استعمار" بود. در بستر چنین تضادهای طبقاتی و فقر و بیکاری و محرومیت از اولیه‌ترین نیازمندی‌های زنده‌گی است که "انقلاب" رخ می‌دهد و مناسبات میان مردم طبقات آسیب‌پذیر جامعه با "قدرت" آشتی‌ناپذیر می‌شود و همه‌ی اعتراض نویسنده‌ی گرامی این است که چرا "انقلاب" شده است؟ در تمام این روایت وقایع‌نگارانه، نویسنده حتی یک بار به ساختار و رشد ناموزون اجتماعی ـ اقتصادی و سیاسی و فرهنگی کشور و مشکلات ملیت‌ها در آستانه‌ی "انقلاب" اشاره نمی‌کند و تنها از نمودهای یک "انقلاب کور" با خواننده می‌گوید و از آن، روی در هم می‌کشد. با این همه، من به عنوان خوانشگر، این اثر هنری را می‌ستایم زیرا جز ارزش‌های هنری و زیبایی‌شناسی، خود یک "گفتمان" و "صدای سرکوب شده"ی اجتماعی است و شهامت و وجدان اخلاقی نویسنده را دوست می‌دارم و مرا برمی‌انگیزد تا باز هم در باره‌ی او بیش‌تر بنویسم.

تاریخگرایی نو، روند حرکت تاریخ را همیشه پیش‌رونده نمی‌داند: "تیسن" باور دارد که "تاریخگرایی نو" بر خلاف
"تاریخگرایی سنتی" ضرورتاً باور ندارد که روند حرکت تاریخ پیوسته به جلو و پیش‌رونده است؛ بلکه گاه پس‌رونده می‌تواند بود:

"به عقیده‌ی تاریخ‌نگاران سنتی، تاریخ یک رشته رخدادهایی است که با هم "پیوندی خطی و عِلّی" linear and casual relationship)) دارند: رخداد "الف" باعث ایجاد رخداد "ب" می‌شود و رخداد "ب" به نوبه‌ی خود، باعث وقوع رخداد "پ" می‌شود و بر همین قیاس. تاریخ‌نگاران سنتی باور داشتند که ما این توانایی را داریم که از رهگذر تحلیل "عینی" همه‌ی واقعیات را در باره‌ی رخدادهای تاریخی کشف کنیم و همان واقعیات می‌توانند "روح عصر" ((Spirit of the Age را معلوم دارند؛ یعنی آن تلقّی جهانی را که گویا فرهنگ مسلط، باعث بروز آن رخدادها بود. درواقع، برخی از معروفترین گزارش‌های تاریخ سنتی، حاوی این مفهوم کلیدی هستند که گویا می‌توانند آینده‌ی قوم تاریخی معینی را پیش‌بینی کنند. تاریخ‌دانان سنتی عموماً باور داشتند که تاریخ "حرکتی پیشرو" دارد و گونه‌های انسانی در روند تاریخ، پیشرفت می‌کنند و از نظر اخلاقی، فرهنگی و فن‌آوری، رو به پیشرفت هستند اما به باور تاریخ‌گرایان نو آنچه اهمیت دارد، نفس رخداد نیست؛ تفسیر آن اهمیت دارد. گذشته از این، به دلایل مختلف، ارائه‌ی تفسیری قابل اعتماد هم به شدت دشوار است" (تیسن، ۲۸۲).

وقتی گذر راوی به کتاب فروشی‌هایی بساطی رو به روی "دانشگاه تهران" و انتشاراتی‌ها می‌افتد، متوجه کثرت، تعدد و تنوع کتاب‌هایی مذهبی می‌شود که همه جا به چشم می‌خورد و شاهد استقبال خریداران از آثاری می‌شود که به دلیل یا دلایلی، پیشتر انتشارش ممنوع و نفس همین ممنوعیت، خود باعث ترغیب برخی خریداران شده است:

"احسان گفت: دور، دور کتاب‌های مذهبیه. کتابهای شریعتی مثل ورق زر فروش میره؛ کتابهای مجلسی همین طور تجدید چاپ میشه. من خندیدم و گفتم: راستی! "توضیح المسائل" رو خوندم. خیلی مضحک بود. دوست احسان گفت: شاید به عنوان کتاب پورنوگرافیک میخرن. احسان گفت: نه، چون چاپش قدغنه، میخرن. می پرسم: تو "ولایت فقیه" رو اینجا داری؟ من یه جلد میخوام" (۱۶).

ممنوعیت برخی آثار مذهبی به ویژه آثاری که پدید آورنده‌گانش به دلیلی مورد عداوت و انکار حاکمیت قرار داشته‌اند، از دو روند مهم فرهنگی حکایت می‌کند: نخست، علاقه‌ی طبیعی خواننده‌گان به مطالعه‌ی آثاری که به دلیل یا دلایلی مورد اقبال قرار می‌بوده‌اند. "خمینی" به دلیلی از کشور اخراج و به "نجف" تبعید شده است. نفس "تبعید" و سرکوب چند‌صد هوادار او و آنچه در سال ۱۳۴۲ در غایله‌ی ارتجاعی "قم" رخ داده، حساسیت و کنج‌کاوی مردم مذهبی و معتقد به او را برمی‌انگیزد و می‌خواهند بدانند او و دکتر "شریعتی" به عنوان یک زندانی سیاسی و شخصی نزدیک به "سارتر" چه دیدگاهی دارند. اما خفقان چیره بر فضای فرهنگی و استبداد سلطنتی و بدتر از آن، ناکارآمدی نظام در شیوه‌ی برخورد درست و سنجیده، از تفکر و گفتمان انتقادی می‌هراسد و تصور می‌کند مطالعه‌ی این آثار، اقتدار حاکمیت را سست می‌کند. نفس تبعید آن یک و به زندان انداختن این یک، علاقه‌ی طبیعی خواننده‌گان را به عطش مطالعه و کنج‌کاوی روشنگرانه تبدیل می‌کند. برای تبیین و اثبات ارتجاعی و پوشالی بودن ذهنیت آن مرجع تقلید و این استاد دانشگاه در "دانشکده‌ی ادبیات و علوم انسانی مشهد" در سال‌های ۱۳۴۸ به بعد تنها راه درست و منطقی این بود که پای این شخصیت‌ها را به "رادیو" و "تلویزیون ملی ایران" می‌کشاندند و در طی میزگردها و همایش‌ها و مصاحبه‌ها و مطبوعات و رسانه‌های همه‌گانی، اذهان مردم را با دیدگاه‌های آنان آشنا می‌کردند و درست و نادرست و شایست و ناشایست یا سرشت ارتجاعی اندیشه‌های آنان را با معیار "مدرنیته" و بینش علمی بر مردم آشکار می‌کردند. اما نظام سیاسی‌ای که از جوهر "مدرنیته" یعنی "دموکراسی" و "آزادی بیان" می‌ترسد، هرگز به چنین روشنگری‌ای تن درنمی‌دهد. دیکتاتوری، از "پرسش" و "نقد و نقادی" امور می‌هراسد و با دریغ کردن "آزادی" بیان، مطبوعات آزاد، گفتمان فکری و پیش‌گیری از هر گونه برخورد فکری آزاد، جنین تباهی و فروپاشی آتی و حتمی خود را در دل خویش می‌پروراند. تعیین صحت و سُقم و ارزش آثار نظری، کار جامعه‌شناسان، تاریخ‌دانان، کارشناسان و نظریه‌دانان موجّه و ملّی است نه وظیفه‌ی "ساواک" منفور که مردم با شنیدن نام آن، پشتشان به لرز می‌افتاد. در آغاز انقلاب و ناآرامی‌های سیاسی، آنچه روشن‌فکران، هنرمندان و آفریننده‌گان آثار ادبی، هنری و علمی و نهادها و سازمان و احزاب سیاسی از حاکمیت می‌خواستند، در وجه غالب خود، "آزادی" و "استقلال" بود. با این همه، داشتن کتاب‌هایی ارتجاعی و پوشالی از نوع "غرب‌زدگی" و "مادر" نوشته‌ی "گورکی" سه سال زندان داشت. نخستین کتاب را در سال ۱۳۴۲ "ساواک" جهنمی به این دلیل بی‌درنگ جمع‌آوری کرد، که نویسنده "شاه" را "رهبر غرب‌زده‌ی ما" نامید و کارآمدی او و نظامش را مورد تردید قرار‌داد و "مادر" به این دلیل که گویا "مرام اشتراکی" را تبلیغ می‌کرد. "جامعه‌ی بسته" مبتذل‌ترین و بی‌پایه‌ترین آثار و افکار قرون وسطایی و شبه آرمانی و خیال‌پردازانه را به برجسته‌ترین آثار مطرح روز ارتقا می‌دهد و پویاترین و پیشروترین اندیشه‌ها و پدیدآورنده‌گان آن آثار و خوانندگانش را مورد آزار و آسیب فردی، خانواده‌گی و اجتماعی قرار می‌دهد. کارآمدترین سپر در برابر آسیب‌های اجتماعی و سیاسی، وجود و امکان فعالیت آزاد روشنگران و روشنفکران است، نه سازمان‌های امنیتی چون "ساواک" مخوف و جهنمی. نویسنده علل اقبال بی‌سابقه‌ی مردم را از این "کتاب‌های جلد سفید" و ممنوع نمی‌داند؛ کتاب‌هایی که خوانده ناشده، اندکی بعد در دهه‌ی ۱۳۶۰ به دست خود خریدارانش یا به آتش تنور از میان رفت یا در آب جوش حمامِ خانه‌ها خمیر شد یا کیسه‌کیسه و کارتن‌کارتن در کنار جاده‌ها و دره‌ها و بیابان‌ها ریخته و رها شد. نویسنده به ناچار، تصور می‌کند رفورمیسم در چنین وضعیت ناپایدار و تباهی، مؤثر، و به "بختیار" امیدوار است. وقتی بهمنِ انقلاب از قله‌ی کوهِ "جامعه‌ی بسته" سرازیر می‌شود، هر گونه کوشش برای پیش‌گیری از آن مُحال است. سیلی بنیان‌کَن به راه افتاده است. آن وقت نویسنده‌ی اصلاح‌طلب ما انتظار دارد یک "باریکه آب" به نام شخص "دکتر بختیار" بتواند در برابر آن، پایداری کند. واقعیت اجتماعی، نشان داد که "بخت" با این نخست وزیرِ دیرآمده "یار" نیست.

اما این که گفتیم روند حرکت تاریخ، همیشه "پیش‌رونده" نیست، بهترین شاهد عینی‌اش، انقلاب کور و کَر ما است. خودکامه‌گی شاهان کور و کر ما، توده‌های مردم را در "ظلمت جهل" قرار می‌دهند و با دامن‌زدن به خرافه پرستی و موهومات مذهبی به یاری نهادها و کسان و شخصیت‌های مذهبی از یک سو و سرکوب اندیشه‌های پیشرو و اندیشمندان روشنگر از سوی دیگر، عملاً آنان را در برابر ناآرامی‌های سیاسی، بی‌دفاع و آسیب‌پذیر می‌سازد. در آستانه‌ی انقلاب، ما با میلیون‌ها توده‌ی افسار‌گسیخته، ناآگاه و عقب افتاده‌ای مواجه شدیم که خود نمی‌دانستند چه می‌خواهند و از علل و اسباب این ناآرامی‌ها، هیچ گونه آگاهی دقیق و شفافی نداشتند. ناگزیر زیر تأثیر سیاه‌ترین و پس افتاده‌ترین ذهنیتی قرار می‌گرفتند که پس افتاده‌ترین لایه‌ی اجتماعی به اصطلاح "روحانیت" به تبلیغ آن می‌پرداخت. به چند نمونه از اثر دقت کنیم.

"شعار ابراهیم خلیل الله، محمد رسول الله، خمینی روح الله" دیوارها را سیاه کرده است. همه، "امام" خطابش می‌کنند ولی به پیامبری ارتقایش داده‌اند. عکسش را در ماه و موی ریشش را در "قرآن" می‌بینند. شایعه‌ی شجاعت‌ها و پای‌مردی‌ها، معجزات و کراماتش، دهن به دهن می‌گردد. هر سؤالی که حقیقتِ شایعات را مورد تردید قرار بدهد یا حتی در تأیید قاطع آن‌ها نباشد، با سردی و گاه با پرخاش مواجه می‌شود" (۵۹).

"بختیار" گذاشت تا "آقا" در دهم بهمن ماه ۱۳۵۷ با هواپیمای فرانسوی "آیر فرانس" وارد "فرودگاه مهرآباد" شود و با پیروزی انقلاب در بیست و دوم همان ماه، باز اسطوره‌ی "دهه‌ی فجر" و تحقق آیه‌ی "والفجرَ و لیال عَشر" (۲: ۸۹) پانزده قرن پیش زنده و باورپذیر شود و تصور کند که "آقا" مثل جناب "پاپ اعظم" به "قم" می‌روند و یک "واتیکان" دیگر برای خود ساخته، از سیاست کناره‌گیری می‌فرمایند. همه‌ی کوشش و هدف پیامبران و ائمه و مدعیان جانشینی آنان از همان آغاز تاریخ تا کنون، تنها و فقط، قبضه‌ی "قدرت سیاسی" و حاکمیت بر "رعیت" در مقام "گلّه‌ی گوسفند" و "امت" یعنی کسانی بوده‌اند که گویا مطابق حدیثی به "امام" و "پیشوا" و "چوپان" نیاز دارند: "کلکم راع و کلّکم مسؤول عن رعیته". این خیال خوش که گویا "آقا" با استقبال چند میلیونی پس از ورود به "قم" رفته و مثل یک مدرس حوزوی تنها به تدریس احکام فقهی می‌پردازد و خیال تصرف همه‌ی "قدرت" سیاسی را ندارد، خیالی خام و اندیشه‌ای کودکانه بود. اگر قرار بود "بختیار" با "قدرت"ی که در اختیار داشت کاری بکند، در همان "دهه‌ی فجر" و "لیال عشر" بود و چون فرصت از دست رفت، نه از تاک نشان ماند، نه از تاک‌نشان. "لنین" در "دولت و انقلاب" می‌گوید روز پیروزی انقلاب اکتبر در روسیه‌ی تزاری، می‌بایست همان هفتم نوامبر یا بیست و پنجم اکتبر (در تقویم جدید) می‌بود. یک روز پیش از آن، زود و یک روز بعد، خیلی دیر بود. کاش "دکتر بختیار" و نویسنده‌ی گرامی ما از این دقایق و ظرایف آگاه می‌بودند!

یکی از پرسش‌های راوی از دوستان خویش، معنی "حزب الله" است که باز تعبیری در احادیث ما است و رجعتی به صدر اسلام و بازگشتی به ارتجاع و کلیشه‌برداری سیاسی از همان جهت‌گیری‌های سیاسی در آغاز اسلام دارد و صفوف دوست و دشمن را از هم‌دیگر متمایز می‌کند:

"می‌گویم: صبر کن ببینیم چه می‌گویند؟ " فرمانده کل قوا خمینی / دریایی و هوایی و زمینی. حزب، فقط حزب الله / رهبر فقط روح الله ". تلویزیون را خاموش می‌کنم و نمره‌ی مصطفی را می‌گیرم: "لطفا حزب الله و جمهوری اسلامی را تعریف بفرمایید. همه دارن حنجره شونو جِر می‌دن و فریاد میزنند "حزب، فقط حزب الله. حالا حزب الله تو سرشون بخوره. تو کسی رو می‌شناسی که تعریفی از جمهوری اسلامی داشته باشه؟" (۸۳).

"حزب" به معنی "دسته و گروه" و حزب الله" اشاره به گروهی است که لابد به عنوان یک "ایده‌ئولوژی" از یکتاپرستی پیروی میکنند. در "قرآن" تصریح شده که: هان! تنها پیروان "حزب الله" یعنی یکتاپرستان رستگار می‌شوند: "الا انّ حزبَ الله هم المفلحون" (۵۸-۲۲). معنی تلویحی "حزب الله" این است که آنکه یکتاپرست نیست، طرفدار "حزب الشیطان" است که از زمره‌ی "خاسرون" یا "زیان‌کاران" خواهند بود (۵۸:۱۹). در این حال، "حزب الله" استعاره‌ای از طرفداران "خمینی" ("رهبر فقط روح الله") و "حزب الشیطان" استعاره‌ای از "سلطنت‌طلبان" و هر شخص، شخصیت یا هر جریان فکری مخالف شخص "خمینی" و ایده‌ئولوژی او است. طبیعی است که یک رهبر دینی و مرجع تقلید به جای بهره‌جویی از مصطلحات جامعه‌شناسی سیاسی امروز، از همان تعبیرات موجود در "قرآن" و حدیث و مصطلاحات "حوزوی" خود استفاده کند. این واژه‌گان و تعبیرات وقتی در "هم‌بافت" تاریخی خودش مورد بررسی قرار گیرد، معنایی دقیق و رسا خواهد داشت و وقتی از کسی پرسیده شود که با زبان "قرآن" و معارف اسلامی آشنا نیست، بی‌معنی می‌نماید. کمترین معنایی که از این تعبیرات برمی‌آید، این است که در حکومت اسلامی آینده، برای مخالفان چنین نظامی ("حزب الشیطان") به تعبیر "قرآن" (سوره "مجادله"، آیه ۱۹) جایی نخواهد بود و اگر به زبان جامعه‌شناختی امروز بگوییم، به دو بخش "خودی‌ها" و "غیرخودی‌ها" تقسیم خواهد شد و شیوه‌ی برخورد "حکومت اسلامی" با مردم "اللنّاس، نه "شهروندان" به چند و چون "وابسته‌گی" آنان با حاکمیت و "قدرت" بسته‌گی دارد؛ چنان که در زمان پیامبر اِعمال می‌شد که اگر توده‌ها از آن چیزی نمی‌دانند، ما از آن، نیک آگاهیم. پس در همین‌جا این نکته روشن می‌شود که چرا طرف‌‌داران "حزب الله" وجود کسانی را که مانند ایشان نمی‌اندیشند و به جای باور به "حزب الله" از "قانون اساسی" و "نظام مشروطه‌خواهی" یا "نظام شاهنشاهی" و "شاپور بختیار" نخست‌وزیر نظامِ ر حال فروپاشی دفاع می‌‌کنند، برنمی‌تابند و به آنان سنگ پرتاب‌می‌کنند.

یکی دیگر از نمودهای الگوبرداری حکومت اسلامی نوبنیاد، باور به "ولایت فقیه" است که نویسنده از آن، تصور روشنی ندارد:

" کتاب "ولایت فقیه" رو همین چند شب پیش تمومش کردم. ولایت فقیه درست مثل یک حکومت فاشیستیه. ولایت فقیه هیچی نیست. سر تا پاش، یاوه است. بر پایه‌ی یاوه که نمیشه حکومت کرد. ولایت فقیه یکی از اون کتابای مسخره ایه که همه‌ی آخوندا می‌نویسن. ولایت فقیه رسماً میگه فقها باید اداره‌ی امور مملکتو به دست بگیرن. به علاوه میگه ملّت، محجور و جاهله و نیاز به قیّم و بزرگتر داره. این، توهینه. مردم قبول می‌ کنن؟. . . من یک لحظه از جمع دور می‌شوم. به یاد ماجرای امروز هستم و حلق دختر مقنعه‌پوشی که شعارها را نعره می‌کشید و بعد به یاد صورت ریشوی مردی می‌افتم که قبل از شروع راهپیمایی، زن‌ها را از مردها جدا می‌کرد و بعضی از قسمت‌های "ولایت فقیه" که موقع خواندن، جدّی نگرفته‌ام و استقبال مردم از کتاب‌های مذهبی و لغتهای نامأنوسی وارد زبان فارسی شده است. می‌پرسم: راستی بچه‌ها! "طاغوت" یعنی چی؟" (۵۲-۵۱).

برای درک گفتمانی مانند "ولایت فقیه" به عنوان شکلی از حکومت اسلامی یا "اسلام سیاسی" باید به خاستگاه آن در "احادیث" و سپس به مبانی معتقدات مذهب شیعه و بعد از آن به این نکته ی باریک‌تر از مو دقت کرد که اگر قدرت سیاسی در دست یک رهبر سیاسی و آن هم شیعه‌ی دوازده امامی قرار گیرد، اصل "ولایت فقیه" پروژه‌ای غیر قابل درک نخواهد بود. در برخی از مقاطع تاریخی مانند دورهی "صفویه" چنین پتانسیلی البته وجود داشت، اما اقتدار سیاسی و استوار "شاه عباس" اول، مانع از این شد که کارها یکسره به دست فقها بیفتد و رشته‌ی امور اجتماعی ـ سیاسی از هم بگسلد. با وقوع انقلاب اسلامی و رهبری یک مرجع تقلید مقتدر ـ که مورد تأیید و قبول عام اکثریت مردم نیز قرار گرفته است ـ بهره‌جویی از احادیث نبوی و آمیزش نامیمون، مهوّع و واپسگرایانه‌ی تشیع و سیاسی شدن آن، اصل "ولایت فقیه" غیر‌منتظره نیست. در یکی از این احادیث به این باور و گفته از قول پیامبر ما اشاره که هنگام رحلت گفته است: "انّی تارِک فیکم الثَقلَین: کتابی و عترتی" یعنی من دو چیز ارزشمند میانتان باقی می‌گذارم که یکی "قرآن" است و دیگری "خاندان من". "خاندان" یا "عترت" از نظر اهل تشیّع، همان دوازده امام معصوم است که لابد پس از رحلت پیامبر باید زمام امور جامعه و کشور را در دست بگیرند. اهل تسنن به "ولایت" و "امامت" باور ندارند و به همین دلیل اصلی به نام "ولایت فقیه" و کسی به نام "ولیّ فقیه" در آن مذهب وجود ندارد. پیامبر اسلام پس از پیروزی بر "کفار" یا "حزب شیطان" و "ابوسفیان" در "مکه" چنین سیاستی را خود عملاً به کار گرفت و تجربه کرد و چهارمین خلیفه، پسر عمو و داماد او با اقتداری تمام بر همین راه رفت. از نظر خلفای شیعی و اهل عترت، بقیه‌ی خلفا و سلاطین، غاصب حق و خلافت، حق آنان است و "جلال آل احمد" روشنفکر دینی و طرفدار "شیخ فضل‌الله نوری" در رمان تمثیلی "نون و القلم" بر همین باور است. او باور دارد که حکومت باید از نوع "امان زمان"ی آن باشد. در این رمان "میرزا اسدالله" نامی - که همان "منِ راوی ـ نویسنده" است ـ می‌گوید:

"حکومت از اول، کار آدم‌های بی‌کلّه بوده؛ کار اراذل بوده که دور عَلَم یک ماجراجو جمع شده‌اند تا لفت و لیس کنند. . . در حالی که کار اصلی دنیا، در غیاب حکومت‌ها می‌گذرد" (آل احمد، ۱۳۷۵،۱۶۱).

در دهه‌ی چهل، برخی گل‌های سرِ سبد روشنفکری ایران، کسانی از قماش "آل احمد" و دکتر "شریعتی" بوده‌اند و همین شبه روشنفکران هستند که پس از انقلاب هم عزیز بی‌جهت می‌شوند و آثارشان را چون ورق زر می‌برند.

نمودهای برخی جهت‌گیریهای پوپولیستی و ایده‌ئولوژیک و هرج و مرج پس از انقلاب را در کنش‌ها و به کار گرفتن اوباشی می‌یابیم که کارشان توقیف و غارت داشته‌ها و ضبط املاک مردم به وسیله‌ی اراذلی است که به عنوان "کمیته‌ای" کار می‌کنند. آنچه بیش از هر عامل مؤثر دیگری در ضبط اموال مردم دخالت دارد، "بی‌قانونی" است. وقتی ساختار نظام حاکم فرومی‌پاشد، تمایلات گریز از مرکز، شتاب می‌گیرد و هر کس به خود اجازه می‌دهد قانون شکنی کند یا از شعارها و مرام‌نامه‌ی رژیم نوبنیاد به سود خود سوء استفاده کند. انقلاب، ساختار حاکمیت قانون را در همه‌ی ابعادش تباه می‌کند و در نتیجه، جُنحه و خِلاف و جنایت مذهبِ رایج و اخلاق و موازین قانونی، مذهب منسوخ می‌شود. نمودها و اَشکال ضبط املاک و اموال مردم را، حکومت نوبنیاد اسلامی واپسگرا به نیروهای تابع خویش می‌آموزد. "مهندس شاهرودی" نامی، مدیر عامل یک مجتمع صنعتی بزرگ و از دوستان نزدیک "مهندس بازرگان" نخست وزیر وقت است. شماری از کمیته‌چی‌ها با اسلحه به اتاق کنفرانس آمده می‌خواهند او و هیأت مدیره را با خود ببرند. مدیرعامل، با "رئیس دولت" تلفنی تماس می‌گیرد و آنچه را در حال وقوع است، می‌گوید:

"شاهرودی گفت: الآن این آقایون اینجان. من دارم در حضور خود اونا با تو حرف می‌زنم. بعله، منم حدس می‌زنم باید سوء تفاهمی پیش اومده باشه. بسیار خب، گوشی دستت " و بعد روشو کرد به مأمورین کمیته و پرسید: "رئیس یا مسؤول شما کیه؟" جوانک ریشویی گفت: "منم". شاهرودی گفت: "جناب نخست وزیر میخوان با شما صحبت کنن." جوان حتی گوشی را نگرفت. تأملم نکرد و گفت: "به نخست وزیر بگو من وقت حرف زدن باهشو ندارم. شماهام پاشین راه بیفتین و وقت ما رو بیشتر از این تلف نکنین". بعد همشونو می‌ریزن تو یه کامیون ؛ دستا و چشماشونو می‌بندن و همین طور تا درِ زندون فُحشای بد بد بهشون میدن. میگن شماها با زنای همدیگه . . . " (۱۳۵).

نمونه‌ی دیگر، توقیف و حبس یک شخصیت واقعی به نام "محسن" است که سناتور بوده است. او را ـ که زخمی و در بیمارستان بستری بوده و هنوز زخم‌هایش هم بهبود نیافته به کمیته‌ای در "سلطنت‌آباد" و سپس "اوین" می‌برند و در نهایت بی هیچ محاکمه و اعلام و تفهیم جرم و امکان دفاعی از خود، تیرباران می‌کنند:

"به ویکتور [همسر محسن] گفته‌ن باید تمام حقوق دوره‌ی سناتوری محسنو بده تا آزادش کنن. . . منتها ویکتور از کجا بده؟ تمام اموال محسن و ویکتوریا رو توقیف و ضبط کرده‌ن. وقتی همه رو گرفته‌ن، دیگه چی می‌وان؟" (۲۴۱)

منابعی هست که نشان می‌دهد رغبت به غارت و تصاحب اموال و دارایی‌های مردم به وسیله‌ی آخوندهای گرسنه‌ی تازه بر خوان نعمت و قدرت نشسته و عمّال و اذنابشان، الگوبرداری از همان قتل و غارت‌هایی بوده که اعراب مسلمان پس از تصرف "ایران" به آن مبادرت می‌ورزیده اند. "هورانی" (A. H.Hourani A. H.) و "روتوِن" ((M. Ruthven در "تاریخ اعراب" (A History of the Arab Peoples) می‌نویسند:

"دورنمای کسب ثروت و زمین" از جمله انگیزه‌های حمله‌ی اعراب به ایران بوده است". "زرین‌کوب" به نقل از "تاریخ کمبریج ایران" (The Cambridge History of Iran, Vol. 4, p. 17) با بیان گرسنه‌گی و فقر اعراب، روایتی می‌آورد که در آن "محمد" قول "گنج خسروان و قیصران" را به اعراب داده بود". به باور "ریچارد فرای" (R. Frye) در "عصر طلایی ایران" (The Golden Age of Persia. pp. 55-59) می‌نویسد: انگیزه‌ی اولیه‌ی حمله‌ی اعراب به عراق، فتح یا حکومت نبوده؛ بلکه کسب غنایم بوده‌است و انگیزه‌ی گسترش دین اسلام، در مقاطع بعدی ظاهر می‌شود. چشم انداز کسب غنایم، باعث شد که برخی از اعراب عراق و عربستان، به مسلمانان بپیوندند" ("ویکی‌پدیای فارسی"، ۲۰۲۵).

انقلاب اسلامی برای جذب هرچه بیشتر گرسنه‌گان و پابرهنه‌ها، حاشیه‌نشینان و گروه‌های انگلی جامعه و "مستضعفان" اجازه داد به عنوان کمیته‌چی و بسیجی و سپاهی و مدیر و مشاور به دایره‌ی "قدرت" و "مدیریت" وارد شوند تا برای خود پایگاهی توده‌ای بیابد. راز غارت و چپاول داشته‌ها و املاک توانگران و سوءاستفاده‌های رسوا و زشت "کمیته‌چی‌ها" ـ که جای‌جای در این رمان آمده است (۱۱۷، ۲۴۰) در همین یارگیری و حمایت و چشم‌پوشی از جرایم و تخلفات قانونی آنان بوده است. طبیعی است که این گرسنه‌گان تازه به نان و نوا رسیده و "مستضعف" در اندک مدت، توانستند به قولی "بار خود را ببندند" و به صفوف "مستکبران" و توانگرانی بپیوندند که از قِبَل طفیلی‌‌گری و واسطه‌گی به "قدرت" می‌رسند و از نظر طبقاتی، جا‌به‌جا می‌شود و در هِرم اجتماعی از پلکان "قدرت" بالا می‌روند.

یکی از نواندیشی‌های "فوکو" (M. Foucault) ـ که نظریاتش در پیشرفت "تاریخ‌رایی نو" نقش مهمی ایفا کرد ـ بازنگری او در منبع "قدرت" و نیز ساختار اقتصادی از نظر "مارکسیست‌ها" بود. پیش از "فوکو" تصور غالب نظریه‌پردازان این بود که گویا مالکیت بر ابزار تولید، تنها منبع کسب قدرت اجتماعی است؛ مثلاً زمین‌داران بزرگ و کارخانه‌داران یا دارنده‌گان بانک‌ها و مؤسسات مالی می‌توانند صاحب "قدرت" باشند. "فوکو" ازمکانیسم‌هایی یاد می‌کند که به یاری آن‌ها می‌توان به "قدرت" رسید و باعث تکثیر پایان‌ناپذیر "مبادله" ((exchange شد. یکی از گونه‌های مبادله، مبادله‌ی کالاهای مادّی از رهگذر خرید و فروش [خانه، مِلک، مستغَلات]، قماربازی، خیریه و سرقت [پول‌شویی، رانت‌خواری] است. نوع دیگری از مبادله، از رهگذر نهادهایی مانند ازدواج، فرزند خوانده‌گی، آدم‌ربایی [= قاچاق انسان] و برده‌گی [فروش کودکان و دختران و زنان به شیخ نشینان] است (تیسن، ۲۸۴).

به نمونه‌ی زیر در رمان دقت کنیم که چه‌گونه یک کمیته‌چی جوان با تصاحب شیشه‌های مشروب دیگران و فروش آن به دیگر خریداران، می‌تواند برای خود و شرکایش یک منبع اقتصادی و در همان حال "قدرت" اجتماعی به دست‌آورد:

"نزدیکای یازده، دو تا کمیته‌چی جلو ماشینمو گرفتن و گفتن شما که عرق‌خور نیستین؟ گفتم: استغفرالله! ابدا! " یکیشون گفت: ما چند تا بطری ویسکی داریم که جزو اموال یک از طاغوتی‌ها ضبط کرده‌ایم. فکر کردیم به جای این که اونا رو دور بریزیم، بهتره به مسلمونی که اهل خوردنش نباشه، بفروشیم و پولشو بدیم به مستضعفین. . . ویسکیا رو خریدم و راه افتادم. نزدیکای محمودیه، سه ـ چارتای دیگه جلو ماشینو گرفتن. اینا ویسکیای منو مصادره کردن. اینا یه باند درست کرده‌ن. از یک طرف می‌فروشن، از اون طرف به همدستا خبر می‌دن: یکی رو خر کردیم، خرید. حالا شما ضبطش کنین. تازه پدر سگا منّتم سرم گذاشتن که منو کمیته نمی‌برن و شلاقم نمی‌زنن و از این حرفا" (۲۰۷-۲۰۶).
با این همه، این گونه تلکه‌ها و سوء استفاده ها،، تنها جنبه‌ی اقتصادی و مالی ندارد که یک کمیته‌چی یک شبه ره صدساله رود. در نمونه‌های بالاتر، اینان می‌توانند در اندک مدت خود به نهاد قدرت و تأثیرگذار تبدیل شوند. به همین دلیل است که "فوکو" باور دارد "قدرت" بیش از آنچه خاستگاه اقتصادی داشته باشد، نوعی "استراتژی" است:

"فوکو در مصاحبه‌ای با عنوان "نظریه‌ی انتقادی / تئوری روشنفکری" (Critical theory / intellectual theory)
می‌گوید: "من خاستگاه قدرت را تنها به "سرمایه" محدود نمی‌کنم. قدرت، نیرویی است که منطقاً خود را بر کل بدنه‎‌ی جامعه تحمیل می‌کند. به نظر من همیشه مناسبات قدرت وجود دارند که متکثر بوده اشکال مختلفی دارند و می‌توانند در مناسبات خانواده‌گی یا در درون نهادها یا مدیریت نقش ایفا کنند" (فوکو، ۱۹۸۸، ۳۸).

یکی از نمونه‌های آشکاری که در آغاز انقلاب و در سال ۱۳۵۸ بازتاب گسترده‌ای در رسانه و مطبوعات داشت، ماجرای "ماشاء الله قصاب" بود. نام اصلی او "ماشاء الله کاشانی‌خواه" بود که در جنوب تهران، قصابی داشت. پیشتر گفتیم که انقلاب، خس و خاشاک را جذب و بر سطح آب می‌نشاند. معلوم نیست این قصاب را "دکتر یزدی" به چه دلیلی در رأس کمیته‌ای قرار می‌دهد که گویا باید از سفارت آمریکا در تهران، مراقبت کند. با این همه او در اندک مدت چنان به فساد سیستماتیک آلوده شد که مایه‌ی نگرانی خاطر "دولت موقت" گردید و به دستور "مهدوی کنی" (رئیس کمیته‌های انقلاب اسلامی) از سفارت اخراج شد. به گفته‌ی "دکتر یزدی" او و گروهش، با دریافت پول‌های هنگفت از مراجعان ایرانی از حضورش در سفارت سوء استفاده کرده برایشان ویزا می‌گرفت. کسانی مانند او با رسیدن به یک سِمَت مهم دولتی، می‌تواند از پلکان ترقی بالا روند و در اندک مدت، خود به "نهاد قدرتمند" تبدیل شوند. و اینک به یک شاهد مستند و تاریخی و انتشار‌یافته:

". . . وقتی آن کمیته جمع شد، آقای "شاه‌آبادی" با کمیته‌ای که برای خودش تشکیل داد، شروع کرد به گرفتن ماشین‌فروش‌ها. هفت-هشت آخوندی که در رأس انقلاب بودند و داشتند می‌بردند و می‌خورند، چیزی درست کردند برای جلوگیری از داد و بیداد احتمالی خمینی. "حساب شماره ۱۰۰ را به اسم خمینی درست کردند که بخشی از پول دزدی‌ها و فروش اموال تاراج‌شده موزه‌ها و کاخ‌ها برود به دست رهبر برسد تا در کارهای فرهنگی و هام المنفعه استفاده شود. بعد هر کدام از این آخوندها مثلاً "خلخالی" – که مال مواد مخدّر بود و می‌خواست کسی را آزاد کند – می‌گفت: برو این قدر بریز به حساب صد و بیا" (بروجردی،

تاریخگرایی نو، بر مقاومت نیروهای آگاه نیز تأکید می‌کند: "فوکو" دو گونه "قدرت" می‌شناسد: نخست، قدرتی که به باور مارکسیست‌ها از مالکیت بر ابزار تولید و سرمایه ناشی می‌شود. در این حال، جامعه به دو بخش "مالکان" (owners) و "نامالکان" ((non-owners و "زیردستان" و "زبردستان" تقسیم می‌شود. تصور می‌رود که "قدرت" به نظمی گفته می‌شود که مقدم بر "مقاومت" ((resistance است اما به هر حال، "قدرت" نیست. در این حال، مقاومت، امر یا واکنشی ثانوی و فرعی به شمار می‌آید. اما "فوکو" این نظر را رد می‌کند و می‌گوید: مقاومت و قدرت، مناسباتی دوجانبه دارند. مردمی که خود را در حال ایستاده‌گی در برابر مناسبات قدرت می‌بینند، خود را به عنوان "خواهان قدرت" (expressive of power) می‌دانند " (بِنِت، ۲۰۰۰، ۱۸).

"هزاران هزار زن، در محوطه‌ی کاخ دادگستری جمع شده‌اند. جندین و چند اتوبوس، زنان شهرستانی را به پایتخت آورده است. اعتراض‌ها و شعارها، متوجه دستورات خمینی است در باره‌ی نحوه‌ی پوشش، لغو قوانین حافظ حقوق و سلب آزادی از بانوان. همبسته‌گی و اتحادی که امروز بین زن‌ها است، برایم تازه‌گی دارد. پخته‌گی و متانتی را که در رفتارشان می‌بینم، هرگز در گذشته ندیده ام. امروز رقابت، حسادت، چشم و هم‌چشمی محلی ندارد. امروز همه، نگران هم‌دیگرند. همه به یک زبان حرف می‌زنند؛ یک هدف دارند؛ یک راه می‌روند. قطعنامه‌ای که از طرف زنان حقوقدان تهیه شده است، به وسیله‌ی یکی از وکلای زن قرائت می‌شود و جمعیت به سوی کاخ نخست وزیری راه می‌افتد.

در میان راه، مردی کوتاه قد با چشم‌هایی خون گرفته به سمت صف زن‌ها یورش می‌آورد. قلوه سنگی به یک دست و بطری شکسته‌ای به دست دیگر دارد. تفنگ به دوش‌ها، برایش راه باز می‌کنند. به زن‌ها که می‌رسد، یک نفر سد راهش می‌شود. مردی ریزنقش و لاغر اندام از پشت، کمر مهاجم را می‌چسبد. صورت مرد ریزنقش چون انار پاره شده ای، خونین است و دهان مرد کوتاه قد چون سگ هاری پُرکف. پس بین مردان، جوان‌مردانی هم هستند نادر و پراکنده که اگر از حق ما دفاعی صریح نمی‌کنند، لااقل ظلمی بیش از این را هم به ما روا نمی‌دارند. در جلو کاخ نخست وزیری، بازرگان را یک نظر می‌بینیم ولی او کسی را نمی‌بیند. برای آن که چشمش به نامحرم نیفتد، یک دستش را سپر صورت می‌کند و با قدم‌هایی تند از مقابل ما می‌گذرد. زنها هو می‌کنند و به ریشش می‌خندند.

در راه بازگشت، فحش سبیل است: دشنام‌های رکیک چاله میدانی: "یا روسری، یا توسری" مهربانانه‌ترین توهینی است که می‌شنویم. گزارش تلویزیونی از اجتماع زنان در جلو کاخ دادگستری و محل نخست وزیری، از حمله‌ی سگ هاری که بطری شکسته به دست داشت و ناسزاهای او، موهن‌تر و ترسناک‌تر است. مفسّران تلویزیونی معتقدند زنانی که امروز دست به تظاهرات زده اند، یا بدکاره و معلوم الحالند، یا مزدور کارنجات لوازم آرایشی آمریکا. و این حرفها را با چه تبختری می‌زنند و با چه اطمینانی عرضه می‌کنند! فرضیه و سند و مدرک هم ارائه می‌دهند. از روی عکس‌ها و فیلمهایی - که از این تجمع برداشته اند - درشت نمایی صورت چند زن را محض عبرت همگان و برای محکوم کردن تظاهرکننده‌گان، بر پرده می آورند.؛ زنانی مثل دیگر زنان، مثل من. نه مُهر فاحشگی بر پیشانی دارند، نه نشان مزدوری آمریکا بر سینه. ولی لحن قاطع تحلیلگران تلویزیونی، جایی برای تردید نمی‌گذارد. همه‌ی ما، عامل اجنبی و روسپی رسمی هستیم. تصاویر را نشان می‌دهند؛ تهدید می‌کنند؛ خط و نشان می‌کشند و می‌گویند: آفتاب آمد دلیل آفتاب. چه استدلالی محکمتر از بالا بردن مشت؟ چه مدرکی بیچون و چراتر از نشان دادن دندان؟ چنین مدارکی را چگونه می‌توان رد کرد؟ با چنین استدلالی چه طور می شود درافتاد؟ " (۱۴۲-۱۴۱)

چنان که از همین شاهد متنی کوتاه برمی‌آید، خواننده با چند "صدا" و "بازتاب" گوناگون در روند تظاهرات، آشنا می‌شنود: نخست، صدای معترضان به پوشش اجباری روسری و راه‌پیمایی آنان به طرف نهاد نخست وزیری. دوم، رفتار مهاجمانه و تهدیدآمیز یکی از اوباشی که مورد حمایت کمیته‌چیان و تفنگ به دستان خاموش و منفعلی است که ظاهراً برای برقراری انتظامات آمده‌اند. سوم، نخست وزیر-آخوندی که حتی حاضر نیست به تظاهرکننده‌گان نگاه کند تا مبادا به "معصیت" آلوده شود، چه برسد به این که صدایشان را بشنود. چهارم، جوان غیرتمندی که در برابر مرد درشت اندام و قلوه‌سنگ به دست، یادآور "تیغ در کف زنگی مست" سینه سپر می‌کند. پنجم، بازتاب "تلویزیون جمهوری اسلامی" که تظاهرکننده‌گان را مشتی فواحش و زنان طاغوتی و مصرف کننده‌ی لوازم آرایشی آمریکا خوانده است. سالی که نکو است، از بهارش پیدا است.

اما شخصیت برجسته‌ای که در رمان با نام "مصطفی" از او یاد می‌شود، همان دکتر "مصطفی رحیمی" است که نامش با اسم "سارتر" در ایران گره خورده و از معرفان او، آثار و مکتبش "اگزیستانسیالیسم" است و جز نمایشنامه‌ها و ترجمه‌ها و شماری قابل اعتنا از مجموعه مقالات و کتاب‌هایش، نقش زیادی هم در شناخت واقعی ما از "اتحاد شوروی" و کمونیسم ارتدوکس آن داشته است. در رمان، او و همسرش به عنوان میهمان بر راوی ـ که سخت نسبت به او حالت اقرار و ارادت دارد ـ وارد می‌شود و در باره‌ی گفته‌های دیگران، بازتاب نشان می‌دهد. در باره‌ی او چنین آمده است:

"مصطفی اول کسی بود که از جمهوری اسلامی انتقاد صریح و آشکار کرد. نوشت و با این کار، سند سرافرازی‌اش زا معتبر ساخت. اما من منتظرم خشم مصطفی هم مثل خشم هومان یکپارچه و بی تخفیف باشد. منتظرم تصور نکند این حضرات با شنیدن حرف عقلانی و استدلال روشن، به راه راست هدایت شود. منتظرم نفس درهم پیچیده شدن طومار رژیمی که قابل تأیید و قبول او نبوده است، سبب دل خوشیاش نباشد" (۱۶۰).

دکتر "مصطفی رحیمی" در این میهمانی با شخصیت‌های داستانی مختلفی به بحث می‌پردازد که چه بسا شخصیت‌های واقعی و هریک، نماینده‌ی یک دیدگاه خاص اجتماعی ـ سیاسی باشند. "احمد" دیدگاه حزبی ("حزب توده‌ی ایران") دارد و به آینده‌ی انقلاب و مردم سخت امیدوار و خوشبین است. خوشبختانه ماه عسل ازدواج بی‌تناسب و نامعقول "جمهوری اسلامی" با "حزب طراز نوین طبقه ی کارگر" دیری نپایید و پس از سازمان‌های "مجاهدین" و "فدائیان" به کلی قلع و قمع شدند. گریه‌های رسوا‌کننده‌ی "ناخدا افضلی" و حضور تمام اعضای برجسته‌ی "سازمان مخفی حزب توده" در جلسه‌ی دادگاه، به خوش خیالی، ناکارآمدی و گولی این حزب برای دومین بار پس از کودتای بیست و هشتم مرداد ماه و توبه نامه‌ی "دکتر محمد بهرامی" دبیر کل این حزب شوروی ساخته، دلالتگر و تأثرانگیز بود.

به عنوان یک داده‌ی فرامتنی در مورد "مصطفی رحیمی" می‌افزایم که بلند آوازه‌گی این حقوقدان برجسته‌ی دادگستری "تهران" به دلیل نامه‌ی سرگشاده ای بود که در دهم دی ماه ۱۳۵۷ اندکی پیش از پیروزی انقلاب به "خمینی" نوشته و سپس با عنوان "چرا با جمهوری اسلامی مخالفم؟" در روزنامه‌ی "آیندگان" در بیست و پنجم همان ماه منتشر شد. او در آن نامه هشدار داد که چه‌گونه ایران به راحتی ممکن است از دام یک "دیکتاتوری سکولار" برهد و به دام یک "استبداد دینی" بیفتد. "مهرک کمالی" نیز مقاله‌ای در 8 آوریل ۲۰۱۶ با عنوان "بازخوانی نامه‌ی تاریخی مصطفی رحیمی به آیت الله خمینی" نوشته، جوهر آن را مورد بازخوانی قرار داد. "رحیمی" در این مقاله معتقد بود که هر گونه پیشوند و پسوندی که به "جمهوری" اضافه شود، آن را از مفهوم و مسیر اصلی خود، خارج می‌کند و به بیراهه می‌کشاند. او در آن نامه نوشت:

"آن چنان که من می‌فهمم، جمهوری اسلامی یعنی آن که حاکمیت متعلق به روحانیون باشد" و این، در حالی است که در "پیش‌نویس قانون اساسی" ـ که به امضا و تأیید "سیّد روح الله خمینی" رسید ـ "ولایت فقیه" وجود نداشت و در "مجلس خبرگان" به پیشنهاد "سیّد محمد کیاوَش" و "عبدالرحمان حیدری" و "حسن آیت" وارد قانون اساسی شد" (نقل از "ویکی‌پدیای فارسی").

یک مورد دیگر از "مقاومت" بازتاب یک راننده ی اتوبوس در برابر دو آخوندی است که می‌خواهند به سفر بروند اما راننده از بردن آنان حتی به صورت "دربست" هم خودداری می‌کند اما حاضر است راوی ـ نویسنده را دربست به مقصد برساند. واکنش و مقاومت راننده، دلالت‌گر است و ربطی به عوالم روشنفکری ندارد. اما رفتارش نشان می‌دهد که اصلاً از آخوند جماعت بیزار است. او خرابی اتوبوس و بریدن ترمز آن را دلیل یا بهانه می‌آورد اما شخصاً رغبتی به سوار کردن آن دو ندارد. طنزهای نویسنده سخت گزنده و تأثیرگذار است و می‌شود در مورد آن،‌مقاله ای جداگانه نوشت. در برابر طنزهای کارِی او، هیچ خودکامه‌ای، تاب بردباری ندارد. برای آن که خواننده از زیور طنزهای گاراژدار و راننده بی‌بهره نماند، بخشی را می‌آورم تا به ارزش‌هی زیبایی‌شناختی اثر نیز پرداخته‌باشم:

"اون، اسقاطه؛ کار نمیکنه." آخوند میگوید: "خب اصلاحش کن". "اصلاحش کنم؟ مگه اینجا سلمونیه. ترمزش بریده". "خب ترمزو وصل کن پسر! کاری نداره". گاراژی به رگ غیرت حرفه‌ایش برخورده است. صدا را بلند میکند و میگوید: " ترمز بریده را وصل کنم؟ چطوری وصلش کنم؟ مگه کش تنبونه؟" آخوند اولی باز به میدان می‌آید و میگوید: " جوان! کار، نشد نداره. توکل به علی کن و کار ما رو راه بنداز". گاراژی دورخیز میکند چیزی بگوید ولی منصرف می شود. با بیحالی تنش را شل میکند و میگوید: " ببین آقاجان! تو حرف مرا نمیفهمی. برو یه حجت الاسلام فنی بفرست شاید حالیش شه". . . . پول را می‌پردازم. گاراژدار می‌گوید: "صُب ساعت 9 راه میفتیم". میگویم: " بسیار خب؛ خیلی ممنون". اخم گاراژدار تازه باز می شود و با خنده میگوید: "خیلی ام ممنون" و برای این که من شیرفهم شوم، اضافه میکند: "آغاسی!" (۱۵۶-۱۵۵).

تاریخگرایی نو، به "روح زمان" باور ندارد؛ به تعدد ارواح زمان و روایت‌ها باور دارد: " از نظر تاریخ‌گرایی نو، هیچ گونه گفتمانی به خودی خود و چنان که باید و شاید، نمی‌تواند دینامیسم پیچیده‌ی قدرت اجتماعی را توضیح دهد، زیرا چیزی به نام "روح یک‌پارچه‌ی زمان" و هیچ گونه توضیح موجه و فراگیری از تاریخ وجود ندارد. به جایش، نوعی تعامل پویا و ناپایدار در میان گفتمان‌ها هست. . . زمانی بود که لشکرکشی‌های "ژنرال کاستر" ((General Custer بر ضد بومیان آمریکا در پوشش "خدمت" و "تحکیم قدرت آمریکایی سفید" و از رهگذر نسل‌کُشی بومیان سرخ‌پوست و تصرف اراضی آنان انجام می‌شد. تعبیراتی مانند "خدمت به میهن" یا "ضرورت حاکمیت آمریکایی سفید" گفتمان غالب به شمار می‌رفتند. تاریخ‌گرایی نو در حال حاضر، به گزارش‌های تاریخی به عنوان "روایت‌ها"یی نگاه می‌کند که آگاهانه و ناآگاهانه بر پایه‌ی دیدگاهی متعصبانه نوشته شده‌اند. بیشتر تاریخ‌دانان از این اندازه تعصبات عقیدتی خود، آگاه نیستند و نوشته‌هایشان بیش از آنچه "عینی" باشد، آغشته به تعصبات و "ذهنی" است. تاریخ‌گرایی نو، تاریخ را به عنوان "متن"ی می‌شناسد که باید "تفسیر" شود؛ درست همان گونه که منتقدان ادبی، متون ادبی را تفسیر می‌کنند" (تیسن، ۲۸۶).

موضع‌گیری "تلویزیون جمهوری اسلامی" در برابر تظاهرات زنان و کوشش برای نیفتادن نگاه "مهندس بازرگان" به سیل جمعیت زنان معترض، البته خود یک "گفتمان" و نمودی از "روح زمان" و روزگاری است که به جای مغزها، دست‌ها عمل می‌کنند. اما همین تظاهرات زنان هوشمند و بیدار و آزادی‌خواه و راه‌پیمایی آنان نیز، خود "گفتمان" و نمودی دیگر از "روح زمان" است و هیچ گاه از یادها و حافظه‌ی تاریخی به ویژه زنان نستوه ما پاک نخواهد شد. بازتاب سازمان‌ها و نهادهای مختلف دیگر، نیز نوعی دیگر از "گفتمان" و "روح زمان" ما بوده است. سازمان و احزاب چپ توده زده و پوپولیستی ما نیز آن را شایسته و پیشرو ارزیابی نمی‌کردند. "حزب توده" و "فدائیان" این گونه اعتراضات را، بازتابی از نارضایتی زنان غرب‌زده، طرفدار بورژوازی و "خُرده بورژواهای مرفه"ی می‌دانستند که به مسائل اساسی‌تر مانند شعارهای کلیشه‌ای "کار برای کارگر، زمین برای برزگر" اهمیتی نمی‌دهند. آنچه برای این سازمان‌ها ارزشی نداشت، نفس "آزادی" و "آزادی‌های اجتماعی ـ سیاسی" و "حقوق شهروندی" بود. اینان کسانی را که زیاد از "آزادی" دم می‌زدند "روشنفکر" می‌دانستند و مقصودشان کسانی بودند که بیشتر "ذهنیت‌گرا" هستند. حتی به یاد دارم که همین به اصطلاح "فدائیان خلق" کسی مانند "علی کشتگر" نویسنده و مترجم و عضو "کانون نویسندگان ایران" را به طعن و طنز "روشنفکر" می‌خواندند. اما صدای "مصطفی رحیمی" هم خود یک "گفتمان" و بخشی دیگر از "روح زمان" بود. او که حقوقدانی برجسته و روشنفکری آگاه بود، از مفهوم "آزادی" تصوری شفاف و خلاق داشت و اهمیت آن را برای پیشگیری از حوادث فجیع آینده مانند حمله به "کانون نویسندگان ایران"، حمله به "شورای نویسندگان ایران"، حمله به "ستاد خلق ترکمن"، "حمله به ستاد سازمان‌های سیاسی در "کردستان" ضروری‌تر از نان شب می‌دانست. مقاله‌ی "مهشید امیرشاهی" در روزنامه‌ی "آیندگان" خود "گفتمان" دیگری بود که در آن روزهای بیم و امید، شهامتی عظیم می‌طلبید. دکتر "سیروس پرهام" کتاب "آنقلاب ایران و مبانی رهبری امام خمینی" خود را با نام مستعار "سایروس برام" در ۱۳۵۷ نخست به صورت پاورقی در روزنامه‌ی "اطلاعات" و سپس به صورت کتاب در "انتشارات امیرکبیر" انتشار داد و از نیات پلید و خوابی که امام کذّاب برایمان دیده بود، پرده برداشت. او با رندی خاصی وانمود کرد که نویسنده‌ی کتاب، یک نفر اروپایی به نام "سایروس برام" بوده و خواننده خوب می‌داند که "سایروس" صورت تحریف‌شده‌ی "سیروس" و "برام" صورتی از همان "پرهام" است و این که گویا مترجمی به نام "پ. شیرازی" آن را ترجمه کرده است. "پ" حرف اول همان "پرهام" و "شیراز" زادگاه "سیروس پرهام" است. زمانی خانم "تی‌بی‌نِه" (سخنگوی "ویت کُنگ"ها) گفته بود: "وقتی زیاد قوی نیستی، باید زیاد زرنگ باشی". او مصداق راستین این حُکم بود. با این که چنین مقالات و آثاری نتوانست تأثیر چندانی بر روند شتابان و سرسام گرفته‌ی حوادث بگذارد، به اعتباری یک "اتفاق تاریخی" و یک "گفتمان" بود. به رمان بازمی‌گردیم که بهترین مرجع برای آشنایی با "ارواح زمان" و "گفتمان‌ها" است. راوی ـ نویسنده در طی مسیری با "محمد" راننده‌ی تاکسی و سرویس حرف می‌زند. او طرفدار "بختیار" است:

"این که خیلی به نظر آدم خوبی میاد. حرفاش به دل آدم میچسبه. همچی از ته دل حرف میزنه. روزنومه‌ها رم راه انداخته. راستی راستیم دستشونه باز گذاشته. اما این بی انصافا همین طور فحش میدن. چرا امونش نمیدن؟ خیلی بی انصافن؛ انگار نمیخوان اوضاع رو به راه شه. . . محمد از تو جیبش چند ورق کاغذ چاپی درمی آورد و میدهد به من و می‌گوید ببین چه فحشایی به بختیار داده. آخه بابا تیمور بختیار [ فرماندار نظامی تهران پس از کودتای 28 مرداد ۱۳۳۲ ] چه کار به این بختیار داره؟"

اعلامیه‌ی چریک‌های فدایی خلق است: سراپا بدگویی و ناسزا. تهمت‌های ناروا، اطلاعات نادرست. می‌گویم: " عجب آدمای بی شرمی ان! وقتی تیمور بختیار رئیس ساواک بود، شاپور بختیار تو زندون بود" (۷۴).

نویسنده با گروهی از دوستانش به "احمدآباد" رفته تا در مراسمی شرکت کند که در آن سازمان‌های مختلف سیاسی هم حضوری فعال دارند و رهبران یا نماینده‌گانشان در آن، سخنرانی می‌کنند. نویسنده به طعن و طنز از "مسعود رجوی" به "لیلیپوت" ((Lilliput تعبیر می‌کند که به کوتوله‌هایی در رمان "سفرهای گالیوِر" ((Gulliver's Travels اشاره دارد که "سویفت" (Swift) دویست سال پیش نوشته‌است:

"سرکرده ی مجاهدین پشت تریبون می‌رود. صدای صفیر گلوله و تیرهای هوایی، صحبت او را چند بار قطع می‌کند و سخنرانی به گوش کمتر کسی می‌رسد. می‌پرسم: "میراث‌خوار ملّیون اینان؟" لیلیپوت مبارز، گوشه‌ی عبای طالقانی را گرفته است و تولد جبهه‌ی جدیدی را به رهبری خودش اعلام می‌کند؛ جبهه ای "ضد امپریالیستی برای رفع ستم طبقاتی و خواست‌های بلافاصله‌اش، انجام رفراندوم به منظور نفی سلطنت، مجازات خائنین، قبول خودمختاری برای خلق‌ها". "جبهه‌ی ملّی" را "غیر دموکراتیک، قدرتگرا و انحصارطلب" می‌خواند ومعتقد است "تداوم آرمانی" در آن نیست و "رهبری آن، به مبارزهی توده‌ها بی‌اعتقاد است". بر سکوی سخنرانی و در اطراف آن، بیشتر فدائیان و مجاهدین با آرم‌ها و پرچم‌هاشان دیده می‌شوند. از "جبهه‌ی ملی" اثری نیست" (۱۴۰).

"در حضر" به یک اعتبار، حافظه‌ی تاریخی و ملّی ما در آغاز انقلاب و بایگانی ارزشمندی برای آگاهی از گفتمان‌های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و ادبی است. در باره‌ی همین کتاب 600 صفحه‌ای می‌شود کتابی مستقل نوشت و در آن، این اثر را به عنوان منشوری معرفی کرد که سطوح گوناگون پندار، گفتار و کردار مردم، لایه‌ها و طبقات اجتماعی و نیروهای فعال سیاسی را بازتاب می‌دهد. ارزش این رمان شاید بیشتر به این دلیل باشد که از ترکِش و آسیب "ایده‌ئولوژی" جهنمی، ایمِن مانده است و نویسنده‌ی آزادی‌خواه با شهامتی تمام، دیدگاه شخصی خود را مطرح می‌کند اما همه‌ی "صداها" و "گفتمان‌ها"ی دیگر را هم بازتاب می‌دهد و نظر خود را در مورد آن‌ها می‌نویسد. ارزش دیگر این اثر، در کوشش برای جمع میان "تاریخ" و "رمان" به عنوان "رمان تاریخی" است:

"تاریخ، رویکردی علمی به واقعیت است؛ در حالی که رمان باید در خدمت واقعیتی به نام "رمان" باشد. در رمان، واقعیت بیرون چندان وزن و اعتباری ندارد اما رمان به نویسنده اجازه می‌دهد تا اندازه‌ای به تخیل و جعل (برساخت) متوسل شود و در برخورد با رخدادها و شخصیت‌ها، از اختیارات خاص خویش استفاده کند؛ یعنی واقعیت را تحریف‌کند اما البته تا حدی که به دروغ متوسل نشود. . . رمان تاریخی، گرایشی میان رشته‌ای میان تاریخ و ادبیات است. نویسنده‌ی رمان تاریخی، می‌تواند به احساس و عاطفه متوسل شود و تنها در بند رخدادها و ثبت واقعیات بیرون و خالص نباشد و با بهره‌جویی از داده‌های نو، به بازسازی تاریخ بپردازد و در این مورد، به احساس خواننده متوسل شود و به قلب او راه یابد. درواقع، هیچ گونه ناسازگاری ای میان تاریخ و ادبیات وجود ندارد. تاریخ، به صحّت و سُقم و تدقیق در امور می‌پردازد، در حالی که رمان به تخیل آهنگ می‌کند. حضور عناصر تاریخی در یک اثر ادبی، باعث زینت و غَنای اثر ادبی می‌گردد، اما ارزش تاریخی آن را تباه نمی‌کند. در رمان تاریخی، تاریخ و ادبیات دست در دست هم می‌نهند و در نتیجه، گونه‌ای گفتمان بین گذشته و اکنون، عقل و احساس، واقعیت و آرمان به وجود می‌آید و تجربیات گذشته، به روز می‌شود. به این ترتیب رمان تاریخی، فراخوانی به گذشته‌ها است تا با رجوع به تاریخ، هم دانش عمیق‌تری نسبت به گذشته‌های خود کسب کنیم، هم خود را بهتر بشناسیم، زیرا همان گونه که "ویتولد کولا" ((Witold Kula تاریخدان و اقتصاددان لهستانی گفته‌است: بدون تاریخ، جامعه‌ی انسانی از خود هیچ نخواهد داشت" ("دانشنامه‌ی بزرگ شوروی"، ۲۰۱۰).

منابع:

آل‌احمد، جلال. نون والقلم. تهران: انتشارات فردوسی، ۱۳۷۵.
الهی، صدرالدین، پررنگیها، کمرنگیها و بیرنگیها، اکتبر ۲۰۲۰.
امیرشاهی، مهشید. درحَضَر. چاپ اول، 1987، بی ناشر، برگرفته از سایت زیر:
http://www.amirshahi.org/Roman/Dar Hazar/hazar-index.htm. PDF. Tarikhema.org
بروجردی، حسین. پشت پرده‌ی انقلاب: اعترافات حسین بروجردی. به کوشش و ویرایش بهرام چوبینه. بی نا. بی تا.
"حمله‌ی اعراب به ایران"، دانش‌نامه‌ی آزاد "ویکی‌پدیا"، آخرین ویرایش در ۲۴ سپتامبر ۲۰۲۵.
"خبر فوری: روایتی از آخرین دیدار هوشنگ نهاوندی با شاه"، ۱۴ آبان ۱۴۰۴، کُد خبر: ۳۱۷۵۱۱۹.
رحیمی، مصطفی. نامه به امام خمینی: چرا با جمهوری اسلامی مخالفم؟ "آیندگان"، ۲۵ دی ۱۳۵۷.
هویدا، امیرعباس، مازاد درامدهای نفتی خود را در آلمان، فرانسه و استرالیا سرمایه‌گذاری می‌کنیم، "اقتصاد نیوز"، ۷. ۷. ۱۴۰۲، کُد خبر ۶۰۰۷۳۴.
Bennett, Anna. Re-cognising Power: A Discourse Analysis of Power Relations (A Thesis). The University of New South Wales, 2000.
Dobie, Ann B. Theory into Practice: An Introduction to Literary Criticism. Fourth Edition, Cengage Learning, 2015.
Foucault, M. 'Critical theory / intellectual theory'. interview with Gerald Raulet, in L. Kritzman (ed.), 1988.
Tyson, Lois. Critical Theory Today: A User-Friendly Guide. Second Edition, Routledge, 2006.
The Great Soviet Encyclopedia, 3.rd. Edition (1970-1979) © 2010. The Gale Group. Inc. Cited in: Brief Definition and Characterization of a Historical Novel. By: Carlos Mata Indurian (University of Navarra). Translation for Caultorahistorica, 2009.


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد