logo





اوگنی فدورینوف

مکتبی برای درک درد مردم

برگردان. رحیم کاکایی

يکشنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۳ مه ۲۰۲۶



«تنها در کار همراه با کارگران و دهقانان می‌توان کمونیست واقعی شد».
از سخنرانی و. ای. لنین

امروزه، بیشتر بازتاب‌های نوستالژیکی از روسیه‌ی پیش از انقلاب به عنوان نوعی جامعه‌ی ایده‌آل شنیده می‌شود: نظم و تقوا در آنجا حاکم بودند، مردم در هماهنگی زندگی می‌کردند و دولت به مردم اهمیت می‌داد. با این حال، واقعیت بسیار سخت‌تر بود - و پرونده‌های دادگاهی مربوط به دستیار وکیل جوان (وکیل) ولادیمیر ایلیچ اولیانوف (لنین) در سامارا در سال‌های ۱۸۹۲-۱۸۹۳ آشکارا این را نشان می‌دهد.

میانگین امید به زندگی دهقانان و کارگران در اواخر سده نوزده به سختی به 30 تا 35 سال می‌رسید، که نتیجه کار طاقت‌فرسا، تغذیه نامناسب و نبود مراقبت‌های بهداشتی در دسترس بود. زنان به ویژه رنج می‌بردند: زنان دهقان که بار دو چندان کار مزرعه و کارهای خانه را بر دوش می‌کشیدند، بیشتر در سن 30 سالگی شبیه پیرزنان می‌شدند - پیری زودرس ناشی از حجم کار بیش از حد، کمبود مزمن خواب و عدم استراحت کافی. زندگی روزمره در شرایط بسیار غیربهداشتی سپری می‌شد: روستاها فاقد سیستم فاضلاب بودند و آب از چاه‌های عمومی که اغلب آلوده بودند، کشیده می‌شد؛ کلبه‌ها تنگ، با تهویه نامناسب و اغلب پر از جمعیت و دام بودند. وضعیت در شهرها نیز بهتر نبود: حومه‌های کارگری غرق کثافت بودند، زباله و فاضلاب در خیابان‌ها انباشته می‌شد و سربازخانه‌ها و پادگان‌های پرجمعیت به محل پرورش عفونت تبدیل می‌شدند. بیماری‌های همه‌گیر وبا، تیفوس و سل مرتباً تمام خانواده‌ها را از بین می‌بردند و میزان بهداشت اولیه برای اکثریت مردم یک کالای لوکس غیرقابل دسترس بود. همه اینها تاثیر مستقیمی بر وضعیت اجتماعی داشت: افرادی که به دلیل فقر و بیماری به بن‌بست رسیده بودند، اغلب نه از روی منفعت شخصی، بلکه از روی ناچاری - برای سیر کردن فرزندانشان، خرید دارو یا صرفاً جلوگیری از گرسنگی - به جرم و جنایت متوسل می‌شدند. و دقیقاً همین «آدم‌های کوچک»، کسانی که زندگی آنها را به حاشیه رانده بود، همان کسانی بودند که لنین، وکیل جوان، هنگام دفاع از آنها در دادگاه روبرو شد و از نزدیک شاهد عمق نابرابری اجتماعی و نقص‌های سیستم بود. برای نمونه، پرونده دهقان واسیلی فئودوروویچ مولنکوف را در نظر بگیریم - و ما خود را در فضای خفه کننده مناطق داخلی سامارا در سال ۱۸۹۲ غرق کنم، جایی که به نظر می‌رسید خود زمین زیر بار فقر و بی‌عدالتی ناله می‌کند. در آن روز ماه مارس، واسیلی وارد مغازه می شود - نه برای خرید کالا، بلکه برای یافتن لحظه‌ای پناهگاه از باد بی‌رحم و سردی که استخوان‌هایش را سوراخ می‌کرد. کفش‌های لیف‌دارش به سختی گرما را حفظ می‌کردند و بدنش، که از کار طاقت‌فرسا خسته شده بود، التماس می‌کرد که استراحت کند. اتاق کم‌نور، که بوی نم غلات کهنه و کواس ترش در آن پیچیده بود، آکنده از فضایی غم انگیز و ناامیدکننده بود. مغازه‌دار با نگاهی غمگین به پشت پیشخوان نگاه کرد و دورش همان دهقانان خسته - همه با لباسهای بلند وصله‌دار، با دستانی سیاه شده از کار توان سوز، با چهره‌هایی که از نیاز و ناامیدی چروکیده بودند - جمع شده بودند.

در حالت مستی شدید - نه ناشی از بیکاری و عیاشی، بلکه ناشی از کار کمرشکن، سده‌ها خستگی و احساس خردکننده‌ی ناامیدی - واسیلی کنترل خود را از دست داد. کلماتی از لبانش جاری می‌شد که شاید قصد نداشت آنها را با صدای بلند بیان کند: دهقان در اوج ناامیدی، سیلی از توهین‌های رکیک به واقعیت اطراف خود روانه کرد، بدون اینکه کلمات را با لحنی نرم ادا کند. او خدا و تزار را نه در دعا، بلکه در نفرینی خشمگین - نه به عنوان حاکمان، بلکه به عنوان نمادهایی از هر آنچه که سال‌ها بر دوشش سنگینی می‌کرد، فرا می‌خواند: فقر، بی‌قانونی، بی‌تفاوتی مقامات، که به نظر می‌رسید عمداً جهانی را خلق کرده‌اند که در آن دهقان صرفاً چرخ‌دنده ای در ماشین بی‌رحمی است که جانش ذره‌ای ارزش ندارد. این یک چالش جسورانه نبود، بلکه فریاد روحی بود که سال‌ها محرومیت او را زخمی کرده بود - فریادی ناامیدانه و زمخت از مردی که تا لبه پرتگاه رانده شده بود. طبق قانون، او به جرم «کفرگویی» با مجازات تا ۱۵ سال کار اجباری روبرو شد - مجازاتی که به طرز وحشتناکی با جرم نامتناسب بود، گویی نه برای اصلاح، بلکه برای شکستن نهایی مردی که از پیش شکسته بود. اما در این سیستم، متن رسمی قانون بالاتر از عدالت ارزش داشت و سرنوشت یک دهقان معمولی پایین‌تر از یک تکه کاغذ با مهر، پایین‌تر از هوس یک مقام رسمی، پایین‌تر از نگاه بی‌تفاوت کسانی که هرگز نمی‌دانستند زحمت کشیدن از صبح تا شام برای سیر کردن خانواده‌شان چگونه است، ارزیابی می‌شد.

ولادیمیر اولیانوف (لنین)، دستیار وکیل جوانی با نگاهی نافذ و منطقی آهنین، پرونده را به دست گرفت. او گناه را پنهان نکرد، بلکه بی‌رحمانه حقیقت را آشکار کرد: مولنکوف ناخواسته عمل کرده بود؛ سخنان او گستاخی نبود، بلکه فریاد ناامیدی ناشی از جهل، فقر و مستی بود و صرفاً آنچه را که سال‌ها در روحش انباشته شده بود، آشکار می‌کرد. در نتیجه، حکم به یک سال زندان تخفیف یافت، که دهقان تا آن زمان تقریباً آن را گذرانده بود. این داستان حقیقت تلخ آن دوران را آشکار می‌کند: برای یک دهقان، هر اشتباه پیش پا افتاده‌ای می‌توانست به یک فاجعه تبدیل شود و رستگاری در گرو برخورد اتفاقی با یک وکیل مدافع شایسته بود - شانسی زودگذر در جهانی که عدالت برای مردم عادی تجملاتی غیرقابل دسترس بود. مورد دیگر، مربوط به سرباز بازنشسته کراسنوسلوف است. راه و مسیر او را تصور کنید: سال‌های خدمت، مانور پادگانی، سپس بازگشت به روستا، جایی که نه زمینی، نه کاری، نه حمایتی وجود دارد. سربازان سابق اغلب خود را در حاشیه زندگی می‌دیدند: یونیفرم‌هایشان را درآورده بودند و زندگی غیرنظامی تمایلی به پذیرش آنها نداشت. کراسنوسلوف که از گرسنگی به گوشه‌ای رانده شده بود، ۱۱۳ روبل از آپارتمان قفل نشده‌ی یک تاجر به نام سوروشنیکوف دزدید. لنین فقط از او در دادگاه دفاع نکرد - او فاجعه انسانی پشت این سرقت را می‌دید. وکیل درخواست تجدیدنظر داد، تناقضات پرونده را کشف کرد و در نهایت متهم تبرئه شد. این فقط شانس نبود، بلکه یک موفقیت نادر در سیستمی بود که مصمم بود نه کمک، بلکه مجازات کند.

تصویر حتی ترسناک‌تری در مورد گوسف، تاجری که همسرش را با شلاق کتک زد، ترسیم شده است. زن، لرزان و گریان، خودش متهم شد - زندگی‌اش بسیار غیرقابل تحمل شده بود. گناه گوسف آشکار بود، اما جامعه چشم خود را بر خشونت خانگی بسته بود: در آن روزها، زنان هیچ مکانیسم دفاعی واقعی نداشتند و کتک زدن تقریباً امری عادی تلقی می‌شد. لنین درخواست تخفیف در مجازات نکرد - او می‌دانست که قضیه در مورد یک شوهر بی‌رحم نیست، بلکه در ساختاری است که در آن قدرت بیشتر از حقوق اهمیت داشت و صدای زن تقریبا وزن نداشت. و حال بیایم به پس‌زمینه‌ی این داستان‌ها رنگ و لعاب بدهیم - رنگ‌هایی تیره، غم‌انگیز، آکنده از درد و ناامیدی. سالهای ۱۸۹۱-۱۸۹۲ - دوران قحطی وحشتناک و همه‌گیری وبا در منطقه‌ی ولگا، زمانی که خودِ سرزمین، که از خشکسالی خشک شده بود، گویی به کسانی که سده ها از میوه‌های آن تغذیه کرده بودند، پشت کرده بود. انبوهی از آورگان خسته در جاده‌های غبارآلود و ترک‌خورده که تا بی‌نهایت امتداد داشتند، با چشمانی بی‌فروغ، دسته‌هایی از جل و پلاس های رقت‌انگیز، با کودکانی که به سختی می‌توانستند روی پاهایشان بایستند. در روستاها، کلبه‌ها خالی بودند: برخی تخته‌کوب شده بودند، برخی دیگر با درهای کاملاً باز، گویی در حال سرزنش خاموش جهان بودند. باد در اتاق‌های خالی می‌وزید و گرد و غبار و غم فراموش‌شده را با خود می‌برد. در حومه‌ی شهرها، گورستان‌ها با تپه‌های بی‌نام و نشان- بدون صلیب، بدون دعا - رشد می‌کردند: مردم آنقدر سریع می‌مردند که نه قدرتی و نه وسیله‌ای برای مراسم تشییع جنازه باقی نمی‌ماند.

کلبه‌ها با اجاق‌های سیاه گرم می شدند - دود تند و تیزی که چشم‌ها را می‌سوزاند، از سقف به بالا می‌پیچید و لباس‌ها، مو ها و پوست را خیس می‌کرد. هوا غلیظ و سنگین بود: بوی نمناکی، پوسیدگی، آب راکد و چیز دیگری را در هم می‌آمیخت - آن چیز گریزانی که در جایی که مردم در گرسنگی زندگی می‌کنند، جایی که نه دارویی، نه پزشکی، و نه امیدی به کمک وجود ندارد، ظاهر می‌شود. اپیدمی وبا که همانند سایه‌ای تاریک گسترش یافت: ناگهان از راه رسید و تمام خانواده‌ها را از بین برد و امدادگران روستا، اگر اصلاً وجود داشتند، صرفاً شانه‌های خود را بالا می انداختند - داروهای کافی، دانش بسنده وجود نداشت و دهقانان وسیله‌ای برای درمان نداشتند. بیماران به بستگان آنها سپرده می‌شدند که فقط می‌توانستند چای گیاهی و آب گرم به آنها بدهند - در برابر وبا، این به همان اندازه مؤثر بود که سعی کنید طوفان را با دست خود متوقف کنید. کودکانی که شکم‌هایشان از گرسنگی ورم کرده بود، برای تکه‌ای نان دست دراز می‌کردند، چشمانشان گرسنه بود، دیگر نه از شادی کودکانه، بلکه از خستگی و تسلیم در برابر سرنوشت شان پر بود. سالمندان، که از فقر و بیماری خسته شده بودند، بر اثر تیفوس، ذات‌الریه و خستگی مفرط جان می دادند، اغلب بدون اینکه حتیفرصت خداحافظی با عزیزانشان را داشته باشند. زنانی که از کار طاقت‌فرسا، نگرانی‌های بی‌پایان و ترس مداوم برای فرزندانشان خسته شده بودند، تا سن 30 سالگی، با رخسارهای چروکیده، دستان زبر و کمرشان زیر بار سنگینی که ناگزیر هر روز حمل می‌کردند، خمیده شده بودند.

همانا در این دنیا بود که گرسنگی و بیماری دست در دست هم داشتند، جایی که هر روز مبارزه‌ای برای بقا بود، کسانی که ولادیمیر اولیانوف (لنین) از آنها دفاع می‌کرد، زندگی و عمل می‌کردند. دهقانانی چون اوژدین، زایتسف و کراسیلنیکوف که اقدام به دزدیدن غله از انبار یک کولاک ثروتمند کردند، دزد نبودند - آنها گرسنه‌هایی بودند که به لبه پرتگاه رانده شده بودند و این عمل برای آنها مسئله بقا و آخرین تلاش برای نجات خانواده‌های خود از گرسنگی بود. برای دادگاه، این پرونده به یک مورد دیگری از تلاش برای سرقت اموال، یک امر تشریفاتی در پرونده‌های دادگاه‌ها، و برای لنین، یک نمایش آشکار و دردناک دیگری بود که این سیستم برای محافظت از ثروتمندان و مجازات فقرا طراحی شده بود - مجازات آنها به خاطر فقرشان، نه کمک به آنها برای غلبه بر آن. او نه شاهد جنایات منفرد، بلکه شاهد یک دوره کامل بود، دوره‌ای که فقر به جرم تبدیل شد، دوره‌ای که قانون در خدمت منافع طبقات دارا بود، و عدالت برای کسانی که زمین را کشت می‌کردند، غلات می‌کاشتند و همچنان گرسنه می‌ماندند، رویایی دست‌نیافتنی باقی ماند. و هر پیروزی در دادگاه چیزی بیش از یک موفقیت قانونی بود - شورشی کوچک علیه بی‌عدالتی‌ای بود که پایا و دگرگون ناپذیر نمایان می شد، اما زیر یورش حقیقت و نرم دلی انسانی، سرانجام ترک خورد. ولادیمیر ایلیچ عمیقاً نیازهای مردم عادی را می‌شناخت و درک می‌کرد: در طول سال‌های کار در سامارا، به چهره‌های نحیف دهقانان و سربازان نگاه می‌کرد، داستان‌های آنها را می‌شنید و بار زندگی آنها را حس می‌کرد. او کودکانی را می‌دید که از سوءتغذیه رنگ‌پریده می‌شدند، زنانی را می‌دید که زیر بارهای غیرقابل تحمل خم می‌شدند و مردان ناامید برای سیر کردن خانواده‌هایشان به اقدامات افراطی متوسل می‌شدند. لنین بوی کلبه‌های مرطوبی را که با اجاق‌های سیاه گرم می‌شدند، زمزمه صف‌های نان‌فروشی‌ها و زمزمه‌های تشییع جنازه‌های جدید پس از شیوع وبا را به یاد می‌آورد. او فهمیده بود که در مقابل او نه اخلاگران نظم، بلکه قربانیان سیستم بودند - مردمی که به دلیل گرسنگی، بیماری و فقدان حقوق به گوشه‌ای رانده شده بودند.

هنگامیکه انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر در سال ۱۹۱۷ به غرش در آمد، لنین از همین توده‌های کارگر و دهقان - مردمی شکنجه‌شده و تحقیرشده که از گرسنگی و بیماری جان خود را از دست داده بودند، مردمی که سال‌ها برای تغییر منتظر مانده بودند و سرانجام تصمیم به اقدام گرفته بودند - کمک گرفت. سخنان او نه در سالن‌ها و اتاق کارها، بلکه در روستاها، کارخانه‌ها و سربازخانه‌ها طنین‌انداز می‌شد، زیرا او به زبان کسانی گفتگو می‌کرد که ارزش یک تکه نان را می‌دانستند، کسانی که به یاد داشتند ترس از محاکمه به خاطر جرمی ناشی از فقر چگونه است، کسانی که رویای عدالت را نه به عنوان یک آرمان انتزاعی، بلکه به عنوان یک نیاز مبرم در سر می‌پروراندند. تجربه دوره سامارا برای لنین به مکتبی در درک درد مردم تبدیل شد. او تنها از متهم در دادگاه دفاع نمی‌کرد - او یاد گرفت که صدای کسانی را که مقامات به نادیده گرفتن آنها خو گرفته بودند، بشنود. و هنگامی که زمان تغییر بزرگ فرا رسید، این صدا به پشتیبان او تبدیل شد و برنامه حزب کمونیست بازتابی از امیدهای کسانی شد که دیگر نمی‌خواستند در جهانی زندگی کنند که در آن زیستن و بقا با جرم برابر بود.

از این رو، دوره سامارای لنین، برهه‌ای حیاتی در زندگینامه اوست که چهره واقعی روسیه پیش از انقلاب را آشکار می‌کند، جایی که در پشت ظاهر «شکوه» متظاهرانه و شکوه امپراتوری، فقر، بی‌عدالتی اجتماعی، قوانین سختگیرانه و محرومیت «مردم کوچک» نهفته بود. در آن سال‌ها، استان سامارا، مانند بسیاری از مناطق منطقه ولگا، به مرکز یک تراژدی ملی تبدیل شد: قحطی ۱۸۹۱-۱۸۹۲ جان صدها هزار نفر را گرفت و بر پایه آمار زمستوو، در برخی مناطق تا ۶۰ درصد از خانوارهای دهقانی دام‌های خود را از دست دادند که این چیزی بیش از فقر بود – این حکمی بود برای زمستانی از گرسنگی، نابودی گریز‌ناپذیر همه خانواده‌ها. ارقام بیمناک آن سال‌ها خود گویای همه چیز هستند: میانگین امید به زندگی یک دهقان به سختی به بزرگسالی می‌رسید، مرگ و میر نوزادان زیر پنج سال از ۴۰ درصد فراتر می‌رفت و شیوع وبا و تیفوس سالانه جان هزاران نفر را می‌گرفت - بیماری‌ها مانند طاعونی سیاه در سراسر استان‌ها گسترش می‌یافت و نه پیر و نه جوان را در امان می‌گذاشت. در محله های کارگری سامارا، که پر از خانه های چوبی و جان پناه های کوچک بود، اوضاع بهتر نبود و گاهی حتی وخیم‌تر بود: اینجا، در دود و سر و صدای شهر صنعتی، مردم حتی سریع‌تر از پا می افتادند. خیابان‌های باریک، غرق در فاضلاب، بوی نفت کوره، گرد زغال سنگ و پوسیدگی؛ سوله‌های چوبی که با عجله ساخته شده بودند، سراسر پوسیده بودند و در زمستان به سختی از خیابان گرم‌تر بودند. سه یا چهار خانواده در یک اتاق جمع شده بودند: روی تخت‌ها ، روی زمین، روی جعبه‌ها - هر جایی که آنها می‌توانستند پیدا کنند. هوا پر از رطوبت، بخار و نفس انسان بود؛ رگه‌های سیاه کپک در امتداد دیوارها می‌خزیدند و موش‌ها درست زیر پاهای آنها جولان می دادند، و به حضور مردم به اندازه زباله‌دانی‌ها عادت داشتند. کارگران کارخانه ۱۲ تا ۱۴ ساعت در روز، از سپیده دم تا دیرگاه شب، و گاهی اگر کارفرما تصمیم می‌گرفت که سهمیه تعیین شده رعایت نشده است، بیشتر کار می‌کردند. پولی که به آنها پرداخت می‌شد به سختی کفاف نان شب و جایی برای خوابیدن در زیرزمین مرطوب را می‌داد: پس از پرداخت اجاره و غذای ناچیز، جیب آنها آنقدر خالی بود که یک پیراهن یا چکمه نو رویایی دور از دسترس بود. شرایط غیربهداشتی و آسیب‌ها در کارخانه‌ها رایج بود: در کارگاه‌های دودآلود و خفه، ماشین‌ها نزدیک به هم ایستاده بودند و افراد لاغر - نوجوانان، زنان و مردانی با دستان سیاه شده از دوده و چشمان گود رفته - بین آنها می‌دویدند.

هر ساله، ده‌ها نفر به دلیل رویه‌های ایمنی ضعیف، معلول می‌شدند: انگشتانشان لای چرخ‌دنده‌ها گیر می‌کرد، بازوهاشان توسط تسمه‌های محرک پاره می‌شد، کمرشان توسط بارهای غیرقابل تحمل می‌شکست. غرامت جراحات، اگر اصلاً پرداخت می‌شد، مبلغ ناچیز و تحقیرآمیزی بود - فقط ۵ تا ۱۰ روبل، که به سختی می‌توانست هزینه دو هفته دارو را پوشش دهد، اما بی گمان برای سیر کردن یک خانواده کافی نبود. یک کارگر مجروح را مانند یک ابزار شکسته از دروازه‌های کارخانه بیرون می‌انداختند و کارگر دیگری را بلافاصله - درست به همان اندازه گرسنه، به همان اندازه ناامید- به جای او می گذاشتند. غرش و همهمه مداومی بر کارگاه‌ها سایه افکنده بود - صدای بهم خوردن فلز، خش‌خش بخار، فریاد سرپرستان، سرفه کارگرانی که با گرد زغال‌سنگ مسموم شده بودند. هوا از غبار پنبه در کارخانه‌های نساجی، براده‌های فلز در ریخته‌گری‌ها و مواد شیمیایی سوزاننده در رنگرزی‌ها غلیظ بود. چشم‌ها اشک‌آلود، ریه‌ها سوخته، پوست از زخم‌ها ترکیده ، اما متوقف کردن دستگاه غیرممکن بود: هر دقیقه از کارافتادگی جریمه‌ای در پی داشت و شکایت به معنای اخراج و قرار گرفتن در لیست سیاه بود که پس از آن دیگر کسی را استخدام نمی‌کردند. محاکمات آن سال‌ها اسناد آرشیوی خشک و بی‌روح نیستند، بلکه گواهی زنده بر دورانی هستند که سرنوشت یک انسان نه به شأن یا کار او، بلکه به جایگاه اجتماعی‌اش و احتمال مواجهه با مدافعی مانند ولادیمیر ایلیچ اولیانوف (لنین) بستگی داشت. یک دهقان می‌توانست به جرم دزدیدن یک کیسه غله به اعمال شاقه محکوم شود، یک کارگر به جرم شرکت در اعتصاب به زندان بیفتد و یک اشراف‌زاده از جرائم بسیار جدی‌تر تبرئه شود. قوانین گزینشی بودند: آنها از اموال ثروتمندان محافظت می‌کردند در حالی که به نیازهای فقرا توجهی نداشتند، گویی خود سیستم طوری ساخته شده بود که مردم را مطیع و ترسان نگه دارد - ترس از گرسنگی، بیکاری، باتوم پلیس و سلول انفرادی، که از آنها همیشه زنده برنمی‌گشتند.



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد