logo





مارک لئورد

عصر بی‌نظم جهانی

برگردان: آزاد

چهار شنبه ۹ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۹ آپريل ۲۰۲۶



نویسنده: مارک لئورد
۲۴ آوریل ۲۰۲۶
پروژکت سیندیکیت
برگردان: آزاد

با پیچیده‌تر شدن، درهم تنیدگی روزافزون، و کمتر قابل پیش‌بینی شدن بحران‌ها، نظام جهانی دیگر به قواعد و هنجارهای مشترکی وابسته نیستند. در دنیایی که خود « نظم» از هم فروپاشیده، دولت‌ها باید بیاموزند که به جای وابسته شدن به«‌لنگر ثبات شکست خورده»، با عدم قاطعیت بنیادی وقایع روز کنار بیایند.

برلین—حمله آمریکا و اسرائیل که رهبر معظم ایران، آیت‌الله علی خامنه‌ای، را کشت و آغازگر مهم‌ترین عمل ماجراجویی ایالات متحده در خاورمیانه، از زمان جنگ عراق بود، بسیاری را در اروپا غافلگیر نمود. در مواجهه با مجموعه‌ای از بحران های زنجیره‌ای—از شوک نفتی به سبک دهه ۱۹۷۰ تا شکاف ترانس آتلانتیک که ساختار امنیتی اروپا را تهدید می‌کند—بسیاری از تحلیل‌گران به یک نتیجه رسیده‌اند: این درگیری نمایانگر فروپاشی نظام چندجانبه است و اعلام‌گر عصر بی‌نظمی جهانی است.

با این حال، این تفسیر چیزی عمیق‌تر را در نظر نمی‌گیرد و جنگ ایران چگونگی اوضاع ژئوپلیتیکی را نشان می‌دهد، وقتی که خود طرز تفکر نظم، کاملا فروپاشیده‌است، وضعیتی که من آن‌را Un-Order) (« بی‌نظمی یا بدون نظمی» می‌نامم.

این تمایز اهمیت دارد. «بی‌نظمی» (Disorder) زمانی رخ می‌دهد که قواعد تثبیت شده عمدا شکسته شوند. توصیف یک وضعیت به عنوان نامنظم، به طور پارادوکسیکال، تأیید این است که هنجارهای مشترک حتی زمانی که نقض می‌شوند هنوز وجود دارند. در مقابل، «بدون نظم» یک زمانی پدید می‌آید که آن هنجارها ( نظم ها) توسط رویدادها تحت‌الشعاع قرار گیرند و دیگر درک مشترکی از درست و نادرست، یا حتی خود حقیقت وجود نداشته‌، و آن هنجارها با یک عدم قطعیت عمیق‌تر و غیرقابل کاهش، جانشین شده‌باشد.

نظام بین‌الملل، اکنون، به جای این‌که تحت قوانین مشترک باشد، با امواج دوره‌ای از عملیات ارعاب و تلافی جویانه‌ای مواجه است. جنگ ایران نمونه‌ای از این حالت است: حمله ۲۸ فوریه که خامنه‌ای را کشت و دور فعلی تشدید أوضاع خطرناک منطقه‌ای را آغاز کرد، در حالی رخ داد که مذاکرات هنوز ادامه داشت و یادآور حمله غافلگیرانه به پرل‌هاربر در ۷ دسامبر ۱۹۴۱ بود، زمانی که مذاکره کنندگان ژاپنی هنوز برای مذاکرات با آمریکا در واشنگتن بودند.

بدتر از آن، قوانین و نهادهای بین المللی عمدتا در جلوگیری از نقض آشکار هنجارهای اصلی علیه ترور یا ربودن رهبران سیاسی، حملات به زیرساخت های غیرنظامی و حتی تابوی دیرینه علیه جنگ های تجاوزکارانه توسط آمریکا، اسرائیل و ایران ثابت شد که کاملا ناکارآمد بوده‌اند.

نکته مهم این است که بازیگران اصلی جنگ به نظر نمی‌رسد اصلا از نقض قوانین آگاه باشند. وقتی تانک‌های ولادیمیر پوتین، رئیس جمهور روسیه، در سال ۲۰۲۲ وارد اوکراین شدند، کرملین موجی از توجیهات حقوقی برای این تهاجم ارائه داد—اعترافی ضمنی به ارتکاب جرم. در مقابل، وقتی رئیس جمهور آمریکا، دونالد ترامپ، تهدید به حمله به زیرساخت‌های غیرنظامی ایران کرد، یا وقتی وزیر «جنگ» (دفاع) پیت هگست اعلام کرد که ارتش «هیچ رحم و رحمتی نشان نخواهد داد»، نشانه کمی وجود داشت که هیچ‌یک از آن‌ها بدانند یا حتی اهمیتی بدهند که آن ها طرفدار ارتکاب جنایات جنگی هستند.

هیچ ساختار نهادی نمی‌تواند کاری انجام دهد، زمانی که بازیگران اصلی از رعایت قوانین سر پیچی کنند. این جوهره تمایز بین بی‌نظمی و بی‌نظمی است: یکی قواعد نظم را می‌شکند؛ دیگری برای هیچ قاعده نظم توافق شده اهمیتی قائل نیست.

بحران های چندگانه و به‌هم تنیده‌ای که به وضعیت عادی جدید تبدیل شده‌است

عصر جدید «بی نظمی» را نمی‌توان تنها به ترامپ نسبت داد، هرچند رفتار نمایشی او تجسم مشخص این پیچیدگی شده‌باشد. او بهتر است به عنوان نشانه‌ای از جهانی که اصول سازمان دهنده‌اش را از دست داده، نه علت اصلی آن شناخته شود. نیروهای مهم‌تری محرک این تحول ساختاری هستند: اختلالات اقتصادی، تغییرات اقلیمی، پیشرفت‌های فناوری و تغییرات جمعیتی، که همه بر پایه‌های نظم جهانی موجود همگرا شده‌اند.

در نتیجه، بحران‌ها پیچیده تر، کمتر قابل پیش‌بینی‌، و بالقوه فاجعه‌بارتر می‌شوند. به جای این‌که صرفا گسترش یابند، اغلب در هم آمیخته‌اند. در دنیایی که فوق‌العاده به هم مرتبط است، سرعت انتشار، وجود نقاط بحرانی، ووجود نوسانات شدید حوادث به یک هنجار تبدیل می‌شود. اقتصاددان آکسفورد، ایان گلدین، این پویایی را «نقص پروانه ای»* ‌نامیده‌است و با استفاده از تصویر آشنای پروانه‌ای که در یک سوی جهان بال می زند و گردبادی را در سوی دیگر به راه می‌اندازد، پتانسیل مخرب وابستگی متقابل جهانی را نشان می‌دهد.

نسخه‌ای ملایم تر از این پویایی در دوران همه گیری کووید-۱۹ رخ داد که به سرعت بحران اقتصادی جهانی را به وجود آورد، زیرا زنجیره‌های تأمین متوقف شدند و ملی‌گرایی واکسن (یعنی استفاده بیشتر از واکسن برای کشورهای که سازنده اول آن بودند) تنش‌های ژئوپلیتیکی را عمیق‌تر کرد. واضح است، که تغییرات چشمگیر اغلب از تأثیر تجمعی اختلالات کوچک ناشی می‌شود.

جنگ ایران نمونه‌ای از نوع «بحران چندگانه» دائمی است که احتمالا تا دهه‌های پیش رو ادامه خواهد یافت. این بحران به جای یک بحران واحد، پنج بحران است: شوک تأمین انرژی، تهدید گسترش سلاح‌های هسته‌ای، فروپاشی امنیت منطقه‌ای، اختلال اقتصادی جهانی و گسست فراآتلانتیک، همه این بحران‌ها با سرعت زیاد وپشت سر هم دارند اتفاق می‌افتند.

در واکنش به حملات آمریکا و اسرائیل، ایران تنگه هرمز را بست که باعث افزایش قیمت جهانی انرژی، کود و مواد غذایی شد. حتی اگر تنگه در نهایت بازگشایی شود و ترامپ محاصره خود بر بنادر ایران را بردارد، این شوک تأثیرات مخرب بلند مدت بر بودجه کشورهای آسیایی، نرخ‌های بهره اروپا و ذخایر استراتژیک انرژی در سراسر جهان خواهد داشت. اگر آتش‌بس شکننده فرو بپاشد و قیمت ها هم‌چنان افزایش یابد، فشارهای هزینه زندگی ناشی از آن می‌تواند جنبش‌های پوپولیستی را در سراسر اروپا پیش از انتخابات ایالتی حیاتی آلمان و انتخابات ریاست جمهوری سال آینده فرانسه تقویت نماید.

برای درک بهتر این‌که چرا پاسخ‌های غربی هم‌چنان شکست می‌خورند، باید بتوانیم بین دو شیوه متضاد تفکر درباره نظم تمایز قائل شویم:

اولی را می‌توان رویکرد ساختاری نامید. پس از سقوط دیوار برلین، رهبران اروپا و آمریکا باور داشتند که مدل نهایی سازماندهی جهان را یافته‌اند و ایمان خود را به مجموعه‌ای از قواعد و نهادها که برای حفظ ثبات جهانی طراحی کرده‌بودند، گذاشتند، که سرنوشت آن نظم، اکنون، در هاله ای از ابهام قرار گرفته است. از زمان تهاجم روسیه به اوکراین، حفظ «نظم مبتنی بر قواعد» به موضوع اصلی سیاست خارجی غرب تبدیل شده‌است که در اسناد استراتژیک، سخنرانی‌‌های رهبران و بیانیه‌های اجلاس‌های G7 و ناتو بازتاب یافته‌است. رهبران اروپایی به ویژه تمایل دارند نسبت به تغییر محتاط باشند و تصور می‌کنند که «‌تغییر» سیستم را تضعیف خواهد کرد نه تقویت. آن‌هایی که بیشترین بهره را از نظم موجود برده‌اند، انتظار دارند دیگران آن نظم را بپذیرند یا جایگزینی بسازند. از این نظر، آن ها مانند معماران متمرکز بر ساختار نهادی جهان هستند.

دومین شیوه ظهور دولت های صنعتگراست:
دومین شیوه اندیشیدن درباره نظم بین‌المللی را می‌توان رویکرد صنعتگر نامید. این رویکرد معتقد است که در عصر بی‌نظمی‌، وظیفه اصلی دولت‌ها برای «‌بقا» است و خود را برای بهره‌مندی از اختلال آماده می‌کنند. چین نمونه خوبی برای این دیدگاه است، هم‌چنین، به نظر می‌‌رسد که این منطق هدایت کننده بسیاری از قدرت‌های در حال ظهور مانند: هند و ترکیه گرفته تا عربستان سعودی و آفریقای جنوبی است.

در حالی‌که، این دولت‌ها جزو معماران اولیه نظم کنونی نبودند، اما به تطبیق و بازنگری چارچوب‌هایی که دیگران طراحی کرده‌بودند از آن‌ها استفاده کردند. اما،‌ با وجود اندازه و نفوذشان، آن‌ها عمل‌گرایی و انعطاف‌پذیری صنعتگران را نشان دادند—تعمیر، بازکاربری و ترکیب مجدد عناصر موجود برای خلق چیزی نو، به جای طراحی سیستم‌ها از ابتدا.

البته این دو مدل تحلیلی همیشه با سیاست‌گذاری‌های دنیای واقعی مطابقت ندارند. با این حال، آن‌ها شکاف رو به رشد میان کسانی که طرح‌های بزرگ می‌سازند و کسانی که تغییر را می‌پذیرند و با آن سازگار می‌شوند، به تصویر می‌کشند. در حالی که معماران به دنبال چشم‌اندازهای جسورانه هستند و اغلب به دلیل فاصله میان طراحی و واقعیت فلج می‌شوند، صنعتگران در پی درک مسیر آینده و بهره‌برداری حداکثری از شرایط نوظهور هستند.

معماران معمولا در دنیایی «قابل پیش بینی» به گونه‌ای موفق، عمل می‌کنند. اما در چشم‌اندازی ژئوپلیتیک پیچیده و دائما در حال تغییر، روش صنعتگران برتری دارد. دهه‌هاست که سیاست بین‌الملل توسط معماران غربی شکل گرفته‌است که دیدگاه‌های گسترده‌شان موجب ایجاد نظمی جهانی مبتنی بر نهادهای جهانی و مفهوم پیشرفت خطی بنا شده‌است. اما، صنعتگران بهتر می‌توانند در عدم قطعیت اساسی جهانی که به نظر می‌رسد که هیچ قوانینی را نمی‌شناسد، حرکت کنند.

رفتار ایران در جنگ با آمریکا و اسرائیل نمونه بارز یک دولت صنعتگر در عمل است. جمهوری اسلامی که از برتری هوایی، برابری نظامی متعارف یا متحدان قابل اعتماد محروم شده بود، تلاش نکرد جنگ را بر اساس شرایط آمریکا پیش ببرد. در عوض، نقطه واحد اهرم نامتقارن، تنگه هرمز را شناسایی کرد و سپس به ساختار فرماندهی غیرمتمرکز خود برای سازگاری با شرایط متغیر تکیه نمود.

با بستن تنگه هرمزبه جای دنبال‌کردن یک رویارویی متعارف که نمی‌توانست در آن پیروز شود، ایران این درگیری را از یک رقابت نظامی به رقابتی اقتصادی تبدیل کرده‌است که در آن به وضوح دست بالا را دارد. در نتیجه، مذاکرات پشت پرده بیشتر بر خود تنگه هرمز متمرکز شده‌است تا مسائلی که آمریکا را وارد جنگ کرده‌اند: تغییر رژیم، ذخایر اورانیوم ایران، برنامه موشکی و حمایت از نیروهای نیابتی منطقه‌ای.

آمریکا بیش از پیش توسط فرضیات معماری خود محدود است. به طور پارادوکسیکال، در حالی که ترامپ یک مختل کننده غریزی است —عاملی از آشوب با صبر اندک برای چارچوب‌‌های نهادی— دستگاه نظامی و دیپلماتیک که او فرماندهی می‌کند هم‌چنان بر اساس منطق معماری عمل می‌کنند.

آمریکا با مجموعه‌ای از اهداف حداکثری خود وارد جنگ ایران شد که ارتباط چندانی با آن‌چه قدرت نظامی آمریکا به طور واقع‌بینانه می‌توانست ارائه دهد، نداشت. آمریکا مسلح به سامانه‌های هدف‌گیری هوش مصنوعی پیشرفته و ابزارهای آینده‌نگرانه‌ای مانند آن‌چه «گوست مورمور» نامیده می‌شود—یک مغناطیس‌سنج کوانتومی با برد بلند که گفته می‌شود می‌تواند نشانه‌های الکترومغناطیسی ضربان قلب انسان را ردیابی و از صداهای پس‌زمینه جدا کند—آمریکا دستاوردهای تاکتیکی چشمگیری داشت. اما در حالی که فناوری پیشرفته ممکن است حمله اولیه‌ای را که بخش بزرگی از رهبران ارشد ایران را حذف کرد و نجات خلبان گرفتارش در هنگام بستن تنگه ایران ممکن ساخت، دولت ترامپ نتوانست جاه‌طلبی‌های بزرگ خود را با واقعیت دفاع فی‌ال‌بداهه ایران تطبیق دهد.

راهبردهای منسوخ اروپا

قابل بخشش است اگر کسی فرض کند، اروپایی‌ها، به عنوان معماران برجسته، برای عصر بی‌نظمی مناسب نیستند. با توجه به مواجهه‌شان با نوسانات بازار انرژی، آن‌ها قطعا به طور نامتناسبی از جنگ آمریکا در ایران آسیب دیده‌اند. علاوه بر این، سیاست گذاران اروپایی با ایجاد مقررات بیش از حد، جلسات بی‌‌پایان درباره جلسات و بحث ها بر سر انحنای ایده آل موزها معروف شده اند، نه به دست زدن به یک اقدام قاطع.

اما اروپا بهتر از آن‌چه که تصور می‌کند برای این جهان آماده است، زیرا تاریخ، نهادها و فرهنگ سیاسی آن بازتاب دهنده سنت‌های عمیق سازگاری و تاب‌آوری است. خود اتحادیه اروپا محصول طراحی معماری باشکوه نبود و شکوفایی و امنیت بلوک حاصل (‌ناتو) یک طرح واحد و با دقت اجرا شده نیست.

برخلاف آن‌چه ممکن است به‌نظر برسد، پروژه اروپایی از طریق آزمون و خطای مداوم تکامل یافت. آن‌چه به‌عنوان جامعه زغال سنگ و فولاد آغاز شد، به اتحادیه گمرکی، سپس بازار واحد و در نهایت اتحادیه پولی با واحد پول خود تبدیل شد. عضویت به‌تدریج افزایش یافت، از شش کشور به نه کشور، سپس به ۱۲، ۱۵، ۲۵ و در نهایت به ۲۷ کشور رسید. در حالی‌که، برخی ابتکارات امیدوارکننده، مانند جامعه دفاعی اروپا، به طور کامل شکست خوردند، اما، برخی دیگر در پاسخ به بحران‌ها شکل گرفتند: دولت‌های اروپایی پس از جنگ‌های بالکان همکاری‌های امنیتی را تقویت نمودند، پس از بحران بدهی منطقه یورو در تثبیت مالی موفق بودند، همکاری‌های بهداشت عمومی را در پاسخ به کووید-۱۹ گسترش دادند و اخیرا پس از تهاجم کامل روسیه به اوکراین، ادغام دفاعی را تسریع کرده‌اند.

چالش پیش روی اروپا در امروز نشان می‌دهد که از این تجربه باید بهره برداری نمایند. آن‌ها باید یک برنامه صنعتگری تهیه کنند که بتواند آن‌ها را در بحران کنونی خاورمیانه و «عصر پیش‌رو بی‌نظمی» هدایت کند. برای این منظور، سیاست‌گذاران باید بر سه اولویت کلیدی تمرکز کنند.

اول، به‌جای این‌که به دنبال نشانه‌ای از ثبات بگردند، رهبران اروپایی باید واقعیت بی نظمی را بپذیرند. آن‌ها باید هرچه زودتر دست از دستیابی به چارچوب‌های کلان صرف‌نظر کنند و بر اهداف مشخصی مانند، حفظ عدم‌اشاعه هسته‌ای و جلوگیری از بحران‌های منطقه‌ای که ممکن است باعث ایجاد شوک‌های اقتصادی سیستماتیک شود، تمرکز نمایند. بدین وسیله، آن‌ها سریع‌تر می‌توانند راهبردهایی را توسعه دهند که واقعا مؤثر باشد. مهم‌تر از همه، باید بپذیرند که بحران‌هایی مانند جنگ ایران مشکلاتی نیستند که باید در پی حل ان بود، بلکه شرایطی هستند که باید مدیریت شوند.

دوم، سیاست‌گذاران اروپایی باید رویکرد خود به «وابستگی متقابل» را بازنگری کنند. بسته شدن تنگه هرمز، مانند همه‌گیری و جنگ در اوکراین، خطرات اتکای بیش از حد به یک منبع تأمین کننده یا نقطه گلوگاه واحد را برجسته کرده‌است. کشورهای اروپایی اکنون درک می‌کنند که باید زنجیره تأمین خود را متنوع نمایند، اما با ظهور مهاجرت و فناوری به عنوان عرصه‌های رقابت، هم‌چنین، آن‌ها باید نسبت به اعمال فشار بر دیگران، چه روسیه، چین یا حتی آمریکا، کم‌تر مردد باشند.

سوم، مهم‌تر از همه، کشورهای اروپایی باید مسئولیت امنیت خود را در دست بگیرند. برای مدت طولانی، آن‌ها وظایف اصلی خود یعنی به جای این‌که توانایی‌های خود را توسعه دهند به ساختارهای خارجی —ناتو، سازمان جهانی بهداشت، سازمان ملل متحد- واگذار کرده‌بودند. نتیجه این امر انفعال استراتژیک و وابستگی به رهبری آمریکا شد. برای زنده ماندن در عصر بی‌نظمی، اروپا باید هزینه‌های دفاعی را افزایش و صنعت تسلیحات داخلی خود را گسترش دهد، مقاومت اجتماعی را تقویت نماید و در صورت لزوم برای اقدام بدون کمک از آمریکا آماده شود.

با این حال، بزرگ‌ترین خطر در استفاده از روش‌های قدیمی اروپا است. در حالی که قوانین، ملاقات‌ها و نقشه‌ها دهه هاست که به اروپا خدمت کرده‌اند، اما، اکنون، چسبیدن به این ابزارها، خطر کور کردن رهبران را نسبت به واقعیت‌های سخت نظم نامتعارف جهانی را به همراه خواهد داشت. جنگ در ایران یک استثنا نیست؛ بلکه نخستین آزمون از بسیاری از آزمون‌ها خواهد بود.

مارک لئونارد

مارک لئونارد، مدیر شورای اروپایی روابط خارجی، نویسنده کتاب «بقا در آشوب: ژئوپلیتیک وقتی قوانین شکست می خورند» (Polity Press، ۲۰۲۶) است.

{*نظریه «نقص پروانه‌ای، نظریه در زمان آشوب است که بر اثر بال زدن پراونه‌ای در یک محل،سبب طوفانی در ی محل دیگر خواهد شد. اثر پروانه‌ای وابستگی حساس به شرایط اولیه است که در آن یک تغییر کوچک در یک حالت از یک سیستم غیرخطی قطعی می تواند منجر به تفاوت های بزرگ در حالت بعدی شود.

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد