logo





یون تربورن ۲۰۲۳

دو قرن

برگردان: محمود شوشتری

سه شنبه ۸ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۸ آپريل ۲۰۲۶



قرن بیستم، قرنی استثنایی در تاریخ بشریت بود؛ دوره‌ای که در طی آن روند توسعه انسانی از نظر اقتصادی، جمعیتی و سیاسی به اوج خود رسید. در طول قرن بیستم، تولید ناخالص جهان به اندازه کل میزان افزایش آن از سال اوّل میلادی تا ۱۹۰۰ رشد کرد. جمعیت جهان به ۱٫۶۵ میلیارد نفر افزایش یافته بود. امّا تا پایان قرن بیستم این رقم به ۶،۶ میلیارد نفر افزایش یافت.

در طی آن روند توسعه انسانی از نظر اقتصادی، جمعیتی و سیاسی به اوج خود رسید. در طول قرن بیستم، تولید ناخالص داخلی جهان به اندازه کل افزایش ان از سال اوّل میلادی تا ۱۹۰۰ رشد کرد. جمعیت جهان به ۱٫۶۵ میلیارد نفر افزایش یافت.

در سال ۱۹۰۰، میانگین طول عمر [امیّد به زندگی] انسان ۳۱ سال بود. که نسبت به سال ۱۰۰۰ میلادی حدود هفت سال افزایش را نشان می‌داد. در سال ۱۹۹۹، این رقم به ۶۶ سال رسید (۱). تنها در طول قرن بیستم بود که بخش‌های زیادی از بشریت، عمدتاً در شمال غربی اروپا و آمریکای شمالی، توانستند از فقر شدید، بیماری‌های عفونی و مرگ ‌ومیر بالای نوزادان رهایی یابند. در نیمه دوم قرن نوزدهم، صنعتی‌شدن و شهرنشینی به‌دلیل شرایط محیطی خطرناک خود، به‌عنوان نیروهایی بازدارنده در مسیر توسعه سلامت عمل می‌کردند (۲).

دوره‌ی ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۳ پرشتاب‌ترین دوره‌ی رشد اقتصادی جهان در تاریخ بشر بود اوج آن در سال‌های ۱۹۶۴ (۶٫۶٪) و ۱۹۷۳ (۶٫۴٪) بود (۳). این سال‌ها همچنین شاهد اوج تاریخی برابری اقتصادی درون‌کشوری / ملّی بود که تا حدود سال ۱۹۸۰ به بالاترین سطح خود رسید. در دوران نولیبرالیسم، یعنی ۱۹۸۰ تا ۲۰۲۰، رشد اقتصادی جهان هرگز طبق داده‌های بانک جهانی به پنج درصد نرسید. با این حال، نابرابری اقتصادی جهانی - بین مردم در کشورهای توسعه یافته با سطوح مختلف - تقریباً در کل قرن بیستم در بالا‌ترین سطح خود که از دههٔ ۱۹۵۰ شکل گرفته بود باقی ماند، تا این‌که توسعه عظیم چین تاریخ اقتصادی را بازنویسی کرد (۴).

از نظر سیاسی، قرن بیستم دوران گسست و پیشروی و نقطه عطف رهایی انسانی بود. مفهوم «رهایی» (امانسیپاسیون) ریشه در حقوق خانواده‌ی روم باستان دارد و در اصل به معنای اعلام بلوغ و استقلال یک مرد بالغ بود. این مفهوم در دوره‌ی روشنگری اروپا احیا شد و به‌عنوان مفهومی عام برای رهایی اجتماعی به کار رفت و در قرن نوزدهم به یکی از آرمان‌های سیاسی مهم تبدیل شد. در ابتدا، این اصطلاح بیشتر برای توصیف رهایی گروه‌های تحت تبعیض و ستم اشکال خاصی از تبعیض و سرکوب به کار می‌رفت؛ مانند یهودیان در اروپای مسیحی، کاتولیک‌ها در کشورهای پروتستان، و بردگان. امّا به زودی دامنه‌ی آن گسترش یافت و رهایی زنان و طبقهٔ کارگر را نیز در بر گرفت. کمونیسمِ مارکس ایده‌ای درباره‌ی رهایی بشریت، از طریق مبارزه طبقه کارگر برای رهایی خود بود.

در قرن نوزدهم برده‌داری رسماً لغو شد، همانطور که تنعیض رسمی علیه یهودیان در اروپا نیز لغو گردید. امّا رسیدن به رهایی بشر در قرن بیستم، گرچه تا جهانشمول شدن و تحقق آن فاصله زیادی داشت، رُخ داد. در این تحول، ما می‌توانیم حداقل پنج روند رهایی‌بخشِ عمده را تشخیص دهیم: دموکراسی، استعمارزدایی، مردسالارزدایی نژادزدایی، حقوق کارگران و سرآغاز ششمین مورد آن، یعنی رهایی از تبعیض جنسی.

پیش از سال ۱۹۰۰، حتی یک دولت دموکراتیک به معنای مدرن امروزی آن وجود نداشت؛ یعنی دولتی که نظام نمایندگی آن بر حق رأی برابر همه‌ی بزرگسالان استوار باشد و دولت آن کاملاً به این نظام نمایندگی وابسته باشد (۵). تنها در قرن بیستم بود که موکراسی، معمولاً پس از مبارزات طولانی و سخت، و به‌طرزی چشمگیر اغلب پس از جنگ‌ها یا در پیوند با منازعات بین‌المللی، تحقق یافت. پایان دو جنگ جهانی به سود نیروهای دموکراتیک بود، و جنگ سرد زمینه‌ی ضروری برای فرسایش نژادپرستی نهادینه در ایالات متحده را فراهم کرد. فروپاشی کمونیسم شوروی نیز نقش مهمی در «موج سوم» دموکراتیزاسیون ایفا کرد.

پیوند نه‌چندان همدلانه میان سرمایه و دموکراسی در کشورهای ثروتمند، پسآمد شکست فاشیسم، فرسودگی رفرمیسم پس از جنگ، و جنگ سرد بود که اغلب سوسیال‌دموکراسی‌ها در درگیر آن بودند. همچنین شایان ذکر است که دموکراسی در ایالات متحده تا چه اندازه دیرهنگام و شکننده برقرار شد. سال ۱۹۶۸ نخستین انتخابات کاملاً دموکراتیک بود، و هنوز نیز منازعاتی بر سر تسهیل یا محدودسازی امکان رأی‌دادن برای گروه‌های مختلف اجتماعی ادامه دارد.

قرن بیستم پایان سلطه‌ی ۴۰۰ تا ۵۰۰ ساله‌ی رهبران اروپایی - آمریکایی بر مردمان دیگر قاره‌های جهان بود. نتیجه‌ی جنگ جهانی دوّم، آغاز پایان استعمار میان‌قاره‌ای را رقم زد. با استقلال، اقتصادهای بزرگ آسیایی پس از ۵۰ تا ۱۰۰ سال افول دوباره شروع به رشد کردند؛ از جمله هند، اندونزی، چین و دیگر کشورها (۶).

سلطهٔ دیرینه‌ی مردان بر زنان تنها در قرن بیستم و در سه مرحله فرسایش یافت. مرحله‌ی نخست در حوالی جنگ جهانی اوّل رخ داد، با نقش‌آفرینی اصلی اسکاندیناوی و اتحاد جماهیر شوروی. مرحله‌ی دوّم پس از جنگ جهانی دوّم پدید آمد، با اصلاحات قانون اساسی در بسیاری از کشورها و اعلامیه‌ی حقوق بشر سازمان ملل متحد رُخ داد. مرحله‌ی سوم از سال «۱۹۶۸» آغاز شد و توسط یک جنبش فمینیستی جهانی، با پشتیبانی سازمان ملل، پیش رانده شد (۷).

نژادپرستی پس از آشویتس نیز به‌عنوان یک اصل مرکزی دولتی تا اوایل دهه‌ی ۱۹۹۰ و تسلیم رژیم آپارتاید دوام آورد. اشغال فلسطین توسط اسرائیل بر بنیانی نژادپرستانه استوار است که در سال‌های اخیر نیز تقویت شده است.

رهایی طبقهٔ کارگر آن‌گونه که سوسیالیست‌های قرن نوزدهم تصور می‌کردند تحقق نیافت. با این وجود، در قالب حقوق اجتماعی و اتحادیه‌های کارگری این رهایی به واقعیتی تبدیل شده است، امّا همچنان محل مناقشه است و در دوران نولیبرالیسم تحت فشار و حمله قرار دارد. در اواخر قرن، و در ادامه در قرن جدید، اقلیت‌های دگرباشی جنسیتی نیز به درجاتی از رهایی دست یافتند.

این روند یک تکامل مستقیم پیشرفت نبود، بلکه حاصل تعارضات و کنش‌های متقابل، و نیز آمیخته‌ای از جنایات هولناک و بی‌رحمی‌ها در کنار پیشرفت و رهایی بود. اوج‌گیری تاریخی توسعه، به‌معنای داوری اخلاقی نیست.

نیروهای مولد، نیروی محرکه اصلی قرن بیستم در عرصه‌های اقتصادی و جمعیتی (دموگرافیک) بودند. رشد بهره‌وری در کشاورزی، صنعت و پزشکی، دگرگونی‌ای بنیادین در زندگی روزمره‌ی بخش بسیار بزرگی از بشریت پدید آورد.

از نظر اجتماعی و سیاسی، قرن گذشته توسط دو فرآیند دیالکتیکی بزرگ، یعنی فرآیندهای سیستمی متناقض، پیش رانده شد که در آن توسعه سیستم به طور همزمان همتای سیستم را تقویت می‌کند. یکی از این فرایندها سرمایه‌داری صنعتی بود و دیگری استعمار.

توسعه‌ی سرمایه‌داری صنعتی هم‌زمان به‌معنای توسعه، گسترش و تقویت طبقه کارگر و نیز نیاز به مناسبات تولیدی اجتماعی، فراتر از حوزه‌ی خصوصی بود. زیرساخت‌های دولتی و سرمایه‌گذاری در آموزش و پژوهش و تحقیقات پدیدار شد. طبقه‌ی کارگر و جنبش کارگری از نظر اندازه و نفوذ رشد کردند. سرمایه‌داری به پیدایش جنبش کارگری انجامید که اگر نه سوسیالیسم، حداقل دموکراسی و اتحادیه‌های کارگری را پدید آورد.

از اواخر قرن نوزدهم، استعمار بیشتر ماهیتی سرمایه‌دارانه‌تر پیدا کرد یافت و به‌جای اتکای صرف بر غارت، تجارت نابرابر و برده‌داری، بیشتر بر «توسعه» مستعمره متمرکز شد. برای این منظور، به ساکنانی دوزبانه در دستگاه استعماری نیاز بود: افرادی مطیع و در عین مورد تبعیض، امّا برخوردار از سطحی از آموزش‌های مدرن، از جمله آموزش در تاریخ ملّی کشور استعمارگر. همین گروه‌ها بعدها به روشنفکری انقلابی بدل شدند که جنبش‌های رهایی‌بخش را رهبری کردند، به‌گونه‌ای مشابه با آنچه کارخانه‌ها و معادن در شکل‌دادن به طبقه‌ی کارگرِ آگاه از منافع طبقاتی خود انجام دادند. بدین‌ترتیب، استعمار منجر به مبارزه‌ی ضداستعماری شد.

علیرغم تمام لفاظی‌های جنگ جهانی دوّم در باره دموکراسی با وجود همهٔ خطابه‌های دوران جنگ جهانی دوم درباره‌ی دموکراسی و ضدفاشیسم، هیچ قدرت استعماری مستعمرات خود را بدون جنگ یا خشونت رها نکرد. آزادسازی هند توسط بریتانیای سوسیال دموکراتیک، با جنبش استقلال بزرگ و سازمان‌یافته‌اش، یک استثنا بود؛ امّا بریتانیایی‌ها برای مالایا، کنیا و سوئز جنگیدند، فرانسه برای الجزایر و ویتنام جنگید، و مانند این‌ها. (بلژیکی‌ها نجنگیدند، اما رهبر استقلال کنگو و نخست‌وزیر آن، پاتریس لومومبا، را به قتل رساندند).

دیالکتیک سرمایه‌داری صنعتی با فرآیند صنعت‌زدایی در مراکز سرمایه‌داری رو به افول رفت، و دیالکتیک استعمار در پیرامون آن با فرایند استعمارزدایی فروکش کرد.

تضادهای این دو دیالکتیک بزرگ از طریق ایدئولوژی‌های سیاسی سکولار بیان و صورت‌بندی شدند؛ پیش از همه از سوی سوسیالیسم و ضدسوسیالیسم، هر کدام با گونه‌های مختلف خود: از یک سو کمونیسم، سوسیال‌دموکراسی و سوسیالیسم پسااستعماری، و از سوی دیگر فاشیسم، لیبرالیسم و در اروپا، دموکراسی مسیحیِ وحدت‌گرا (اکومنیکال – ecumenical).

با این حال، هیچ فهرست کوتاهی از نیروهای محرک قرن بیستم نمی‌تواند اهمیت ژئوپولیتیک امپریالیستیِ اروپا‌محور را نادیده بگیرد. این ژئوپولیتیک منجر به دو جنگ جهانی شد که همچون برشی عمیق، قرن را شکل دادند. این روند با جنگ سرد و سیاست قدرت‌های بزرگ که هرچه بیش‌تر جهانی می‌شد ادامه یافت، هرچند که تقریباً در تمام مدت، کانون آن در برلین اروپایی در نظر گرفته می‌شد. همچنین این روند به حاشیه‌رفتن اروپا و شکل‌گیری «قرن آمریکایی» (از دههٔ ۱۹۴۰) شد.

قرن بیستم جهشی در تاریخ بشریت بود؛ امّا چگونه می‌توانیم بدانیم که این جهش یک نقطه اوج بوده است - و نه صرفاً یک گام یا آغاز یک فلات بلند؟ از برخی جهات، نمی‌توان اوج‌های جدید را منتفی دانست. با این حال، آن‌چه که اکنون از منظر قرن بیست‌ویکم می‌بینیم، این است که قرن بیستم نه با ادامه یا توسعه همان مسیر دنبال شده، بلکه با یک چرخش کاملاً دگرگون‌کننده دنبال می‌شود که بر همه‌چیز سایه می‌افکند.

قرن بیست‌ویکم: چرخش مدرنیته

مدرنیته به‌معنای رام‌کردن، تسلط ‌یافتن و بهره‌کشی انسان از طبیعت بود – که أساس رفاه استثنایی قرن بیستم. امّا اکنون، در این قرن، طبیعتِ زخم‌خورده واکنش نشان می‌دهد .

گرمایش زمین ناشی از انقلاب صنعتی و شهرنشینی به مرحله‌ای رسیده است که بقای نوع بشر و کره‌ی زمین را تهدید می‌کند. متوقف‌کردن انتشار گازهای گلخانه‌ای به وظیفه‌ی بزرگ قرن ما تبدیل شده است. جنبش اقلیمی شاید عقل‌گراترین و علم‌محورترینِ همه‌ی جنبش‌های اجتماعی باشد.

خِردگرایی مدرن جهت‌گیری تازه‌ای یافته است - جهتی سیاره‌ای و اجتماعی. از نظر جغرافیای فرهنگی، امید به مدرنیته برای آینده در آینده در حال تمرکز بر آسیا است.

یک عصر جمعیتی (دموگرافی) جدید

جمعیت جهان همچنان در حال افزایش است، اما این افزایش بیشتر بازتاب پیامدهای جمعیتی قرن بیستم است. قرن بیست‌ویکم به‌احتمال زیاد قرنی خواهد بود که در آن جمعیت جهان شروع به کاهش می‌کند. در حال حاضر، هیچ‌یک از پانزده اقتصاد بزرگ جهان قادر نیستند در درازمدت جمعیت خود را بازتولید کنند (۸). زنان در این کشورها به‌طور متوسط کمتر از ۲٫۱ فرزند به دنیا می‌آورند، و در کره‌ی جنوبی این رقم تنها ۰٫۸ است. جمعیت در ایتالیا و ژاپن از هم‌اکنون شروع به کاهش کرده است. چین نیز به دلیل سیاست تک‌فرزندی که اکنون کنار گذاشته شده است، در آستانه‌ی ورود به «قرن سالمندی» قرار دارد. در طول قرن بیست‌ویکم، ممکن است شورش‌های جوانان جای خود را به پرسش دیگری بدهند: با این همه سالمندان چه کنیم؟

به‌چالش‌کشیده‌شدن دودمان جهانی غرب

در حال حاضر، یک دودمان سفیدپوست، مسیحی و آتلانتیک شمالی محور حدود ۵۰۰ سال است که بر جهان حکومت می‌کند و مپراتورهای مختلفی از فردیناند و ایزابلای اسپانیا تا جو بایدن در ایالات متحده را در خود جای داده است. این دودمان آتلانتیک شمالی، که در آغاز رهبری غارت‌های استعماری و اقتصادهای برده‌داری را بر عهده داشت، بعدها به مشت آهنین مدرنیته در جهان مستعمره تبدیل شد.

اکنون برای اولین بار، این دودمان حاکم نه مستقیماً توسط یک جانشین مشتاق، بلکه دقیقاً توسط مردم و دولت‌های آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین به چالش کشیده شده است. چین هیچ سودایی برای تبدیل همه‌ی ملت‌ها به پیروان خود ندارد. بقای این دودمان حاکم آتلانتیک شمال‌ی‌محور، یکی از پرسش‌های بزرگ ژئوپولیتیکی قرن حاضر است، و چشم‌اندازها آن نامشخص است.

قدرت و کنترل اقتصادی این دودمان شروع به فرسایش کرده است، امّا ایالات متحده از پیش اعلام کرده که قصد کناره‌گیری ندارد و آماده است تا جنگ اقتصادی را که علیه چین آغاز کرده است، به یک جنگ نظامی تبدیل کند. نیروهای سیاسی که ‌می‌خواهند چین را بر سر تایوان تحریک و تحقیر کنند، هم در اروپا و هم در ایالات متحده یافت می‌شوند.

محدودیت‌های هوش انسانی

عقل انسانی بزرگ‌ترین امید روشنگری مدرن بود. هوش مصنوعی در قرن بیست‌ویکم محدودیت‌های مغز انسان را نشان می‌دهد. رایانه‌ها می‌توانند نه‌تنها در بازی‌های راهبردی مانند شطرنج و «گو» بر استادان انسانی برتری یابند، بلکه قادرند به‌عنوان مثال، تشخیص‌های پزشکی را دقیق‌تر انجام دهند یا درخواست‌ها را سریع‌تر و دقیق‌تر از انسان‌ها ارزیابی کنند. آن‌ها (به‌زودی) حتی خواهند توانست انشاهای مدرسه‌ای و مقالات دانشجویی بهتری بنویسند. پیامدهای این انقلاب شناختی هنوز مشخص نیست.

چالش جدید سرمایه‌داری

سرمایه‌داری مدرن و سوسیالیسم تقریباً هم‌عصر‌اند. طی دو قرن، آن‌ها با یکدیگر رقابت و مبارزه کردند. پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، چرخش اقتصادی چین و ویتنام، و پذیرش نولیبرالیسم از سوی سوسیال‌دموکراسی، مشخص بود که سرمایه‌داری به پیروزی قاطعی دست یافته است. این نظام به‌تنهایی به‌عنوان سیستمی باقی ماند که تصور می‌شد به بهترین شکل ممکن می‌توانست رفاه عمومی را ایجاد کند، هرچند که به‌طور نابرابر توزیع شده باشد.

بحران اقلیمی پارامترهای این بحث را تغییر داده است. توسعه، رشد و انباشت سرمایه دیگر برگ‌های برندهٔ سیاسی نیستند؛ بلکه همگی باید در چارچوب الزامات «توسعه‌ی پایدار» قرار گیرند.

نیروهای مولد بی‌تردید به توسعه خود ادامه داده‌اند. امّا برخلاف انتظار بسیاری از اقتصاددانان، نه فنآوری دیجیتال و نه نولیبرالیسم منجر به رشد اقتصادی بالاتر یا رشد سریع‌تر بهره‌وری نشده‌اند. رکوردهای حدود سال ۱۹۷۰ کماکان پابرجا هستند (۹). در عوض، این نیروهای طبیعت هستند که قرن جدید را به‌سمت بلایای فزاینده سوق می‌دهند: که امواج گرمایی شدیدتر و مکررتر، آتش‌سوزی‌های جنگلی گسترده‌تر، سیلاب‌های ویرانگرتر، و طوفان‌های سهمگین‌تر و مکرر حاصل آن بوده. امروزه مناظر طبیعی نه تنها یا حتی در درجه اوّل توسط انسان‌ها، بلکه به‌واسطهٔ ذوب یخ‌ها لایه‌های منجمد دائمی در قطب شمال – Arktis - تغییر می‌کنند.

جهان شاهد چندین موج جهانی‌شدن بوده است (۱۰). امّا گسترده‌ترین و فراگیرترین آن‌ها، جهانی‌شدن نئولیبرالیسم سرمایه‌داری از ۱۹۸۰ تا ۲۰۱۰ بود. پیش از این هرگز بازارهای جهانی، برای سرمایه، کالا، خدمات، نیروی کار، سرگرمی و هنر، چنین قدرت و نفوذی نداشته‌اند.

در اواسط دهه‌ی ۲۰۱۰، رؤیاهای بازار جهانی در مرکز و کانون جهانی‌شدن سرمایه‌داری، یعنی ایالات متحده، رنگ باخت. به نظر می‌رسید که چین برنده‌ی بازی جهانی‌شدن است، و در نتیجه قواعد آن (نئولیبرالیسم آمریکا) دیگر قابل اجرا نبودند. بازی تازه‌ای آغاز شد: ژئوپولیتیک جهانی، با «امنیت ملّی» و منافع ملّی در رأس همه‌چیز. آن‌چه در خطر است، بقای همان دودمان حاکم قدیمی یورو - آمریکایی به‌عنوان «امپراتور» جهان است. شاخه‌ی اروپایی این دودمان اکنون تنها نقشی فرعی و حمایتی دارد - نقشی که دست‌کم بخشی از نخبگان حاکم از آن برای تشدید تنش‌ها و درگیری‌ها بهره می‌گیرند. درست مانند سال ۱۹۱۴، قدرت‌های بزرگ متخاصم

می‌کوشند خود را در پوشش ایدئولوژیک بیارایند، و بایدن تمایل دارد که این کار را به شیوه‌ی دوران جنگ سرد قدیمی انجام دهد. امّا خارج از اروپا و چند کشور وابسته، تقریباً هیچ‌کس تقسیم جهان به «دموکراسی‌ها» و «خودکامگی‌ها» توسط ایالات متحده را قبول ندارند.

آن‌چه بیشتر به چشم می‌آید و قابل توجه است، فقدان عمل‌گراییِ ایدئولوژی، در خارج از گوشه‌ی شمال‌غربی اقیانوس اطلس جهان است.

کشورهای عضو بریکس نه بر پایه‌ی ایدئولوژی یا شکل حکومت، بلکه بر اساس منافع مشترک به یکدیگر پیوند خورده‌اند. در عین حال، دین بار دیگر به‌عنوان یک عامل قدرت بازگشته است.

پس از بحران مالی ۲۰۰۸، روند (تقریباً) کل اقتصاد و توسعه اجتماعی جهان کاهش یافته است (۱۱). تقریباً هیچ‌یک از اهداف سازمان ملل برای توسعه پایدار محقق نخواهند شد. این پاندمی همه‌گیر منجر به افزایش فقر شدید شد (۱۲). مآبازای آن این شد که بسیاری از جوانان در آفریقا و آمریکای مرکزی آینده‌ای را تنها در مهاجرت فزاینده که هر روز خطرناک‌تر نیز می‌شود، می‌بینند. فرآیند پیشروی به سوی پرتگاه تغییرات اقلیمی ادامه دارد. غلظت گازهای گلخانه‌ای در جو در سال ۲۰۲۱ به رکوردی جدید رسید و در سال ۲۰۲۲ به سمت رکوردی تازه ادامه یافت (۱۳). با تهاجم روسیه به اوکراین، بسیج جنگ نظامی اتحادیه اروپا و ناتو و رویکرد تهاجمی فزاینده ایالات متحده و اتحایه اروپا نسبت به چین، تهدید جنگ بزرگ نزدیک شده است. در چنین شرایطی، سیاستمداران سوئدی مردم این کشور را به‌عنوان داوطلب برای جنگ هسته‌ای آینده ناتو ثبت نام کرده‌اند. جنبش‌های صلح تقریباً وجود ندارند و چپ قبل از همه‌گیری این پاندمی تا حد زیادی بواسطه‌ی رویکرد‌های کهنه و به روز شده کهنه (یعنی روش‌های راست افراطی) سیستم قدرت به شدت تضعیف شده بود.

از نظر اجتماعی و روان‌شناختی، می‌توان دو دوره را تا ۲۰۰۰ از هم متمایز کرد، و دوره سوم نیز بسیار محتمل به‌نظر می‌رسد.

دوره ۲۰۰۰، ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۹ را می‌توان به عنوان سال‌های امید توصیف کرد. در آفریقا و آسیا، این سال‌ها عمدتاً دوران امید به توسعه اقتصادی و برابری با جهان ثروتمند بود. در آمریکای لاتین، این دوران «عصر برابری»، آن‌گونه که کمیسیون اقتصادی سازمان ملل در گزارشی آن را «سوسیالیسم قرن بیستم» خواند، نامیده شد. در شمال و همچنین در خاورمیانه/شمال آفریقا، این دوره، دوران تظاهرات گسترده مردمی بود. سال‌های ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۹ اوج تاریخی جنبش‌های اعتراضی با خواست تغییر رژیم بود (۱۴).

از سال ۲۰۲۰ به بعد، می‌توان از «سال‌های یأس و ناامیدی» سخن گفت. چنین مواردی به طرز عجیبی، با مطالعه‌ای بر جهان‌بینی‌ها و خودپنداره‌های افسرده‌کننده از جهان در کتاب‌های انگلیسی، آلمانی و اسپانیایی از سال ۱۹۰۰ پیش‌بینی شده بود. این مطالعه اوج ادراکات افسرده‌کننده را در هر سه زبان در سال ۲۰۱۸ نشان داد (۱۵).

«طبقه متوسط» در کشورهای جنوب جهان (آن دسته از کشورهای جهان که به عنوان کشورهای دارای سطح توسعه اقتصادی و صنعتی نسبتاً پایین در نظر گرفته می‌شوند و معمولاً در جنوب کشورهای صنعتی‌تر واقع شده‌اند، م). به‌ویژه در آسیا، که احتمالاً هنوز عمدتاً در دوران امید به پیشرفت اقتصادی و رهایی از سلطه شمال‌غربی زندگی می‌کنند، امّا اکنون زیر ابرهای تیره فزاینده‌ی معضلات اقلیمی و جنگ قرار دارند. هزاره سوم دیالکتیک اجتماعی بزرگی ندارد امّا خضوع (اطااعت) کمی نیز در آن دیده می‌شود و آسیب‌های اقلیمی یک بی‌عدالتی اجتماعی عظیمی را ایجاد کرده است. این آسیب‌ها از نظر تاریخی توسط سرمایه صنعتی شمال ایجاد شده‌اند و سبک زندگی ثروتمندترین دهک مردم آن را تشدید کرده است، در حالی که بیشترین آسیب به مردم فقیر آفریقا، آسیا و آمریکای جنوبی وارد خواهد شد (۱۶).

احتمالاً کسانی که در جنوب و همچنین در شمال زندگی می‌کنند، دوره جدیدی را تجربه خواهند کرد؛ سال‌های فاجعه، که هم شامل بلایای طبیعی گسترده و هم جنگ‌های انسانی هستند. پایان این دوره‌ها غیرقابل پیش‌بینی است. امّا هنوز شانس و فرصت کمی برای متوقف کردن آن‌ها وجود دارد. فجایع معمولاً به معنای پایان نظم موجود‌اند، در جهتی که غیرقابل پیش‌بینی هستند.

_______________________


*در باره نویسنده این سه مقاله: پروفسور یورن تربورن

پرفسور یورن تربورن (متولد ۱۹۴۱) استاد برجسته بازنشسته جامعه‌شناسی سوئدی در دانشگاه کمبریج و یکی از دانشمندان علوم اجتماعی مارکسیست است که آثار و نظرات او بسیار مورد توجه و استناد قرار می‌گیرند. او یکی از تأثیرگذارترین جامعه‌شناسان و نظریه‌پردازان معاصر در جهان است که نوشته‌های او ویژگی‌های زیر را دارند: تخصص: استاد بازنشسته جامعه‌شناسی در دانشگاه کمبریج و یکی از چهره‌های برجسته نئومارکسیسم. حوزه‌های مطالعاتی: او آثار متعددی درباره ساختار طبقاتی، نابرابری‌های جهانی، قدرت و ایدئولوژی نوشته است. کتاب‌های مهم: برخی از آثار معروف او که به فارسی نیز ترجمه شده‌اند:

کشتارگاه‌های نابرابری (The Killing Fields of Inequality) ،

از مارکسیسم به پسامارکسیسم. (From Marxism to Post-Marxism?)

طبقه حاکم چگونه حکومت می‌کند؟- (What Does the Ruling Class Do When It Rules?). ترجمه خودم، در نوبت انتشار مجازی.

نوشته‌های تربورن به ما کمک می‌کند تا فراتر از اخبار روزمره، ریشه‌های ساختاری وقایع (مانند آنچه در فلسطین یا در سیاست‌های اتحادیه اروپا می‌گذرد) را درک کرد. او معتقد است که برای فهمیدن "چرا"ی اتفاقات امروز، باید "چگونگی" شکل‌گیری قدرت در تاریخ را شناخت.

این مقالات برگرفته از: پارابول (parabol.press) که یک نشریه ماهانه آنلاین و مجله فرهنگی مستقل سوئدی است، هستند.

این سه مقاله از متن سوئدی ترجمه شده‌اند و در مواردی از هوش مصنوعی کمک گرفته‌ام.

منابع و یادداشت‌ها:

1, A. Maddison, The World Economy: A Millennial Perspective 2001, 31

2, R.Floud et al., The Changing Boidy, 2011: 247, 269, 298

3, Maddison 2007; The Maddison Project 2020, Database.

۴. سطح پایین نابرابری درون کشوری بر اساس داده‌های کشورهای مختلف، گروه‌بندی‌ها و از کشورهای بزرگ منفرد، OECD، اروپای غربی، اروپای شرقی، آمریکای لاتین، هند و چین است. داده‌های قابل اعتمادی از آفریقا و چندین کشور در آسیا وجود ندارد، اما از آنچه در مورد خطوط توسعه آنها می‌دانیم، چیزی وجود ندارد که نشان دهد آنها می‌توانند نتیجه‌گیری را تغییر دهند. نابرابری جهانی با صنعتی شدن در شمال و حکومت استعماری در جنوب از دهه ۱۸۲۰ تا حدود ۱۹۵۰ شتاب گرفت و برای مدت طولانی در یک سطح بالا قرار داشت. برانکو میلانوویچ محقق برجسته در این زمینه است و اخیراً در مجله فارن افیرز در ژوئیه/آگوست ۲۰۲۳ مطلب نوشته است.

5, See G. Therborn, Inequalities in the Labyrinths of Democracy, 2018

6, Maddison 2001:143.

7, A global historical overview can be found in G. Therborn, Between Sex and Power 2004.

8, The Economist 3 June 2023

9, R. Gordon, The Rise and Fall of American Growth. 2016, 522ff.

10, G. Therborn, The World, 2014.

11, A. Kose, F. Ohnsorge (eds.), Falling Long-Term Growth Prospects. World Bank 2023.

12, UN, Sustainable Development Report 2022;. World Bank, Correcting Course. 2022

13, World Meteorological Association 2023, The Global State of the Climate 2022. 2023

14, E. Chenoweth, Civil Resistance 2021, 223.

15, J. Bollen et al.'Historical language records reveal a surge of cognitive distortions in recent decades', 2021, Proc Natl Acad Sci USA

16, L. Chancel et al., World Inequality Report 2022, ch. 6; IPCC, Synthesis Report of the IPCC Sixth Assessment Report, Summary for Policymakers, A.2.2. 202


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد