در بارسلونا، سوسیالدموکراتهایی از سراسر جهان برای یک کنفرانس راهبردی گرد هم آمدهاند. قرار است این نشست، راهی برای خروج چپ از بحرانش نشان دهد—با تمرکز بر مسائل اقتصادی.
جرج اورول زمانی در خانهای کارگری ساکن شده بود. صبحها به معدن میرفت، هوای غبارآلود را تنفس میکرد و شبها در اتاقی نمناک میخوابید. او هفتهها منطقهی میان یورکشایر و لانکاشر در شمال انگلستان را کاوید تا سرانجام کتابی دربارهی تناقض مرکزی چپ—جریانی که خود نیز به آن تعلق داشت—بنویسد: اگر ما اینهمه ایدههای خوب برای بهبود زندگی مردم داریم، پس چرا همین مردم به ما رأی نمیدهند؟ اورول نوشت: «در همین حالا، چپ در همهجا در برابر یورش فاشیسم در حال عقبنشینی است.» او میدید که چپ دقیقاً در جاهایی شکست میخورد که باید پیروز میشد.
کتاب جادهای به ویگان پیر در سال ۱۹۳۷ منتشر شد، اما پرسش اورول هنوز هم ذهن پدرو سانچس را مشغول کرده است؛ هنگامی که او عصر ۱۸ آوریل ۲۰۲۶ در بارسلونا بر صحنه میرود. نخستوزیر اسپانیا خطاب به حاضران میگوید: چپ از هویت خود شرم دارد. به آن القا شده که دفاع از عدالت، از حفاظت اقلیمی و از برابری، امری منفی است. «ما باید غرور خود را بازپس بگیریم»—این نخستین پیام سانچس است. پیام دوم او: «مقاومت کافی نیست.» چپ باید نشان دهد که چگونه میتوان اوضاع را بهتر کرد.
اما چگونه میتوان بهتر عمل کرد؟ برای پاسخ به این پرسش، سانچس بیش از ۱۰۰ سیاستمدار از ۴۰ کشور را دعوت کرده است؛ بهعلاوه پژوهشگران و مهمانان دیگر—در مجموع بیش از ۴۰۰۰ نفر. نشست «Global Progressive Mobilisation» آمیزهای است از کنفرانس راهبردی و دیدار همکلاسیهای قدیمی. در طول این دو روز، بارها واژهی «تاریخی» شنیده میشود. چرا که واقعاً چنین است: با آنکه چپ نزدیک به ۱۵۰ سال است «انترناسیونال» را میخواند، این راستگرایان هستند که این روزها بینالمللیتر عمل میکنند. آنان سالهاست کنفرانسهای راهبردی خود را دارند: مانند کنفرانس اقدام سیاسی محافظهکاران، نشستهای ناسیونالمحافظهکاران (NatCon) و گردهماییهای مؤسسه ماتیاس کورویْنوس در بوداپست.
لارس کلینگبایل، رهبر حزب سوسیالدموکرات آلمان، با علاقه تعریف میکند که در سفرش به آمریکای لاتین، در هر کشور این را شنیده است: ابتدا حزب آلترناتیو برای آلمان آمده بود، سپس طرفداران ترامپ، و بعد هم نمایندگان ولادیمیر پوتین. و اکنون نوبت چپهاست.
نگاهی کوتاه به سالن: گروهی از مشاوران سیاسی آمریکای لاتین کنار هم ایستادهاند، با نوعی غلاف چرمی بر کمر که در آن فلاسکهای آب داغ و فنجانهای چای ماته حمل میکنند. در اتاقی دیگر، یک فعال حقوق زنان از اسلوونی توضیح میدهد که چگونه تاکتیکهای راست را برای سیاست مترقی کپی میکند: کنترل روایت از طریق حضور دائمی آنلاین، انتشار هرچه بیشتر پستها با صدایی هرچه بلندتر، و ساختن «ارتش اینفلوئنسرها». او خطاب به حضار کتوشلواری فریاد میزند: «کسلکننده نباشید!»
در پسزمینه، پرسشی مدام مطرح میشود: آیا چپ باید کمی بیشتر شبیه راست شود؟ نه در سیاست—در اینباره تقریباً همه توافق دارند، بهویژه که سوسیالدموکراتهای راستگراتر از بریتانیا و دانمارک اصلاً به بارسلونا نیامدهاند—بلکه در روش؟ آیا پاسخ پرسش اورول در همینجاست؟
این پرسش را متخصصان سیاسی آمریکایی نیز در کنفرانس بررسی میکنند؛ کسانی که دو ویژگی بارز دارند: نخست، میتوانند هر لحظه سخنرانیای دقیق و دو دقیقهای ارائه دهند دربارهی اینکه با کدام سه اقدام میتوان دموکراسی را نجات داد. دوم، بهطرزی شگفتانگیز حتی در اسپانیا این حس را القا میکنند که میزبان این رویداد خودشان هستند—البته میزبانانی بسیار مؤدب.
یک استثنا در این میان تیم والز است، نامزد معاونت ریاستجمهوری دموکراتها در سال ۲۰۲۴. او مدام در بارسلونا تأکید میکند که قصد موعظه ندارد. در نخستین شب، بر بام یک بار ایستاده و از غروب آفتاب عکس میگیرد: «مگر اینجا زیبا نیست؟» او میگوید که بهتازگی در آلمان بوده و کمی به تحقیق دربارهی ریشههای خانوادگیاش پرداخته، در شهر کوپنهایم. بله، اروپا واقعاً زیباست—بهویژه وقتی در خانه دونالد ترامپ حکومت میکند.
با این حال، در اینجا تیم والز حتی لحنی خوشبینانه دارد. او همچنان فرماندار ایالت مینهسوتا است—جایی که دونالد ترامپ در شهر مینیاپولیس در ژانویه نخستین شکست بزرگ خود را متحمل شد. والز میگوید: «آنجا پیش ما بهشدت سرد است—ترامپ و مأموران اداره مهاجرتش (ICE) هم این را فهمیدند.» وقتی از او میپرسند چپ چه میتواند از مقاومت موفق در برابر یورشهای ترامپ بیاموزد، به جامعهی مدنی اشاره میکند. به گفتهی او، این سیاستمداران نبودند، بلکه شهروندان عادی بودند—همسایهها، دوستان—که خود را سازمان دادند، همبسته شدند و شجاعت ایستادن در برابر یک قدرت دولتی نظامیشده را پیدا کردند.
در مجموع، به نظر میرسد که شجاعت کمکم در حال بازگشت است. پدرو سانچس در برابر ترامپ ایستاد و بهسرعت به یکی از چهرههای محوری چپ جهانی بدل شد. پاپ فرانسیس نیز با نیروی اخلاقی خود در برابر سیاست قدرتمحور ترامپ مقاومت کرد. و پس از مقاومت در مینیاپولیس، بزرگترین اعتراضات تاریخ ایالات متحده شکل گرفت: هشت میلیون نفر در خیابانها علیه ترامپ. البته شجاعت یک فضیلت است، اما هنوز یک استراتژی نیست—و دقیقاً همین موضوعی است که در بارسلونا باید دربارهاش بحث شود.
گسست چپ از دههی ۲۰۰۰
آنچه به همهی بحثهای راهبردی کمک میکند، نبودِ جنگهای درونجریانی است. به نظر میرسد ضرورت، نهتنها خلاقیت، بلکه نوعی آمادگی برای سازش را نیز در میان چپ تقویت کرده است—چیزی که میتوان در یسی کلاور دید. او در هلند سوسیالدموکراسیِ قدیمی اما کوچکشده را با حزب سبزِ شهری و جوان «GroenLinks» در قالب یک حزب متحد کرده است. وقتی از او میپرسند چگونه چنین چیزی ممکن شد، میگوید: «در ۹۵ درصد موارد، ما که اصلاً یک چیز میخواهیم—پس چرا باید سر آن ۵ درصد دعوا کنیم؟» منطقی به نظر میرسد، اما مگر میان سوسیالدموکراتها و سبزها تفاوتهای فرهنگی بزرگی وجود ندارد؟ کلاور پاسخ میدهد: «باید شوخطبعی داشت.» مهم این است که انسان خودش را بیش از حد جدی نگیرد و سبک زندگی خود را مطلق نکند. «ما باید بهتر یاد بگیریم که با هم اختلاف داشته باشیم.» این نکته هم برای چپ و هم برای کل جامعه صادق است. آرامش و شوخطبعی—ویژگیهایی که در چپ چندان هم فراوان نیستند. با این حال، ائتلاف جدیدی با نام «Pro» اکنون در نظرسنجیهای هلند پیشتاز است.
در مجموع، در بارسلونا نوعی اجماع شگفتانگیز به چشم میخورد—مثلاً دربارهی اینکه سیاستهای خودِ چپ چه نقشی در قدرتگیری راست داشتهاند. یک کارشناس تجارت از دولت جو بایدن چنین بیان میکند: کل نظام ما—از توافقهای تجارت آزاد گرفته تا تقسیم کار جهانی و اقتصادی که از سیاست جدا شده—اشتباه بوده است. این سیاستها هم در داخل کشور و هم در سراسر جهان ویرانی به بار آوردهاند. و بعد هم به مردم گفتهایم: «بدشانسی آوردید، کاری نمیشود کرد.»
رئیسجمهور برزیل، لوئیز ایناسیو لولا دا سیلوا، تقریباً همین را میگوید. در بارسلونا از او همچون یک ستارهی راک استقبال میشود، وقتی از «وعدههای توخالی نئولیبرالیسم» سخن میگوید—و اینکه خود چپ نیز بیش از حد طولانی به آن باور داشته است. به گفتهی او، این نظام شکست خورده است. اما مشکل چپ این است که «ما خود به نظام تبدیل شدهایم.»
این جمله، بهخوبی لحن کلی این دو روز را خلاصه میکند. سوسیالدموکراتها میخواهند گردوغبار دههی ۲۰۰۰ را از ردای خود بتکانند. بیل کلینتون، تونی بلر و گرهارد شرودر میخواستند سوسیالدموکراسی را از نو اختراع کنند: دولتی «هوشمند» و «کارآمد» که تا حد امکان کمتر در اقتصاد دخالت کند. ایده این بود: «وقتی سطح آب بالا میآید، همهی قایقها بالا میروند.» یعنی اگر اقتصاد—به لطف مالیاتهای پایین—رشد کند، در نهایت همه سود خواهند برد. اما امروز دیگر کسی به این باور ندارد. تحلیل غالب در بارسلونا این است که چپ بیش از حد طولانی از یک نظام ناکارآمد دفاع کرده و به همین دلیل به راستها اجازه داده تا خود را بهعنوان منتقدان واقعی وضع موجود معرفی کنند. یکی از مشاوران دموکراتها میگوید: «دونالد ترامپ میگوید این نظام فاسد شده—و واقعیت این است که حق با اوست.»
بنابراین، بازگشتی به نظم قدیم در کار نخواهد بود. اما نظم جدید چگونه باید باشد؟
همهمهای کوتاه در سالن میپیچد، وقتی ناگهان هیلاری کلینتون بر صفحهی نمایش ظاهر میشود. اگر نظم قدیم نامی داشت، «کلینتون» نام مناسبی برای آن بود. و وقتی به سخنان او گوش میدهیم، صحنهای از رقابتهای درونحزبی دموکراتها در ده سال پیش به یاد میآید: زمانی که رقیب او، برنی سندرز، از تنظیمگری بانکها سخن میگفت و کلینتون او را قطع کرد: «اگر فردا بانکهای بزرگ را تجزیه کنیم، آیا دیگر نژادپرستی هم نخواهیم داشت؟ آیا دیگر تبعیض جنسیتی از بین میرود؟»
در سال ۲۰۱۶ وضعیت چنین بود: حاشیهنشینانی عجیب میخواستند دربارهی مسائل اقتصادی صحبت کنند، و در مقابل، نخبگان حزب دموکرات علاقهای به این بحثها نداشتند و آنها را از نظر اخلاقی سرکوب میکردند. اما امروز اوضاع تغییر کرده است. سوسیالدموکراسی بار دیگر به اقتصاد بازگشته است. و کلیدواژهی اصلی در همهی مباحث راهبردی بارسلونا این است: قابلیت پرداخت (Bezahlbarkeit).
قابلیت پرداختِ اجاره، مواد غذایی و قیمت انرژی—اینها موضوعاتی هستند که مردم را واقعاً درگیر میکنند. به گفتهی سیاستمداران، از بلژیک تا باربادوس، این همان میدانی است که در آن میتوان راست را شکست داد.
عملگرایی چپ کافی نیست
در واقع، سوسیالدموکراسی امروز در سیاست اقتصادی بهمراتب چپتر از ده سال پیش ایستاده است. ستارههای اقتصادی در بارسلونا عبارتاند از: گابریل زوکمن که مفهوم مالیات جهانی بر ثروتمندان را توسعه داده؛ ایزابلا وبر که سالهاست از کنترل قیمتها برای مهار تورم دفاع میکند؛ و ماریانا ماتزاکاتو با ایدهی «دولت کارآفرین»—دولتی که نهفقط قواعد را تعیین میکند، بلکه مأموریت تعریف میکند، برنامهریزی میکند، سرمایهگذاری میکند و نوآوری را پیش میبرد.
دولت جو بایدن و نیز دولت کنونی اسپانیا به رهبری پدرو سانچس از این ایدهها الهام گرفتهاند. در اینجا میتوان تغییر ظریفی در تأکیدها مشاهده کرد: در بارسلونا بهندرت از «بازتوزیع» سخن گفته میشود. در عوض، بحث بر سر دستمزدهای خوب، اتحادیههای قدرتمند و مشاغل امن است. برای مثال، وزیر دارایی بوتسوانا میگوید: «کرامت از کمکهای انتقالی به دست نمیآید.»
تمرکز بر مسائل اقتصادی، بر آنچه در زبان استراتژیستهای آمریکایی «موضوعات میز آشپزخانه» نامیده میشود، احتمالاً برای جرج اورول خوشایند میبود. او در کتاب «جادهای به ویگان پیر» به چپها خرده میگرفت که بیش از حد انتزاعی میاندیشند و به بهبود ملموس زندگی مردم توجه کافی ندارند. اما این سخن مربوط به ۹۰ سال پیش است. امروز در دموکراسیهای غربی، بهندرت کارگری در اتاقهای نمناک زندگی میکند. و در سوسیالدموکراسی دیگر خبری از نظریهپردازان ارتدوکس نیست؛ بلکه گروهی از عملگرایان دیده میشود که همگی شعار «قابلیت پرداخت» را تکرار میکنند. اما آیا این واقعاً برای بازآفرینی چپ کافی است؟
در یک استراحت کوتاه برای سیگار، گفتوگویی با آندریاس بابلر شکل میگیرد. معاون صدراعظم اتریش و رهبر حزب سوسیالدموکرات (SPÖ) پس از پک عمیقی، دستاوردهای حزبش را بهعنوان شریک کوچک در دولت برمیشمارد: توقف افزایش اجارهبها، ارزانسازی مواد غذایی پایه، و سقف هزینه برای داروها. افزون بر این، سیستم عمومی بهداشت عالی و سطح حقوق بازنشستگی حدود ۷۰ درصد. اگر چپهای آمریکایی بخواهند بهشتی سوسیالیستی را تصور کنند، احتمالاً چیزی شبیه اتریش خواهد بود.
با این حال، حزب راست افراطی حزب آزادی اتریش در آنجا نزدیک به ۴۰ درصد آرا را دارد. و نهتنها این: پایگاههای اصلی آن در وین در مجتمعهای مسکونی شهرداری قرار دارند—میراث بتنی جنبش کارگری—جایی که اجارهها مقرونبهصرفهاند و اگر خوششانس باشید، حتی روی پشتبام استخر هم هست، در دسترس همهی ساکنان.
شاید همین مثال نشان دهد که چه چیزی در بارسلونا غایب است. بر دهها پنل، دموگرافها، اقتصاددانان و استراتژیستها حضور دارند، اما بهندرت جامعهشناسان یا مورخان—کسانی که بتوانند توضیح دهند چگونه چپها در دههی ۲۰۰۰ نهتنها اطمینان برنامهای، بلکه زبان خود را نیز از دست دادند. چگونه از آن زمان تاکنون، با وجود حل نسبتاً موفق مشکلات در بسیاری از کشورها، همچنان حمایت اجتماعیشان کاهش یافته است.
«قابلیت پرداخت» یک موضوع است، اما هنوز یک روایت نیست—و چه برسد به پاسخی برای پرسش قدیمی اورول. راستها پیروز نشدهاند چون در حل مسائل بهترند، بلکه چون موفق شدهاند احساسات را هدف بگیرند: ترس، از دست رفتن معنا، و نیاز به تعلق. در مقابل، چپ راهحلهای فردی برای مشکلات فردی ارائه میدهد. همانطور که در یکی از غمانگیزترین پوسترهای انتخاباتی اخیر حزب سوسیالدموکرات آلمان آمده بود: «بیشتر برای تو. بهتر برای آلمان.»
اما مفاهیم قدیمی سوسیالدموکراسی چه میشوند: همبستگی، برابری، کرامت؟ در عصر فردگرایی، محتوای آنها چیست؟ در سالهای اخیر، سوسیالدموکراتها اغلب سخنان محبوبی گفتهاند، بیآنکه خود محبوب شوند. آیا دلیلش این است که در جامعه نوعی بیاعتمادی عمیق نسبت به سیاستهای فرصتطلبانه شکل گرفته—و در عین حال اشتیاقی برای سیاستمدارانی با باورهای واقعی، ایدهها، و حتی ایمان؟ وقتی سوسیالدموکراسی از «قابلیت پرداخت» سخن میگوید، دقیقاً چه تصویری از جامعهی مطلوب را دنبال میکند؟
در این روزها بارها گفته شد که بارسلونا باید آغاز باشد. و واقعاً هم چنین است: وقتی صحبت از آیندهی چپ است—از این پرسش که چرا کسانی که این سیاستها برایشان طراحی شده، به آن رأی نمیدهند—هنوز بحثهای بسیاری باقی مانده است.
از هفتهنامهی دی تسایت، شماره ۱۸/۲۰۲۶
۲۴ آوریل ۲۰۲۶