یک
تا قبل از فروپاشی سوسیالیسم واقعاَ موجود، بسیاری از چپگرایان خود را مارکسیست-لنینیست میدانستند. پس از فروپاشی، اگرچه هنوز برخی خود را لنینیست میدانند، اما تعداد آنان قابلمقایسه با گذشته نیست. نمودار زیر بر اساس جستوجو در کتابهای موجود در کتابخانهی گوگلGoogle books ngram viewer تهیه شده است. نمودار نشان میدهد که در بازه زمانی ۱۲۵ سال گذشته چقدر شخصیتهای بزرگ مارکسیسم در کتابهای کتابخانه گوگل مورد توجه قرار گرفتهاند. البته این توجه در برخی از موارد ممکن است منفی باشد. بنا به نمودار، استالین بعد از پیروزی بر فاشیسم در ۱۹۵۰، مائو و لنین در دوران جنبش ۱۹۶۸ محبوبیت زیادی داشتند. پس از آن محبوبیت لنین سیر نزولی پیدا میکند تا این که پس از ۱۹۸۹ دچار یک کاهش ناگهانی شد. در مورد حضور گسترده استالین در کتابها، میتوان حدس زد بخش مهمی از این حضور، قبل از آن که امری مثبت باشد، امری منفی و احتمالا اشاره به دوران وحشت در طول زمامداری او میباشد. اگرچه مائوئیسم در برخی از کشورهای پرجمعیت در آسیا همچنان قوی است، نمیتوان در مورد آن در اینجا تحلیلی داد و نیازی به آن نیز نیست.
آنچه مسلم است این که لنین اولین کسی بود که توانست «سیاست» در معنای انقلابی آن را به یک علم مستقل در مارکسیسم بدل کند، و نشان دهد که مارکسیسم به مثابه تئوری وحدتیافته با عمل چگونه میتواند چهره جهان را تغییر دهد. از نظر او انقلاب نه یک ضرورت اقتصادی خودبهخودی، بلکه یک گسست سیاسی است.(اندرسون، ۱۳۹۸:۱۴) برخی مانند پری اندرسون، نبوغ لنین را از جمله در این میدانند که هنگامى که بسیاری از مارکسیستها توجه زیادی به اقتصاد داشتند، او نگاه خود را متوجه تَرَکهای موجود در ماشین دولتی کرد. لنین با تمرکز به دولت، تحلیل مشخص از شرایط مشخص، و زمانبندی و درک بزنگاهها، توانست از نظر استراتژیک، مارکسیسم را به اوج برساند. وی بر چند عنصر کلیدی برای درک «وضعیت انقلابی» و پیروزی در انقلاب تاکید کرد. اول، بحران در بالا، زمانی که شکاف در طبقه حاکم موجب میشود که ابزارهای سرکوب و مدیریت این ابزارها سست شوند. دوم، رنج و خشم فزاینده مردم در پایین باعث شود که تودهها دیگر نتوانند به روال سابق زندگی کنند و بالاخره حضور یک سازمان، حزب یا تشکیلاتی که بتواند نیروهای پراکنده را به سمت تسخیر قدرت هدایت کند. لنین با تکیه بر این عوامل توانست با تحلیل دقیق بحران در جامعه، فرمان حمله را برای پیروزی اولین انقلاب سوسیالیستی صادر کند.
در تاریخ یک قرن پیش روسیه دو پدیده مهم وجود داشت که برای بسیاری از تحلیلگران ایرانی، و برای تأمل در شرایط کنونی و رابطه انقلاب و جنگ اهمیت دارد. پس از لنین بسیاری از اندیشمندان معاصر در مورد انقلاب مطالعات مهمی انجام دادهاند اما تاکنون هیچکس نتوانسته برای فرمول ساده لنین برای تعیین موقعیت انقلابی، تهدید مهمی ایجاد کند. این که مثلا باید حداقل چند درصد از جمعیت کشور در خیابانها حضور داشته باشند تا پیروزی انقلاب ممکن شود، در شرایطی که ماشین سرکوب سست نشده باشد، ره به جایی نمیبرد. رضا پهلوی و مشاورانش سعی کردند هم در تظاهرات دیماه و هم جنگ کنونی، فرمان انقلاب صادر کنند که نتیجه آن حمام خون بود.
دو
استیو بنن مشاور پیشین دونالد ترامپ خود را «لنینیست» تلقی میکند. او البته به صراحت عنوان کرده است که از لنین نه «ایدئولوژی کمونیستی» بلکه «متدولوژی انقلابی» و «استراتژی تخریب» را وام گرفته است. منظور بنن از «استراتژی تخریب» این است که لنین خواهان نابودی کامل دولت بود و «من نیز هستم»، «میخواهم کل تشکیلات امروز را نابود کنم» و «نخبگان» را از مسند قدرت «پایین بکشم». دروغی که نیاز به تفسیر زیادی ندارد. بنن میخواهد با کمک ارتجاعیترین بخش سرمایهداری به جنگ بخش دیگری برود. بنن همچنین تفسیر خاص خود را از سازماندهی و تهییج نیروها دارد. رسانه «بریتبارت» او مستقیماً تقلیدی از ایسکرای لنین نبود، بلکه باز به کمک سرمایهداران و مسیحیان جمهوریخواه تلاش کرد که شبکههای اجتماعی را تسخیر کند. او در واقع طرفدار گوبلز است تا لنین. به گفته او «دموکراتها اهمیتی ندارند. اپوزیسیون واقعی رسانهها هستند. و راه مقابله با آنها این است که فضا را با گند [مزخرفات/اطلاعات نادرست] اشباع کنید.» این سیاستی است که ترامپ امروز با کمال مهارت انجام میدهد. با پر کردن مزخرفاتی که هر روز از طرف پرقدرتترین فرد کره زمین تحویل مطبوعات داده میشود، بحثهای تکراری و بینتیجه در مورد حرفهای ترامپ ادامه دارد ضمن آن که مهمترین بخشهای سیاست دولت ترامپ در سایه قرار میگیرد. مسلماً چنین پدیدهای فقط برخاسته از جایگاه ترامپ به عنوان رئیسجمهور آمریکاست و نه ترامپ به عنوان یک سرمایهدار ناموفق، هرزه و دروغگو. بنابراین اطلاق «لنینیسم» به بنن که به گفته خود هسته اصلی نظرات لنین را به دور انداخته، و حتی درک درستی از «متدولوژی انقلابی» او ندارد را باید در زمره «مزخرفات» معمول جناح حاکم در آمریکا تلقی کرد.
درک بنن از سیاست نه لنینی بلکه اشمیتی است. بنن بشدت تحتتاثیر ایدههای نظامی و استراتژیک است. این فقط لنین و دیگر مارکسیستها نبودند که به کلاوزویتس ارادت خاصی داشتند بلکه برای فاشیستها و تئوریسینهای آنها مانند اشمیت نیز کلاوزویتس جایگاه ویژهای داشت.اول، برای بنن سیاست یک «جنگ مطلق» یا «جنگ تمامعیار» است. رقبای سیاسی «مخالف» نیستند، بلکه «دشمن» هستند. این درک ویژهای از نظرات کلاوزویتس است که هدف جنگ را «مجبور کردن دشمن به انجام اراده خود» میداند. در میان اپوزیسیون ایران ، نظریهپردازان و نزدیکان رضا پهلوی که به استیو بنن ارادت خاصی دارند نیز این طرز تفکر را، در شعار «مرگ بر سه فاسد، ملا، چپی، مجاهد» به اجرا گذاشتهاند. در حالی که سیاست به مثابه ابزار مبارزه طبقاتی برای لنین به هیچ وجه «جنگ تمام عیار» نبود. دوم، تخریب مرکز ثقل، کلاوزویتس معتقد بود برای پیروزی باید به مرکز ثقل دشمن ضربه زد، بنن مرکز ثقل قدرت نخبگان را رسانههای جریان اصلی و نهادهای بینالمللی میداند، از این رو مایل است با به «گند زدن» آنها، این رسانهها بیاعتبار شوند. برای سلطنتطلبان مرکز ثقل بیت رهبری و سران سپاه بود که دائما درخواست زدن آن را مینمودند. استفاده از رسانههای اجتماعی در بدترین شکل آن برای تحقیر مخالفان سیاسی، افراد بیطرف و یا حتی سلطنتطلبانی که شیوههای دیگر مبارزه را تبلیغ میکنند، یکی از روشهای آنها برای ساکت کردن مخالفان است. طرفداران پهلوی، حتی به بیبیسی فارسی که یک رسانه خبری میانه است، بشدت حمله میکنند. سوم، لنین بر بسیج تودهای برای انقلاب و درهم شکستن قدرت دولتی تاکید داشت در حالی که بنن صحبت از درهم شکستن قدرت «دولت پنهان» میکند اما او خواهان تغییرات عمیق سیاسی و اجتماعی نیست بلکه بر جنگ فرهنگی تکیه دارد. مهمترین روش بسیج مردم نیز برای او تکیه بر ناسیونالیسم پوپولیستی است. طرفداران پهلوی نیز «انقلاب ملی» خود را بر ناسیونالیسم پوپولیستی قرار دادهاند. کلاوزویتس از نقش «شور و اراده» در جنگ صحبت میکرد، جریان رضا پهلوی نیز با درک غلط از انقلاب و موقعیت انقلابی، تنها با تکیه بر «شور و اداره» حاضر است انسانهای بیگناه را به «میدان جنگ» «مبارزه با اشغالگران» بفرستد. در نهایت، لنین در ابتدای جنگ جهانی اول، طرفدار شکستطلبی بود، به این معنا که وی به دلایل بسیار متفاوتی که به آن بازخواهم گشت، طرفدار نوعی از شکستطلبی بود. طرفداران پهلوی و برخی از جمهوریخواهان نیز طرفدار شکستطلبی هستند، اما چیزی که با درک لنین از جنگ، مبارزه طبقاتی، رنج مردم، تحلیل از شرایط مشخص و سازماندهی فرسنگها فاصله دارد.
اما آنچه که مربوط به لنین و جنگ کنونی میشود، باز مربوط به درک نادرست از جنگ اول جهانی و حوادث انقلابی در روسیه تزاری است. نکتهای که در پایین به آن پرداخته خواهد شد.
سه
در رابطه با انشقاق در میان چپگرایان حول جنگ آمریکا و اسرائیل بر علیه ایران مطالب متعددی به شکل شفاهی و کتبی تاکنون مطرح شده است. این مقاله قصد تکرار استدلالهای متفاوت در اینجا را ندارد. اما یاشار دارالشفاء مقالهی بسیار خوبی را در مورد اختلاف نگاه دو بخش از اپوزیسیون چپ، یکی طرفدار «جنگ میهنی» و دیگری «مبارزه طبقاتی» نوشته که این قلم با بخش بسیار بزرگی از استدلالهای نویسنده توافق دارد. او ضمن بررسی تاریخچه نزاع مارکسیستها در جنگ جهانی اول به مقایسه «نیروهای چپ انقلابی ضدامپریالیستی» کنونی میپردازد که معتقدند نباید خود را «در تنگنای دوگانهی یا دفاع از امپریالیسم یا رژیم قرار داد.» در حالی که طرفداران «جنگ میهنی» یا به گفته او «چپ محور مقاومتی» [۱] معتقدند «وسطبازی نداریم: یا پروامپریالیسم یا دفاع از مقاومت میهنی-منطقهای»(دارالشفاء، ۲۰۲۶) او نتیجه میگیرد «مسئله فقط این نیست که «امپریالیسم بد است» یا «رژیم داخلی سرکوبگر است». دعوا بر سر این این است که معیار سیاست مستقل چپ در جنگ چیست. آیا معیار اصلی، صفبندی میان دولتهاست، یا صفبندی میان طبقات؟» (همان)
دارالشفاء در مقالهی قبلی خود «چهار مردم در مواجهه با انقلاب، براندازی و جنگ» جامعه ایران را در مواجهه با «جنگ، براندازی و انقلاب» به چهار مردم تقسیم کرد. مردم اول، مردم جمهوری اسلامی که طرفدار وضع موجود هستند. این مردم طرفدار «جنگ میهنی» یا «مقدس» هستند دوم، مردم «شیر و خورشید» که طرفدار رضا پهلوی هستند و جنگ را «فرصتی برای رهایی» تلقی میکنند. مردم سوم که خواهان تغییر رژیم از طریق گذار مسالمتآمیز هستند و در واقع پروژه آنان ادامه همان پروژه اصلاحات و روشنفکری دینی قدیمی است. این گروه نیز ضدرژیم ولی مخالف جنگ و مداخله خارجی است. مردم چهارم نیز متشکل از طبقه کارگر و فرودستان هستند که نیروهای چپ رادیکال بخشی از آن را تشکیل میدهند که مخالف جنگ ، حکومت و نظام سرمایهداری میباشند. حال «گاه بخشی از این صدای مردم [مردم چهارم] از حنجرهی نیروهای موسوم به «چپ محور مقاومتی» هم قابل شنیدن است» اما این گرایش چپ طرفدار استحاله هستند و نه انقلاب سیاسی (دارالشفاء، ۲۰۲۶،۲) کارگران و فرودستان عملاً در بین گروه اول، دوم و چهارم تقسیم میشوند. اما پایهی طبقاتی مردم سوم، طبقه متوسط است.
پرسش اینجاست، آیا این تقسیم بندی میتواند به ما کمکی در تحلیل طبقاتی از جنگ کند؟ آنچه که در متن بالا گفته میشود این است مردم در مجموع طرفدار چهار گرایش سیاسی هستند: حامیان ولایتفقیه، سلطنتطلبان، اصلاحطلبان و لیبرالها ، سوسیالیستها و جمهوریخواهان رادیکال. طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان در میان گرایشات سیاسی مختلف پراکنده هستند. حال در جنگ کنونی، در عمل سه گرایش در برخورد با جمهوری اسلامی وجود دارد:اول، کسانی که به طور کامل در پشت دولت در دوران جنگ هستند. دوم، کسانی که برای سرنگونی این دولت دست به دامان نیروهای خارجی شدهاند. سوم کسانی که هم مخالف جنگ هستند و هم جمهوری اسلامی. این سه موضعگیری، بدون در نظر گرفتن جایگاه طبقاتی و یا تمایلات سیاسی آنهاست. مثلا، برخی از سوسیالیستها در شرایط جنگی فعلی، ایران و دولت را کاملا منطبق بر هم فرض میکنند. دلایل پشتیبانی آنها نیز ممکن است از جهت مبارزه ضدامپریالیستی باشد، ممکن است بر این اساس باشد که هدف اسرائیل در این جنگ، تجزیه ایران است و در شرایط فعلی این نیروی نظامی جمهوری اسلامی است که از این مرزها حمایت میکند، و یا دلایل دیگر باشد. آیا در این موقعیت لنین و حوادث جنگ جهانی اول به ما کمکی میکند؟ آری و نه! این موضوع را میتوان از دو جنبه باز کرد. اول، درک ما از رابطه دولت، ملت و جامعه یک قرن پس از جنگ اول جهانی، دوم، تفسیر ما از اختلافات مارکسیستها در آن زمان.
میتوان به عنوان یک چپگرا، همچنان از نظرات لنین در مورد دولت و امپریالیسم به مثابه بالاترین مرحله سرمایهداری پیروی کرد و دولت را ابزار سرکوب یک طبقه توسط طبقه دیگر در نظر گرفت، میتوان مانند وبر، دولت را یک ابزار اداری و بوروکراتیک در نظر گرفت که از طریق عقلانیت و قانون حکمرانی میکند و از این جهت بر خلاف لنین که بر طبقه تاکید داشت، مانند وبر دولت را یک سازمان و ماشین بوروکراتیک در نظر گرفت؛ میتوان به نقد پولانزاس از دولت لنینی باور داشت که اگرچه دولت طبقاتی است، اما صرفاً ابزاری در دست مثلاْ بورژوازی نیست بلکه تراکم مادی توازن نیروهای طبقاتی است؛ میتوان مانند فوکو آن را شکلی از اعمال قدرتی در نظر گرفت که هدفش مدیریت جمعیت است...اما همه اینها به ما میگویند که بین دولت، ملت و جامعه تفاوت وجود دارد. برخی از این تفاوتها در دوران جنگ کاهش مییابند اما از بین نمیروند.
بنابر آنچه از تقسیمبندی جامعه از نظر طبقاتی و ایدئولوژیک در بالا گفته شد، میتوان جامعه را مجموعهای از روابط انسانها در نظر گرفت که بر اساس طبقات اقتصادی و ایدئولوژیهای مختلف شکل گرفته است. فضایی که در آن ثروت تولید میشود و نهادها، گروهها و تضادهای مختلف پا میگیرند. در مقابل، دولت نه صرفاً مجموعهای از سیاستمداران است و نه یک نهاد خنثی. مجموعهای از دستگاههای اداری، نظامی و قضایی است که وظیفهى اصلی آن بازتولید قدرت طبقاتی است. ابزار حکمرانی است و در عین حال انحصار قدرت سازمان یافته را دارد. جامعه بسیار بزرگ و متکثر است اما دولت سعی میکند از طریق ابزارهای مختلفی که در اختیار دارد بر جامعه مسلط شود. در کنار این دو، ملت به عنوان یک جماعت سیاسی متصور، یک هویت جمعی است. هویتی که دولتها سعی دارند از آن برای ایجاد همبستگی و مشروعیتبخشی استفاده کنند. از این نظر ملت مفهومی است که میتواند تضادها را در خود پنهان کند.
هیچکس در این که دولت و جامعه در حالت عادی یکی نیست شکی ندارد. اما آیا دولت و جامعه در شرایط جنگی یکسان میشوند؟ حتی اگر دفاع از ایران را در نظر بگیریم. این دفاع فقط منحصر به نیروهای نظامی نیست، که با استفاده از موشک، پدافند، تفنگ...از کشور محافظت میکنند. عریانترین شکل آن لحظهای بود که دولت آمریکا تهدید به بمباران پلها و نیروهگاهها نمود و مردم عادی با ایجاد کمربندهای انسانی سعی کردند از زیرساختها با جان خود دفاع کنند. کسانی که مردم را از زیر آوارها بیرون میکشند، زخمیشدگان را تیمار مینمایند...همه اینها بخشی از دفاع مردمی برای حفظ شیرازه جامعه هستند. دولتها همیشه سعی دارند منافع خود را منافع جامعه نشان دهند اما حتی «دفاع میهنی» لزوماً به معنی دفاع از دولت حاکم نیست. جمهوری اسلامی مدعی است که امنیت مردم را علیرغم شرایط جنگی تامین میکند. مسلما بقای دستگاههای دولتی و تلاش برای ارائه حداقل سرویسهای لازم برای گذران یک زندگی معمولی در شرایط جنگی اهمیت بسیار زیادی دارد، اما «امنیت ملی» فقط این نیست. در شرایط جنگی کنونی، جمهوری سوم اسلامی ایران سعی دارد از جنگ برای تثبیت قدرت خود استفاده کند و در این راه از سرکوب بیشتر مردم، تعلیق فزاینده حقوق آنها، اعدام زندانیان سیاسی، قطع اینترنت، ایجاد انواع اضطرابهای متفاوت برای اعمال هژمونی خود بهره برد. همه این موارد نشان میدهد اگر چه «دفاع از امنیت ملی ایران» در شرایط جنگی ، درهمتنیدگی بیشتری بین منافع جامعه و دولت ایجاد میکند، اما منافع آنها به جز در لحظات ویژهای، به هیچ وجه یکی نیستند. [۲]
در دوران جنگ این فقط نظامیان نیستند که در دفاع از کشور مشارکت دارند، بلکه دفاع غیرنظامی نیز وجود دارد که هدف آن محافظت از جان و سلامت انسانها است. این دفاع به معنی تداوم عملکردهای حیاتی جامعه است. به عبارت دیگر در اوج شرایط جنگی بسیاری از نهادها و موسسات اعم از دولتی، خصوصی و مدنی تلاش دارند که خدمات ضروری در اختیار مردم قرار داده شود. حتی ارتش نیز به جز نیازهای نظامی، نیازمندیهای غیرنظامی دارد که بسیاری از مردم عادی در آن مشارکت دارند.
در نتیجه در دنیای امروز که سرنوشت جنگ نه مانند گذشته در میدانهای جنگ و سربازان دو نیروی متخاصم، بلکه در شهرها، در مدارس، بیمارستانها، کارخانجات...رقم میخورد، بسیاری از افراد عادی جامعه در دفاع از مرزهای این کشور مشارکت دارند. کسی که «دفاع از میهن» را منحصر به نیروهای نظامی میکند، درک درستی از جنگهای ترکیبی امروز ندارد. درست به همین خاطر است که از جنگ دوم جهانی به بعد تعداد کشتهشدگان غیرنظامی بسیار بیشتر از نظامیان در همه جنگهای مهم بوده است. این موضوع در جنگ کنونی که نیروی پیادهنظام مداخله ندارد بیش از هر زمان دیگری به وضوح دیده میشود. میتوان از واژه «جنگ میهنی» برای توضیح جنگ اجتناب کرد، و آن را با واژههای دیگری توصیف کرد اما این جنگی است که کموبیش همه مردم، حتی آنهایی که طرفدار حمله خارجی بوده و هستند و فکر میکردند با تسلیحات نقطهزن، خود در امان هستند، ناگهان خویشتن را در میدان اصلی جنگ یافتند، اجباراً شرکت دارند.
چهار
در رابطه با شکستطلبی لنین اختلافنظر در بین مارکسیستها وجود داشته و دارد. در کنفرانس زیمروالد سوئیس ۳۸ نماینده سوسیالیست ضدجنگ وجود داشتند. اکثریت این نمایندگان از صلح بدون فراخواندن به جنگ داخلی حمایت کردند. یک گروه ۱۲ نفره که لنین نیز در بین آنان بود، به چپهای زیمروالد معروف شدند. بنا به گفته هال دریپر، در کنفرانس قطعنامه لنین تصویب نشد، اما در قطعنامه لنین هم نامی از «شکستگرایی» برده نشده بود. چپهای زیمروالد با یکدیگر اختلاف نظر داشتند. آنچه آنها را با هم متحد میکرد دو نکته بود، اول، آنان «صلح مدنی» را رد میکردند، به عبارت دیگر نمیخواستند مبارزه در شرایط جنگی را تعطیل کنند، دوم، آنها خواهان ایجاد یک بینالملل جدید بودند.(دریپر، ۱۹۹۶)
باید اضافه کرد لنین در دوران جنگ ۱۹۰۵-۱۹۰۴ ژاپن و روسیه نیز طرفدار پیروزی ژاپن بود. دلیل اصلی لنین آن بود که امپراتوری روسیه مرتجعترین و عقبماندهترین قدرت در اروپا و آسیا با ساختاری نیمهفئودالی، نیمهسرمایهداری و حکومتی استبدادی بود، در حالی که ژاپن یک کشور در حال صنعتی شدن، «مترقی»، و بورژوایی بود. از این رو لنین، شکست نظامی روسیه را به معنای تضعیف دستگاه سرکوب درنظر میگرفت. [۳]
در دوران جنگ اول جهانی، لنین همچنان معتقد بود که شکست روسیه در جنگ میتواند مانند سال ۱۹۰۵، یک بزنگاه تاریخی برای شروع انقلاب ایجاد کند. بنا به گفته هال دریپر، لنین در طول جنگ اول جهانی از چهار شعار متفاوت استفاده کرد. اول، شکست روسیه به مثابه شر کمتر. دلیل اصلی این شعار همان ارتجاعی بودن روسیه بود و امکان ایجاد شرایط مناسب برای انقلاب. این شعار بلافاصله با مشکل مواجه شد، زیرا آلمانیها نیز از آن حمایت کردند. روسیه کشور مرتجعی بود و آلمان یک کشور «مترقیتر»، بنابراین حق به جانب آلمان بود. در حالی که بلشویکها، همهی طرفهای درگیر را مرتجع میدانستند. دوم، آرزوی شکست در همه کشورها. شعار اول فقط مربوط به روسیه بود، و با توجه به امکان سوتفاهم از آن شعار، لنین شعار خود را به همه کشورهای درگیر جنگ تعمیم داد. به عبارت دیگر، سوسیالیستها میبایستی در همه کشورهای درگیر آرزوی شکست دولت خودی را میکردند. آنگاه این پرسش مطرح شد پس اگر همه شکست بخورند چه کسی پیروز است؟ سوم، شکست به مثابه تسهیلکننده انقلاب. در این شعار لنین شکست را نه یک هدف، بلکه به مثابه وسیلهای برای انقلاب در نظر گرفت. چهارم، عدم توقف مبارزه به خاطر شکست. در این شعار، لنین به یک نسخه منطقی میرسد. طبقه کارگر نباید به خاطر شکست نظامی و یا تضعیف جبهه جنگ، مبارزه خود را با استبداد متوقف کند. در واقع اولویت با انقلاب است و نه جنگ. این در واقع شکستگرایی نیست. هدف نه شکست نظامی در جبهه جنگ، بلکه پیروزی در انقلاب است.
دریپر، شکستطلبی لنین را یک اشتباه نظری یا یک تاکتیک گذرا تلقی کرد اما بعدها از سوی مارکسیستها این اشتباه نظری به مثابه به یک اصل تلقی گشت. از نظر دریپر، این شعارها نتیجه یک واکنش سریع به شکست بینالملل دوم بود، اما بعدها به یک اسطوره بدل شد. شکستطلبی «نه تنها دائمی یا اساسی نبود، بلکه حتی یک «اصل» هم نبود.» (همان) بنا به گفته هال دریپر و حتی جان ریدل، زینوویف نقش اصلی را بزرگ کردن شعار شکستطلبی در اختلافات درون حزبی داشت. پس از انقلاب اکتبر نیز لنین صریحا گفت که بعد از انقلاب فوریه ۱۹۱۷ بلشویکها «دیگر شکستگرا نبودند». لنین در عمل به این نتیجه رسید که شعار شکستگرایی موجب جدایی مردم از برنامههای انقلابیون شده است و از این رو دیدگاههای خود را تصحیح نمود. لارس تی لی تغییر شعارهای لنین را «بازنگری» مینامد و مانند دریپر آن را خطا تلقی نمیکند. لی معتقد است که شعارهای اولیه لنین اشتباه نبودند بلکه متناسب با شرایط تکامل یافتند. اما واقعیت امر آن است که شعارهای اولیه، اگرچه در منازعات رتوریک بین مارکسیستها قابل درک است، اما قابل دفاع نیستند. درک طبقاتی از ملت و دفاع از منافع طبقات زحمتکش در هر شرایطی لنین را به این نتیجه رساند که شعار عدم توقف مبارزه حتی در شرایط جنگی، نیز نمیتواند ارتباط مناسبی با تودههای مردم برقرار کند.
شعار «صلح، نان، زمین» به شعار اصلی بلشویکها پس از انقلاب فوریه بدل شد. این یک شعار بسیجکننده بود، زیرا مردم از جنگ خسته شده بودند. امروز، بسیاری شعار کلیدی همه قدرت به دست شوراها را به یاد میآورند اما شعار بسیجکننده «صلح، نان، زمین» را فراموش میکنند.
پنج
بنابر آنچه گفته شد، در واقع در رابطه با جنگ امروز و حکومت جمهوری اسلامی سه موضع وجود دارد. کسانی که تمام قد در پشت نیروهای جمهوری اسلامی در رابطه با اولویتهای جنگ قرار دارند، دوم، کسانی که مخالف جمهوری اسلامی و خواهان شکست آن در جنگ هستند. سوم، کسانی که به گفته دارالشفاء «شعار کلیدی [آنها] در جنگ»، «نه به جنگ، نه به رژیم» است. از نظر این قلم در مسئله جنگ و صلح، دو اردوگاه بیشتر وجود ندارد. بخشی از راستگرایان ماگا، مانند تاکر کارلسون، تا بخش اعظم چپگرایان، نه فقط در ایران بلکه در جهان مخالف جنگ هستند. در مقابل آنها طرفداران پهلوی، با هر ایدئولوژی، طرفداران ترامپ و نتانیاهو و نیز بخش دیگری از جمهوریخواهان ایرانی از جنگ دفاع میکنند. در زندگی واقعی در موارد معینی برخی از مرزها زدوده میشوند. هنگامی که از یک جنبش ضدجنگ بزرگ نام برده میشود، بسیاری از نیروهای بسیار ناهمگون میتوانند در لحظاتی در یک صف قرار بگیرند و نباید از آن واهمه داشت.
اما در رابطه با شعار «نه به جنگ، نه به رژیم». این یک شعار واکنشی منفی به دو دسته بالاست. بسیاری از مخالفان جمهوری اسلامی، کسانی که خواهان پیروزی آمریکا و اسرائیل هستند، برای نمونه، شعار جاوید شاه میدهند. این شعار با آن که ظاهراً خالی از محتوی است، اما در متن تاریخی ایران، شعاری ایجابی است. همه درک میکنند که طرفداران آنها خواهان یک حکومت پادشاهی به رهبری «رضا شاه» دوم هستند. انتظار آنها از رضاشاه دوم تقریبا تداوم سیاستهای پیشین نظام سلطنتی است. در حالی که «نه به جنگ و نه به رژیم» میتواند فقط خطوط استراتژیک معینی را ترسیم کند اما هیچ شعار بسیجکنندهای نیست. بنابراین اگر کسی واقعاً طرفدار لنین است باید سفر دور و دراز او از شکستطلبی به «صلح، نان، زمین» را دنبال کند. امروز وظیفه همه سوسیالیستها طرفداری از صلح بیدرنگ و پایدار است. جمهوری اسلامی همچنان که در جنگ عراق نشان داد، ید طولا در دراز کردن جنگ برای تثبیت موقعیت خود- بدون درنظر گرفتن فجایع انسانی و اقتصادی ادامهى چنین جنگی- دارد. وظیفهی همه ما جلوگیری از تخریب بیشتر زیرسازهای جامعه و کمکردن فشار بر مردم، از طریق دفاع از یک صلح پایدار و بیدرنگ است.
زمانی که گفته میشود، لازم است به تحلیل طبقاتی جنگ پرداخت باید به خاطر آورد که جنگهای امروز با جنگهای ناپلئونی و یا جنگ اول جهانی بسیار متفاوت هستند. فقط با تحلیل این که آیا طرفهای درگیر جنگ، ارتجاعی و یا مترقی هستند ما راه به جایی نخواهیم برد. اگر اولین قربانیان جنگ طبقهی کارگر ، زحمتکشان، جوانان.. یا به طور کلی مردم عادی کوچه و بازار هستند، آنگاه فقط با گفتن این که دو طرف جنگ ارتجاعی هستند، نمیتوان به نتایج مناسبی رسید. دفاع از خانه و کاشانه خود، به معنی سوسیال شووینسم نیست. زمانی که گفته میشود، مارکسیستها حتی ممکن است یک جنگ دفاعی را ارتجاعی تلقی کنند، وجود واژه حتی به معنی آن است که به طور معمول آنها مشارکت در جنگ دفاعی را برای دفاع از خانه و کاشانه خود، و نه «سرزمین پدری» جایز میدانند. به عبارت دیگر، دفاع از جنگ تهاجمی یک استثنا است.
دارالشفاء به درستی چپگرایانی که تمامقد در پشت طبقه حاکمه ایستادهاند، را به چالش میکشد. او تاکید دارد که مبارزه با حاکمیت را نباید به بهانه جنگ تعطیل کرد. چگونه میتوان سرکوب، دادگاههای صحرایی و اعدام را به بهانه «دفاع از میهن» تعطیل کرد؟ اما از گفتههای او به راحتی میتوان این برداشت را نمود که تحت هیچ شرایطی نباید «طبقه کارگر عملاً به نیروی پشتیبان دولت خودی تبدیل» شود (دارالشفاء، ۲۰۲۶) این خطا و مطلقسازی است. در جنگ کنونی باید از هر عمل و سیاستی که در جهت رسیدن به یک صلح نسبتاً پایدار، نه به معنای تسلیم بیقید و شرط ترامپ، نه به معنای صلح ناممکنی که بخشی از طبقه حاکمه طرفدار آن است، «بدون لکنت» حمایت کرد. این حمایت به معنی سکوت در مقابل سیستم رعب و وحشت جمهوری اسلامی و تمامی سیاستهای ضد مردمی این ساختار حکومتی نیست، به معنی تعطیلی مبارزه طبقاتی نیست، زیرا که پایان این جنگ، به معنی حمایت از کارگران و زحمتکشان است. بزرگترین بازندگان این جنگ کارگران و زحمتکشان نه فقط ایران بلکه جهان هستند. با پذیرش این نکته است که میتوان تحت شرایطی با یک نیروی ضددموکراتیک نیز همسو شد. درستی و نادرستی این همسویی لحظهای، نه از جنس همراهان بلکه از طریق هدف مورد نظر تعیین میشود. جمهوری اسلامی ممکن به خاطر بقای خود، به یک صلح «قابل قبول» تن در دهد و یا حتی تلاش کند. مثلاً ذخایر اورانیوم خود را واگذار کند...
دارالشفاء از جمله میپرسد: «آیا «میهن»، میانجی ضروری سیاست پرولتری است» (همان). چپ باید برای موفقیت سیاسی خود در جامعه مفهوم «ملت» و «میهنپرستی» را از نیروهای راست و محافظهکار پس بگیرد. میهنپرستی چپ شامل عشق واقعی به کشور، افتخار به تاریخ انقلابی، تمایل به شکوفایی وطن بدون ستم بر ملتهای دیگر، علاقه نه فقط به زبان فارسی بلکه همهی زبانهای رایج در کشور، تلاش برای حفظ همه سنتهای مترقی در ایران، ...میشود. میهنپرستی واقعی از طریق مبارزه با فقر، بیکاری، بیعدالتی، همزیستی و صلح با دیگر ملتهای منطقه، و همبستگی با طبیعت به دست میآید. چپ مخالف هویت ملی نیست، چپ باید مخالف برداشتی از هویت ملی باشد که خواهان یکدستسازی تمام کشور است. که ایرانیت را در فارس بودن خلاصه میکند. تاریخ این کشور را به مبارزه شاهان تقلیل میدهد، اقلیتهای ملی و مذهبی را برنمیتابد. میهنپرستی واقعی را با انترناسیونالیسم در تضاد میبیند. میهنپرستی میتواند به ابزاری برای رهایی طبقه کارگر بدل شود اگر با ناسیونالیسم اشتباه گرفته نشود، اگر هدف اصلی آن خدمت به رهایی انسان، نه فقط رهایی همميهنان خود بلکه دیگران نیز باشد. اما باید به خاطر آورد که مبارزه اصلی ما و زمین واقعی مبارزه ما در ایران قرار دارد.
چپ باید بتواند در شرایط کنونی شعارهایی را مطرح کند که ایجابی باشند. باید صلح بیدرنگ و پایدار در صدر خواستههای ما قرار گیرد. این فقط به معنی رسیدن به توافق با آمریکا نیست. شامل،روابط دوستانه با کشورهای منطقه و بقیه جهان نیز است؛ مقابله با میلیتاریسم فزاینده کشور که برخی از آنان ممکن است به تلههای جدیدی تبدیل شوند، را نیز دربرمیگیرد.. با نابودی بسیاری از کارخانهها و محلهای کار، مضاف بر بیکاری بیدادکننده قبلی، کار و حق آن به یکی دیگر از این خواستههای مهم بدل شده است. با توجه به گرانی کمرشکن، باید خواستههای معقولی در این رابطه مطرح کرد. در کنار همه اینها باید شعار زن، زندگی، آزادی را با صدای بلند فریاد زد. این شعارها در
«نه به جنگ، نه به رژیم» موضع ما را در مقابل جنگ و رژیم روشن میکند، اما نمیتواند «شعار کلیدی» ما در شرایط کنونی باشد.
توضیحات
[۱]- من سعی میکنم از این واژه استفاده نکنم زیرا اصطلاح «چپ محور مقاومت» نه توسط طرفداران «جنگ میهنی» بلکه از سوی منتقدین آنها به کار گرفته میشود و از این جهت به جای بحثوگفتگو موجب بسته شدن هرگونه تبادلنظری میشود.
[۲] – مسلماً دفاع مدنی در همه کشورها وجود دارد و حتی در دوران صدارت فاشیستها در آلمان و ایتالیا مردم عادی در دفاع از جامعه شرکت داشتند. این امر ربطی به عادلانه یا ناعادلانه بودن جنگ ندارد. اما باید به خاطر داشت که اگرچه لنین معتقد بود نباید در دام جنگهای «دفاعی» و «تهاجمی» و این که چه کسی اول شلیک کرد افتاد، اما این به معنی آن نیست که باید آن را نادیده گرفت. طبق حقوق بینالمللی پاسخ به تجاوز نظامی یک قدرت بیگانه، از نظر اخلاقی «عادلانه» تلقی میشود. اکثر قریب به اتفاق جنگهای بین کشوری در طول تاریخ دارای اهداف ترقیخواهانه نبوده و نیستند. از این نظر، آن که حمله را شروع میکند باید نشان دهد چرا؟ آنچه که لنین در واقع مطرح کرد این که تکیه بر دفاعی بودن جنگ کافی نیست. برای او جنگ اول جهانی یک جنگ امپریالیستی بود که همه ادعای دفاع را داشتند. در جنگ کنونی نیز آمریکا تلاش کرد نشان دهد که به قول روبیو آمریکا «مجبور» به حمله به ایران شد اما حتی همه دوستان او در ناتو آن را «جنگ انتخابی» قلمداد کردند.
[۳] - باید در نظر داشت که ژاپن به پورتآرتور حمله کرد که بخشی از چین امروز است و روسیه فقط ۷ سال آن را در اختیار داشت. از این رو ژاپن به بخشی از «سرزمین مادری» روسیه حمله نکرد. در انتهای جنگ، ژاپن موفق شد جزیره ساخالین که بخشی از سرزمین اصلی روسیه بود را نیز اشغال کند و بخش جنوبی آن را تا جنگ دوم جهانی در اختیار داشت.
منابع
* پری اندرسون، ۱۳۹۸، ملاحظاتی در بارهی مارکسیسم غربی، نشر چشمه
* یاشار دارالشفاء، ۲۰۲۶، «جنگ میهنی» یا «مبارزهی طبقاتی»، سایت اخبار روز
* یاشار دارالشفاء، ۲۰۲۶،۲، چهار مردم در مواجهه با انقلاب، براندازی و جنگ، سایت اخبار روز
* Hal Draper, 1996, War and revolution, Humanities press
* Lars T. Lih, 2019, Karl Kautesky as architect of October revolution, jacobin.com
* Lars T. Lih, 2014, The lies we tell about Lenin, jacobin.com
* Lars T. Lih, 2017, From February to oktober, jacobin.com
* Lars T. Lih, 2008, Lenin rediscovered, Haymarket books
John Riddell, johnriddell.com
* Perry Andersson,2024, Disputing disaster, Verso books