logo





نویسندگان: ینس اوتهوف و گابی کولدِوی

۴۰ سال پس از فاجعهٔ اتمی چرنوبیل
کودکان چرنوبیل

دوشنبه ۷ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۷ آپريل ۲۰۲۶



در ۲۶ آوریل ۱۹۸۶ در چرنوبیلِ اوکراین، که در آن زمان بخشی از اتحاد جماهیر شوروی بود (در روسی: چرنوبیل)، فاجعهٔ بزرگ هسته‌ای رخ داد. یک ابر رادیواکتیو بخش‌های وسیعی از اروپا را آلوده کرد. چهل سال بعد، روزنامهٔ تاتس (taz) در یک پروندهٔ ویژه به گذشته و آیندهٔ این رویداد نگاه می‌کند.

بیش از یک میلیون کودک از مناطق آلوده، از دههٔ ۱۹۹۰ برای بهبود و استراحت به خارج از کشور سفر کردند. این تبادل میان شرق و غرب، نسلی کامل را شکل داده است.


قارچ‌ها. دقیقاً همین قارچ‌ها هستند که وُلها هاپِیِوا در کودکی به آن‌ها علاقه دارد و آن‌ها را جمع‌آوری می‌کند: قارچ‌های سفید، قارچ‌های زرد (چانتِرِل)، مارونن‌رورلینگ و گونه‌های دیگر. او همراه مادرش به جنگل‌های حاشیهٔ مینسک می‌رود تا کیسه‌ها را از آن‌ها پر کند. اما وقتی نزد پدربزرگ و مادربزرگش در شهر کوچک وِتکا، نزدیک هومل، به سر می‌برد، اجازه ندارد به جنگل برود، زیرا آنجا خاک مشکل دارد. او به یاد می‌آورد: «هم زمین خوب وجود داشت و خم زمین بد.»

«به خاطر سپرده بودم: جایی که خزه رشد می‌کند، خاک سالم است، و جایی که رشد نمی‌کند، خاک بیمار است.» این توضیحی بود که در کودکی برای خود داشت؛ بعدها فهمید که موضوع به این سادگی نیست.

در سال ۱۹۸۶، وُلها هاپِیِوا چهار ساله است. محیط اطرافش تغییر می‌کند، بی‌آنکه دقیقاً بفهمد چه رخ می‌دهد. چیزها و واژه‌های تازه‌ای وارد دنیایش می‌شوند. بعضی بزرگ‌ترها دستگاه‌های عجیب و زاویه‌داری با سیم در دست دارند که در انتهایش چیزی شبیه چوب جادویی است. آن را به اشیا و زمین نزدیک می‌کنند و گاهی دستگاه بوق می‌زند. نامش «گایگر» است. در تلویزیون و گفتگوها از «تابش پس‌زمینه» سخن گفته می‌شود. و وقتی روزی پدربزرگش به کفش‌هایش که کمی خاک به آن چسبیده نگاه می‌کند، می‌گوید: «فانیتس» — یعنی «تشعشع دارد». اصطلاحی عامیانه در زبان بلاروسی که می‌تواند معنای «مزاحم است» هم بدهد.

آنچه در ۲۶ آوریل ۱۹۸۶ در چرنوبیل اوکراین رخ داد، بیش از یک حادثهٔ ساده بود؛ نخستین «فاجعهٔ حداکثری» (سوپر-گاو) بود. در بلوک ۴ نیروگاه هسته‌ای «ولادیمیر ایلیچ لنین» یک رآکتور منفجر شد. پدربزرگ و مادربزرگ هاپِیِوا در فاصلهٔ ۱۶۰ کیلومتری از چرنوبیل، در منطقهٔ هومل، زندگی می‌کردند — یکی از مناطقی که بیشترین آلودگی رادیواکتیو را دریافت کرد. او در کودکی تابستان‌ها را نزد آن‌ها می‌گذراند، حتی پس از فاجعه. «یادم هست معلم موسیقی‌ام وحشت‌زده شد وقتی شنید هنوز هم به آنجا می‌روم. گفت: این برای سلامتی‌ات خیلی بد است.» بقیهٔ سال را او در مینسک، در فاصلهٔ ۳۴۰ کیلومتری از چرنوبیل، نزد والدینش زندگی می‌کرد.

بلاروس بیش از هر کشور دیگری از چرنوبیل آسیب دید. حدود ۷۰ درصد از بارش رادیواکتیو بر قلمرو جمهوری سوسیالیستی بلاروس فرود آمد؛ تنها ۵ درصد بر اوکراین و ۰٫۶ درصد بر روسیهٔ امروزی. ابر رادیواکتیو ابتدا بر فراز بلاروس و لیتوانی گسترش یافت، سپس به سوی اسکاندیناوی و در نهایت بخش‌هایی از اروپای مرکزی حرکت کرد. حدود یک‌چهارم خاک بلاروس آلوده شد — بیش از هر کشور دیگر.

منطقهٔ هومل از جمله با سزیم-۱۳۷ آلوده شد. قارچ‌هایی که وُلها دوست داشت، این ماده را به‌خوبی جذب می‌کنند؛ میزان آلودگی آن‌ها گاه به ۲۰۰ هزار بکرل در هر کیلوگرم می‌رسید. «بکرل» هم یکی دیگر از واژه‌های تازه بود: واحد اندازه‌گیری رادیواکتیویته. حد مجاز اتحادیهٔ اروپا امروز ۶۰۰ بکرل در هر کیلو قارچ است.

با این حال، در بسیاری از مناطق اطراف، زندگی در ابتدا همچنان ادامه داشت، گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است. در ۲۹ آوریل، روزنامهٔ «پراودا» — بزرگ‌ترین روزنامهٔ شوروی — خبر کوتاهی منتشر کرد:

«در نیروگاه هسته‌ای چرنوبیل حادثه‌ای رخ داده است. یکی از رآکتورها آسیب دیده است. اقداماتی برای رفع پیامدهای حادثه در حال انجام است. به آسیب‌دیدگان کمک می‌شود. کمیسیون دولتی تشکیل شده است.»

پنج جمله، همگی به‌صورت مجهول. هیچ کنشگر و مسئولی وجود ندارد.

هشداری هم در کار نبود. وُلها هاپِیِوا حدود چهل سال بعد — زمانی که خود نویسنده شده است — در کتابش «فرهنگ لغت یک کوچ‌نشین» می‌نویسد که مادرش چگونه این فاجعه را تجربه کرد:
«مادرم برای تعطیلات به دیدن والدینش در جنوب بلاروس، نزدیک مرز اوکراین، رفته بود… هوا بسیار گرم بود و در اول ماه مه، بسیاری از مردم برای راهپیمایی روز کارگر به خیابان‌ها آمدند. مادرم هنوز آسمان بسیار آبی و باد شدید آن روزها را به یاد دارد.»

مادر او تازه چند روز بعد از ابعاد واقعی فاجعه آگاه شد، آن هم از طریق رادیوهای غربی که در محل کارش — ادارهٔ آمار در مینسک — دریافت می‌کرد. و میخائیل گورباچف، دبیرکل کمیتهٔ مرکزی، تازه سه هفته پس از فاجعه، در ۱۴ مه ۱۹۸۶، در یک سخنرانی تلویزیونی با مردم سخن گفت.

هرچند دوران «گلاسنوست» (شفافیت) و «پروسترویکا» (نوسازی) آغاز شده بود، اما در مورد چرنوبیل، سیاست کوچک‌نمایی، سکوت و پنهان‌کاری همچنان حاکم بود. تازه در بهار ۱۹۸۹ — تقریباً سه سال پس از حادثه — برای نخستین بار نقشه‌هایی در رسانه‌های دولتی منتشر شد که میزان آلودگی را نشان می‌داد.

در حالی‌که پیامدهای بلندمدت سلامتی مدت‌هاست آشکار شده‌اند، میزان ابتلا به سرطان تیروئید در کودکان، لوسمی، دیگر انواع سرطان، بیماری‌های تنفسی و ضعف سیستم ایمنی پس از حادثه به‌طور ناگهانی افزایش یافت. والدین شهر براگین در منطقهٔ هومل در سال ۱۹۸۹ در نامه‌ای سرگشاده به سیاستمداران شکایت کردند:

«وضعیت سلامت کودکان ما تا چه حد وخیم است — سردردهای مداوم، ضعف، کاهش شدید بینایی، حملات غش در مراسم صبحگاهی پس از تعطیلات… بگویید این کابوس چه زمانی پایان می‌یابد؟»

تنها پس از فروپاشی «پردهٔ آهنین» بود که به‌تدریج به صدای این والدین گوش داده شد. از آن زمان، صحبت دربارهٔ چرنوبیل آزادانه‌تر شد و برنامه‌های گستردهٔ کمک‌رسانی شکل گرفت. کودکان با خطر بالاتر ابتلا به سرطان روبه‌رو بودند و در برابر بیماری‌های عفونی و اختلالات متابولیک آسیب‌پذیرتر؛ بنابراین قرار شد به مناطق غیرآلوده سفر کنند تا سیستم ایمنی‌شان تقویت شود. اقامت‌های درمانی برای این کودکان افزایش یافت و در اواسط دههٔ ۱۹۹۰ حتی در اوکراین و بلاروس به حقی قانونی تبدیل شد.

با این حال، این کشورها به‌تنهایی از عهدهٔ همهٔ این اقدامات برنمی‌آمدند. از این‌رو، داستان کودکان بیمار چرنوبیل فقط داستان یک فاجعه نیست، بلکه روایت شکل‌گیری همبستگی جهانی جامعهٔ مدنی نیز هست؛ روایتی از تبادل، تفاهم و همبستگی فراتر از مرزها.

بیش از یک میلیون کودک از مناطق آسیب‌دیده به کشورهای دیگر سفر کردند و خانواده‌هایی از سراسر جهان آن‌ها را پذیرفتند. این کودکان نه‌تنها به کشورهای «برادر سوسیالیستی» مانند کوبا رفتند، بلکه به غرب نیز راه یافتند: به ایتالیا، آلمان و ایالات متحده. در آنجا سازمان‌های غیردولتی، انجمن‌های خیریه و ابتکارات کلیسایی شکل گرفت. در دههٔ ۱۹۹۰، تنها در آلمان تا ۲۰۰۰ سازمان مرتبط با چرنوبیل وجود داشت که برخی از آن‌ها هنوز هم فعال‌اند.

از این‌رو، در چهلمین سالگرد چرنوبیل می‌توان این پرسش را مطرح کرد: این فاجعه تا چه اندازه بر مشارکت مدنی — در غرب و همچنین در شرق — تأثیر پایدار گذاشته است؟

وُلها هاپِیِوا اکنون ۴۴ ساله است؛ زبان‌شناسی با مدرک دکتری و نویسنده‌ای برندهٔ چندین جوایز که چندین کتاب به زبان آلمانی منتشر کرده و در مونیخ زندگی می‌کند. او در دیداری در لایپزیگ دربارهٔ چرنوبیل سخن می‌گوید. در آن زمان حدود سه میلیون کودک در مناطق آلوده به رادیواکتیو زندگی می‌کردند و او نیز مدتی در آنجا بود. او می‌دید که چگونه خانه‌ها در شهر پدربزرگ و مادربزرگش ضدعفونی و «پاک‌سازی» می‌شوند و چگونه گاوها به‌طور گسترده ذبح می‌شوند. اینکه آیا خود او یا والدینش دچار آسیب‌های سلامتی خواهند شد، یا چرنوبیل چه معنایی برای کودکان بلاروس دارد، همهٔ این‌ها را در کودکی درک نمی‌کرد. او می‌گوید: «فقط یک احساس مبهم وجود داشت که انگار چیزی در طبیعت و جهان درست نیست.»

هاپِیِوا نیز مانند بیش از نیم‌میلیون کودک دیگر بلاروسی، حق استفاده از اقامت‌های سالانهٔ درمانی را داشت. بلاروس در آن زمان حدود ۱۰ میلیون نفر جمعیت داشت و به‌سختی می‌توان خانواده‌ای را یافت که کودکانش را به خارج نفرستاده باشد. در سال ۱۹۹۳، زمانی که هاپِیِوا یازده ساله بود، به آلمان رفت. او همراه دیگر کودکان با هواپیما ابتدا به هانوفر منتقل شد و سپس به خانوادهٔ کُهن در هِبِر — بخشی از شهر شنِوِردینگن در نیدرزاکسن — سپرده شد. او چهار هفته نزد «اینگرید و هاینریش» ماند، همان‌طور که هنوز هم آن‌ها را صدا می‌زند. خانوادهٔ کُهن مذهبی بودند و کلیسا درست کنار خانه‌شان قرار داشت؛ جایی که هاینریش در آن ارگ می‌نواخت. هاپِیِوا به یاد می‌آورد: «یک بار اجازه پیدا کردم ارگ کلیسا را امتحان کنم»، «هرگز آن را فراموش نمی‌کنم.»

خانوادهٔ کُهن به‌گرمی از او استقبال کردند و برایش زمانی خوش فراهم آوردند. او می‌گوید: «اغلب به استخر می‌رفتیم. استخرها کاملاً با بلاروس فرق داشتند، با سرسره‌های آبی و سکوی شیرجه.» او از سفرهای با خودرو یاد می‌کند که در آن‌ها موسیقی گروه ABBA از رادیو پخش می‌شد، از خوردن تنقلات و خنده‌های بسیار. «برای من این نخستین تماس با فرهنگ غرب بود؛ جهانی تازه پیش رویم گشوده شد.» در بلاروس، به گفتهٔ او، هنوز برخورد با کودکان «شوروی‌وار» بود: «باید سخت می‌بودی، یک مبارز.»

الکسا هانه، دختر خانوادهٔ کُهن، به یاد می‌آورد که در هبر چه میزان مشارکت اجتماعی وجود داشت. او در آن زمان ۲۴ ساله بود و پسرش با وُلها هاپِیِوا بازی می‌کرد. پنج یا شش خانواده در روستایی با تنها ۷۰۰ نفر جمعیت، کودکان را پذیرفته بودند. «همهٔ خانواده‌های میزبان نزدیک هم زندگی می‌کردند، بنابراین کودکان هر زمان می‌توانستند یکدیگر را ببینند.» او می‌گوید پدرش که معلم دبستان بود، همواره به رفاه کودکان اهمیت می‌داد و «حقوق ماه سیزدهمش را همیشه به یونیسف می‌بخشید.» وقتی از آن‌ها خواسته شد که کودکان منطقهٔ پریپیات را بپذیرند، برای خانواده‌اش کاملاً بدیهی بود که دو کودک را میزبانی کنند.

دختر دیگر که در سال ۱۹۹۳ نزد خانوادهٔ کُهن بود، لنا نام داشت؛ کودکی لاغر، تقریباً دچار سوءتغذیه، رنگ‌پریده و مضطرب. «بیشتر در اتاقش می‌ماند و از دلتنگی گریه می‌کرد.» خانوادهٔ کُهن با این دو دختر به گردش می‌رفتند: بازدید از پارک تفریحی هایده‌پارک زولتاو و گشت بندر هامبورگ. هانه می‌گوید: «فکر می‌کنم این‌ها برایشان بهترین لحظات بود. به شیشه‌های کشتی چسبیده بودند. وقتی به عرشه رفتیم، مثل خورشید می‌درخشیدند.»

او وُلها را هم به‌خوبی به یاد دارد: «از همان زمان استعداد زبانی فوق‌العاده‌ای داشت. تعجب کردم که تنها چند ساعت بعد در ماشینم می‌توانست آهنگ “Super Trouper” از ABBA را هم‌خوانی کند. ما خیلی و با لذت آواز می‌خواندیم.»

باربارا کُل، زنی است که سال‌ها فعالیت «کمک به کودکان چرنوبیل» را در شنوردینگن و سراسر کلیسای منطقهٔ هانوفر شکل داد. او از سال ۱۹۹۱ در تأسیس این ابتکار کلیسای پروتستان مشارکت داشت و هر سال اقامت ۳۰۰ کودک از بلاروس را در خانواده‌ها سازماندهی می‌کرد — از جمله در آن زمان وُلها هاپِیِوا. او از «دختری لاغر و بلند با گیس‌های بافتهٔ بلند» یاد می‌کند. کودکان معمولاً برای دو دورهٔ چهار هفته‌ای به آلمان می‌آمدند. او می‌گوید: «البته این کار از نظر سلامتی مفید بود، اما به نظرم برای روح کودکان هم تجربه‌ای بسیار ویژه بود.»

باربارا کُل سال‌های پس از فروپاشی دیوار برلین را به‌عنوان موجی از مشارکت اجتماعی به یاد می‌آورد: «بسیاری داوطلبانه کمک کردند — یا کودکان را پذیرفتند، یا بسته‌های غذا و دارو آماده کردند، یا کاروان‌های کمک‌رسانی راه انداختند.» به‌گفتهٔ او، شاید این کمک گسترده تا حدی ناشی از احساس گناه هم بود؛ زیرا پس از فاجعه، توجه‌ها ابتدا به پیامدهای آن برای کودکان آلمان غربی معطوف شده بود، نه به بلاروس و اوکراین.

بسیاری از خانواده‌ها در آلمان شرقی و غربی اکنون با خانواده‌هایی از بلاروس یا اوکراین در تماس قرار گرفتند. «وِستی‌ها» (آلمانی‌های غربی) با کشورهایی آشنا شدند که پیش از آن حتی نمی‌دانستند به این شکل وجود دارند. میزان این ناآگاهی را نقل‌قولی از بوکسور سابق، ولادیمیر کلیچکو، در سال ۲۰۱۲ — اندکی پیش از مسابقات فوتبال قهرمانی اروپا در اوکراین — به‌خوبی نشان می‌دهد:

«بلافاصله پس از فروپاشی اتحاد شوروی، مردم نمی‌دانستند اوکراین یک شهر است یا یک کشور. ساده‌ترین راه توضیح این بود که بگوییم: ما فرزندان چرنوبیل هستیم.»

برای باربارا کُل نیز در اوایل دههٔ ۱۹۹۰ دری به‌سوی اروپای شرقی گشوده شد. او چندین بار به بلاروس سفر کرد و از خانواده‌ها، از جمله در منطقهٔ هومل، دیدن کرد. در آنجا حدود ۱۰۰ هزار نفر جابه‌جا شده بودند — تنها بخشی از کل آسیب‌دیدگان. او می‌گوید: «بسیاری نمی‌توانستند یا نمی‌خواستند بروند، حتی اگر امکان اسکان مجدد داشتند. آن‌ها کارشان را در روستاها داشتند، خانه‌هایشان را. و گاوشان را در حیاط که علف آلوده خورده بود.»

کُل در بلاروس دریافت که فاجعهٔ هسته‌ای تا چه حد ناملموس است: «نه دیده می‌شود، نه بو دارد، نه مزه.» تنها گاهی، به یاد می‌آورد، «مزه‌ای کمی فلزی روی زبان حس می‌شد.»

ملانی آرنت، تاریخ‌نگار، بررسی کرده است که کمک‌رسانی به کودکان چرنوبیل چگونه دست‌کم یک نسل کامل را در شرق و غرب شکل داده است. او در دانشگاه فرایبورگ تدریس می‌کند و کتاب مرجع «کودکان چرنوبیل» را در سال ۲۰۲۰ منتشر کرده است. به گفتهٔ او، چرنوبیل یک نقطهٔ عطف تاریخی برای جنبش‌های اجتماعی بود: «در تاریخ لحظاتی هست که در آن‌ها انسانیت بیش از هر چیز دیگری وزن پیدا می‌کند. چرنوبیل یکی از آن لحظات بود.»

پذیرش گستردهٔ کمک‌های آلمان

به گفتهٔ او، نظام شوروی در حال فروپاشی بود و الگوی غربی خود را انسانی‌تر نشان داد. «به این ترتیب، این نیروی عظیم در جنبش و آمادگی برای کمک شکل گرفت. خانواده‌ها واقعاً تلاش کردند تا برای کودکان آسیب‌دیده زمانی سالم و خوب فراهم کنند.»

او شگفت‌انگیز می‌داند که این کمک‌های آلمانی تا این حد مورد پذیرش قرار گرفت: «خانواده‌های اوکراینی، بلاروسی و روسی فرزندان خود را به مراقبت آلمانی‌ها سپردند، در حالی‌که هنوز پنجاه سال از جنایات نازی‌ها نگذشته بود. این نشانه‌ای امیدوارکننده بود.» کودکانی از «سرزمین‌های خونین» اروپای شرقی به آلمان آمدند — سرزمینی که زمانی عامل رنج نیاکانشان بود.

در سوی دیگر، در بلاروس، اوکراین و بخش‌هایی از روسیهٔ امروز، از دل «نسل چرنوبیل» نوعی تعهد مدنی ویژه شکل گرفت که ظرفیت آن مثلاً در سال ۲۰۲۰ در انقلاب ناکام بلاروس و در میدان (میدان استقلال کی‌یف) آشکار شد و در جنگ اوکراین نیز نقش دارد. آرنت می‌گوید: «تعامل با فرهنگ‌های دیگر، با انسان‌های بیگانه، شنیدن و آموختن زبان‌های دیگر — این‌ها انسان را دگرگون می‌کند.»

بدین ترتیب شبکه‌ای فراملی از سازمان‌های غیردولتی و افراد شکل گرفت که پیش از آن سابقه نداشت. او می‌گوید: «می‌توان از نوعی جهانی‌شدن سازمان‌های مدنی در پی چرنوبیل سخن گفت؛ شهروندان کشورهای دیگر مسئولیتی را بر عهده گرفتند که خود دولت‌ها از انجامش ناتوان بودند.»

در آن زمان، ایتالیا کشوری بود که بیشترین تعداد کودکان مناطق آلوده را پذیرفت: تنها از بلاروس حدود ۶۰۰ هزار کودک به این کشور آمدند. ملانی آرنت توضیح می‌دهد که دلیل قطعی این امر روشن نیست، اما احتمالاً به دو جریان مهم در جامعهٔ ایتالیا مربوط می‌شود: یوروکمونیسم و کاتولیسیسم، که هر دو بر همبستگی بین‌المللی تأکید دارند. همچنین ممکن است جایگاه کودکان در خانواده و جامعهٔ ایتالیا متفاوت بوده باشد.

ایگور بیالیاِیِف نیز در کودکی چندین بار به لوکا در توسکانی سفر کرد. او نیز اهل منطقهٔ هومل در بلاروس است. همان‌گونه که اینگرید و هاینریش برای وُلها هاپِیِوا اهمیت داشتند، برای او لوئیجی و ماریانجلا چنین نقشی داشتند. او می‌گوید: «در سال ۱۹۹۳، در ۱۴ سالگی، برای نخستین بار به‌عنوان یک “کودک چرنوبیل” به ایتالیا آمدم. این برنامه برای همهٔ کودکان باز بود، نه فقط برای کسانی که بیمار شده بودند.»

«خانواده‌ای واقعاً فوق‌العاده»

لوئیجی و ماریانجلا ویویانی — یک استاد هنر و یک معلم — خود فرزندی نداشتند. بیالیاِیِف می‌گوید: «خانواده‌ای واقعاً فوق‌العاده بودند. در شهر زیبای لوکا قدم می‌زدیم، هنوز دوچرخه‌سواری‌هایمان روی خیابان‌های پهن شهر را به یاد دارم.» خوردن بستنی، رفتن به دریا، خرید کردن — او از تابستان‌هایی بی‌دغدغه یاد می‌کند. «آن‌ها برایم یک ساعت زیبا و یک دوربین پولاروید خریدند — آن زمان واقعاً شگفت‌انگیز بود!» او در مجموع پنج بار به لوکا رفت و تا چند سال پیش با این خانواده در تماس بود.

امروز بیالیاِیِف ۴۷ ساله است و به‌عنوان مشاور شغلی و بازیگر در ورشو زندگی می‌کند. این سفرها تأثیری پایدار بر او گذاشته‌اند. بسیاری از واژه‌های ایتالیایی را فراموش کرده، اما هنوز واژهٔ «مانجاره» (خوردن) را خوب به یاد دارد: «در اتحاد شوروی سخت بود که شکم‌گرد باشی. در ایتالیا با غذاهای دریایی و پیتزا آشنا شدم. آشپزی ایتالیایی هنوز هم یکی از محبوب‌ترین‌ها برای من است.»

او همچنین به نقش این سفرها در کاهش فشار بر والدین اشاره می‌کند: «آن زمان‌ها در اتحاد شوروی سابق دوران سختی بود. والدینم خوشحال بودند که من در ایتالیا شاد هستم و تعطیلات تابستانی‌ام را آنجا می‌گذرانم.»

کمی بلاروس در ایتالیا باقی ماند و کمی ایتالیا در بلاروس. بسیاری از خانواده‌های ایتالیایی کودکان معلول بلاروسی را به فرزندخواندگی پذیرفتند. برنامه‌های تبادل فرهنگی و اقتصادی میان دو کشور شکل گرفت — دست‌کم تا زمانی که رژیم لوکاشنکو سرکوب‌ها را تشدید کرد و انقلاب ۲۰۲۰ شکست خورد.

اما از آن موج همبستگی چه باقی مانده است؟

از یک سو، نوعی ناامیدی. به گفتهٔ ملانی آرنت، شبکه‌های بین‌المللی سال‌ها دوام آوردند، اما اکنون در حال فرسایش‌اند. بسیاری از فعالان آن دوران اکنون در نیمهٔ دوم عمر خود هستند و «انتقال به نسل بعدی اغلب موفق نبوده است»، بنابراین ابتکارات کمتر شده و تبادل فراملی کاهش یافته است. همچنین شرایط سیاسی تغییر کرده است.

اما از سوی دیگر، دستاوردهای مثبتی نیز باقی مانده است. «نسلی که به‌واسطهٔ چرنوبیل سیاسی شد، در کشورهای آسیب‌دیده نقش مهمی در شکل‌گیری جامعهٔ مدنی ایفا کرد — و این تأثیر هنوز ادامه دارد.» همچنین نگرش به کودکان تغییر کرده است: «تا قرن بیست‌ویکم، کودکان دارای معلولیت در بلاروس “احمق” تلقی می‌شدند و از جامعه پنهان می‌شدند — خوشبختانه این وضعیت تغییر کرده است.» تبادل مفاهیم تربیتی میان شرق و غرب نقش مهمی در این تحول داشت.

باربارا کُل هنوز هم ارتباط خود را با بلاروس حفظ کرده است. تا پیش از دوران کرونا، هر سال کودکان جدیدی به نیدرزاکسن می‌آمدند. هنوز هم نیاز زیادی وجود دارد — اکنون فرزندان همان «کودکان چرنوبیل» هستند که با خطرات بیشتر بیماری‌هایی مانند سرطان یا ضعف ایمنی روبه‌رو هستند.

اما خود او دیگر به بلاروس سفر نمی‌کند. پس از سرکوب انقلاب توسط لوکاشنکو و آغاز جنگ روسیه علیه اوکراین، این کار برایش قابل تصور نیست. او می‌گوید: «خانواده‌های بلاروسی گاهی این را درک نمی‌کنند. می‌پرسند: کی دوباره می‌آیید؟ ما شیرهٔ درخت توس را آماده کرده‌ایم.»

وُلها هاپِیِوا نیز ارتباطش با هِبِر را از دست داده بود، تا اینکه دو سال پیش در یک مصاحبهٔ رادیویی از دورانش به‌عنوان «کودک چرنوبیل» گفت. یکی از ساکنان شنوردینگن این برنامه را شنید و موضوع را به باربارا کُل اطلاع داد.

در سال ۲۰۲۴ دیداری دوباره شکل گرفت. اینگرید و هاینریش در این میان درگذشته بودند، اما هاپِیِوا با دخترشان الکسا هانه و نیز با باربارا کُل دیدار کرد. آن‌ها به کلیسای هِبِر رفتند و سرود «خدایا ما را حفظ کن» را خواندند — همان سرودی که وُلها در کودکی دوست داشت.

اما دختر دیگر، لنا، اندکی پس از بازگشت از این سفر درگذشت — او، والدینش و سه خواهرش همگی ظاهراً به سرطان تیروئید مبتلا بودند.

از سال ۱۹۸۶ تا ۲۰۱۵، نزدیک به ۲۰ هزار مورد سرطان تیروئید در میان کودکان و نوجوانان مناطق آسیب‌دیده در بلاروس، اوکراین و روسیه ثبت شده است. سازمان گرین‌پیس برآورد می‌کند که یک‌سوم کودکانی که هنگام حادثه زیر پنج سال بودند، در طول زندگی خود به این بیماری مبتلا خواهند شد. تنها ۱۵ درصد از کودکان منطقه «سالم» تلقی می‌شوند. البته دربارهٔ این آمارها همواره بحث‌های شدید — گاه با انگیزه‌های ایدئولوژیک — وجود داشته است.

مادر وُلها هاپِیِوا نیز به سرطان تیروئید مبتلا شد و غدهٔ تیروئیدش برداشته شد. پدربزرگش سرطان کلیه داشت و بسیاری دیگر از اطرافیانش نیز دچار سرطان شدند.

خود او اما خوش‌شانس بود و سالم ماند. او اکنون از زندگی در مونیخ، طبیعت و دریاچه‌های اطراف آن لذت می‌برد. با این حال، حتی امروز هم هنگام جمع‌آوری قارچ در بایرن ممکن است به نمونه‌هایی برخورد کند که هنوز به‌شدت آلوده‌اند.

۲۵ آوریل ۲۰۲۶


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد